<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مقالات آرتور شوپنهاور | مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</title>
	<atom:link href="https://behdashtravan.com/tag/%D8%A2%D8%B1%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%B4%D9%88%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%88%D8%B1/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://behdashtravan.com/tag/آرتور-شوپنهاور/</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 15 Apr 2021 22:07:37 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.8.2</generator>

<image>
	<url>https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2017/09/cropped-logo-32x32.png</url>
	<title>مقالات آرتور شوپنهاور | مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</title>
	<link>https://behdashtravan.com/tag/آرتور-شوپنهاور/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>فلسفه مرگ از نگاه شوپنهاور</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Apr 2021 10:30:47 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[آرتور شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[اضطراب مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[حکمت مرگ]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه مرگ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5377</guid>

					<description><![CDATA[<p>حکمت و فلسفه مرگ از نگاه شوپنهاور چرا می‌میریم؟ در این قسمت به حکمت و فلسفه مرگ از نگاه شوپنهاور می‌پردازیم. ادامه از قبل: با این همه به چیز دیگری نیز نیازمندیم. شخص از راه نیروانا به آرامش حاصل از فنای اراده می‌رسد و صفا و نجات خویش را می‌یابد؛ ولی پس از فنای شخص &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">فلسفه مرگ از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>حکمت و فلسفه مرگ از نگاه شوپنهاور</h2>
<h2>چرا می‌میریم؟</h2>
<p>در این قسمت به حکمت و فلسفه مرگ از نگاه شوپنهاور می‌پردازیم.</p>
<p>ادامه از قبل: با این همه به چیز دیگری نیز نیازمندیم. شخص از راه نیروانا به آرامش حاصل از فنای اراده می‌رسد و صفا و نجات خویش را می‌یابد؛ ولی پس از فنای شخص حال به چه منوال خواهد بود؛ زندگی به مرگ فردی و شخصی می‌خندد؛ زیرا پس از مرگ شخصی در نسل او و نسل اشخاص و افراد دیگر باقی می‌ماند و حتی اگر جریان آن در یک مسیر خشک گردید، در هزاران مسیر دیگر جریانی پهن‌تر و عمیق‌تر پیدا می‌کند. انسان چگونه می‌تواند نجات پیدا کند؟ آیا برای نوع و نژاد نیز نیروانایی هست؟</p>
<p><strong>مسلماً! غلبه قطعی و نهایی بر اراده وقتی محقق خواهد شد که سرچشمه حیات خشک گردد، یعنی اراده تولید مثل از میان برود. «اقناع غریزه تولیدمثل کاملاً و قطعاً سزاوار سرزنش و ملامت است؛ زیرا این غریزه بالاترین مؤکد و مثبت میل زندگی است.» این کودکان چه گناهی مرتکب شده‌اند که مجبور هستند از مادر بزایند؟</strong></p>
<p>اگر غوغا و هیاهوی زندگی را سیاحت کنیم، خواهیم دید که همه سرگرم احتیاجات و بدبختی‌های خود هستند و تمام نیروی خود را به کار می‌برند تا نیازمندی‌های بی‌پایان خود را بر آرند و به درد و غم بی‌شمار خود تسکین بخشند؛ ولی در این مهه کوشش نور امیدی نیست به جز آنکه دمی ‌دیگر این زندگی پراضطراب و تشویش را ادامه دهند. با وجود این، در میان این همه نگرانی و اضطراب دو دلداده را می‌بینیم که با حرص و شوق تمام همدیگر را در نهان با ترس و لرز در آغوش می‌کشند. این ترس و واهمه بهر چیست؟ برای اینکه این دو عاشق دلداده خیانت می‌کنند و می‌خواهند این زندگی ذلت‌بار مسکنت‌آمیز را به دیگری منتقل کنند، زیرا در غیر این صورت حیات به زودی به پایان خواهد رسید&#8230; این است بر عمیق حیا و شرمی‌ که در عمل تولیدمثل موجود است.</p>
<p>در اینجا تقصیر به گردن زن است؛ زیرا همین که هوش و دانش به مرحله قطع نفسانیات و اراده رسید، زن با دل‌فریبی خیالی خود دوباره مرد را به تولید مثل می‌کشاند، جوان به اندازه کافی نمی‌داند که عمر این دل‌فریبی و جاذبه چقدر کوتاه است و وقتی می‌فهمد که کار از کار گذشته است و به قول مولانا:</p>
<p>آن رخی که تاب او بد ماهوار شده        به پیری همچو پشت ســـــوسمار<br />
نرگس چشــــم خمـار همچو جان        آخر اعمش بیـن و آب از وی چکان<br />
آن سر و فـــرق کش شعـشع شده        وقت پیــــری ناخوش و اصلع شده<br />
تا چه زلت کــــرد این باغ ای خدا        که از او این محــــله‌ها ماند جدا<br />
خویـــشتن را دید و دید خویـشتن        زهر قتـــــالست هین ای ممتحن</p>
<p>** مولانا در این عقیده بر شوپنهاور مقدم است و از اینرو اشعار مزبور از طرف مترجم الحاق شده.</p>
<p>طبیعت در زیبایی دختران آن عمل را به کار برده است که در هنر درامStriking effect «بزنگاه» نام دارد، زیرا چند صباحی آنان را به لطف و دلربایی جمال می‌آراید تا بتوانند بقیه عمر را به هزینه آن بگذرانند. در این چند صباح است که هر یک از آنها می‌تواند نظر مردی را چنان جلب کند که مجبور شود تا آخر عمر به صداقت از آنان مراقبت نماید&#8230; درصورتی که اگر مرد از روی عقل می‌اندیشید برای ادامه حیات زن ضمانتی وجود نداشت&#8230; در اینجا طبیعت مانند جاهای دیگر اقتصاد و صرفه‌جویی معمولی خود را به کار برده است؛ زیرا زنی که پس از چند وضع حمل زیبایی‌اش رو به زوال می‌نهد ظاهراً نظیر همان مورچه ماده است که پس از عمل لقاح بال خود را از دست می‌دهد، زیرا دیگر این بال بیهوده است و به علاوه برای زمان عمل خطرناک است.</p>
<p>جوانان باید نیک بیندیشند که «آنچه امروز آنان را وارد به گفتن غزل و اشعار عاشقانه می‌کند، اگر هیجده سال پیش به دنیا آمده بود، به ندرت می‌توانست جلب نظرشان را بکند.» به علاوه بدن مردان از زنان بسیار زیباتر است.</p>
<p>فقط جاذبه جنسی می‌تواند ذهن یک مرد را تیره و کور سازد تا به سوی آنچه جنس لطیف نامیده می‌شود، معطوف شود. آنچه جنس لطیف نام دارد، شانه‌هایی باریک و کفلی پهن و ساقی کوتاه دارد و راز تمام زیبایی فقط در این جاذبه جنسی نهفته است. به جای آنکه آنها را زیبا بنامند، باید جنس نازیبا بخوانند. این زنان هیچ‌گونه استعداد حقیقی برای شعر و موسیقی و هنرهای زیبا ندارند و اگر ادعائی در این زمینه‌ها بکنند افسون و ریشخند است و برای خودشیرینی است، هوشمند‌ترین زنان نتوانسته است یک اثر واقعی و شاهکار در زمینه هنرهای زیبا به وجود آورد.</p>
<p>احترام به زنان نتیجه دین مسیح و حساسیت ملت آلمان است و یکی از موجبات پیدایش رمانتیسم است که احساس و غریزه و اراده را بالاتر از هوش و ذهن قرار داده است. مردم آسیا بهتر دریافته‌اند و آشکارا فروتر بودن مقام زن را تأکید و تصریح کرده اند. «اگر قوانین زنان را در حقوق هم‌پایه‌ی مردان بداند باید به آنها ذهن و عقل مردان را نیز بدهد. » باز آسیاییان در قوانین ازدواج از اروپاییان بهتر قدم برداشته‌اند و تعدد زوجات را امری عادی و قانونی دانسته‌اند، این امر در میان ما تحت پرده الفاظ و عبارات دیگر بیشتر مرسوم است. «در کجای دنیا فقط به یک زن اکتفا کرده اند؟» چقدر اعطای حق تملک به زنان پوچ و بیهوده است: «تمام زنان، به جز عد‌ه‌ای معدود، اسیر هوی و هوسند.» زیرا فقط حال را می‌بینند و مهم‌ترین کار خارجی آنان تماشای مغازه‌هاست. «به عقیده زنان وظیفه مردان تحصیل پول است و وظیفه آنها خرج آن.» این است نظریه آنان درباره اصل تقسیم کار. «بنابراین من معتقدم که نباید به زنان حتی اجازه خرج و خرید اشیاء مربوط به خودشان را داد بلکه این کار باید تحت مراقبت مردان از قبیل پدر، شوهر و پسر و یا دولت انجام گیرد هم‌چنان که در هندوستان معمول است و نباید اموالی را که خود کسب نکرده‌اند در اختیار داشته باشند. » ( والاس، صفحه ۸۰، انعکاسی است از نارضایتی شوپنهاور از و‌لخرجی مادرش) شاید شهوت‌رانی و هوی و هوس زنان دربار لویی سیزدهم بود که موجب شیوع رشوه و فساد در دستگاه حکومت گردید و در دوره انقلاب به اوج خود رسید.</p>
<p>هر چه با زنان کمتر سر و کار داشته باشیم بهتر است، زنان حتی «شرلازم و ناگزیر» نیز نیستند ؛ زندگی بدون زنان هم راحت‌تر است و هم بهتر. باید مردان دامی ‌را که در زیر زیبایی زنان نهفته است ببینند تا میل تولید مثل خاموش گردد. تکامل عقل و هوش جلو اراده تولید مثل را خواهد گرفت و آن را ضعیف خواهد ساخت. نمایشنامه جنون‌آمیز و حزن‌انگیز زندگی پایان خوش و دلپذیری نخواهد داشت؛ چرا پرده‌ای که از چهره مرگ و شکست افتاده است، دوباره بر روی زندگی نوینی کشیده شود و مبارزه‌ای نو و شکستی نو از سر گیرد. چقدر دنبال این «غوغای زیاد برای هیچ چیز، خواهیم رفت و این رنج بی‌پایان را که فقط پایانی رنج‌بار دارد تحمل خواهیم کرد. کی جرئت خواهیم داشت تا بر روی اراده و نفس بایستیم و بگوییم که زیبایی زندگی دروغی بیش نیست و مرگ بالاترین مواهب است؟»</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>مقاله</strong>: حکمت و  فلسفه مرگ از نگاه <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">شوپنهاور<br />
