
مکتب ساختگرایی
ساختگرایی: وونت، تحت تأثیر فلاسفه تجربهگرا که معلومات انسان را منحصراً مشتق از تجربه میدانستند و بررسی آن را وجهه همت خویش قرار داده بودند، موضوع علم جدید خود را «تجربه بیواسطه»، یعنی مشاهده محتویات ذهن، معرفی کرد و آن را در مقابل «تجربه باواسطه» قرار داد که معلوماتی در مورد چیزی جز خود تجربه فراهم میکند.
مراد از تجربه موردمطالعه روانشناسی علمی جدید، همان تصاویر ذهنی مربوط به تأثرات حواس انسان از محیط خارج است که کل آنها ذهن انسان را تشکیل میدهند. برای مثال اگر به گلی نگاه کنیم، تجربه بیواسطه ما همان احساسهایی است که از گل بر ذهن ما برجایمانده و بهصورت تصورات مختلف مربوط به رنگ، شکل و روشنی گل میباشد. اگر بهجای توجه به این احساسهای حاصل از دیدن گل، به خود گل توجه کنیم و مثلاً بگوییم «گل قرمز است»، این گفته میرساند که توجه اصلی ما به گل است نه به تجربه رنگ قرمز. تجربه بیواسطه به نظر وونت عاری از هرگونه تعبیر و تفسیر از سوی تجربه کننده میباشد. اطلاق عنوان گل قرمز به آنچه دیدهایم، حاصل تعبیر و تفسیری است که به کمک تجربههای گذشته و فعالیتهای فکری مربوط به یادگیریهای ما بهدستآمده است و مربوط به ادراک آنی و بیواسطه و عاری از شائبه تعبیر و تفسیر نیست.
هنگامیکه تجربه درد دندان خویش را توصیف میکنیم، با تجربه بیواسطه سروکار داریم. بااینهمه اگر بگوییم «من دندان درد دارم» با تجربه باواسطه مقابل هستیم. در این صورت توجه به صرف احساس نشده بلکه به دندان که مفهوم اجتماعی است و به درد آن توجه کردهایم. در تجربه روانشناختی اگر به جای تجربه بیواسطه به مشاهده اشیا بپردازیم، در اصطلاح «دچار خطای محرک» شدهایم. درواقع شیء مورد مشاهده و تجربه نباید برحسب اصطلاحات روزمره در زبان عادی توصیف شود، بلکه برحسب محتوای ذهن هشیار باید وصف گردد. به همین جهت بوده است که روانشناسی وونت را، روانشناسی محتوایی نامیدهاند.
هنگامیکه توجه محقق دروننگر، بهجای فرایند آگاهی، به شیء محرک متمرکز میشود، نمیتواند دلبستگیهای خود را درباره آنشی از تجربه بیواسطهاش جدا کند. به عقیده وونت، تجربههای اساسی مانند تجربه رنگ قرمز در مثال بالا، حالتهای اساسی شعور یا عناصر ذهن را تشکیل میدهند. وونت میخواست ذهن یا آگاهی را به اساسیترین و اصلیترین اجزای ترکیبی آن تجزیه کند. دقیقاً همان کاری که علمای طبیعی در موضوع موردتحقیقشان، که جهان مادی است انجام میدهند.

تیچنر نیز تجربه را موضوع روانشناسی میداند. (۱) او میگوید کلیّه علوم موضوع واحدی (جنبهای از تجربه انسان) را مطالعه میکنند. اما هرکدام با بعد خاصی از تجربه انسان سروکار دارند. موضوع مشخص موردمطالعه روانشناسی عبارت است از تجربه انسان از نظر اتکای آن بر شخص تجربه کننده. این تجربه با آنچه مثلاً بهوسیله فیزیک موردمطالعه قرار میگیرد، کاملاً متفاوت است. نور و صوت ممکن است بهوسیله فیزیکدان یا متخصّص روانشناسی مطالعه شود. فیزیکدان به آن از دیدگاه فرایندهای فیزیکی نگاه میکند، درصورتیکه روانشناس برحسب اینکه چگونه توسط مشاهدهگر انسانی تجربه میشود به آن مینگرد. تیچنر میگوید که سایر علوم در بررسی تجربه، به شخص تجربه کننده وابسته نیستند. مثلاً درجه حرارت در یک اتاق ممکن است ۴۰ درجه باشد، خواه کسی میزان گرمای اتاق را تجربه کند یا نکند. اما اگر محققی در اتاقی باشد و گزارش دهد که احساس ناراحتی میکند، این احساس توسّط شخص تجربه کننده احساس شده و به او نیز متکی است. درواقع فقط همین تجربه است که موضوع علم روانشناسی است. به مثالی دیگر در مورد مکان، زمان و جرم توجه کنیم؛ مکان فیزیکی که عبارت از فضای هندسی، نجومی و زمینشناسی است، همیشه و همه جا ثابت است. زیرا واحد آن سانتیمتر است و سانتیمتر نیز همه جا و هر وقت که به کار برده شود دقیقاً یک چیز و یک اندازه است. زمان فیزیکی نیز شبیه مکان فیزیکی ثابت و واحدش ثانیه است. جرم فیزیکی نیز ثابت، واحدش گرم و مقدارش در همه جا و همیشه برابر است. در اینجا با تجربههایی از مکان، زمان و جرم روبهرو هستیم که به عنوان تجربههای مستقل از شخصی که آنها را تجربه میکند تلقی شدهاند. حال به دیدگاههایی که شخص تجربه کننده نیز بهحساب میآید، تغییر موضع میدهیم. دو خطّ عمودی در تصویر زیر از نظر فیزیکی برابر هستند. برحسب واحد سانتیمتر اندازهگیری شدهاند. اما به نظر شما که به آنها نگاه میکنید برابر نیستند. یا ساعتی را که در اتاق انتظار میگذرانید با ساعتی که صرف دیدن نمایشنامه جالبی میکنید از نظر فیزیکی برابرند. هر دو در واحد ثانیه محاسبه و اندازهگیری میشوند. اما به نظر شما یکی بهکندی سپری میشود و دیگری سریع میگذرد. بنابراین دو ساعت از نظر شما برابر نیستند. یا دو جعبه مقوایی کروی با اقطار مختلف در اختیار بگیرید (یکی با قطر ۲ سانتیمتر و دیگری با قطر ۸ سانتیمتر) و در آنها سنگریزه بریزید، بهطوریکه وزن هر دو ۵۰ گرم شود. دو جرم از نظر وزن برابرند و اگر آنها را در کفه ترازو بگذاریم، تعادل برقرار خواهد شد. اما هنگامیکه آنها را در دست بگیرید یا بلند کنید، جعبه با قطر کوچکتر بهطور قابلملاحظهای سنگینتر به نظر میرسد. در اینجا ما با تجربه مکان، زمان و جرم روبهرو هستیم که به عنوان تجربه متکی بر شخص تجربه کننده آنها تلقی شدهاند. این نوع تجربه با آنچه قبلاً درباره آن بحث کردیم، تجربه واحدی به حساب میآیند. اما دیدگاه نخستین، قوانین و واقعیتهای فیزیکی را به دست میدهد درصورتیکه دیدگاه دوم، واقعیتها و قوانین روانشناختی را ارائه میکند. ازاینجهت علوم تنها از طریق دیدگاههای مختلفی که به موضوعات میپردازند، از هم جدا میشوند.
بااینهمه تیچنر معتقد است که از موضوع روانشناسی نمیتوان تعریف روشنی به دست داد و چنین تلاشی نیز به عمل نمیآورد. او فرض را بر این قرار میدهد که هرکس در بادی امر میداند که تجربه انسان یعنی چه. فقط توجه به اینکه با چه جنبهای از آن روبهروست ضرورت دارد- یعنی آیا با تجربه مستقل روبهروست که متعلق به دنیای طبیعی است و یا با تجربه غیرمستقل که مربوط به دنیای روانشناختی است- والا هر نوع تعریف بیشتری از موضوع روانشناسی غیرممکن است. محقق تنها از طریق خود تجربه ممکن است نوع آن را تشخیص دهد. (۲)
۱- آگاهی و ذهن
تیچنر آگاهی را بهعنوان حاصل جمع تجربههای شخصی، آنطور که در لحظه معین وجود دارند، تعریف میکرد و ذهن را حاصل جمع تجربههای شخصی که طی دوران زندگی متراکم شده است میداند. بنابراین ذهن و آگاهی بهطورکلی یک چیز هستند و هر دو موضوع علم روانشناسی را تشکیل میدهند.
۲- اصطلاح فرایند ذهنی بهجای آگاهی و ذهن
برجستهترین واقعیت در دنیای تجربه بشری، واقعیت تغییر است. درواقع، همهچیز در حرکت است و هیچچیز ثابت نمیماند. هرچه را میبینیم و از هر دیدگاهی که به آن مینگریم، فرایند حدوث را همراه آن مییابیم و ثبات و همیشگی در هیچ جا نیست. بشر تلاش کرده است تا این حرکت را متوقف سازد و به جهان تجربه با فرض وجود دو جوهر ثابت مادّه و ذهن ثبات بخشد؛ رخدادهای جهان فیزیکی نمودهای مادّه فرض شدهاند و رخدادهای جهان ذهنی نمودهای ذهن. البته چنین فرضی ممکن است در مرحلهای از تفکر بشر دارای ارزش باشد، اما هر فرضیه که با واقعیتها تطبیق نکند باید دیر یا زود کنار گذارده شود. به همین جهت فیزیکدانان فرض جوهری بودن مادّه را رها کردند و روانشناسان نیز فرضیه لایتغیر و جوهری بودن ذهن را. درواقع، دسته اخیر به این نتیجه رسیدهاند که اشیای ثابت و جوهری به دنیای علم- فیزیک یا روانشناسی- تعلق ندارند، بلکه به جهان متافیزیک متعلقاند.
دیدیم که تیچنر ذهن را بهعنوان مجموعه کلی تجربه انسان و تجربه متکی بر شخص تجربه کننده تعریف میکند. مرادش از شخص تجربه کننده موجود زنده و فرد سازمان یافته است که برای مقاصد روانشناختی میتوان آن را به دستگاه عصبی و متعلقات آن تقلیل داد. در نتیجه ذهن را عبارت از مجموعه کلی تجربه متکی بر دستگاه عصبی معرفی میکند و از طرفی دیگر چون تجربه انسان همواره بهصورت فرایند، و در حال تغییر میباشد، میتوان با عبارت خلاصهتری چنین گفت که ذهن مجموعه کل فرایندهای ذهنی است. (۳)
اصطلاح «مجموعه کلی»(۴) این معنی را میرساند که ما با همه تجربهمان ارتباط داریم و نه با بخش محدودی از آن. صفت ذهنی متضمّن این معناست که ما با جنبه غیرمستقل تجربه- آنطور که تحت کنترل دستگاه عصبی است- در ارتباط هستیم؛ و «فرایند» اشاره به این معنی دارد که موضوع موردمطالعه ما، جریان و حرکتی دائمی است و عبارت از مجموعهای از اشیاء لایتغیر نیست.