</a><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener noreferrer">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">فلسفه مرگ از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>شر از نگاه شوپنهاور _ جهان همچون شر</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b4%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b4%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 25 Mar 2021 10:30:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[آرتور شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[اراده]]></category>
		<category><![CDATA[خیر]]></category>
		<category><![CDATA[شر]]></category>
		<category><![CDATA[شر از نگاه فلاسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فیلسوف]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5370</guid>

					<description><![CDATA[<p> جهان همچون شر _ شر از نگاه شوپنهاور در این بخش از بررسی فلسفه فلاسفه بزرگ جهان به شر از نگاه شوپنهاور می‌پردازیم. چون جهان همه اراده است، باید همه درد و رنج باشد. اولاً برای آنکه اراده بذاته خواست و طلب است و خواهش و درخواست او بیش از وسع و اندازه اوست. در &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b4%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">شر از نگاه شوپنهاور _ جهان همچون شر</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2> جهان همچون شر _ شر از نگاه شوپنهاور</h2>
<p>در این بخش از بررسی فلسفه فلاسفه بزرگ جهان به شر از نگاه شوپنهاور می‌پردازیم.</p>
<p><strong>چون جهان همه اراده است، باید همه درد و رنج باشد.</strong></p>
<p>اولاً برای آنکه اراده بذاته خواست و طلب است و خواهش و درخواست او بیش از وسع و اندازه اوست. در مقابل هر آرزویی که برآورده شود، ده آرزوی نابرآورده وجود دارد. میل و طلب را نهایت نیست ولی کامیابی محدود است. « همچون پولی است که به گدایی می‌دهند تا بتواند با آن امروز خود را زنده نگه دارد و بدبختی خود را تا فردا ادامه دهد. هر قدر که ضمیر ما مملو از خواست‌های ما باشد و هر چه اسیر خواهش‌ها و امیال خود که با بیم و امید دائمی ‌همراهند، باشیم و هر اندازه که مطیع و محکوم اراده خود شویم، روی آرامش و سعادت پایدار را نخواهیم دید.» اقناع و برآورد آرزو مایه خوشنودی خاطر نیست و هیچ امری برای آرزو شوم‌تر از تحقق آن نمی‌باشد. «شهوات اقناع شده بیشتر مایه بدبختی می‌شوند نه خوشبختی. زیرا تقاضای شهوت با سلامت شخص منافات دارد و غالباً سبب ویرانی کاخ وجود می‌گردد.» در هر شخصی تضاد و تناقض مخربی وجود دارد و هر میل برآورده شده میل نویی ایجاد می‌کند که برآورده شدن آن نیز میل دیگری تولید می‌نماید و همین‌طور إلى غیر النهایه. «علت اساسی این امر آن است که اراده باید روی خود زندگی کند، زیرا چیزی جز آن وجود ندارد و آن هم اراده گرسنه است.</p>
<p>طبیعت هر شخصی پیمانه رنج و دردی را که باید در طی زندگی تحمل کند، تعیین کرده است. این پیمانه نه خالی خواهد ماند و نه سر خواهد رفت. اگر فشار اندوهی از دل ما برخاست، اندوه دیگری جای آن را می‌گیرد که مایه آن از پیش آماده شده بود ولی نمی‌توانست محسوس شود، زیرا اندوه قبلی جای خالی برای آن نگذاشته بود. ولی همین که جا خالی شد، فوراً می‌آید و آن را اشغال می‌کند.</p>
<p>هم‌چنین زندگی شر است برای آنکه رنج مایه و حقیقت اصلی آن است، و لذت فقط امری منفی است و عبارت است از فقدان رنج. ارسطو حق داشت که می‌گفت: مرد خردمند در جستجوی لذت نیست بلکه در بند رهایی از غم است.</p>
<p>ماهیت و حقیقت هر اقناع و التذاذ (و به قول عامه هر خوشبختی) فقط امری منفی است. در حقیقت ما خیرات و برکات آنچه را در اختیار داریم، حس نمی‌کنیم و بر آن ارزشی قائل نیستیم و خیال می‌کنیم که می‌بایستی چنین باشد، زیرا لذت حاصل از آنها منفی است و عبارت است از جلوگیری از رنج. فقط هنگامی‌که آنها را از دست دادیم به ارزششان پی می‌بریم زیرا احتیاج و محرومیت و درد امور مثبتی هستند که مستقیماً به ما مربوط می‌باشند. برای چه کلبیون از لذائذ متنفر بودند؛ برای آنکه رنج و درد به درجه زیاد یا کم با لذت آمیخته است&#8230; همین حقیقت در این مثل ظریف فرانسوی موجود است که Leriaux est l &#8216; ennemi du bien «بهتر خوب دشمن است» فقط به خوب بسنده کنید.</p>
<p>زندگی شر است؛ برای آنکه «به محض اینکه شخصی از درد و طلب رهایی یافت ملول و کسل می‌گردد و در جستجوی سرگرمی ‌برمی‌آید» یعنی رنج بیشتر. حتی اگر بهشت سوسیالیزم صورت وقوع یابد، شرور و زشتی‌های بی‌شماری ظاهر می‌گردد؛ زیرا بعضی از این شرور از قبیل مبارزه و تنازع از لوازم حیات است و اگر سرور از میان برخیزد و مبارزه و تنازع به پایان برسد، ملالت و کسالت همچون رنج و درد غیرقابل‌تحمل می‌گردد. بنابراین «زندگی مانند پاندولی میان رنج و کسالت در حرکت است. پس از آنکه انسان تمام رنج‌ها و شکنجه‌های خود را در توهم دوزخ خلاصه کرد، برای بهشت چیزی جز کسالت باقی نماند.» هرچه بیشتر موفق شویم، بیشتر کسل می‌گردیم. «هم‌چنان که احتیاج بلای دائمی ‌توده مردم است، کسالت نیز بلای خواص و اشراف است. طبقات متوسط کسالت را به صورت تعطیلی جمعه و احتیاج را به شکل ایام دیگر هفته نشان داده‌اند.»</p>
<p>زندگی شر است برای آنکه هرچه موجود زنده کامل‌تر شود، رنج بیشتر می‌گردد. پیشرفت دانش راه حل این مسأله نیست.</p>
<p>هر چه ظواهر و پدیده‌های زندگی پیچیده‌تر گردد، رنج بیشتر و مشهودتر می‌شود. در نباتات حس نیست، بنابراین رنج هم نیست. در پست‌ترین انواع حیوانات، از قبیل حیوانات یک‌سلولی، درد و رنج بسیار کم است، حتی در حشرات استعداد احساس رنج محدود است. درجه بالاتر رنج در حیوانات ذوفقار که دارای دستگاه عصبی کامل هستند مشهود می‌گردد و هر چه درجه هوش بیشتر شود، مقدار رنج نیز فزون‌تر می‌گردد. بنابراین به هر نسبت که هوش مشخص‌تر شود و شعور بالاتر رود، رنج و درد نیز رو به ازدیاد می‌نهد و در انسان به بالاترین درجه خود می‌رسد. در انسان نیز هر که را دانش و هوش بیشتر، غم و اندوه فزون‌تر، چنانکه نوابغ بیشتر از همه رنج می‌برند.</p>
<p>به قول شهید بلخی:</p>
<p>اگر غم را چو آتــش دود بودی       جهان تاریک گشتی جاودانه<br />
در این گیتی سراسر گر بگردی       خردمندی نیابــــی شادمانه<br />
هر که دانش بیشتر دارد، رنج و اندوهش بیشتر است. حتی حافظه و پیش‌بینی بدبختی بشر را افزون‌تر می‌سازند، زیرا اغلب درد و غم در رجوع به گذشته یا پیش‌بینی آینده است؛ رنج خود مدتش کوتاه است. چقدر اندیشه مرگ از خود مرگ دردناک‌تر است؟</p>
<p>بالاخره بالاتر از همه، زندگی شر است برای آنکه زندگی مبارزه و جنگ است. هر جای طبیعت که بنگریم مبارزه و رقابت و پیکار می‌بینیم و همه جا تناوب مرگبار پیروزی و شکست به چشم می‌خورد. هر یک از انواع «برای به دست آوردن مایه و زمان و مکان انواع دیگر می‌جنگد.»</p>
<p>هیدرا Hydraی جوان به صورت جوانه‌ای برتن هیدرای دیگری می‌روید و بعد خود را از او جدا می‌کند. هنگامی‌که بر تن هیدرای بزرگ زندگی می‌کند با او در نبرد است و هر یک از آن دو، شکاری را که به دست می‌آید از دهن همدیگر می‌ربایند، ولی مورچه بولداک استرالیا مثال عجیب‌تری از این نوع بدست می‌دهد؛ زیرا همین که آن را از میان دو نیم کنند، میان دم و سر جنگ در می‌گیرد سر دم را با دندان می‌گیرد و دم با دلاوری از خود دفاع می‌کند و نیش خود را به سر فرو میبرد: جنگ تا نیم ساعت ادامه دارد تا آنکه هر دو طرف می‌میرند و یا مورچگان دیگر آن دو را از هم جدا ساخته می‌برند. هر زمان که این تجربه به عمل آید، همین قضیه تکرار می‌گردد &#8230;یونگه‌هان حکایت می‌کند که در جاوه دشتی دید که تا چشم کار می‌کرد پر از استخوان بود. نخست خیال کرد که میدان جنگ بوده است؛ ولی در حقیقت استخوان‌های لاک‌پشتان بود که از دریا برای تخم‌گذاری بیرون آمده بودند و سگان وحشی متحد به سوی آنها حمله برده، نخست همه را بر پشت گردانده بودند و کاسه روی شکم را برداشته، زنده‌زنده همه را خورده بودند تا آنکه پلنگی رسیده و بر سگان حمله برده بود. این سنگ‌پشتان برای همین زاییده بودند&#8230; همین‌طور اراده حیات همه جا خود را شکار می‌کند و به صورت‌های گوناگون از خود تغذیه می‌نماید تا آنکه بالاخره نژاد بشر پس از محکوم ساختن انواع دیگر، جهان را کارخانه‌ای می‌پندارد که فقط به منظور استفاده است. با ای نهمه حتی نژاد بشر نیز با وحشت بیشتری این مبارزه را دنبال می‌کند و این نزاع حیاتی در خود او نیز صورت می‌گیرد تا آنجا که به گفته مثل لاتینی انسان گرگ خود انسان است. Homo botnini lupus<br />
مشاهده منظره کلی حیات بسیار دردناک است؛ وقتی می‌توانیم زندگی کنیم که زندگی را خوب نشناسیم.</p>
<p>اگر رنج‌های وحشت‌زا و بدبختی‌هایی را که زندگی شخص در معرض آن قرار می‌گیرد به او با کمال وضوح بنمایانیم، در وحشت و اضطراب فرو خواهد رفت. اگر یک فرد خوش‌بین مؤمنی را از میان بیمارستان‌ها و پرستارخانه‌ها و تختخواب‌های جراحی بگذرانیم و زندان‌ها و شکنجه‌ها و برده‌خانه‌ها و میدان‌های جنگ و اعدام را به وی نشان دهیم؛ اگر نقاط تاریک بدبختی را که از نگاه مردم بیننده مستور است برای او باز کنیم و بالاخره زندان اوگولینو (Ugolino جبار خونخوار پیزا. دشمنان وی او را با فرزندانش در برجی محبوس ساختند تا از گرسنگی بمیرد. دانته در کومدی الهی شرحی از زندان اوگولینو بیان داشته است.) را که مردم را در آن از گرسنگی می‌کشتند پیش چشم او بیاوریم، عاقبت معنی این احسن عوالم ممکنه را در خواهد یافت. اگر مایه و ماده دوزخی که دانته وصف کرده است از این جهان نیست پس از کجاست؟ با این همه دانته دوزخ بهتری وصف کرده است. ولی همین که خواسته است بهشت و لذائذ آن را شرح دهد با مشکلات فراوانی مواجه شده است، زیرا در جهان، مایه و ماده‌ای برای بهشت وجود ندارد هر منظومه قهرمانی با درام می‌تواند فقط به شکل نبرد و کوشش و مبارزه به خاطر سعادت نشان داده شود؛ ولی درام و منظومه قهرمانی که همه‌اش سعادت و خوشی محض باشد، وجود ندارد. قهرمانان درام از میان هزاران مشکل و خطر به سوی هدف خویش راهی می‌گشایند و به محض اینکه به آن رسیدند، پرده می‌افتد. زیرا در این صورت نمایشنامه چیزی نمی‌تواند بگوید جز آنکه این مقصد درخشان که قهرمان این همه در انتظارش بودند، سراب و خیال بوده و انجام بهتر از آغاز نبوده است.</p>
<p>اگر ازدواج کنیم خوشبخت نخواهیم بود و اگر ازدواج نکنیم باز خوشبخت نخواهیم بود. چه در عزلت و چه در اجتماع ناراحتیم، مانند خارپشتانی هستیم که برای گرم شدن بهم می‌چسبند: اگر بهم بچسبند نیش خارشان به تن هم فرو می‌رود و اگر جدا شوند از سرما رنج خواهند برد. تمام اینها مسخره است. «اگر به طور کلی زندگی فردی را در نظر بیاوریم و فقط به قسمت‌های برجسته آن توجه کنیم خواهیم دید که این زندگی همواره غم‌انگیز بوده است؛ ولی جزئیات آن سراسر خنده‌آور می‌باشد.» حال تصور کنید که:</p>
<p>اگر کسی در پنج سالگی به کارخانه بافندگی با کارخانه دیگر داخل شود و از آن هنگام روزها در آن مشغول شود و نخست ده ساعت و بعد دوازده و بالاخره چهارده ساعت روزانه یکنواخت کار مکانیکی معین را انجام دهد، لذت تنفس را به قیمت گرانی خریده است. ولی سرنوشت میلیون‌ها مردم چنین است و میلیون‌ها مردم دیگر سرنوشتی مشابه آن دارند. هم‌چنین در زیر قشر محکم و سخت زمین قوای طبیعی نیرومندی وجود دارد که به محض اینکه حادثه‌ای این قوا را رها سازد، ناچار قشر زمین را نابود خواهند ساخت و تمام موجودات زنده را از میان خواهند برد؛ همچنان که نظیر آن سابقاً سه دفعه بر روی زمین اتفاق افتاده است و شاید بارها نیز اتفاق بیفتد. زمین‌لرزه لیسیون وهایتی و ویرانی بمبئی فقط اشارات ضعیف کوچکی هستند از آنچه ممکن است اتفاق بیفتد.</p>
<p>در برابر اینها، «خوش‌بینی مسخره تلخ رنج‌های انسان است.» ؛ ما نمی‌توانیم از کتاب تئودیسه لایب نیتز چیزی بگوییم جز آنکه «شرح پهناور و منظمی ‌از خوش‌بینی است و فقط برای آن خوب بوده که فرصتی به تألیف کاندید، اثر جاودانی ولتر بزرگ داده باشد؛ لایب نیتز برای شرور عالم این عذر شکسته پای را می‌آورد که بدی غالباً منتهی به خوبی می‌شود؛ در کتاب کاندید برای این اعتذار بیانی شده است که لایب نیتز انتظار آن را نداشت.» به طور خلاصه، «طبیعت زندگی از همه جا چنان عرضه می‌شود که گویی به دقت و عمداً برای معتقد ساختن ماست با این که شش‌های ما همه بی‌ثمر است و هر چه به نظر نیک آید بیهوده است و عاقبت جهان رو به ورشکستگی است و زندگی معامله‌ای است که خرج آن بیش از دخلش می‌باشد.»</p>
<p>برای خوشبخت بودن باید جهل و نادانی جوانی را داشت، به نظر جوان اراده و کوشش لذت است، زیرا هنوز خستگی اشباع نشدنی لذت را نچشیده و بیهودگی آن را درک نکرده است: جوان هنوز نمی‌داند که شکست غیرقابل اجتناب می‌باشد.</p>
<p>قسمتی از خوشی و مسیر زندگی جوانی شبیه آن کسی است که از تنه‌ای بالا می‌رود مرگ در پشت این تپه نهان است و دیده نمی‌شود. هر چه به پایان زندگی نزدیک می‌شویم، آن احساسی را درک می‌کنیم که جنایتکاری در حال نزدیک شدن به پای دار حس می‌کند. برای اینکه بدانیم زندگی چقدر کوتاه است، باید زیاد عمر کنیم، تا سی‌وشش سالگی نیروی حیاتی ما چنان مصرف می‌شود که گویی مردی از عایدی سرمایه‌اش زندگی می‌کند و هر چه امروز خرج می‌نماید، فردا محل آن پر می‌شود. از سی‌وشش سالگی به بعد حال ما شبیه سرمایه‌داری است که از اصل سرمایه خرج می‌کند. ترس از این بدبختی موجب می‌شود که هر چه سن بالاتر رود، میل تملک بیشتر شود. مردم دوره جوانی را خوش‌ترین ایام زندگی می‌دانند ولی گفتار افلاطون در آغاز کتاب جمهوریت به حقیقت نزدیک‌تر است که باید پیری را بیشتر ستود زیرا به هنگام پیری شخص از بند شهوات حیوانی که تا آن وقت وی را رنج می‌داده رها می‌گردد. با این همه نباید فراموش کرد که پس از رها شدن از این شهوات، مغز و هسته اصلی زندگی از میان رفته و فقط پوست خالی مانده است و یا به عبارت دیگر زندگی همچون نمایش خنده‌آوری است که بازیکنان آن در آغاز مردم واقعی‌اند و در انجام تبدیل به بازیگران چوبین می‌شوند که بر آن‌ها لباس مردم پوشانده‌اند.</p>
<p>بالاخره مرگ فرا می‌رسد. به محض اینکه تجربه با حکمت در می‌آمیزد مغز و جسم رو به انحطاط می‌رود. «دوام هر چیز فقط یک لحظه است و همه به سوی مرگ می‌شتابند.» اگر مرگ کمی ‌مهلت دهد مانند آن گربه‌ای است که با موش بیچاره بازی می‌کند: «مسلماً عمر ما مانند آن گردشی است که قدم به قدم به سوی سقوط نزدیک می‌شود یعنی هر آن به سوی مرگی که در انتظار ماست می‌رویم. زندگی مرگی است که هر آن به تاخیر می‌افتد.» در زندگی با شکوه و پرجلال شاهان شرق شیشه‌ی کوچکی مملو از زهری گرانبها وجود داشت. فیلسوفان شرق مرگ را همه جا حاضر می‌دانستند و به شاگردان آرامش و سکوت و بطؤ شایسته‌ای را توصیه می‌کردند که ناشی از شعور به کوتاهی زندگی است، ترس از مرگ آغاز فلسفه و علت غائی ادیان است. فرد عادی نمی‌تواند تن به مرگ دهد و همین امر فلسفه‌ها و خداشناسی‌های متعدد به وجود آورده است با اینکه همه جا ایمان بخلود و بقاء دیده می‌شود خود دلیل بر این وحشت شدید از مرگ است.</p>
<p>هم‌چنان که خداشناسی فرار از مرگ است، جنون نیز فرار از رنج است. «دیوانگی راهی است برای اجتناب حافظه از درد و رنج.» جنون شکاف نجات‌بخشی است که در تار و پود وجدان صورت می‌گیرد؛ پس از بعضی وحشت‌ها فقط وقتی می‌توانیم زنده بمانیم که آنها را فراموش کنیم.</p>
<p>چقدر کراهت داریم از اینکه درباره اشیائی که به منافع ما صدمه می‌رسانند و یا غرور ما را جریحه‌دار می‌سازند و یا با آرزوهای ما مخالفت می‌کنند، فکر کنیم، با چه صعوبت و اشکالی اینگونه امور را، برای تحقیق و مطالعه جدی در پیش ذهن حاضر می‌سازیم. اراده کراهت دارد از اینکه امور مخالف او تحت آزمایش فکر و ذهن درآیند و به همین جهت است که جنون سر می‌رسد. اگر مخالفت اراده در برابر در بعضی امور به درجه‌ای رسد که این عمل نتواند کاملاً صورت گیرد، بعضی از اوضاع و احوال برای ذهن و مغز کاملاً شکنجه‌آمیز می‌شود زیرا اراده نمی‌تواند منظره این اوضاع را تحمل کند؛ بنابراین برای جستجوی ارتباطات ضروری باید این شکاف و خلاء به وسیله لذت پر شود؛ همین جاست که جنون فرا می رسد زیرا ذهن به خاطر اراده از خوشی و لذت خود چشم پوشیده است و شخص آنچه را که وجود ندارد تخیل می‌کند. با این همه جنونی که به این ترتیب فرا رسیده است، رنج تحمل‌ناپذیری دارد و مانند شط دوزخی لیث (Lethe یعنی فراموشی نهری است در دوزخ، اشباح اموات از آن می‌نوشند تا درد‌ها و لذائذ دنیا را فراموش کنند. (مترجم )) است؛ جنون آخرین دوای طبیعتی است که به ستوه آمده است یعنی اراده.</p>
<p>آخرین گریز خودکشی است. در خودکشی بالاخره فکر و تخیل به طور شگفت‌انگیزی بر غریزه پیروز می‌گردند. می‌گویند دیوجانسن آنقدر نفس را در سینه حبس کرد تا مرد؛ به چه شکست عجیبی که بر اراده حیات وارد آمده است؛ ولی این فتح و پیروزی فقط انفرادی است و اراده به حیات خود در نوع ادامه می‌دهد. حیات به خودکشی می‌خندد و به مرگ لبخند می‌زند؛ در مقابل هر مرگ عمدی هزاران تولد غیرعمدی واقع می‌شود، خودکشی با تخریب عمدی بنیان حیات فردی، امری بیهوده و جنون‌آمیز است زیرا این امر به شیء فی ذاته یعنی انواع و حیات و اراده کلی صدمه‌ای نمی‌زند و مانند قوس قزحی است که با وجود سقوط سریع قطرات باران پا برجاست و وجودش مدیون آن است. فقر و پیکار پس از مرگ افراد ادامه دارد و تا آنجا که اراده بر افراد تسلط دارد، ادامه خواهد داشت. نمی‌توان بر رنج و شر حیات پیروز شد مگر آنکه اراده تابع عقل و علم شود.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>مقاله</strong>: شر از نگاه <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">شوپنهاور<br />
</a><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener noreferrer">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b4%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">شر از نگاه شوپنهاور _ جهان همچون شر</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b4%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>حمکت زندگی : فلسفه دین از نگاه شوپنهاور</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d8%af%db%8c%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d8%af%db%8c%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Mar 2021 11:30:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[آرتور شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه دین]]></category>
		<category><![CDATA[مذهب]]></category>
		<category><![CDATA[مسیحیت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=6621</guid>