درصورتیکه ذهن را رشتهای از فرایندها تصور کنیم، چگونه با شخصی بودن ذهن (ذهن من) و تداوم شخصیت در سراسر عمر سازش برقرار کنیم. دیگر اینکه به فرض شخصی بودن ذهن، آیا این حالت دائمی است و هرگز پیش نمیآید که انسان خود را فراموش کند یا خود را نادیده بگیرد و علیه خود حمل نماید؟ سؤال دیگر اینکه آیا شخصیت انسان بدون تغییر است؟ آیا شما در دوره بزرگسالی همانید که در دوره کودکی بودهاید؟ آیا زمانی که سرحال و با حوصله میباشید و در بهترین وضع قرار دارید یا زمانی که شدیداً احساس ناراحتی میکنید شخصیت شما تغییری نکرده است؟ در اینجا سؤالی در ارتباط با تجربه کننده نیز مطرح میشود: آیا او ارگانیسمی جسمانی است؟ آیا ذهن نیز مانند ماده، دارای جا و مکان است؟
تیچنر در پاسخ این سؤالات میگوید: «مسلماً تجربهای که از خود و خویشتن داریم، شخصی (۵) و بهصورت متناوب است و استمرار ندارد. و تجربه شخصی علاوه بر اینکه متناوب است، در زمانهای مختلف، از عواملی بسیار متفاوت ترکیب مییابد. او میگوید: ذهن نامریی است زیرا دیدن، که فرایندی ذهنی است، خود ذهن است؛ غیرملموس میباشد، زیرا لمس کردن، خود ذهن است. تجربه دیدن و لمس کردن به شخص تجربه کننده متکی است. اما فهم متعارف بر این واقعیت گواهی میدهد که ذهن مکانی است، جایی دارد؛ ما از فکری که در سر داریم و از دردی که در پا احساس مینماییم صحبت میکنیم.»
«آگاهی»، در کتب لغت، معانی مختلفی دارد که در اینجا تنها به دو کاربرد اساسی کلمه اشاره میکنیم:
نخست آگاهی به معنای آگاهی نسبت به فرایندهای «خود» است. درست همانطور که ذهن از دیدگاه باور عامه و فهم متعارف، آن خود درونی است که فکر میکند، به یاد میآورد، انتخاب مینماید، استدلال میکند و به هدایت حرکات بدن میپردازد، همانطور هم، آگاهی یا شعور، علم درونی به این تفکر و اداره کردن است. شما نسبت بهدرستی پاسخی که به یک سؤال امتحان دادهاید، به خامی حرکتتان و از خلوص انگیزههایتان آگاه هستید.
بنابراین آگاهی چیزی بیشتر از ذهن بوده و عبارت است از «ادراک چیزی که در ذهن انسان میگذرد، معلومات فردی و بیواسطهای است که ذهن از احساسها و افکار خویش دارد.»(۶)
در معنای دوم، آگاهی همانند ذهن است و صفات «آگاهی» و «ذهنی» نیز یکی است. بنابراین در زمانی که فرایندهای ذهنی جریان دارند، آگاهی نیز هست و بهمحض اینکه فرایندهای ذهنی متوقف شوند، ناخودآگاهی برقرار میشود. این گفته که من نسبت به احساسهایی آگاهی دارم، معنایش این است که من آن را احساس میکنم. داشتن احساس نسبت به چیزی به معنی آگاه بودن نسبت به آن است و آگاه بودن یعنی احساس داشتن.
نخستین تعریف از دو تعریف یادشده را باید کنار بگذاریم، زیرا نه تنها غیرضروری است، بلکه گمراهکننده نیز میباشد. اینکه از آگاهی بهعنوان اطلاع ذهن از خودش صحبت به میان آوریم، کاربردی است غیر لازم، زیرا آگاهی با همان عمومیتی که جهان خارجی مورد مشاهده قرار میگیرد، موضوع مشاهده است؛ گمراهکننده است زیرا این فکر را القا میکند که ذهن موجود مشخصی است؛ نه جریانی از فرایندها. ازاینرو، ذهن و خودآگاهی را به معنای واحدی در نظر میگیریم. اما چون با دو کلمه متفاوت سروکار داریم، شایسته است تمایزی بین این دو باشد و از ذهن هنگامی گفتگو میکنیم که مراد مجموعه کلی فرایندهای ذهنی باشد که در طی زندگی یک فرد رخ میدهد و هنگامیکه از آگاهی سخن خواهیم گفت قصدمان این است که این مجموعه کلی فرایندهای ذهن، در حال حاضر و در زمان «حال» مفروض در حال رخ دادن هستند. بنابراین، آگاهی، قسمتی از جریان ذهن محسوب میشود.
درعینحال که موضوع اصلی موردمطالعه روانشناسی ذهن است، موضوع مستقیم مطالعه روانشناسی همواره یک آگاهی است. بهطور دقیق، ما هرگز نمیتوانیم آگاهی واحدی را دو بار مشاهده کنیم. جریان ذهن سیال است، ادامه دارد و هرگز برنمیگردد. اما عملاً میتوانیم آگاهی خاصی را هرقدر که بخواهیم مشاهده کنیم، زیرا فرایندهای ذهنی هرگاه ارگانیسم، تحت شرایط و موقعیتهای واحدی قرار داده شود، در یک گروه قرار میگیرند و الگوی واحدی را ارائه میدهند. «میدانیم که مد دیروز دیگر هرگز برنمیگردد و آگاهی دیروزی هرگز عود نخواهد کرد. اما ما علمی به نام علم روانشناسی داریم، همانطور که علمی نیز به نام علم اقیانوسشناسی داریم.»(۷)
اهداف علم جدید
وونت، اهداف روانشناسی را در سه عنوان بیان کرده است:
۱- تجزیه فرایندهای آگاهی به عناصر بنیادی و اصلیشان.
۲- کشف نوع (چگونگی) پیوند این عناصر.
۳- تعیین قوانین پیوند آنها.
تیچنر که همواره به نزدیکی روانشناسی و علوم طبیعی اعتقاد داشت، برای روانشناسی، مانند سایر علوم، اهداف سهگانه فوق را بهصورتی دیگر معرفی کرده است:
او هدف هر علم را یافتن پاسخ سؤالات مربوط به چیستی، چگونگی و چرایی موضوعش میداند.
پاسخ به سؤال نخست، معمولاً از طریق تحلیل موضوع فراهم میگردد. مثلاً در زمینه علم شیمی، به کمک تجزیه مواد شیمیایی، کوشش میشود تا به عناصر مختلف شیمیایی برسند. پاسخ به سؤال دوم یعنی به چگونگی عمل ترکیب (۸) مربوط میشود. در علوم طبیعی، وضع عناصر در ترکیبات مختلف مشخص میشود و از این طریق فرمولهای قوانین طبیعت به دست میآید. با پاسخ به این دو سؤال از پدیده طبیعی، توصیفی در اختیار قرار میگیرد. اما علم به توصیف ساده قناعت نمیکند و میپرسد: چرا رشتهای از پدیدهها دقیقاً با این شیوه معین ترکیبشدهاند و نه با شیوهای دیگر؟
پرسش سوم که هدفش شناخت چرایی موضوع علم است، با روشن ساختن علّت تأثیر پدیده، پاسخ خود را مییابد. برای مثال میبینیم که از شب پیش، روی زمین شبنم جمع شده است، زیرا سطح زمین از لایه هوای بالای آن سردتر بوده است؛ شبنم روی شیشه درست میشود و نه روی فلزات، زیرا قدرت تشعشع یکی زیاد و دیگری کم است. در اصطلاح هنگامیکه علت پدیدهای معین گردید گفته میشود که آن پدیده توضیح داده شده است.
حال ببینیم که در مقام مقایسه روانشناسی و علوم طبیعی، موضوع روانشناسی چیست؟ چگونه عرضه میشود؟ عناصرش چگونه با هم ترکیبشده نظم میگیرند؟ و سرانجام چرا در ترکیب معینی و نه در صورتی دیگر، ظاهر میشوند؟
باید متذکر شد که در سطح توصیف پدیدهها، یعنی در حدّ پاسخ به دو سؤال نخست، مسائل دو رشته از علم بسیار به هم شبیه هستند. هدف روانشناسی نیز تجزیهوتحلیل تجربه ذهنی به سادهترین عناصر آن است. در عمل آگاهی خاصی را در نظر میگیرند و درباره آن تحقیق صورت میگیرد و این کار را مرتّب، مرحلهبهمرحله، فرایند به فرایند، تجدید میکنند تا جایی که دیگر تحلیل جلوتر نرود و به اصطلاح فرایندهای روانی در برابر تحلیل مقاومت کنند. این فرایندها دارای ماهیتی کاملاً ساده، عنصری و غیرقابل تقسیم میباشند. روانشناس این کار را با آگاهیهای دیگر ادامه میدهد تا هنگامیکه بتواند با اطمینان نسبت به ماهیت و تعداد فرایندهای ابتدایی ذهن رسماً اظهارنظر کند. سپس به وظیفه ترکیب کردن میپردازد؛ عناصر را تحت شرایط آزمایش با هم ترکیب میکند. یعنی در ابتدا شاید دو عنصر از یک نوع را، سپس تعداد بیشتری از آن نوع و سرانجام عناصر ابتدایی از انواع مختلف را. از این طریق روانشناس بهزودی نظم رخداد روانی را که مشخصکننده همه تجربه انسان است تشخیص میدهد و میتواند قوانین مربوط به پیوند فرایندهای ابتدایی ذهن را بیان کند و به این واقعیت میرسد که اگر احساسهای صوتی با هم رخ میدهند، به هم میآمیزند و ترکیب میشوند، یا اگر احساسهای مربوط به رنگها پهلوی هم میآیند و بر یکدیگر تأثیر میگذارند، کلیّه این کارها به طریق کاملاً منظم اتفاق میافتد، بهطوریکه میتوان قوانین ترکیب آهنگها و رنگها را به تفصیل بیان کرد.