					<description><![CDATA[<p>فلسفه دین از نگاه شوپنهاور در قسمت هفتم به فلسفه دین از نگاه شوپنهاور  و ار تباط فلسفه شوپنهاور و دین می‌پردازیم. شوپنهاور هنگام کهولت، دریافت که نظر به او درباره هنر &#8211; یعنی رد و انکار هوی و اراده و در جهان کلی و ابدی &#8211; درباره مذهب و دین نیز صادق است. وی &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d8%af%db%8c%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">حمکت زندگی : فلسفه دین از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>فلسفه دین از نگاه شوپنهاور</h2>
<p>در قسمت هفتم به فلسفه دین از نگاه شوپنهاور  و ار تباط فلسفه شوپنهاور و دین می‌پردازیم. شوپنهاور هنگام کهولت، دریافت که نظر به او درباره هنر &#8211; یعنی رد و انکار هوی و اراده و در جهان کلی و ابدی &#8211; درباره مذهب و دین نیز صادق است. وی در جوانی تعلیمات دینی کمی ‌دیده بود و مزاج اوبا اطاعت از تشکیلات روحانی عصر خویش سازش نداشت. از علمای دین متنفر بود و می‌گفت: «دلیل قطعی و نهایی Ultilia ratio آنان در میان اغلب اقوام و ممالک چوبه دار است.» و می‌گفت: «مذهب فلسفه عامیان است.» ولی در سال‌های بعد در برخی از اعمال و اصول دینی معانی عمیقی یافت. «اختلاف شدید روحانیان با پیروان عقل ناشی از این است که ماهیت کنایه‌ای و رمزی ادیان را نشناخته اند.» مثلاً مسیحیت یک فلسفه عمیق بدبینی است؛ «عقیده به معصیت نخستین (تصدیق میل و اراده) و آشتی و صفا (نفی میل و اراده) حقیقت بزرگی است که اساس مسیحیت را تشکیل می‌دهد.»روزه کفاره‌ای است برای ضعیف ساختن هوی و امیالی که هرگز مایه سعادت نیستند بلکه موجب ندامت و یا درخواست میل بیش‌تر می‌گردند.</p>
<p>«آن قدرت اخلاقی که سبب غلبه بر مسیحیت بود و بت‌پرستی یونان و رم گردید، در بدبینی آن است و در این نکته است که طبیعت انسانی کاملاً گناهکار و بدبخت است، در صورتی که مذهب یهود و بت‌پرستی هر دو خوش‌بین بوده‌اند.» اینها مذهب را رشوتی می‌دانستند که به ساکنان آسمان داده می‌شود تا زمینیان را خوشبخت سازند. مسیحیت در میان زینت و قدرت دنیوی، مسیح را نمونه قدس و جنون می‌داند؛ زیرا از مبارزه صرف‌نظر کرد و به طور مطلق بر اراده و هوای نفس غالب گردید.دین بودا از مسیحیت عمیق‌‌تر است؛ زیرا کمال مذهب را در فنای نفس و اراده می‌داند و نیروانا را مقصد و غرض هر گونه کمال نفسانی می‌شناسد. هندوان از متفکران اروپایی عمیق‌‌تر بودند زیرا جهان را امری درونی و شهودی می‌دانستند نه عینی و معلوم؛ علم همه چیز را تقسیم می‌کند ولی شهود همه را وحدت می‌بخشد. هندوان می‌دانستند که «من» سراب و فریبی بیش نیست و تعنیات فقط ظواهرند و حقیقت واحد لایتناهی است. «آنچه هست تویی» هر که توانست این جمله را در مقابله با اشیایی که با او در تماسند بگوید و با دیده بصیرت و روح روشن‌بین همه را اعضای یک کل بداند که همچون امواجی خرد در اقیانوس اراده حرکت می‌کنند، همه را به علم‌الیقین درک می‌کند و بر صراط مستقیم هدایت و نجات است. به عقیده شوپنهاور مسیحیت نخواهد توانست در شرق بر دین بودا غالب آید «همانند آن است که کسی بر صخره صماء گلوله‌ای رها کند.» بلکه فلسفه هند در اروپا رخنه خواهد کرد و بر افکار و علوم ما تاثیر خواهد نمود. «عمق نفوذ ادبیات سانسکریت از نفوذ ادبیات یونانی در قرن پانزدهم کم‌تر نخواهد بود.»</p>
<p>پس نیروانا حکمت مافوق است یعنی برگرداندن نفس به حداقل میل و اراده. اراده جهانی از اراده ما قوی‌تر است؛ پس بگذار تا خود را تسلیم آن کنیم. «هر چه میل و اراده کم‌تر تحریک شود، کم‌تر رنج خواهیم برد.» در شاهکار بزرگ نقاشی قیافه‌هایی می‌بینیم که «بیان کامل‌ترین صورت علم است و متوجه به امور جزئی نیست بلکه آرام‌کننده هر گونه میل و اراده است.» (جلد ۱، XIIIشاید با ظهور تئوزوفی و عقاید نظیر آن، ما شاهد وقوع این پیش‌بینی هستیم.) این صلح مافوق عقول و سکوت کامل روح و استراحت عمیق و ایمان محکم به صفا که در آثار رفائیل و کورجیر دیده می‌شود، یک انجیل حقیقی و کامل است؛ علم پایدار است و اراده فناپذیر.»</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>مقاله</strong>: فلسفه دین از نگاه <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">شوپنهاور<br />
</a><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener noreferrer">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d8%af%db%8c%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">حمکت زندگی : فلسفه دین از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d8%af%db%8c%d9%86-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>حمکت زندگی : فلسفه هنر از نگاه شوپنهاور</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 14 Jan 2021 11:30:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[آرتور شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[شهود]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه هنر]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=6618</guid>

					<description><![CDATA[<p>حمکت زندگی: فلسفه هنر از نگاه شوپنهاور در قسمت ششم به فلسفه هنر از نگاه شوپنهاور می‌پردازیم عمل هنر، رهایی دانش از قید هوی و اراده و‌‌ ترک نفس و منافع مادی آن و ارتقاء به مرتبه شهود حقیقت است. مقصد علم جهان است با اجزاء آن؛ و مقصد هنر جزء و فردی است که &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">حمکت زندگی : فلسفه هنر از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>حمکت زندگی: فلسفه هنر از نگاه شوپنهاور</h2>
<p>در قسمت ششم به فلسفه هنر از نگاه شوپنهاور می‌پردازیم عمل هنر، رهایی دانش از قید هوی و اراده و‌‌ ترک نفس و منافع مادی آن و ارتقاء به مرتبه شهود حقیقت است. مقصد علم جهان است با اجزاء آن؛ و مقصد هنر جزء و فردی است که جهانی در آن نهان است: «به قول وینکلمان حتی تصویر می‌تواند کمال مطلوب فرد و شخص را مجسم سازد.» در نقاشی حیوانات بارزترین صفات آنان زیباترین قسمت است زیرا بهتر می‌تواند نوع را نشان دهد، بنابراین، یک اثر هنری هر چه بتواند کلی طبیعی یا مثال افلاطونی شیء را بهتر نشان دهد، به موفقیت نزدیک‌تر است. به همین جهت غرض از تصویر یک شخص مطابقت محض نیست، بلکه غرض آن است که تا حد امکان بعضی از صفات اساسی یا کلی انسان را عرضه بدارد.» (در ادبیات نیز نمایش صفات فردی (با قطع نظر از صفات دیگر) به نسبت تجسم مثال و نمونه کلی طبقه آن فرد، اهمیت بیش‌تر پیدا می‌کند. نظیر فاوست و مارگریت و دون کیشوت و سانخویانزا ) مقام هنر از علم بالاتر است زیرا علم از راه کوشش برای جمع مواد و استدلال احتیاط‌آمیز به هدف می‌رسد و هنر آناً از راه شهود و تجلی به غرض خویش نائل می‌گردد؛ برای علم داشتن موهبت و استعداد لازم کافی است ولی هنر احتیاج به نبوغ دارد.</p>
<p>لذت ما از مشاهده طبیعت یا شعر یا نقاشی بسته به این است که آن را بی‌شائبه غرض و هواهای شخصی تماشا کنیم. در نظر هنرمند، رودخانه راین یک رشته مناظر سحرانگیز است که خیال و حواس او را با الهام زیبایی شیفته و مجذوب می‌سازد؛ ولی مسافری که سرگرم امور شخصی خویش است «راین و دو ساحل آنرا همچون خطوط ممتدی می‌بیند که پل‌ها مانند خطوط دیگری آن را از پهنا قطع می‌کند.» بدین‌‌ترتیب، هنرمند چنان از خود بی‌خبر است که «تماشای غروب آفتاب از قصر و زندان برای او یکسان است.» « این مشاهده خالی از اغراض نفسانی است که لطف و زیبایی خاصی به گذشته و دور می‌بخشد و آن را با درخشندگی لذت‌بخشی به ما نشان می‌دهد.» حتی اگر با مور مکروه و ناپسند با قطع نظر از احساس خاص و یا خطر حاصل از آنها بنگریم، مقامشان بالاتر خواهد رفت. یک نمایشنامه حزن‌انگیز از آن جهت زیبا و هنری است که ما را از مبارزه فردی دور می‌سازد و وادار می‌کند تا به دردها و رنج‌های خود با دیده بالاتری بنگریم. هنر غم و اندوه زندگی را تسکین می‌دهد زیرا ما را از امور جزئی و زودگذر به جهان کلی وابدی می‌کشاند، سپینوزا درست گفته است: «ذهن هر چه بیشتر منظر جاودانی اشیاء را ببیند، به همان قدر در ابدیت سهیم است.» (جلد ۱، ۲۳۰ مقایسه شود با گفتار گوته «هنر بهترین وسیله رهایی از جهان نزاع و مناقشات است.»- (مناسبات برگزیننده، چاپ نیویورک، ۱۹۰۲، صفحه ۳۳۶))</p>
<h2>قدرت هنر</h2>
<p>این قدرت هنر در بالا بردن ما از این عالم نفسانی بی‌شتر در موسیقی آشکار است. (واگنر گوید: شوپنهاور نخستین کسی است که با روشن‌بینی فلسفی وضع موسیقی را در میان هنرهای زیبای دیگر شناخت و تعیین کرد. (بتهوون، چاپ بوستون، ۱۸۸۲، صفحه ۲۳))</p>
<p>موسیقی به هیچ وجه مانند هنرهای دیگر رونوشت آمال و تصورات و یا حقیقت اشیاء نیست بلکه «نسخه خود اراده است.» موسیقی آن حرکت و کوشش و سرگردانی ابدی اراده را نشان می‌دهد که بالاخره به سوی خود برمی‌گردد و کوشش را از سر می‌گیرد. «به همین جهت اثر موسیقی از هنرهای دیگر نافذتر و قوی‌تر است؛ زیرا هنرهای دیگر با سایه اشیاء سروکار دارند و موسیقی با خود آنها.» فرق دیگر موسیقی با هنر‌های دیگر در این است که موسیقی مستقیماً -نه از راه تصورات- به احساسات ما اثر می‌کند(هانس لیک در کتاب (جمال در موسیقی، چاپ لندن، ۱۸۹۱، صفحه۲۳) به این نکته اعتراض می‌کند و می‌گوید موسیقی مستقیماً به تخیل اثر می‌کند. اثر قوی و مستقیم آن مسلماً بر حواس است نه احساسات.)؛ او با چیزی سخن می‌گوید که از ذهن لطیف‌‌تر است، لحن و ایقاع در موسیقی به منزله تقارن در هنرهای تجسمی ‌است و از همین رو موسیقی و معماری کاملاً نقطه مقابل هم می‌باشند و چنانکه گوته می‌گوید معماری موسیقی جامد است و تقارن لحن و ایقاع ساکت.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>مقاله</strong>: فلسفه هنر از نگاه <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">شوپنهاور<br />