البته اگر در همین حدّ اکتفا میشد و از روانشناسی تنها بُعد توصیفی آن موردنظر قرار میگرفت، امیدی برای وصول به هدف اصلی، که ایجاد علم واقعی ذهن بود، نمیرفت. همانطور که تاریخ طبیعی قدیم در برابر زیستشناسی علمی ایستادگی داشته، روانشناسی توصیفی نیز در برابر روانشناسی علمی مقاومت زیادی کرده است. باید اذعان داشت که روانشناسی توصیفی ممکن است مطالب زیادی درباره ذهن در اختیار بگذارد و ممکن است حجم وسیعی از واقعیات مشاهدهشده را دربرگیرد که میبایست آنها را طبقهبندی کرد و تحت قانون کلی درآورد. اما در آن هیچگونه وحدت و پیوستگی وجود ندارد و احتمالاً فاقد هرگونه اصل ساده و هدایتکنندهای است که مثلاً زیستشناسی در قانون تکامل یا فیزیک در قانون بقاء انرژی دارد. حاصل اینکه، برای رسیدن به هدف نهایی، یعنی ایجاد روانشناسی علمی، باید علاوه بر توصیف پدیدهها، آنها را توضیح دهیم؛ یعنی علت رخدادهای روانی را بیابیم، عرضه نماییم و به سؤال چرایی پاسخ گوییم.
۱- توضیح پدیدههای ذهنی
دیدیم هدف اصلی علم روانشناسی، جستجوی علت فرایندهای ذهنی و به اصطلاح یافتن پاسخ چرایی وقوع فرایندها به ترتیب خاص خود است. در علوم طبیعی یافتن علل پدیدهها، به دلیل همگونی و پیوستگی جهان طبیعت همواره میسّر است. وضعی که در روانشناسی با آن روبهرو هستیم قدری متفاوت است. از طرفی فرایندهای ذهنی نمیتوانند علت به وجود آمدن فرایندهای ذهنی دیگر باشند. زیرا بهروشنی ملاحظه میکنیم که با تغییر محیط برای ما آگاهیهای کاملاً تازهای فراهم میشود که بههیچوجه نمیتواند معلول آگاهیهای قبلی ما تلقی شود. (برای مثال هنگامیکه برای نخستین بار پایتخت کشور دیگری را میبینیم، تجربههایی داریم که به آگاهیهای گذشته ما مربوط نیستند، بلکه معلول محرکهای موجود میباشند). از سوی دیگر فرایندهای عصبی را نیز بههیچوجه نمیتوانیم علّت فرایندهای ذهنی بدانیم. درواقع، اصل توازی روان و مادّه (پسیکوفیزیک) نشان میدهد که حوادث مربوط به فرایندهای عصبی و ذهنی جریان خود را پهلوبهپهلو و در ارتباط دقیق با هم ادامه میدهند، اما در یکدیگر دخالت و تأثیر ندارند؛ درنهایت اینکه دو جنبه مختلف تجربه واحدی هستند، ولی یکی از آنها علت دیگری نیست. (۹)
تنها راهحل این خواهد بود که برای توضیح، معنای دیگری قائل شویم و آن را عبارت از بیان شرایطی که فرایندی در آن صورت میگیرد بدانیم و نه مشخص کردن علت فرایند. در این صورت برای توضیح فرایندهای ذهنی میتوانیم به دستگاه عصبی و اعضای وابسته به آن متوسل شویم و شرایط عصبی منطبق بر هر پدیده ذهنی را معرفی کنیم.
دنیای طبیعی یا دنیای تجربه مستقل، به این دلیل که مستقل از فرد است قانونمندی متفاوتی دارد. همه فرایندهایی که آن را میسازند، بهعنوان علت و معلول بههمپیوستهاند: در هیچ جا در پیوند این فرایندها شکافی دیده نمیشود. فرایندهای دستگاه عصبی نیز از فرایندهای دنیای مستقل هستند و بهعنوان علت و معلول به هم ارتباط دارند. هریک به دیگری و نیز به فرایندهای طبیعی دیگر خارج از بدن مربوط میشود؛ آنها جای خود را در حلقه حوادث طبیعی ناگسستنی دارند و درست مانند قضیه شبنم قابل توضیح هستند. از سوی دیگر میدانیم که فرایندهای ذهنی با کل رشتههای حوادث طبیعی منطبق نیستند، بلکه با بخش کوچکی از آنها یعنی به برخی حوادث درون دستگاه عصبی انطباق دارند؛ بنابراین طبیعی است که پدیدههای ذهنی گسسته و بینظم ظاهر شوند. جستجوی توضیح آنها در فرایندهای عصبی، که به موازات آنها جریان دارد و ارتباط علیشان را با کلیه فرایندهای دیگر متعلّق به دنیای مستقل تأمین میکند، نیز طبیعی به نظر میرسد. ذهن هر شب ساقط و زایل میشود و هر روز صبح نمایان میگردد. اما فعالیتهای بدنی در خواب و در بیداری ادامه مییابند. خاطرهای از یاد میرود و چندین سال بعد، کاملاً بدون انتظار، مجدداً به ذهن میآید. استناد به بدن چیزی به دادههای روانشناسی یعنی به مجموعه دروننگریها نمیافزاید، فقط اصلی توضیحی جهت روانشناسی در اختیار قرار میدهد و به توانایی ما در جهت منظم کردن اطلاعات دروننگرانهمان میافزاید. درواقع، اگر توضیح ذهن را بهوسیله بدن نپذیریم، باید یکی از دو راهی را انتخاب کنیم که هر دو نامطلوب و مایه ناخرسندی است: یا باید به توصیف ساده تجربه ذهنی قناعت کنیم و یا باید ذهن ناآگاهی را مطرح کنیم تا به آگاهی پیوستگی و استمرار بدهد. این دو راهحل، آزموده شده است. اگر اولی انتخاب شود، هرگز به یک علم روانشناسی نخواهیم رسید و اگر دومی را بگیریم با اختیار خود واقعیت را برای دنیای خیالی و غیرواقعی رها کردهایم.
البته آنچه مذکور افتاد راهحلهای علمی هستند، ولی باور عامه نیز راهحلهای خود را یافته و به سبب نقص و گسستگی تجربه ذهنی، دنیایی دورگه میسازد که بهآسانی از دنیای ذهنی به دنیای جسمانی حرکت میکند و از آن بازمیگردد و شکافهای جهان ذهنی را با مواد عاریه گرفتهشده از جهان فیزیکی پر میکند، که این مطمئناً اشتباه است، واقعیتی که در این اشتباه مستتر است، قبول ضمنی این معناست که برای توضیح روانشناسی باید در ورای تجربه غیرمستقل جستجو کرد و نه در خود آن.
۲- اجزای اصلی تجربه ذهنی
به گفته تیچنر، اجزای اصلی تجربه ذهنی آنهایی هستند که در برابر دروننگری جدی و مصرانه، تغییرناپذیر بمانند. وونت احساس (۱۰) را یکی از اشکال اصلی تجربه میداند و میگوید تحریک عضو حسی و وصول تکانشهای حاصل در مغز آن را برمیانگیزد. احساسها را برحسب نوع (بینایی، شنوایی و غیره) شدت و دوامشان قابلطبقهبندی میبیند. او بین احساس و تصویر ذهنی (۱۱) تفاوت بنیادی قائل نیست، چه تصاویر ذهنی را نیز با تحریک کرتکس مغزی مرتبط میداند و با توجه به جهتگیری فیزیولوژیک بین تحریک کرتکس مغزی و تجربه حسی مربوط به آن ارتباطی مستقیم تصور میکرده است. عواطف (۱۲) شکل اصلی دیگری از تجربه هستند. او احساسها و عواطف را جنبههای همزمان تجربه بیواسطه تصور میکرد. عواطف را جزء مکمل ذهنی احساسها میداند که مستقیماً از عضو حسی حاصل نمیشوند. او میگوید: «احساسها با برخی خصوصیات عاطفی همراه هستند. هنگامیکه احساسها برای تشکیل احساس پیچیدهتری با هم ترکیب میشوند، خصوصیتی عاطفی از این ترکیب حاصل میشود.»(۱۳) درواقع، عواطف جنبه درون ذهنی دارند، و به نظر میرسد که جزئی از ما هستند و به آگاهی ما ارتباط پیدا میکنند و نه به اشیای خارجی. هرچند احساسها و عواطف عناصر اصلی و اساسی هستند، اما میتوانند در تجربه ما بهصورت الگوهای مختلفی ترکیب شوند. مثلاً احساسهای بدنی و عواطف ممکن است ترکیب شوند و هیجانی را به وجود آورند که فرایندی انفعالی است.
وونت نظریه بسیار بحثانگیز سه بُعدی عواطف را بر مبنای مشاهدات درون نگرانه خویش تدوین نموده است. او که با میزانه شمار (۱۴) که دستگاهی آزمایشگاهی است و برای سنجش سرعتهای مختلف حرکت بهکار میرود، و میتواند در فواصل منظم و معینی صدایی ایجاد کند، کار میکرد؛ در پایان یک رشته آزمایش گزارش داد که: به نظر میرسد الگوهای موزون نسبت به الگوهای دیگر خوشایندترند و از این تجربه چنین نتیجه گرفت که بخشی از برخی تجربهها احساس خوشایندی (۱۵) یا ناخوشایندی (۱۶) است. این عواطف، همزمان با احساس شنیدن تیکهای میزانه شمار ایجاد میشود. او میگوید که این عاطفه میتواند درجات مختلفی از بسیار شدید تا بسیار ضعیف داشته باشد و آن را وسیله پیوستار (۱۷) نمایش داد. بُعد دومی از عواطف نیز هنگام گوش دادن به صداهای میزانه شمار برایش کشف شد. وونت هنگامیکه برای صدای تیکهای متوالی میزانه شمار در انتظار بود، تنش (۱۸) خفیفی را حس میکرد که پس از شنیدن صدای تیک مورد انتظار حالت واهلیدن، رهایی و سستی عضلانی (۱۹) جایگزین آن میگردید. وونت برحسب این تحقیقات نتیجه گرفت که، علاوه بر بُعد خوشایندی و ناخوشایندی عواطف ما دارای بُعد تنش و حالت رهایی و سستی عضلانی نیز میباشند. بعلاوه هنگامیکه میزان شدت صدای تیک بالا میرفت گزارش میداد که عواطفش کمی تحریک شده است و هنگامیکه میزان شدت صدای تیک کاهش مییافت، آرامش بیشتری حاصل میشد.