</a><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener noreferrer">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">حمکت زندگی : فلسفه هنر از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%87%d9%86%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>حمکت زندگی : نبوغ از نگاه شوپنهاور</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%ba-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%ba-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 24 Dec 2020 11:30:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[آرتور شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[استعداد]]></category>
		<category><![CDATA[حکمت زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[نبوغ]]></category>
		<category><![CDATA[هوش]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=6615</guid>

					<description><![CDATA[<p>نبوغ از نگاه شوپنهاور در این قسمت به نبوغ از نگاه شوپنهاور می‌پردزیم. نبوغ عالی‌‌ترین شکل علم خالی از هواهای نفسانی است. پست‌‌ترین صورحیات فقط از خواهش و اراده ساخته شده است و در آن معرفتی نیست: انسان به طور کلی اراده و خواهش است با کمی ‌معرفت؛ نبوغ همه معرفت و دانش است با &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%ba-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">حمکت زندگی : نبوغ از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>نبوغ از نگاه شوپنهاور</h2>
<p>در این قسمت به نبوغ از نگاه شوپنهاور می‌پردزیم. نبوغ عالی‌‌ترین شکل علم خالی از هواهای نفسانی است. پست‌‌ترین صورحیات فقط از خواهش و اراده ساخته شده است و در آن معرفتی نیست: انسان به طور کلی اراده و خواهش است با کمی ‌معرفت؛ نبوغ همه معرفت و دانش است با کمی ‌اراده و خواهش. معنی نبوغ این است که قوه مدرکه بیش از اقتضای اراده و نفس، پیشرفت کرده است. نبوغ متضمن عبور از نیروی تولیدی به فعالیت معنوی است. «شرط اساسی نبوغ تسلط غیرعادی حساسیت و سرعت تأثر بر قدرت تولید مثل است.» از اینجاست که زن و نابغه دشمن همدیگرند؛ زیرا زن نماینده قدرت تولید مثل و اطاعت قوه مدرکه از اراده حیات و تولید حیات است. «ممکن است زن‌ها دارای مواهب و استعدادات عالی باشند ولی نمی‌توانند نابغه شوند زیرا همیشه اشیاء را از نظر خود می‌نگرند.» همه چیز در نظر زنان شخصی است و وسیله‌ای است برای غایات و اهداف خصوصی. از طرف دیگر.<br />
نبوغ فقط عینیت محض است یعنی میل و کشش ذهن به واقعیات و امور عینی، نبوغ قدرت‌‌ ترک منافع و آمال و اغراض شخصی است، چنان که گاهی به کلی از خود صرف‌نظر می‌کند و ذهن و قوه مدرکه محض می‌گردد و جهان را به روشنی و وضوح می‌بیند. از اینجاست که از سیمای نابغه تسلط هوش و علم بر اراده هویداست و در قیافه اشخاص عادی تسلط میل و اراده آشکار است، در این گونه اشخاص فعالیت علم و قوه مدرکه فقط تحت فشار اراده صورت می‌گیرد و برای خدمت به نفع و سود شخصی است.</p>
<p>ذهنی که از دست میل و اراده رهایی یافت می‌تواند اشیاء را چنان که هست ببیند؛ «نبوغ آن آیینه سحرآمیزی است که تمام واقعیات و معنویات را گرد آورده و پرتوی تابناک بر آن می‌افکند ولی امور عرضی و بیگانه را جدا می‌سازد. » اندیشه از میان هواها و شهوات ظاهر می‌شود هم‌چنان که نور آفتاب از خلال ابرها می‌تابد و مغز و هسته اشیاء را آشکار می‌کند. از میان تعینات و جزئیات «مثل افلاطونی» با جوهر کلی اشیاء را می‌بیند. هم‌چنان که نقاش در پیکر شخصی که می‌خواهد تصویرش را بکشد نه فقط صفات و خطوط خاص او را می‌بیند، بلکه بعضی صفات کلی و حقایق جاوید را نیز درک می‌کند که شخص فقط رمز و واسطه کشف آن است. بنابراین سر نبوغ درک صریح عینی بی‌طرفانه و علم کلی و جوهری است.</p>
<p>علت اینکه در عالم اراده و میل و میدان فعالیت عملی و خصوصی قدر نابغه مجهول است، همین از میان رفتن تعادل شخصی است. چون دور را می‌بیند از نزدیک بی‌خبر است و گیج و «عجیب و غریب» به نظر می‌رسد؛ و آنجا که نگاهش متوجه ستارگان است به درون چاه می‌افتد؛ و قسمتی از قابل معاشرت نبودن او نتیجه همین امر است. فکر او متوجه امور اساسی و کلی و ابدی است ولی فکر دیگران متوجه امور ناپایدار و جزئی و بی‌واسطه است. سطح ذهن او و دیگران به یک پایه نیست و هرگز با هم سازگار نمی‌گردند. «مثل یک قاعده کلی می‌توان گفت که شخص قابل معاشرت از لحاظ معنوی زبون و به طور کلی عامی ‌و جاهل است.» نابغه شخصاً خود را جبران می‌کند و مانند کسانی که دائماً با جهان خارج از خود در تماسند، احتیاجی زیاد به این گونه امور ندارد. «لذتی که نابغه از زیبایی می‌برد و تسلی خاطری که از هنر می‌یابد و هیجانی که از دیدن هنر و هنرمند در او پیدا می‌شود همه غم و اندوه زندگی را از یاد او می‌برند» و «این همه جبران رنجی است که از روشن‌بینی و تنهایی خود می‌برد.»</p>
<p>معذلک نتیجه این امر آن است که نابغه مجبور به گوشه‌نشینی می‌شود و گاهی دچار جنون می‌گردد؛ حساسیت مفرطی که از راه شهود و خیال او را رنج می‌دهد با عزلت و جفای مردم تمام شده و رابطه ذهن او را از حقایق می‌گسلند. باز هم حق با ارسطو است که می‌گوید: «کسانی که در فلسفه و سیاست و شعر و هنر برگزیده و مشخص می‌گردند ظاهراً دارای طبع مالیخولیائی هستند.» رابطه مستقیم جنون و نبوغ «در شرح حال مردان بزرگ از قبیل روسو و بایرون و آلفیری و دیگران مندرج است.» (لومبروزو از این امر استفاده کرده و خود شوپنهاور را بر صورت اساسی فوق افزوده است.) « با یک جستجوی دقیق در تیمارخانه دیوانگان، اشخاصی دیده‌ام که بدون چون و چرا دارای مواهب عالی بوده‌اند و نبوغ آنها از خلال جنونشان به طور مشخص آشکار بوده است.»</p>
<p>با این همه در این نوابغ یا نیمه دیوانگان اشرافیت واقعی بشری مشهود است. «از نظر هوش و ذهن طبیعت کاملاً اشراف‌پسند است. تمایز و فرقی که طبیعت در میان هوش اشخاص نهاده است از فرق نسب و درجه و ثروت و طبقه در تمام ممالک بیش‌تر می‌باشد.» طبیعت نبوغ را فقط به عده معدودی می‌دهد زیرا مزاج نوابغ مانع بزرگی برای راه عادی زندگی که طالب توجه به جزئیات و امور آنی است، می‌باشد، «در حقیقت طبیعت می‌خواهد که حتی مردم دانشمند نیز زارع و کشاورز باشند؛ و در واقع آموزگاران فلسفه می‌توانند این مهم را انجام دهند زیرا عمل آنها نتایج منتظر معقول را بار می‌آورد.» (جلد ۳، ۲۰، آموزگار فلسفه می‌تواند در پاسخ بگوید که طبیعت ما را صیاد آفریده است نه زارع، زیرا کشاورزی اختراع انسان است نه غریزه طبیعی.)</p>
<p>&nbsp;</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>مقاله</strong>: نبوغ از نگاه <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">شوپنهاور<br />
</a><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener noreferrer">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%ba-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">حمکت زندگی : نبوغ از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%ba-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>حمکت زندگی : سعادت از نگاه شوپنهاور</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%b3%d8%b9%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%b3%d8%b9%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 03 Dec 2020 11:30:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[آرتور شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[حکمت زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[خوشبختی]]></category>
		<category><![CDATA[سعادت]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه حیات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5375</guid>

					<description><![CDATA[<p>حمکت زندگی : فلسفه شوپنهاور سعادت از نگاه شوپنهاور نخست بدان که طلب مال و منال بیهوده است، فقط مردم ابله و دیوانه می‌توانند باور کنند که توانگری موجب خوشی و لذت است؛ خیال می‌کنند که توانگر کسی است که می‌تواند بر هر میل و خواهش خویش کامروا گردد. «غالباً مردم را برای آنکه پول &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%b3%d8%b9%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">حمکت زندگی : سعادت از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>حمکت زندگی : فلسفه شوپنهاور</h2>
<h2>سعادت از نگاه شوپنهاور</h2>