وونت از خلال این شیوه پرزحمت که طی آن با حوصله، سرعت دستگاه میزانه شمار را تغییر میداد و با دقت تجربههایش را ثبت میکرد به سه بُعد مجزّا و مستقل از عواطف رسید و معتقد بود که هر عاطفهای میتواند درجایی روی هریک از این ابعاد، آنطور که در تصویر نشان داده شده است، جای گیرد (۲۰). نمودار زیر ابعاد سهگانه عواطف را نشان میدهد و از کتاب جی. ای.میلر با تغییر مختصری گرفته شده است.
وونت تصور میکرد که هیجانها ترکیبات پیچیده ابعاد سهگانه عواطف ابتدایی هستند و میتوان هریک از عواطف ابتدایی را عملاً با تعیین موضعش بر هریک از این سه بُعد توصیف نمود. بدین ترتیب تحلیل خاصی برای هیجانها ارائه کرد و آنها را به محتویات ذهن برگرداند. نظریه عواطف وونت باعث انجام یافتن تحقیقات زیادی در آزمایشگاه خود وی و سایر آزمایشگاهها شد؛ اما در برابر آزمایش زمان نتوانست دوام بیاورد.
تحقیقات آزمایشگاه دانشگاه کرنل که تحت هدایت تیچنر انجام میگرفت به طرد نظریه مزبور منتهی گردید. حاصل تحقیقات تیچنر این بود که جنبه عاطفی تنها یک بُعد دارد، که همان بُعد خوشایندی و ناخوشایندی است و ابعاد دیگر را انکار میکرد.
تیچنر عقیده استادش را در مورد تجربههای اصلی به طور کامل پذیرفته است. او احساسها را عناصر اصلی ادراک و تصاویر ذهنی را عناصر تصورات میدانست و تصورات را پدیدههایی میدانست که در لحظه تجربه ذهنی واقعاً حضور ندارند، مانند خاطرهای از تجربه گذشته. از نوشتههای تیچنر کاملاً روشن نیست که آیا او احساسها و تصاویر ذهنی را به عنوان مقولات مانعه الجمع تلقی میکند یا نه؟ درواقع او بر شباهت آن دو، علیرغم اعتقادش بر اینکه میتوانند از هم مجزا تشخیص داده شوند، تکیه دارد. تیچنر عواطف را عناصر هیجان میداند که در تجربههایی از قبیل عشق، کینه و غم یافت میشود.
در کتاب خلاصه روانشناسی در سال ۱۸۹۶، تیچنر به سیاههای از عناصر احساس که کشف کرده است، اشاره میکند. این سیاهه بیش از چهلوچهار هزار ویژگی احساس را شامل میشود که اکثر آن ویژگیها بصری (۳۲۸۲۰ ویژگی) و سمعی (۱۱۶۰۰ ویژگی) هستند. او عقیده داشت که هر عنصر ساده بهطور مجزا از هم قابلتشخیص است. هر عنصر ساده میتواند با سایر عناصر ترکیب شود و ادراک یا تصوری را بسازد.
بااینکه این عناصر اساسی و غیرقابل تجزیه و تبدیل هستند، میتوان آنها را طبقهبندی کرد. درست مانند عناصر شیمیایی که در طبقات مختلف گروهبندی و طبقهبندی میشوند. چه بهرغم ساده بودن دارای مشخصاتی هستند که ما را قادر میسازند که آنها را از هم تشخیص دهیم.
تیچنر، به خصوصیات و عوارضی که وونت اظهار داشته بود، یعنی کیفیت و شدت، صفات مدت و وضوح را نیز افزود و هریک را تعریف کرد:
کیفیت مشخصهای است که یک عنصر را از عناصر دیگر، مثلاً سردی یا قرمزی را، بهروشنی مجزا میکند. «شدّت» به قدرت و ضعف، به میزان بلندی صدا و روشنایی یک احساس توجه دارد. «مدّت» به جریان یک احساس طی زمان اشاره دارد و «وضوح» به نقش دقت در تجربه آگاه معطوف است. چیزی که در نقطه تمرکز دقت قرار دارد نسبت به چیزی که دقت بهطرف آن متوجه نیست، مسلطتر است.
تیچنر معتقد بود که احساسها و تصاویر ذهنی، دارای چهار صفت مزبور هستند، اما جنبه عاطفی تنها سه صفت از چهار صفت را داراست و فاقد صفت «وضوح» میباشد. او میگفت امکان ندارد که دقت را مستقیماً متوجه و متمرکز بر کیفیت عاطفی بنماییم، زیرا، با چنین اقدامی، کیفیت عاطفی از بین میرود.

نظریه اندریافت
هرچند محور اصلی روانشناسی وونت تحلیل محتوای آگاهی بوده است، اما او هرگز از مسئله کلیّت فرایندهای ذهنی به طور کامل غافل نبوده است. وونت معتقد است هنگامیکه به دنیای واقعی مینگریم، وحدتی از ادراکات در پیش چشم مجسم میشود؛ مثلاً درخت را بهعنوان یک واحد خواهیم دید ولی احساسهای متعدد و متنوعی را از روشنایی، رنگ، شکل و غیره که در تجربههای دروننگرانه گزارش میشود «نمیبینیم». تجربه بصری، درخت را بهعنوان یک واحد دربرمی گیرد نه بهعنوان احساسها و عواطف ابتدایی متعدد که درخت را میسازند.
این کلیّت تجربه آگاهانه چگونه از بخشهای اصلی و عناصر اولیه ساخته و یا ترکیبشده است؟ وونت نظریه اندریافت (۲۱) را بدین منظور مطرح کرد.
او فرایندهای واقعی ترکیب عناصر مختلف و وحدت آنها را اصل ترکیب خلّاق (۲۲) یا قانون برآیندهای روانی (۲۳) نامید که به وسیله آن، تجربههای اصلی زیادی، در یک کل، سازمان مییابند. درواقع معنای این سخن این است که ترکیب عناصر خصوصیات تازهای را به وجود میآورد. او در این مورد چنین اظهار میدارد «هر ترکیب روانی خصوصیاتی دارد که بههیچوجه صرف حاصل جمع خصوصیات عناصرش نیست»(۲۴). بنابراین چیز تازه از ترکیب بخشهای اصلی تجربه خلق شده است. شاید آنطور که روانشناسان گشتالت، نخستین بار در ۱۹۱۲ و سپس بهطور مکرر اظهار داشتهاند، باید گفت که کل بیشتر از حاصل جمع اجزای آن است.
ترکیب خلاق در شیمی معادلی دارد: ترکیب عناصر شیمیایی نتیجهای را به وجود میآورد که شامل خصوصیات جدیدی، متفاوت با خصوصیات عناصر اصلی است. نتیجه اینکه «اندریافت» فرایندی فعال است. چیزی نیست که توسط عناصر تجربهشده عمل کند، بلکه فرایند مزبور بر آنها، در ترکیبی فعال اثر میگذارد تا کلی را بسازد.
البته وونت، توجه بیشتر خود را به نقطه مقابل ترکیب خلاق، یعنی تجزیه ذهن، برگردانیدن و تقلیل تجربه آگاه نه به اجزای ابتدایی آن، معطوف داشت و مفهوم ترکیب اجزا نسبتاً مورد غفلت وی قرار گرفت. بااینحال، این واقعیت که او ترکیب را خصوصیتی از سیستم رسمیاش ساخته- به دلیل انعکاس زیاد آن در روانشناسی- دارای اهمیت است.
به رغم این برچسب جزمی گرایی به وونت، او بهاصطلاح خودش توجه را تنها به کنشهای ساده ذهنی منحصر نساخته است و با تألیف بسیار مفصّل خود به نام روانشناسی توده مردم و با انتشار مقالاتی در زمینه فلسفه و اخلاق، به چند ساحتی بودن انسان ایمان داشته و آن را عملاً نشان داده است. اما، احتمالاً قسمتی از کار وی که منطبق با جوّ زمان بوده انعکاس بیشتری یافته و بخشهای دیگر آنکه به احتمالی، خود او علاقهمندی زیادتری به آنها نشان داده، مورد توجه کمتری قرار گرفته است.
بیتردید اگر روانشناسی وونت را منحصر به تحقیقاتی کنیم که در آزمایشگاه لایپزیک انجام میگرفته، انتقاد محدود بودن دامنه علم جدید مسلماً بر وونت وارد است. مسئله مهمتر، نقش انحرافی چنین برداشتی است که باید مورد توجه قرار گیرد. در اذهان بسیاری از علاقهمندان به شناخت انسان، روانشناسی و کل ویژگی انسان بر فعالیتهای ادراکی منطبق شده که در عین اهمیت، بخش بسیار اندکی از کل انسان را میسازند.
روش تحقیق
به گفته تیچنر، تنها راه تحقیق در هر علم، مشاهده پدیدههایی است که موضوع آن علم را تشکیل میدهند. مشاهده، متضمّن توجه به پدیده و ثبت آن، و بهعبارتدیگر ادراک روشن و تهیه گزارشی از آن در قالب کلمات و عبارات است. برای تحقق این هدف، علم به آزمایش متوسل میشود. از سوی دیگر با توجه به اینکه روانشناسی علمی است تجربی، روش آن نیز مشاهده و آزمایش تجربی خواهد بود. اما نظر به اینکه هیچکس نمیتواند تجربهای را، جز شخصی که آن تجربه را داراست، مشاهده کند؛ ناگزیر روش تحقیق علم روانشناسی باید متضمّن خودنگری (۲۵) یا دروننگری (۲۶) باشد. البته کاربرد این روش، کار تازهای نبود و به مکتب ساختگرایی نیز ختم نگردید. با نگاهی سطحی میتوان آثار آن را در گذشتهها و در روش کار سقراط دید. آنچه در کار وونت و مکتب ساختگرایی میتواند بهعنوان نوآوری مورد توجه قرار گیرد، کاربرد دقیق کنترل آزمایشگاهی بر شرایط دروننگری است. این روش تحقیق را روانشناسی از فیزیک و فیزیولوژی گرفته است، اولی آن را برای مطالعه نور و صدا و دومی جهت مطالعه اعضای حس به کار میبرد. مثلاً در مورد اخیر و برای کسب اطلاعات از کار اعضای حس، محقق، محرکی را بر یکی از اعضای حواس وارد میساخت و از آزمودنی میخواست که درباره احساسی که به وجود آمده گزارش دهد.
وونت برای کاربرد این روش قانونی در چهار ماده تنظیم کرده بود: (۲۷)
۱- مشاهدهکننده باید قادر به تعیین زمان آغاز جریان مشاهده باشد.
۲-آزمودنی باید در حالت آمادگی و توجه کامل باشد.
۳-امکان تکرار مشاهده باید فراهم باشد.
۴- شرایط آزمایش باید تغییرپذیر باشد تا تغییر کنترلشده محرک میسّر گردد.
شرط آخر به اساس روش آزمایش اشاره دارد که همان تغییر موقعیت محرک و مشاهده تغییرات حاصل در آزمودنی ست.
روش دروننگری در آزمایشگاه لایپزیک مهارتی بود که تنها پس از طی دوره بسیار طولانی و سخت کارآموزی حاصل میگردید. توانایی مشاهده تجربهها بهصورت عناصر اصلیشان مستلزم تمرین زیاد و کار دشوار بود. مثلاً بورینگ (۱۹۵۳)، گزارش میدهد که شرکتکنندگان در آزمایش زمان واکنش میبایست ده هزار مشاهده انجام میدادند تا بهعنوان مشاهدهگرهای ماهر تلقی شوند. تیچنر با قبول دشواری روش دروننگری متذکّر میشود که افراد معمولاً یاد میگیرند که تجربه را برحسب محرکها توصیف کنند و این روشی است که برای زندگی روزمره مفید و ضروری است. اما در آزمایشگاه، این عادت باید به کمک آموزشی فشرده، از یاد برود و فراموش شود. درون نگران تربیتشده، نحوه ادراک را بهگونهای که حالت آگاهی را وصف کند، نه محرک را، یاد میگیرند.
تیچنر که همچون وونت بر بُعد آزمایشگاهی دروننگری نیز تأکید میورزید، میگوید آزمایش عبارت است از مشاهدهای که جدا صورت گیرد، تغییر داده شود و قابل تکرار باشد. هرچه بیشتر بتوان تجربهای را به روشنی تکرار کرد و هرچه بهتر بتوان آن را از عوامل نامربوط و مزاحم جدا کرد، دروننگری آسانتر و خطر دخالت شرایط منحرفکننده یا تکیه بر نکتهای نادرست، کمتر خواهد بود. هرچه مشاهدهای را بتوان در سطح وسیعتری تغییر داد، شانس بیشتری برای کشف قوانین جدید فراهم میشود. او عقیده داشت که «کلیه وسایل آزمایش، همه آزمایشگاهها و ابزارها برای این فراهم آمده است که دانشجو بتواند تجربهای را تکرار کند و مشاهداتش را جدا از عوامل مخل انجام دهد و آثار تغییرات آن را ملاحظه کند.»(۲۸)
۱- دروننگری و مشاهده عینی
دیدیم که روش دروننگری ساختگرایی از روشهای فیزیک و فیزیولوژی تأثیر پذیرفته است. مشاهده در فیزیک را مشاهده عینی و در روانشناسی دروننگری اصطلاح کردهاند که این دومی عبارت است از نگاه به درون به جای نگاه به شیء خارجی. توضیح وجوه شباهت و تفاوت این دو روش را تیچنر با ارائه مثالهایی بیان کرده است (۲۹):
۱- فرض کنید دو صفحه کاغذ، یکی بنفش یکدست و دومی نیمی قرمز و نیمی آبی به شما نشان دهند. اگر صفحه دوم با سرعت چرخانده شود، قرمز و آبی با هم مخلوط خواهند شد و شما رنگ قرمز- آبی یعنی نوعی بنفش خواهید دید. مسئله این است که بخشهای قرمز و آبی را در صفحه دوم طوری تنظیم کنید که رنگ حاصل دقیقاً مطابق رنگ بنفش صفحه اول باشد. این رشته مشاهدات را هرقدر که بخواهید میتوانید تکرار کنید. در حقیقت میتوانید مشاهده را جدا کنید یعنی با کار در اتاقی عاری از رنگهای مغشوش کننده، به مشاهده بپردازید. میتوانید شرایط مشاهده را تغییر دهید. مثلاً ابتدا با صفحه دورنگی که بیش از حدّ آبی است و سپس با صفحهای که به طور مشخصی قرمز است کارکنید.
۲- فرض کنید تار صوتی معینی به ارتعاش درمیآید و از شما تعداد صداها (آهنگها) ی آن را میخواهند. شما میتوانید، این تجربه را تکرار کنید، میتوانید آن را مجزا کنید و برای این کار اتاق کاملاً آرامی انتخاب نمایید. یا میتوانید آن را تغییر دهید، بهاینترتیب که تار را در قسمتهای مختلف و در نتهای متفاوت بنوازید.
روشن است که در مورد اخیر عملاً بین دروننگری و مشاهده عینی تفاوتی وجود ندارد. شما همان روشی را به کار میبرید که ممکن است برای شمارش نوسان پاندول یا قرائت اعداد حسسنج (۳۰) در آزمایشگاه انجام گیرد.
ممکن است، شباهت روش، ما را وسوسه کند تا از جنبهای وارد جنبهای دیگر شویم، مانند وصفی که مثلاً در کتب مبانی فیزیک مشاهده میشود که حاوی فصولی در مورد دیدن و احساس رنگ هستند یا کتابهای مبانی فیزیولوژی که دارای بحث خطای داوری میباشند. هنگامیکه تصمیم گرفتهایم جنبهای خاص از تجربه را بررسی کنیم، لازم است دید خود را تغییر ندهیم و همواره در همان جهت پیش برویم. داشتن اصطلاحی خاص برای روش تحقیق در روانشناسی، این حُسن را دارد که همواره این احساس در ما تقویت شود که در زمینه تجربه غیرمستقل و در دایره روانشناسی هستیم.
همانطور که مذکور افتاد، در دروننگری دو عامل وجود دارد: یکی دقت در پدیده و دیگری ثبت آن. «دقت» باید در بالاترین سطح حفظ شود؛ «ثبت» نیز باید همچون عکسبرداری بهعنوان تجربه درست و مطابق با اصل صورت گیرد. در نتیجه مشاهده باطنی عملی است مشکل و خستهکننده. دروننگری بهطورکلی مشکلتر و خستهکنندهتر از مشاهده عینی است. برای اطمینان از نتایج باید دقیقاً بیطرفانه و بیغرضانه عمل کنیم و بدون پیشداوری کار را آغاز نماییم و در برابر واقعیات، همانطور که رخ میدهند و پیش میآیند، قرار گیریم؛ آمادهباشیم آنها را آنطور که هستند بپذیریم، نه اینکه با نظریهای از پیش اندیشیده آنها را منطبق سازیم. باید کار پژوهش را موقعی انجام دهیم که در حالت کلی مناسبی قرار داریم. یعنی سرحال، سلامت و فاقد مشکل در محیط خودمان باشیم. اگر این ضوابط رعایت نشود آزمایش هیچ کمکی به ما نخواهد کرد. ازاینجهت شرایط ویژهای باید در مورد آزمایشگاه و محل تحقیق نیز رعایت شود تا همراه با آمادگی کامل و رعایت ضوابط یادشده به نتیجه قابل قبولی برسیم.
حال موردی را در نظر میگیریم که مواد موردمطالعه آن پیچیدهتر است:
۱- فرض کنید از شما بخواهند که با شنیدن کلمهای آثار آن را بر خود گزارش کنید. یعنی ببینید آن کلمه چه اثری بر شما میگذارد و چه فکری را به ذهن شما میآورد. این مشاهده ممکن است تکرار شود، ممکن است جدا و دور از عوامل مخل و پرتکننده حواس، مثلاً در اتاقی تاریک و ساکت، انجام گیرد؛ ممکن است تغییری در آن داده شود یا کلمات متعدد و مختلفی بر شما خوانده شود، امکان دارد کلمه توسط فرد بهخصوصی خواندهنشده بلکه بر صفحهای منعکس گردد. بااینهمه، در اینجا ظاهراً تفاوتی بین دروننگری و مشاهده عینی وجود دارد. مشاهدهکنندهای که جریان واکنش شده، یا حرکات موجودی ذرهبینی را نگاه میکند، میتواند از حرکتی تا حرکتی دیگر، مراحل مختلف پدیده مشاهدهشده را با شتاب بنویسد. اما اگر در اینجا سعی شود تغییرات در آگاهی را، در حال صورتپذیری، گزارش کند در آن مداخله خواهد شد. یعنی برگردانیدن تجربه ذهنی در قالب کلمات توسط آزمودنی، عوامل جدیدی در خود تجربه وارد میسازد.
۲- باز فرض کنید در حال مشاهده هیجان و یا عاطفه خاصی همچون احساس ناامیدی یا دلخوری، یا خشم و یا غم هستید. در این صورت کنترل آزمایش امکانپذیر است؛ موقعیت ممکن است تنظیم شود؛ امکان دارد در آزمایشگاه این نوع احساسات تکرار شود و نیز جدا از عوامل مخل تجربهشده تغییر یابد. اما، مشاهده آزمودنی از این عواطف و هیجانات، حتی خیلی بیشتر از مورد قبل، در جریان آگاهی دخالت میکند. مشاهده خونسردانه یک هیجان، آن را از بین خواهد برد. هنگامیکه خشم و ناامیدی خود را مشاهده و تجزیهوتحلیل میکنیم، از بین خواهد رفت. برای حل این مشکل روش دروننگری، از آزمودنیها میخواهد و معمولاً به آنها توصیه میشود که در این قبیل تجربهها، مشاهده خود را قدری تأخیر بیندازند تا فرایندی که باید توصیف شود، جریان خود را طی کند، سپس آزمودنی از حافظه خود برای توصیف و تشریح آن کمک بگیرد. در این موارد دروننگری، نگاه به گذشته خواهد بود و بررسی دروننگری به بررسی بعد از وقوع تبدیل میشود. تردیدی نیست که این دستورالعمل برای آزمودنی مبتدی خوب است و در مواردی حتی عاقلانه است که روانشناسان آزموده نیز از این دستور تبعیت کنند. اما، بههیچوجه نباید بهعنوان قانون کلی تلقی شود؛ زیرا باید توجه داشته باشیم که مشاهده مورد بحث میتواند تکرار شود. در این صورت دلیلی وجود ندارد که مشاهدهکننده، که برای او کلمهای خواندهشده یا هیجانی در او به وجود آمده است، در جریان تجربه گزارش ندهد. درست است که این گزارش مشاهده را قطع میکند، اما بعدازاینکه نخستین مرحله مشاهده با درستی توصیف شد، مشاهده دیگری میتواند صورت گیرد و همچنین مشاهده سوم و مشاهدات بعدی، تا بدین ترتیب مراحل بعدی تجربه نیز با دقت توصیف شود و گزارش کاملی در مورد کل تجربه فراهم گردد. در تئوری، این خود خطری خواهد بود که به طور مصنوعی مراحل تجربهای از هم جدا شوند. «آگاهی»، یک جریان است و با تقسیم آن این خطر وجود دارد که برخی حلقههای میانی از دست بروند و در گزارش منعکس نگردند. اما در عمل ثابت شده است که این خطر بسیار ناچیز است و همیشه این امکان وجود دارد که به گذشته و به حافظه متوسل شویم و نتایج بهدستآمده از مراحل را با تجربه ذهنی تقسیمنشده و موجود در حافظه مقایسه کنیم؛ از این گذشته، مشاهدهکننده تمرین دیده به دروننگری معتاد میشود، نگرشی دروننگرانه دارد که در سیستم فکریاش جایگیر است. درنتیجه برایش امکان دارد که تجربهای را در حال صورتپذیری، بدون مداخله در آگاهی، به طور ذهنی ثبت کند و حتی با شتاب یادداشتهای کتبی خلاصهای نیز از آن داشته باشد، درست نظیر یک متخصص بافتشناسی که هنگام توجه به میکروسکپ، یادداشت نیز برمیدارد.