<p>نخست بدان که طلب مال و منال بیهوده است، فقط مردم ابله و دیوانه می‌توانند باور کنند که توانگری موجب خوشی و لذت است؛ خیال می‌کنند که توانگر کسی است که می‌تواند بر هر میل و خواهش خویش کامروا گردد. «غالباً مردم را برای آنکه پول را بیشتر از همه دوست دارند ملامت می‌کنند؛ ولی این امر طبیعی و حتمی ‌است زیرا مردم چیزی را دوست می‌دارند که مانند پروتئوس (Proteus خداوند بحار و فرزند نپتون که عالم‌الغیب بود ولی به سؤال کسی پاسخ نمی‌داد و برای فرار از اصرار مردم خود را به صور مختلف در می‌آورد (مترجم).) خستگی‌ناپذیر همیشه می‌تواند به آرزوهای ناپایدار و امیال گوناگونشان مبدل شود، هر چیز دیگر فقط می‌تواند یک آرزو را برآورد؛ فقط پول على‌الاطلاق خوب است زیرا حصول مجرد هر آرزویی است. » معذلک اگر زندگی مقصود به طلب مال باشد بی‌ثمر است مگر آنکه بدانیم چگونه مال را به خوشی و سعادت مبدل سازیم؛ این هنری است که عقل و حکمت مایه آن است. توالی اغراض حسی همیشه اقناع نمی‌شود؛ هم‌چنان که هنر کسب وسایل و وسایط را یاد می‌گیریم باید مقاصد و غایات زندگی را نیز بدانیم. «مردم هزار بار بیشتر از آنچه در کسب علم می‌کوشند، به کسب مال می‌پردازند؛ با آنکه مسلماً سعادت مرد بیشتر مربوط است به آنچه هست نه به آنچه دارد. » ، «آن که احتیاجات معنوی ندارد عامی ‌و پست است او نمی‌داند که به هنگام فراغت چه باید بکند &#8211; آرامش در بیکاری امری سخت است difficilis is otio quies چنین شخصی با حرص و ولع تمام از اینجا به آنجا در پی لذات حسی می‌دود و بالاخره سرنوشت آن توانگر بیکار یا شهوت‌ران لاقید -یعنی ضجرت و ملال- بر او حاکم می‌گردد.</p>
<h2>عقل و حکمت برای سعادت</h2>
<p>راه سعادت مال نیست بلکه عقل و حکمت است. «انسان هم اراده کوشای عنود است (که کانون آن در دستگاه تناسلی است) و هم طالب صدیق و مختار و دائمی‌ علم خالص است (که مرکز آن مغز است). شگفت اینجاست که علم که خود از اراده زاده است سرانجام بر آن پیروز می‌گردد. امکان استقلال علم از اینجا مشهود است که ذهن غالباً با بی‌قیدی به درخواست‌های میل و خواهش پاسخ می‌دهد. «گاهی ذهن از اطاعت اراده سر باز می‌زند مثلاً وقتی که می‌خواهیم حواس خود را بر چیزی متمرکز سازیم و یا هنگامی‌که می‌خواهیم چیزی را که مورد توجه است به خاطر بیاوریم. خشمی ‌که در چنین مواقعی بر اراده دست می‌دهد، روابط و اختلافات آن دو را روشن می‌سازد. در حقیقت ذهن که از این خشم مضطرب است، گاهی با کمال ادب آنچه مطلوب اراده بود، چند ساعت بعد و یا حتی فردای آن، به طور غیرمنتظر و بی‌موقع، در اختیار اراده می‌گذارد.» ذهن از این عدم اطاعت ناقص به تسلط و حکم می‌رسد. در نتیجه یک فکر قبلی و با یک ضرورت شناخته‌شده هر کسی با خونسردی اعمالی را تحمل می‌کند و یا انجام می‌دهد که برای او نهایت اهمیت را دارد و غالبا ًخطرناک است: از قبیل خودکشی، اعدام، مبارزه تن به تن و هر گونه اقدامی‌که زندگی او را به خطر می‌اندازد؛ و به طور کلی به کارهایی دست می‌زند که طبیعت حیوانی او کاملاً برضد آن است، در چنین اوضاع و احوال معلوم می‌شود که عقل تا چه پایه می‌تواند بر طبیعت حیوانی مسلط شود.»</p>
<p>این توانایی ذهن بر اراده موجب پیشرفت عمدی می‌گردد و میل و خواهش می‌تواند از راه علم تعدیل و یا آرام شود. این امر بیشتر بر پایه فلسفه جبری است که به موجب آن هر چیزی نتیجه حتمی ‌و ناگزیر امر قبلی است. «از هر ده چیز که مایه ملال خاطر ماست، نه تای آن می‌تواند برطرف شود و این در صورتی است که ما به دقت از علل و اسباب آن آگاه شویم و لوازم و طبیعت واقعی آن را بدانیم. زیرا ذهن و عقل بر اراده و خواهش انسان به منزله عنان و افسار بر اسب سرکش است.» «ضرورت باطن و ظاهر ایجاب می‌کند که هیچ چیزی به این دقت مانند علم روشن با وجود ما سازگار نباشد.» هرچه بیشتر از ماهیت شهوات خویش آگاه شویم تسلط و نظارت آنها بر ما کم‌تر می‌گردد.» Si vis tibi omnia subjicere, subjice te rationi«اگر می‌خواهید همه را به اطاعت خود در آورید. نخست خود را مطیع عقل سازید.»<br />
عجیب‌‌ترین امور تسلط بر جهان نیست بلکه تسلط بر نفس است و به قول ناصر خسرو:</p>
<p>اسیرم نکرد این ستمکاره گیتی        ازیرا که من بر تن خویش امیرم</p>
<p>بدین‌‌ترتیب فلسفه اراده را تصفیه می‌کند. ولی باید دانست که مقصود از فلسفه تجربه و اندیشه است و تنها کتاب خواندن و مطالعه محض نیست.<br />
غوطه خوردن مداوم در جریان اندیشه دیگر آن، موجب محدودیت و ضعف اندیشه شخصی می‌شود و زیاده‌روی در این کار ذهن را فلج می‌سازد. مطالعه بیش‌تر اهل فضل شبیه به تلمبه‌ای است که ذهن را خالی می‌کند تا از فکر دیگران پر سازد. مطالعه درباره موضوعی پیش از اندیشه درباره آن خطرناک است. در حال مطالعه شخص دیگری به جای ما فکر می‌کند و ما فقط تابع ذهن دیگری هستیم. بدین‌‌ترتیب اگر کسی تمام وقت خود را صرف مطالعه کند قدرت تفکر را از دست می‌دهد. تجربه جهان باید به منزله متن باشد و اندیشه و علم به منزله شرح آن. تجربه کم، نظیر کتاب‌هایی است که در هر صفحه دو سطر متن و چهل سطر شرح دارد.</p>
<p>پس پند نخست این است که اول زندگی و بعد کتاب؛ و پند دوم این است که اول متن و بعد شروح. متون را بیشتر از شروح و انتقادات بخوانید. «اندیشه‌های فلسفی حکما را فقط از خود آنان می‌توانیم یاد بگیریم؛ بنابراین طالب فلسفه و حکمت باید از پیشوایان آن در گوشه محراب کتب خودشان استعانت بجوید. » کتاب یک نابغه بیش‌تر از هزار شرح ارزش دارد.</p>
<p>با این شرایط دنبال علم بودن، حتی از راه کتب، با ارزش است، زیرا سعادت ما منوط به آن چیزی است که در سر داریم نه آنچه در جیب گذاشته‌ایم. حتی شهرت نیز دیوانگی است. «کله مردم دیگر جای ناراحتی است و نمی‌تواند مسکن خوشبختی واقعی شخص دیگری شود. »<br />
آنچه انسانی می‌تواند در حق دیگری انجام دهد، اهمیت زیادی ندارد؛ بالاخره همه کس تنها خواهد ماند و آنچه مهم است این است که آن که تنها می‌ماند کیست. سعادتی که از ذات خویش به دست می‌آوریم، مهم‌تر از سعادتی است که از محیط کسب می‌کنیم. انسان محیطی را که در آن زندگی می‌کند به قالب نظریات شخص خویش در می‌آورد. چون آنچه برای شخصی موجود است و یا بر او رخ می‌دهد فقط منوط به ضمیر و درک است و تنها برای خود او روی می‌دهد، اساسی‌‌ترین امر برای وی‌‌ ترکیب و ساختمان وجدانش است. بنابراین گفته ارسطو کاملاً حق است که «معنی سعادت آن است که شخصی از عهده امور خود بر آید و کفایت نفس داشته باشد.»</p>
<p>راه گریز از مضار و شرور بی‌شمار امیال و خواهش‌ها این است که شخص زندگی را از دریچه علم و دانش بنگرد و با آثار بزرگان تمام اقوام و اعصار آشنا باشد؛ زیرا این آثار بزرگ به خاطر این اذهان شیفته و مجذوب به وجود آمده است. «یک ذهن نجیب و بی‌طرف همچون بوی خوشی است که گند نقائص و زشتی‌های جهان اراده و خواست را می‌پوشاند.» بسیاری از مردم امور را از نظر امیال و شهوات خویش می‌نگرند و بدبختی و بیچارگی آنها از همین جاست؛ ولی مشاهده اشیاء از نظر علم و دانش ما به آزادی و رهایی از بندگی است.</p>
<p>اگر یک علت خارجی و یا یک وضع درونی ما را ناگهان از میان گرداب بی‌پایان خواهش‌های نفسانی بیرون آورد و علم را از بندگی اراده خلاص سازد، دیگر توجه ما به سوی دواعی نفسانی جلب نخواهد شد بلکه اشیا را با قطع نظر از رابطه آنها با امیال و اراده در نظر خواهد آورد و بدین‌‌ترتیب آنها را بدون نفع شخصی و نظر خاص بلکه با نظر عینی واقعی خواهد دید و خود را از این رو که اندیشه و تصورند نه از این جهت که دواعی و خواهش‌های نفس می‌باشند، تسلیم آنها خواهد کرد. بدین‌‌ترتیب ناگهان آرامشی که همیشه دنبال آن بودیم ولی از ما می‌گریخت به سراغ ما خواهد آمد و با ما سازگار خواهد بود. این همان حالت فراغ از درد و رنج است که ابیقورا آن را به عنوان خیر مطلق و حالت خدایی می‌ستود؛ زیرا ما در این لحظه از قید عبودیت ذلت‌بار نفس رسته‌ایم و پس از شش روز کار و رنج به روز تعطیل و استراحت رسیده‌ایم و چرخ ایکسیون دیگر نمی‌گردد. (بر طبق روایات اساطیر ایکسیون Ixion سعی کرد تا ژونورا از ژوپیتر بگیرد برای کیفر او وی را به چرخی بستند که تا ابد می‌گردد.)</p>
<p>&nbsp;</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>مقاله</strong>: سعادت از نگاه <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">شوپنهاور<br />
</a><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener noreferrer">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%b3%d8%b9%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">حمکت زندگی : سعادت از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%ad%d9%85%da%a9%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%b3%d8%b9%d8%a7%d8%af%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>جهان همچون اراده: فلسفه عشق از نگاه شوپنهاور</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 12 Nov 2020 11:30:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[آرتور شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[اصلاح نژاد]]></category>
		<category><![CDATA[جهان همچون اراده]]></category>
		<category><![CDATA[چرا عاشق می شویم؟]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه عشق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=6610</guid>

					<description><![CDATA[<p>جهان همچون اراده: فلسفه عشق از نگاه شوپنهاور اراده تولید مثل از نگاه شوپنهاور فلسفه عشق از نگاه شوپنهاور: بلی می‌تواند با تدبیر و فداکاری تولید مثل بر مرگ غالب گردد هر موجود زنده عادی، به هنگام بلوغ، سعی می‌کند تا خود را از راه وظیفه تولید مثل فدا کند: آن عنکبوتی که پس از &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86/">جهان همچون اراده: فلسفه عشق از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>جهان همچون اراده: فلسفه عشق از نگاه شوپنهاور</h2>