حاصل اینکه دروننگری بسیار شبیه مشاهده عینی و روش مشاهده علوم طبیعی و فیزیک است. هرچند موضوعات مورد مشاهده با هم تفاوت دارند. در دروننگری موضوعات زودگذر و بیثبات هستند و گاهی مانع از این میشوند که هنگام وقوع مشاهده شوند و در نتیجه باید در حافظه ضبط شوند و سپس مورد مشاهده قرار گیرند. در ضمن نظر مشاهدهکننده و علایق شخصی وی نیز متفاوت است. اما روش روانشناسی در اصول عین روش فیزیک است.
۲- سرنوشت دروننگری
روش دروننگری تنها وسیله وونت و تیچنر در روانشناسی معاصر مورد استفاده نبود. روانشناسان نخستین اروپایی که برخی هم اختلافنظرهایی با مکتب ساختگرایی داشتند همگی در این باور که روش دروننگری تنها روش ویژه روانشناسی است به توافق رسیده بودند. گروه اخیر روش ساختگرایی را برای بررسی و تحقیق قلمروهای جدید، مناسب تشخیص دادند و به نحوی از آن بهره گرفتند. از جمله میتوان از جان الیاس مولر نام برد که روش عینی آزمایشگاهی ابینگهوس (۳۱) (۱۸۵۰-۱۹۰۹) را در مطالعه یادگیری بهکار میبرد. او چون برداشتی غیرمکانیستی از انسان داشت معتقد بود که ابینگهوس یادگیری را به عنوان چیز خیلی مکانیکی یا فرایندی خودکار معرفی کرده، درصورتیکه به عقیده وی ذهن به طور فعالتری در فرایند یادگیری درگیر است و ازاینرو، هنگامیکه روش عینی ابینگهوس را به کار میبرد، گزارش دروننگری را نیز بر آن اضافه میکرد.
اسوالد کولپه (۳۲) بنیادگذار مکتب وورتسبورگ نیز با مختصر تغییری روش دروننگری را مورداستفاده قرار داد. او روش خود را دروننگری نظامدار آزمایشگاهی نامید. کولپه که در مورد فرایند تفکر مطالعه میکرد از آزمودنی میخواست که پس از انجام دادن یک کار پیچیده که مستلزم کاربرد فکر یادآوری میشد از شیوه کار ذهنیاش گزارشی بدهد. او ازآنجهت این روش را نظامدار نامیده است که در آن کل تجربه، به طور کامل و صریح و با تقسیم آن به دورههای زمانی، توصیف میشود. هر تجربه چندین بار تکرار میشد، بهطوریکه گزارش دروننگرانه اصلاح و مورد تأیید قرار میگرفت. گزارشهای دروننگرانه غالباً با سؤالی که دقت آزمودنی را به نکات خاصی هدایت میکرد تکمیل میشد. آزمونشوندگان کولپه برخلاف همکاران وونت، برای اینکه چه چیز را مشاهده کنند تربیت نمیشدند و کارآموزی نمیکردند. علیرغم اختلافی که هم در موضوع تحقیق و هم در روش آن در بنیادگذار مکتب وورتسبورگ نسبت به ساختگرایی میبینیم، معهذا مسئله تجربه آگاه و دروننگری، بهعنوان ابزار تحقیق و حتی مسئله تجزیه آگاهی به ساختارهای اصلی، توسط کولپه رها نشد. هرچند وونت و تیچنر روش دروننگری مکتب وورتسبورگ را بهعنوان آزمایشهای مسخره محکوم کردند و آن را بهعنوان دروننگری معتبر نمیشناختند.
مسائل روانشناسی ساختگرایی
خود وونت مسائل روانشناسی را طی سالهای نخستین فعالیت آزمایشگاه لایپزیک تعریف کرده است. او موضوعاتی را برای تحقیق دانشجویانش انتخاب میکرد که با اهداف و علایق خود وی منطبق بود. با توجه به اینکه خطّ اصلی روانشناسی علمی جدید را آزمایشگاه لایپزیک داده است. اطلاع از موضوعات موردتحقیق این آزمایشگاه حائز اهمیت میباشد. بهطورکلی وونت علاقهمند نبود که به تحقیق موضوعات جدید بپردازد و همهوقت آزمایشگاه را صرف مسائلی میکرد که قبلاً در مورد آنها تحقیقشده بود؛ و در جهت توسعه و گسترش آنها تلاش میورزید. ازآنجاکه کلیه تحقیقات آزمایشگاه وونت در مجله ارگان رسمی این آزمایشگاه یعنی مجله مسائل فلسفی که بعداً تغییر نام یافت و عنوان «مجله مسائل روانشناسی» به خود گرفت، منتشر میگردید. دستیابی به امّهات این موضوعات کار دشواری نیست. بهطورکلی تحقیقات اولیه، که طی بیست سال نخستین فعالیت آزمایشگاه وونت به رقمی حدود صد تحقیق رسید، به جنبههای روانشناختی و فیزیولوژیک دیدن، شنیدن و تا حدّی هم حواس بهاصطلاح پستتر، چون حس لامسه، مربوط میشد. نوع مسائلی که در قلمرو احساس و ادراک بصری موردتحقیق قرار میگرفت، شامل پسیکوفیزیک رنگ، تضاد رنگها، پس تصویر منفی، تضاد بصری، کوررنگی و خطای باصره میگردید. روشهای پسیکوفیزیک (روان و ماده) برای تحقیق در احساسهای سمعی بهکار میرفت. همچنین احساس لامسه و نیز احساس زمان یعنی ادراک یا تخمین فواصل اندازههای متغیر زمان، موردمطالعه بوده است.
به مسئله زمان واکنش توجه زیادی میشد. این موضوع که از پایان قرن هیجدهم وسیله هلم هلتز و داندرز (۳۳) فیزیولوژیست هلندی مطالعه شده بود، توسط وونت نیز بررسی شد. وونت معتقد بود که توانسته است به صورت آزمایشگاهی، آن سه مرحله را که فکر میکرد در پاسخ شخص به یک محرک وجود دارد، یعنی: ادراک، اندریافت (۳۴) و اراده (۳۵) نشان دهد. با ارائه محرّک، آزمودنی نخست آن را ادراک میکند، سپس اندریافت حاصل میشود و سرانجام اراده میکند که واکنش نشان دهد و از این اراده حرکت عضلانی نتیجه میشود. وونت امیدوار بود با توفیق در اندازهگیری زمان لازم برای فرایندهای ذهنی مختلف یادشده «گاهشماری ذهن»(۳۶) تعبیه کند. اما این امید صورت تحقق به خود نگرفت، زیرا در عمل، سه مرحله بهروشنی آشکار نبود و زمان برای فرایندهای مجزا در اشخاص مختلف و در تحقیقات مختلف برای شخص واحدی ثابت نمیماند. ازاینرو، این مسئله را رها کرد و تحقیق در مورد دقت و احساسات را جایگزین مطالعات مربوط به زمان واکنش نمود. علاوه بر تحقیق در مورد درجه و نوسان دقت در آزمایشگاه لایپزیک یکی از دانشجویان وونت به نام مک کین کاتل (۳۷) مطالعه کلاسیک فراخنای دقت را انجام داد و نتیجه گرفت که در یک ارائه کوتاه تقریباً ۶ واحد میتواند ادراک شود.
مطالعات مربوط به عواطف در سالهای ۱۸۹۰ بهمنظور حمایت از تئوری سهبعدی وونت انجام میشد. وونت روش مقایسههای زوجی (۳۸) را بهکار برد که در آن انفعال (عاطفه) ذهنی برانگیختهشده توسط محرکها، دو به دو با هم مقایسه میشدند.
در برخی دیگر از تحقیقات تلاش میشد تا تغییرات بدنی همچون تغییرات میزان ضربان نبض، وضع تنفس و غیره را، در رابطه با حالات عواطف مربوط به آنها، شرح و گزارش دهند. تحلیل تداعی کلامی قلمرو دیگری از تحقیقات آزمایشگاه وونت بود. در این تحقیق که ابتدا توسط فرانسیس گالتون آغاز گردید؛ از آزمودنیها خواسته میشد تا با کلمهای ساده به کلمه محرک ارائهشده پاسخ دهند. وونت به طبقهبندی انواع کلمات تداعی پاسخدادهشده پرداخت تا ماهیت تداعی کلامی را بهطورکلی تعیین و آشکار کند.
بهطورکلی تحقیقات پسیکوفیزیولوژی حواس، زمان واکنش، پسیکوفیزیک و تداعی، بیش از نیمی از کلیه کارهای منتشرشده در چند سال نخستین انتشار مجله «مسائل روانشناسی» را تشکیل میداد. خود وونت که رغبت اندکی به روانشناسی کودک و روانشناسی حیوان نشان داد، ظاهراً هیچ تجربه آزمایشگاهی در این قلمرو انجام نداد. زیرا عقیده داشت که شرایط تحقیق به طور کامل قابلکنترل نیست.
روانشناسان معاصر وونت که تابع محض مکتب وی نبودند، با سعهصدر بیشتری در طرح مسائل جدید اقدام کردند. مثلاً ابینگهوس، که ظاهراً از هیچ مکتب رسمی تبعیت نداشت، به تحقیق فرایندهای عالی ذهن، چون یادگیری حافظه و فراموشی پرداخت یعنی به مسائلی که به اعتقاد وونت قابل تحقیق آزمایشگاهی نبود.
جرج الیاس مولر، در کنار تحقیقاتی که در باب مسائل مورد پژوهش ابینگهوس، انجام داد، نسبت به قوانین تداعی و یادگیری نیز آزمایشهایی به عمل آورد و تحلیلی جدید از این موضوع ارائه داد. او این مسئله را که یادگیری بتواند تنها از طریق مجاورت توجیه شود نمیپذیرفت. به نظر وی، خود یادگیرنده بهصورت فعّالی در جستجوی روابط محرکی است که باید یاد گرفته شود. پدیدههایی از نوع آمادگی، تردید و بهاصطلاح نگرشهای (۳۹) خودآگاه به شکل فعالی بر امر یادگیری تأثیر میگذارند. مشابه این یافتهها را در تحقیقات مکتب وورتسبورگ مشاهده میکنیم. ادراک فضا و روانشناسی موسیقی نیز توسط معاصر دیگر وونت، کارل اشتومف (۴۰) موردبررسی قرار گرفت.
سهم ساختگرایی در پیشبرد روانشناسی
بنیادگذار این مکتب همه تجهیزات و ساز و برگهای لازم جهت تحقیقات روانشناسی علمی را فراهم کرد و برای روانشناسی- که به گفته مورفی (۱۹۴۹)، پیش از انتشار کتاب روانشناسی فیزیولوژی و آزمایشگاه وونت همچون کودکی بیسرپرست بود (۴۱)، جا و مکان مشخصی در صف علوم مختلف فراهم آورد. بیتردید او از شرایط مساعد و آمادهشدهای بهره گرفت و باکفایت زیادی که از خود نشان داد، توانست نظم و نسق ویژهای به این علم بدهد و مقام برجستهای در میان روانشناسان جدید به دست آورد. ساختگرایی همانطور که دیدیم محدود به قاره اروپا نشد و آن چنانکه هاید بردر متذکر شده است (۱۹۳۳) (۴۲) تأثیر زیادی بر روانشناسی آمریکا نیز گذارد: «این یک واقعیت ساده تاریخی است که روانشناسی تیچنر بر محور آزمایشگاههای آلمان متمرکز بود و این اقدام نخستین تلاش منظم جهت شناساندن روانشناسی به عنوان علم بوده است و برای نخستین بار روانشناسی هویت رسمی و دانشگاهی مستقل خویش را در کنار علوم مادر یعنی فلسفه و فیزیولوژی به دست آورد.»(۴۳)
موضوع اصلی روانشناسی دقیقاً تعریف و روشهای تحقیق متناسب با موضوع، پیشنهاد شد. هنگامی هم که موضوع اصلی و هدفهای ساختگرایی از اعتبار افتاد، دروننگری- اگر آن را به عنوان گزارشی شفاهی بر مبنای تجربه تعریف کنیم- همواره در بسیاری از قلمروهای روانشناسی به کار برده میشد. برای مثال میتوان از تحقیقات پسیکوفیزیک (روان- مادّه) نام برد. همچنین گزارش شفاهی آزمودنی در بسیاری از آزمایشها و تحقیقات تجربی مانند گزارشهای آزمودنی در اتاقهای ویژه سنجش شنوایی یا سایر ادراکات و نیز گزارشهای بالینی از بیماران، پاسخ آزمونهای شخصیت یا آزمون نگرشها نیز ماهیت دروننگرانه دارند.
این مثالها و نمونههای بسیار دیگر، متضمّن گزارش کلامی و مبتنی بر تجربه بوده و اشکال قابلقبول و معتبری برای جمعآوری اطلاعات به شمار میروند. بیتردید کاربرد کنونی دروننگری با کاربرد ساختگرایی از این روش، تفاوتهایی دارد.
کمک دیگر و شاید مهمترین مساعدت مکتب ساختگرایی، نقشی است که در قبال مکاتب دیگر ایفا کرد و غیرمستقیم باعث تقویت آنها شد. «این مکتب سیستم بسیار نیرومندی به وجود آورد که جنبشهای جدید روانشناسی از قبیل کنش گرایی، گشتالت و جریانهای رفتارگرایی توانستند نیروهای خویش را در برابر آن، سامان دهند. این مکاتب وجود خود را تا حدّ زیادی باید مدیون فرمولبندی جدیدشان از روانشناسی بدانند که شروع آن به ساختگرایی مربوط بوده است. با تعابیر جدید و فرمولهای نوینی که از همان روانشناسی ساختگرایی ارائه کردند قوت و شهرت یافتند. درواقع در مقابل هر جریان لازم است مانعی قرار گیرد تا موجب حرکت بیشتر آن شود. موضعگیری جدی و تنگنظرانه ساختگرایی باعث شد که روانشناسی بسیار فراتر از مرزهایی که برایش تعیینشده بود پیشرفت نماید.»(۴۴)
روانشناسی ساختگرایی از نگاه دیگران
سختترین انتقادها متوجه روش تحقیق ساختگرایی بوده است. این انتقادها ریشه در تاریخ دارد. میدانیم روش دروننگری روش تازهای نبوده است که بهوسیله وونت و تیچنر برای نخستین بار بهکاررفته باشد، بلکه این روش، البته در معنای وسیعتر آن، در زمانهای گذشته، حتی از عهد سقراط به کار میرفته است. از طرفی انتقاد از این روش نیز بههیچوجه چیز تازهای نیست. مثلاً کانت معتقد بود که تلاش برای دروننگری تجربه آگاهانه، محتوای آن را تغییر میدهد، زیرا عنصر مشاهدهکننده در آن دخالت خواهد نمود. آگوست کنت، فیلسوف تحصّلی نیز چندین دهه پیش از بنیادگذاری روانشناسی علمی جدید این روش را موردحمله قرار داده چنین میگوید: «ذهن ممکن است همه پدیدهها را مشاهده کند، اما بههیچوجه نمیتواند پدیده خویش را نظارهگر باشد. در اینجا مشاهدهکننده و مشاهده شونده یکی است و عملش در جهت مشاهده کردن نمیتواند خالص و طبیعی باشد. فکر باید از فعالیت دست بکشد و موقتاً متوقف شود. درعینحال همین فعالیت ذهنی است که میخواهیم مشاهدهاش کنیم. بنابراین، اگر توقف صورت نگیرد امکان هیچ مشاهدهای نیست و اگر صورت پذیرد چیزی برای مشاهده وجود ندارد. نتایج چنین روشی چیزی جز پوچی و بیثمری نخواهد بود. ازاینرو، بعد از دو هزار سال پیگیری مسائل روانشناختی، هیچ پیشنهاد رضایت بخشی در این قلمرو شکل نگرفته است.»(۴۵)
ترنر(۴۶) انتقادهای هنری مودسلی (۴۷) انگلیسی، را که چند سال پیش از اعلام رسمی فعالیت روانشناسی علمی جدید، به روش دروننگری اظهارشده به شرح ذیل آورده است:
«۱- بین نتایج بهدستآمده توسط محققان مختلفی که از طریق دروننگری تحقیق میکنند، توافق اندکی حاصل میشود چه دروننگریها امری کاملاً خصوصی هستند؛ و به همین جهت با تکرار دروننگری، عدم توافق مرتفع و حلوفصل نمیشود.
۲- هنگامیکه توافق حاصل میشود، ممکن است حصول توافق را به این عامل نسبت دهیم که درون نگران دقیقاً برای دروننگری به شیوهای معین تربیتشده و از این طریق جانب گیری در مشاهداتشان ایجاد میشود.
۳- مجموعهای از معلومات که بر مبنای دروننگری جمعآوری میشود، ارزش استنتاج استقرایی ندارد؛ درواقع هیچ کشفی از روی اطلاعات کسانی که برای مشاهده چیزهای ویژهای تربیتشدهاند و مشاهدات آنها تحت تأثیر تعلیمات مربّی آنها است، امکانپذیر نیست.
۴-نظر به کثرت امکان آسیبهای ذهنی، گزارش دروننگرانه بهسختی میتواند مورد اعتماد قرار گیرد.
۵- معلومات حاصل از دروننگری نمیتوانند تعمیمی را که از اطلاعات علمی انتظار میرود، داشته باشند؛ ناگزیر باید به طبقهای از آزمودنیهای بزرگسال، تربیتشده، و صاحب تفکر پیچیده محدود باشد.
۶- بسیاری از رفتارها، بهعنوانمثال عادات، بدون آگاهی و ارتباط آگاهانه صورت میپذیرند.»(۴۸)
وجود انتقادهای اساسی از دروننگری پیش از وونت و تیچنر، باعث برطرف کردن اشکالات آن و دقیقتر شدنش گردید، بهطوریکه بهصورت پیشنیاز روش آزمایش درآمد. بااینهمه و علیرغم ضوابط دقیقی که بر آن اعمال شد و آن را بهصورت روشی اختصاصیتر درآورد، انتقادها و حملات بر آن کاهش نیافت. البته با توجه به موضوع موردتحقیق- تجربه آگاه- دروننگری تنها ابزار موجود در زمان بوده است و چنین تصور میشد که با تمرین و تجربه بیشتری این روش میتواند اصلاح شود. یکی دیگر از انتقادها به تعریف دروننگری مربوط بود، زیرا تیچنر با ارتباط دادن دروننگری به شرایط خاص تجربی آن را اینگونه تعریف میکرد: «جریانی که یک مشاهدهگر دنبال میکند با ماهیت آگاهی مشاهدهشده، باهدف و مقصود تجربه و با آموزشی که به آزمایشگر داده شده است، در جزئیات متفاوت است. بنابراین، دروننگری یک اصطلاح نوعی و کلی است که گروه وسیعی از روشهای خاص تحقیق را شامل میشود و تمایز کاربردهای مختلف، این اصطلاح را بسیار دشوار میکند.»(۴۹) البته درباره تحقق هدف آموزش به آزمودنیها در روش دروننگری نیز، از سوی دیگران تردیدهایی بهعملآمده است.
این سؤال مطرح میشود که درون نگران ساختگرا دقیقاً چه یاد میگیرند و برای انجام چهکاری تمرین میبینند؟ درواقع آزمونشوندگان آنها باید بیاموزند که گروهی از کلمات، یعنی کلمات معنیدار (۵۰) را که بخش پایدار زبانشان شده است، فراموش کنند. مثلاً جمله: «من میزی را میبینم» برای یک ساختگرا معنای علمی ندارد، زیرا کلمه «میز» یک کلمه معنیدار است و بر معلوماتی مبتنی است که قبلاً شکلگرفته است و عملاً چنین توافق شده و ما آموختهایم که مجموعهای از احساسهایمان را با میز یکی تصور کنیم. این گفته که «من میزی را میبینم»، در مورد تجربه آگاه مشاهدهکننده، هیچ اطلاعی بهدست نمیدهد. ساختگرا به مجموعهای از احساسها که بهصورت یک کلمه معنیدار خلاصهشده علاقهمند نیست، بلکه، به اشکال خاص ابتدایی تجربه توجه دارد. مشاهدهکنندهای که در گزارش دروننگری خود میگوید «میزی» را میبینم، مرتکب خطای محرک شده است.