<h3>اراده تولید مثل از نگاه شوپنهاور</h3>
<p><strong>فلسفه عشق از نگاه شوپنهاور</strong>: بلی می‌تواند با تدبیر و فداکاری تولید مثل بر مرگ غالب گردد</p>
<p>هر موجود زنده عادی، به هنگام بلوغ، سعی می‌کند تا خود را از راه وظیفه تولید مثل فدا کند: آن عنکبوتی که پس از بارور ساختن ماده طعمه آن می‌گردد و آن زنبوری که دائماً برای نسلی که هرگز روی آن را نخواهد دید، غذا و طعام تهیه می‌بیند و آن انسانی که برای تهیه غذا و لباس از بهر زن و فرزندان خویش و تربیت آنان خود را دچار هر گونه رنج مرگ‌بار می‌کند، همه نمونه‌های این امرند. تولید مثل مقصد نهایی هر موجود زنده و قوی‌ترین غریزه آن است، زیرا فقط از این راه اراده می‌تواند بر مرگ پیروز شود. برای تامین پیروزی بر مرگ، اراده تولید مثل از هر گونه نظارت و بررسی علم و اندیشه کاملاً بر کنار است؛ حتی گاهی می‍‌شود که فیلسوفان نیز فرزند پیدا می‌کنند.</p>
<p>«در اینجا اراده از علم مستقل است و کورکورانه از روی طبیعت لاشعور کار می‌کند. بنابراین اعضای تولید درست کانون و مرکز اراده‌اند و قطب مقابل مغزند که مظهر و نماینده دانش است. اعضای تولید اصل حافظ حیاتند و ضامن زندگی جاوید می‌باشند. به همین جهت یونانیان آن را به شکل Phallus و هندوان به شکل lingam پرستش می‌کردند. هزیود (Hesiod شاعر یونانی در قرن هشتم پیش از مسیح) و برمانیدس سخت پرمعنی گفته‌اند که اروس (Eros خداوند عشق به عقیده یونانیان )، موجود اول و آفریننده و اصل همه اشیاء است. رابطه زن و مرد در حقیقت نقطه مرکزی و نامرئی هر گونه عمل و رفتار است و با وجود حجاب‌هایی که بر روی آن افکنده‌اند از همه جا دیده می‌شود. این رابطه علت جنگ و مایه صلح، پایه جد واسال هزل است؛ سرچشمه پایان‌ناپذیر نکات و لطایف، کلید تلویحات و اشارات و معنی کنایات و رموز است. (از منابع عقیده فروید درباره «نکته‌سنجی و لاشعوری») مانند فرمانروای مطلق و حقیقی جهان با کمال قدرت و مهابت بر تخت خویش نشسته و از آنجا با نگاهی استهزاء‌آمیز بر اعمالی که برای در بند داشتن و محدود کردن و یا لااقل نهان ساختن او انجام می‌شود می‌خندد؛ مردم با این اعمال خویش می‌خواهند که آن را در زندگی امری تبعی و عرضی وانمود کنند.» (جلد ۱، ۴۲۶، ۲۵۵؛ جلد ۳، ۳۱۴؛ شوپنهاور مانند همه کسانی که محرومیت جنسی کشیده‌اند، درباره نقش آن مبالغه می‌کند؛ رابطه خانوادگی در جوانان عادی بر رابطه جنسی برتری دارد.)</p>
<h2>فلسفه عشق از نگاه شوپنهاور</h2>
<p>فلسفه عشق بر محور این اطاعت پدر از مادر و والدین از فرزند و فرد از نوع می‌چرخد. قانون جاذبه جنسی در آغاز برای آن است که انتخاب رفیق و همدم، گرچه به طور ناآگاه باشد، به منظور شایستگی متقابل برای تولید صورت گیرد.</p>
<p>«هر کسی دنبال همسر و همدمی ‌است که نقایص او را رفع کند تا مبادا این نقایص دوباره تولید شود؛ مردی که جسماً ناتوان است دنبال زنی قوی است؛ هر کس در شخص دیگر آن چیزها را زیبا می‌داند که خود فاقد آن است، اگر چه آن امور گاهی خود نقص باشد. صفات جسمانی زن و مرد همسر باید چنان باشد که به منظور تولید نمونه و مثل کامل نوع تا آنجا که مقدور است، مکمل هم باشند و از این رو همدیگر را منحصراً دوست بدارند. آن شعور قوی که ما را وادار می‌کند تا هر یک از اعضای بدن را نیک بسنجیم و آن نگاه‌های ناقدانه وسوسه‌آمیز که عاشق و معشوق بهم می‌کنند، همه برای آن است که شخص، ولو این که خود نداند، امری بالاتر از خود را می‌جوید. هر اندازه که زنی با مردی از مرحله تولید دورتر می‌شوند، به همان قدر از زیبایی آنها در نظر یکدیگر کاسته می‌شود، جوانی بدون زیبایی جاذبه جنسی دارد ولی زیبایی بدون جوانی این جاذبه را ندارد. فلسفه عشق آن است که شخصی با صفات معینی به وجود آید و برای همین است که اساس عشق محبت متقابل نیست بلکه تملک معشوق است.</p>
<h2>عشق به عنوان اصلاح نژاد</h2>
<p>با این همه، بدفرجام‌ترین ازدواج‌ها آن است که از روی عشق انجام گیرد و علت آن مسلماً در این است که <strong>فلسفه عشق ادامه نوع است</strong> نه لذت شخصی. یک مثل اسپانیایی می‌گوید: «آنکه از روی عشق ازدواج می‌کند، باید در اندوه به سر برد.» نیم کتاب‌هایی که درباره ازدواج نوشته شده است، بیهوده است؛ برای آنکه این کتاب‌ها به جای آنکه ازدواج را برای حفظ نوع بدانند، بهر همکاری و دوستی می‌دانند. طبیعت توجه ندارد که بداند آیا پدر و مادر برای همیشه خوشبختند یا برای یک روز. آنچه طبیعت بدان علاقمند است این است که بداند تولیدمثل تا کجا انجام می‌گیرد. ازدواج‌هایی که به دستور پدر و مادر بخاطر ثروت و مقام انجام می‌گیرد، غالباً از ازدواج‌های عشقی بادوام‌تر وسعادتمندتر است. با این همه زنی که، به‌رغم نصیحت پدر و مادر، به خاطر عشق ازدواج می‌کند مایه تحسین است؛ زیرا او آنچه مهم‌تر است برگزیده و مطابق روح طبیعت (به عبارت بهتر نوع) عمل کرده است؛ در صورتی که نصیحت پدر و مادر بر طبق روح خودخواهی خودشان بوده است. عشق بهترین راه اصلاح نژاد است.</p>
<p><strong>هم‌چنان که عشق فریب طبیعت است</strong>، ازدواج مایه فرسودگی عشق و رفع اشتباه و فریب است. فقط حکیم و فیلسوف می‌تواند در ازدواج خوشبخت شود، ولی فلاسفه ازدواج نمی‌کنند.</p>
<h2>عشق به عنوان فریب طبیعت</h2>
<p>«عشق فریبی است. تا آنچه بیشتر به نفع نوع است تا نفع فرد، انجام گیرد. پس از آنکه این مقصود انجام شد و هدف نوع حاصل آمد، فریب و اشتباه رفع می‌گردد و فرد در می‌یابد که او بازیچه و گول خورده نوع بوده است. اگر عشق پترارک سیراب می‌شد نغمات او پایان می‌پذیرفت.»<br />
اطاعت فرد از نوع مایه دوام نوع است و این امر در تعلق حیات فرد به سلول‌های تولیدی مشهود می‌گردد.</p>
<p>«دافع و محرک جنسی حیات باطنی درخت (نوع) است و زندگی یک درخت فرد بر تنه این نوع پیوند است، هم‌چنان که برگی از درخت غذا می‌گیرد و خود در تهیه غذای درخت شرکت می‌کند؛ علت قدرت این محرک جنسی همین است و از اعماق طبیعت ما برمی‌خیزد. معنی خصی کردن فرد این است که او را از تنه نوع خود که بر روی آن نمو می‌کرد، جدا کنند، در نتیجه این جدایی فرد خشک و پژمرده می‌گردد و علت انحطاط قوای روحی و جسمی ‌اختگان و خصیان همین است. پس از انجام عمل لقاح (خدمت به نوع) در هر فردی از افراد حیوان، خستگی و فرسودگی موقتی پیدا می‌شود و به همین جهت کلزوس (Celsus فیلسوف افلاطونی ضد مسیحیت (قرن دوم مسیحی)) گفته است:</p>
<p>Seminis emissio est partis animae Jactura</p>
<p>و این شعر که به ابن سینا نسبت می‌دهند در همین معنی است:</p>
<p>احفظ منیک ما استطعت فانها        ماء الحیات تصب فی الارحام</p>
<p>** شعر منسوب به ابن سینا تا اندازه‌ای قریب بمضمون جمله لاتینی کلزوس است و از طرف مترجم الحاق شد.</p>
<h2>قدرت تناسلی</h2>
<p>از میان رفتن قدرت تناسلی در مرد دلیل نزدیک بودن مرگ است؛ افراط در استعمال این قدرت زندگی را کوتاه می‌سازد و از طرف دیگر اعتدال در آن تمام قوا و مخصوصا قوای عضلانی را افزایش می‌دهد و قهرمانان یونانی همین روش را به کار می‌بردند؛ در حشرات نیز محدود ساختن عمل تناسل موجب می‌شود که زندگی او تا بهار آینده ادامه یابد؛ تمام این امور نشان می‌دهد که حیات فرد از اصل و ریشه در گرو حیات نوع است. تولید مثل بالاترین نقطه است و پس از وصول به آن مشعل حیات به سرعت به خموشی می‌گذارد تا آنکه حیات قوی بقای نوع را تضمین کند و همان حوادث را تکرار نماید. این توالی مرگ و تولید، نبض انواع است. مرگ افراد برای انواع مثل خواب برای اشخاص است و آیین اعظم طبیعت در خلود و بقاء همین است. زیرا تمام جهان با همه حوادث خود تجسم یک اراده نامرئی است و صورت آن همه صور را بهم اتصال می‌دهد، هم‌چنان که به آهنگ موسیقی صداهای مفرد زیر و بم را به هم وصل می‌کند. در مکالمات اکرمان با گوته (جلد ۱، صفحه ۱۶۱) گوته می‎گوید: «روح ما موجودی است که طبیعت آن فناناپذیر است و فعالیت آن از ابد تا ازل ادامه دارد. همچون خورشید است که فقط به نظر ساکنان کره خاک غروب می‌کند و حال آنکه در حقیقت غروب ندارد و همواره می‌تابد.» این تشبیه را گوته از من گرفته است نه من از او.»</p>
<p>فقط در زمان و مکان است که موجودات جدا و منفصل دیده می‌شوند. این دو، اصل انفراد را به وجود آورده‌اند یعنی حیات را به موجودات زنده مشخص که در زمان‌ها و مکان‌های مختلف ظاهر می‌شوند، تقسیم کرده‌اند، زمان و مکان پرده‌های مایا هستند و حجابی هستند بر روی وحدت اشیاء جوهر فلسفه این است که بدانیم «افراد و اشخاص فقط ظواهرند نه امور فی ذاته و فی نفسه و این که در تغییر دائمی‌مواد بقای ثابت صورت را مشاهده کنیم» شعار تاریخ باید این باشد Eadem sed aliter «عبارات ناشتی و حسنک واحد» و به قول ابو العلاء</p>
<p>و کانما هذا الزمان قصیده        اضطر قائله الى ابطاء</p>
<h2>هر چه اشیاء بیشتر تغییر کنند، بیشتر به حال خود باقی هستند.</h2>
<p>آنکه اشیاء و اشخاص در تمام ایام به نظرش شبح و سراب نیایند، استعداد فلسفی ندارد. فلسفه حقیقی تاریخ در این است که بدانیم تغیر بی‌پایان اشیاء و تبدل حوادث، امر واحد لایتغیری است که پیش از ما بوده و امروز هست و بعد خواهد بود و همواره هدفش یکی است. با این ترتیب فیلسوف تاریخ صفت واحد بازر تمام حوادث را درک خواهد کرد و علی‌رغم تنوع حوادث و عادات و رسوم و اوضاع و احوال، بشریت واحد را همه جا خواهد دید. از نظر فلسفی مطالعه کتاب هرودوت مطالعه تمام تاریخ است. رمز واقعی طبیعت در همه امکه و ازمنه دایره است که نمونه و صورت تقهقر می‌باشد.</p>