بسیار خوب، اگر این کلمات عادی زبان او که عموماً مورد موافقت قرارگرفته، از فرهنگ لغات کنار زده شوند، تجربه دروننگری چگونه توصیف خواهد شد؟ باید یک زبان با فرهنگ لغات ویژه دروننگر ابداع شود. با توجه به اینکه هم وونت و هم تیچنر تأکید میکردند که شرایط خارجی تجربه باید با دقت کنترل شود، بهطوریکه محتوای آگاهی بتواند دقیقاً معین و مشخص گردد، بنابراین دو دروننگر ممکن است تجربه واحدی داشته باشند و نتایج دروننگریشان یکدیگر را تقویت کند. به سبب این تجربههای کاملاً مشابه و تحت شرایط کنترلشده، این امکان وجود داشت که لغتنامه تحقیق دروننگری، عاری از کلمات معنیدار، به وجود آید و توسعه یابد.
اما، علیرغم امکان ایجاد چنین لغتنامه و بهاصطلاح زبان مشترکی، هرگز چنین چیزی در عالم واقع تحققنیافته است. غالباً عدم توافق بین مشاهدهکنندگان، حتی در سختترین و دقیقترین شرایط کنترل، موجود بوده است. دروننگرها، در آزمایشگاههای مختلف، نتایج متفاوتی بهدست میآوردند. حتی دروننگرهایی که در آزمایشگاه واحدی کار میکردند، غالباً نمیتوانستند به توافق برسند. بااینکه تیچنر همواره بر امکان حصول توافق تأکید میورزید، معهذا، هرگز چنین توافقی حاصل نشد. درصورتیکه اگر توافق کافی در یافتههای دروننگری حاصل میگشت، بسیار محتمل بود که ساختگرایی همچنان نیرومند و زنده باقی میبود.
انتقادهای دیگری نیز بر روش دروننگری شده است. گفتهاند دروننگری گزارشی است از گذشته، زیرا بین خود تجربه و زمان گزارش آن فاصله میافتد. با توجه به اینکه فراموشی بهویژه بلافاصله پس از تجربه سریع اتفاق میافتد، این احتمال وجود دارد که برخی از تجربهها فراموش شوند و در گزارش نیایند. ساختگرایی در پاسخ به این انتقاد گفتهاند که دروننگرها با فاصلههای زمانی بسیارکمی گزارش میدهند. همچنین معتقدند که تصویر ذهنی ابتدایی، تجربه را برای دروننگر حفظ میکند تا زمانی که بتواند آن را گزارش دهد.
مشکل دیگر این است که همین عمل بررسی جزءبهجزء تجربه در روش دروننگری، ممکن است به طور کلی مسیر تجربه را تغییر دهد. برای مثال، خشم را در نظر بگیرید؛در جریان توجه به این حالت و تلاش در تجزیه آن، ممکن است خشم فروکش کند یا کاملاً از بین برود. معذلک تیچنر عقیده داشت که درون نگران ماهر و تربیتشده با استمرار در تمرین و تکرار عمل دروننگری، نسبت به این کار، وضعی ماشینی، خودکار و ناخودآگاه پیدا میکنند.
جریان ساختگرایی نیز به سبب تلاش در جهت تجزیهوتحلیل فرایندهای آگاهی به عناصر، موردانتقاد قرار گرفت و به تصنعی بودن و عقیم ماندن متهم شد.
منتقدان در این امر متفقاند که کل یک تجربه را نمیتوان با ترکیب مجدد اجزا و عناصر آن دوباره به دست آورد و چنین عقیده دارند که تجربه انسان از طریق عناصر حسی، تصاویر ذهنی و یا عاطفی حاصل نمیشود، بلکه در قالب یک کل واحد و بهصورت یکپارچه به ذهن عرضه میشود. مکتب گشتالت مؤثرترین فایده را از این انتقاد برده است.
تعریف محدود ساختگرایی از روانشناسی نیز موردحمله قرار گرفت. ساختگرایی که در شخص تیچنر متبلور بود، میخواست قلمروهای تازه را، درصورتیکه در محدوده تعریف آنان از روانشناسی قرار نگیرد، طرد کند. تیچنر، روانشناسی کودک، روانشناسی حیوان و همچنین تحقیقات روانکاوان را بههیچوجه روانشناسی نمیدانست. تلقیاش از روانشناسی بیش از حدّ تنگنظرانه بود و حجم رشد یابنده اطلاعات را، که با افزایش روانشناسان متراکم میشد، نمیتوانست در خود جای دهد.
وونت در حیات خود با پرکاری و انتشار چاپهای مکرر (۶ چاپ از کتاب اصول روانشناسی در زمان حیات خویش) توانست مدتها در برابر انتقادها مقاومت کند. درواقع وونت با تجدیدنظر مستمر در آثارش مجالی برای منتقدان نمیگذاشت تا نقطه حساس او را پیدا و به آن حمله کنند. به گفته ویلیام جیمز: «او مانند کرمی بود که هر پارهای از آن جان دارد، میخزد و گره حیاتی در بصل النخاعش نیست، بنابراین نمیتوان او را با یک ضربه از پای درآورد.»(۵۱)
سرنوشت ساختگرایی
دیدیم که مواضع موردحمایت وونت و تیچنر سرانجام نتوانست در برابر حرکت فکری جوامع روانشناختی و بهاصطلاح آزمون زمان، مقاومت کند و دیگر مدتهاست که ساختگرایی در روانشناسی مکتب فعّالی به شمار نمیرود. روانشناسان نسبت به محدودیتهای ساختگرایی شکوه نموده و آنطور که ملاحظه خواهیم کرد، تقریباً هریک از مکاتب جدید روانشناسی درواقع با اعتراض به موضعی از مواضع ساختگرایی شکل گرفتند. شاید این یک حرکت طبیعی باشد و همانطور که بورینگ میگوید: «هر علمی چیزی جز حاصل تحقیقات آن علم در آن دوره نیست و تحقیقات هم چیزی نیست جز فکر روشهای مناسب و مؤثری که برای حل مسائل به وجود آمده و روح زمان نیز برای طرح آنها آماده گردیده است.»(۵۲)
موقعیت منحصربهفرد وونت تنها در زمان کوتاهی دستنخورده باقی ماند. زیرا در اندک زمانی روانشناسان دیگری که در عین توافق با وی، ازنظر کاربرد روش دروننگری نظرات متفاوتی ارائه نمودند، موقعیت انحصاری ساختگرایی را به خطر انداختند. ناگفته نماند که بسیاری از آنان نیز به هدف وونت که توسعه روانشناسی و تبدیل آن به علمی مستقل بود مدد رسانیدند.
تیچنر که حمایت بیدریغ و کامل مکتب ساختگرایی در آمریکا را برعهدهگرفته بود، بهزودی یاران خود را از دست داد و به سبب پای بندی به مواضع سنتی ساختگرایی به ارتجاعی بودن و به تلاش بیثمر برای وفاداری به اصول باستانی متّهم گردید. او که تصور میکرد برای روانشناسی الگوی اساسی فراهم آورده است و این معنی را در عمل نیز نشان داد، با نوآوریها شدیداً مخالفت ورزید. ازاینرو بعد از مرگ وی، ساختگرایی نیز، که به سبب حرمت این شخصیت برجسته تاریخ روانشناسی مدتها در آمریکا ظاهراً به حاکمیت خود ادامه میداد، یکباره فروریخت.
پینوشتها
۱٫Schultz,Duan,ibid,p.91-92
۲٫Schultz,Duan,ibid,p.93
۳٫Schultz,Duan,ibid,pp.93-94
۴٫Sum-total
۵٫Personal
۶٫Schultz,Duan,ibid,p.95
۷٫Schultz,Duan,ibid,p.95.
۸٫Synthese.
۹٫Schultz,Duan,ibid,p.89
۱۰٫Sensation
۱۱٫Image
۱۲٫Feelings
۱۳٫Schultz,Duan,ibid,p.61-62.
۱۴٫Metronome
۱۵٫Pleasure
۱۶٫Displeasure
۱۷٫Continuum
۱۸٫Tension
۱۹٫Relaxation
۲۰٫In Schultz,D.ibid,p.63.
۲۱٫Apperception
۲۲٫Creative synthesis
۲۳٫Law of psychic resultants
۲۴٫Klein,D.B.ibid,pp.862-763 and Misiak,H.History of Psychology,p.81.
۲۵٫Selfobservation
۲۶٫Introspection
۲۷٫Schultz,Duan,ibid,p.61
۲۸٫Schultz,Duan,ibid,p.96.
۲۹٫Schultz,Duan,p.96.
۳۰٫Galvanometer
۳۱٫Ebbinghous,H
۳۲٫Kulpe,O
۳۳٫Donders,J.C
۳۴٫جذب تصورات و تعبیر و تفسیر آنها به کمک تجربه های گذشته یا به هم آمیختن و وحدت بخشیدن تجربه های قدیم و جدید(بریتانیکا) .
۳۵٫Will
۳۶٫Chronometry the mind
۳۷٫Cattell,Mc
۳۸٫Paired comparisons
۳۹٫Attitudes
۴۰٫Stumph,C
۴۱٫Schultz,Duan,ibid,p.66
۴۲٫Heidbreder,E.Seven Psychologies,New York:Apploten,1933
۴۳٫Schultz,Duan,ibid,pp.105-106
۴۴٫Schultz,Duan,ibid,pp.105-106
۴۵٫Schultz,Duan,ibid,pp.102-103
۴۶٫Turner
۴۷٫Maudsley.H
۴۸٫Schultz,Duan,ibid,pp.102-103
۴۹٫Titchener,E.B.The schema of introspection,American Journal of Psychology.1912,23,p.485.
۵۰٫Meaning words
۵۱٫in Perry,R.B.The thought and character of W.James.Boston,Massachusetts:Little,Brown,1935,p.68.
۵۲٫Boring,G.Edwin,ibid,p.343.Edition, 1957.
منبع
شکرکن، حسین؛ و دیگران (۱۳۶۹)، مکتبهای روانشناسی و نقد آن(۱)، تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها(سمت)، مرکز تحقیق و توسعه علوم انسانی.