<p>ما دوست داریم که تاریخ را مقدمه ناکامل عمر کامل و با شکوه خود بدانیم ولی این خودخواهی و حمق است. «به طور کلی عقلاء همواره یک سخن بیش نگفته‌اند و ابلهان که همواره اکثریت داشته‌اند نیز یک نحو عمل کرده اند که همان مخالفت عقلاء باشد؛ و این امر همیشه مستمر است؛ زیرا بقول ولتر ما جهان را به همان زشتی و فساد که باز یافته بودیم ترک خواهیم گفت.»</p>
<p>در پرتو این، معنی نو منحوسی از حقیقت نامساعد جبر بدست خواهیم آورد. «اسپینوزا می‌گوید (نامه ۶۲) اگر سنگی که به فضا پرتاب می‌شود دارای شعور باشد، خود را در این راهی که طی می‌کند آزاد و مختار خواهد دانست. من به این سخن افزوده می‌گویم که حق با این سنگ است. قوه‌ای که او را پرتاب می‌کند همان است که در من داعی خوانده می‌شود و آنچه در سنگ از جاذبه و ثقل و صلابت ظاهر می‌شود، باطناً همان است که من در خود به نام اراده حس می‌کنم و اگر سنگ نیز شعور داشت همان را مانند اراده حس می‌کرد.» ولی نه سنگ مختار است و نه فیلسوف. اگر اراده به شکل کل در نظر آید. آزاد است و مختار؛ زیرا در جنب آن اراده دیگری که آن را مجبور و محدود کند وجود ندارد؛ اما هر جزئی از اجزاء اراده کل یعنی انواع و افراد و اعضاء همه معلول و مجبور اراده کلی هستند.</p>
<p>هر کسی خود را بیش از تعقل، حتی در اعمال فردی خویش کاملاً آزاد می‌داند و خیال می‌کند که هر لحظه می‌تواند طور دیگری زندگی کند، یعنی می‌تواند در هر آن که بخواهد خود را از نو بسازد. ولی پس از تعقل و تجربه به حیرت تمام در می‌یابد که آزاد نبوده است بلکه اسیر دست ضرورت و ایجاب بوده است و علی‌رغم تفکرات و تصمیمات خویش، نمی‌تواند خود را عوض کند و در سرتاسر زندگی خود مجبور است که محکوم صفات و سجایای اصلی و ذاتی خود که در هر غایت و مقصدی مستتر است. باشد.»</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>مقاله</strong>: فلسفه عشق از نگاه <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">شوپنهاور<br />
</a><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener noreferrer">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86/">جهان همچون اراده: فلسفه عشق از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d8%b9%d8%b4%d9%82-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زمانه شوپنهاور : علت بدبینی شدید شوپنهاور</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1-%d8%b9%d9%84%d8%aa-%d8%a8%d8%af%d8%a8%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%b4%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1-%d8%b9%d9%84%d8%aa-%d8%a8%d8%af%d8%a8%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%b4%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 22 Oct 2020 11:30:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[آرتور شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[دوران شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[زمانه شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5367</guid>

					<description><![CDATA[<p>عصر و دوره و زمانه شوپنهاور در بخش اول از معرفی فلسفه شوپنهاور به دوره و زمانه شوپنهاور می‌پردازیم و شرایط اجتماعی عصر او را بررسی می‌کنیم. ترکیــب پیالـه‌ای که در هم پیوست        شکــستن آن روا نمیـ‌ــــدارد مســـت چندین سر و پای نازنین و کف دست        از مهر که &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1-%d8%b9%d9%84%d8%aa-%d8%a8%d8%af%d8%a8%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%b4%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7/">زمانه شوپنهاور : علت بدبینی شدید شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>عصر و دوره و زمانه شوپنهاور</h2>
<p>در بخش اول از معرفی فلسفه شوپنهاور به دوره و زمانه شوپنهاور می‌پردازیم و شرایط اجتماعی عصر او را بررسی می‌کنیم.</p>
<p>ترکیــب پیالـه‌ای که در هم پیوست        شکــستن آن روا نمیـ‌ــــدارد مســـت<br />
چندین سر و پای نازنین و کف دست        از مهر که پیوست و به کین که شکست؟</p>
<p>** این رباعی خیام به جهت تناسبت از طرف مترجم الحاق شد.‌</p>
<p>در نیمه نخستین قرن نوزدهم، در شعر و موسیقی و فلسفه، بزرگانی پیدا شدند که به عنوان مظهر و نماینده عمر خویش همگی بدبین بودند، در شعر بایرون از انگلستان و دوموسه از فرانسه و هاینه از آلمان و لئوپاردی از ایتالیا و پوشکین و لرمونتوف از روسیه، در موسیقی شوبرت و شومان و شوپن و حتی بتهوون (که با همه بدبینی سعی به تظاهر به خوش‌بینی می‌کرد) همه مظاهر بدبینی بودند و بالاتر از همه اینها آرتور شوپنهاور قرار است که فلسفه او بدبینی عمیقی در بر داشت.‌ چرا؟</p>
<p>مجموعه منتخب عظیمی‌از رنج و بدبختی به نام «جهان همچون اراده و تصور» در سال ۱۸۱۸ منتشر شد.‌ این، عصر اتحاد «مقدس» بود.‌ واترلو مغلوب شده و انقلاب مرده بود.‌ فرزند انقلاب بر روی تخته سنگی در دریایی دور دست می‌پوسید.‌ قسمتی از ستایش بی‌پایانی که شوپنهاور از اراده کرده است، مدیون جلوه خونین و شگفت‌انگیز اراده در جسم این کورسی کوچک و قسمتی از نومیدی او ناشی از وضع اندوه‌بار ساکن سنت هلن بود.‌ سرانجام اراده شکست خورد و مرگ تیره بر همه جنگ‌ها فائق آمد.‌ بوربون‌ها دوباره بر تخت نشستند؛ اربابان فئودال دوباره برگشتند و خواستار اراضی خود شدند، خیال پروری الکساندر بدون قصد، اتحادیه‌ای برای از میان بردن پیشرفت و ترقی در عالم به وجود آورد.‌ قرن بزرگ سپری شده بود.‌ گوته می‌گفت: «خدا را شکر می‌کنم که در جهانی که تا این درجه مضمحل شده است، جوان نیستم.‌»</p>
<p>اروپا در ورطه انحطاط بود.‌ میلیون‌ها مردم نیرومند از میان رفته بودند؛ میلیون‌ها جریب زمین بایر و لم‌یزرع افتاده بود؛ در همه جای اروپا زندگی به کلی از نو شروع می‌شد؛ برای به دست آوردن آن اقتصاد روزافزون تمدن بخش که در جنگ از میان رفته بود، دوباره به زحمت و کندی به کار مشغول می‌شدند.‌ شوپنهاور که در سال۱۸۰۴ در فرانسه و اتریش مسافرت می‌کرد از دیدن هرج‌ومرج و کثافت دهات و فقر و بدبختی کشاورزان و اضطراب و بیچارگی شهرها به تحیر افتاده بود.‌ عبور سپاهیان ناپلئون و یا دشمنان او آثار غارت و تعدی را در سرتاسر اروپا به جای گذاشته بود.‌ مسکو تل خاکستر شده بود؛ در انگلستان که از پیروزی در جنگ مغرور و مفتخر بود، دهقانان به جهت تنزل قیمت گندم، از هستی ساقط شده بودند و کارگران صنایع از پیدایش کارخانه‌های جدید بهه وحشت و اضطراب افتاده بودند، مرخصی سپاهیان به عده بیکاران افزود.‌ کارلایل نوشته است از پدرم شنیده بودم که می‌گفت: «در سال‌هایی که قیمت یک استون (۳۴۸/۶ کیلوگرم) جو صحرایی به ۱۰ شلینگ رسیده بود، کشاورزانی را دیده بود که برای سد جوع پنهان از نظر دیگران به کنار جوی می‌رفتند تا به جای نان آب بخورند و هر یک سعی می‌کرد که دیگران از حال او مطلع نباشند.‌» هیچ‌گاه زندگی این‌قدر بی‌معنی و تیره نشده بود.‌</p>
<p>آری، انقلاب مرده بود و به نظر می‌رسید که روح اروپا نیز با آن از میان رفته است.‌ این بهشت نو که «اوتوپیا» یا مدینه فاضله خوانده می‌شد و جلوات او بساط خدایان را برچیده بود، به یک آینده دور مبهمی‌تبدیل گشته بود که فقط دیده جوانان می‌توانست آن را ببیند؛ پیرمردان دنبال این سراب به حد کافی دویده بودند و اکنون از آن بر می‌گشتند و همه آمال و امیدها را ریشخند می‌کردند.‌ فقط جوانان می‌توانند به آینده بیندیشند و در آن زندگی کنند. فقط پیران می‌توانند به گذشته فکر کنند و در آن زندگی نمایند؛ اما بیشتر مردم مجبورند که در حال زندگی به سر برند، زمان حالی که در آن هنگام، خراب و بایر و بی‌حاصل بود.‌ هزارها قهرمان و مؤمن به خاطر انقلاب جنگیده بودند.‌ چه بسیار دل‌های پرشور جوانان که در سراسر اروپا به سوی جمهوری نو متوجه شده و فقط به امید و روشنایی آن زنده بود؛ تا آنکه بتهوون سمفونی قهرمانی خود را که به فرزند انقلاب هدیه کرده بود پاره کرد؛ زیرا این پسر انقلاب داماد ارتجاع شده بود.‌ چقدر از اشخاص دیگر که به خاطر انقلاب جنگیده بودند و هنوز هم با یقین و ایمان مبهم به خاتمه آن خوشبین و امیدوار بودند؛ ولی واقعاً خاتمه یافته بود و واترلو و سنت‌هلن و وین خاتمه آن بودند.‌ بر تخت فرانسه‌ی شکست‌خورده یکی از خانواده بوربون نشسته بود که نه چیزی یاد گرفته و نه چیزی فراموش کرده بود.‌ این بود پایان باشکوه نسلی که امید و کوشش او را تاریخ به یاد نداشت.‌ این پرده حزن‌انگیز چقدر خنده‌آور بود.‌ زیرا خنده‌های به گریه آمیخته بود؛</p>
<p>در این روزگار نومیدی و رنج، بسیاری از مردم فقیر، خود را با امیدهای دین و مذهب تسلی می‌دادند؛ ولی قسمت اعظم طبقات بالاتر ایمان خود را از دست داده بودند، آنها به جهاتی می‌نگریستند که سراسر ویران بود، و زندگی امیدبخش روز آخرت که جمال و عدل آن زشتی‌های عالم ماده را از یاد می‌برد، برای آنها وجود نداشت.‌ در حقیقت خیلی سخت بود که کسی باور کند کره زمین سال ۱۸۱۸ ساخته و پرداخته دست خداوند حکیم مهربانی است.‌ مفسیتوفلس پیروز شده بود و فاوست‌ها همه جا نومید گشته بودند.‌ ولتر تخم طوفان را کاشته بود و شوپنهاور محصول آن را درو می‌کرد.‌</p>
<p>کمتر دیده شده بود که مسأله شر، به این تندی و فشار در برابر فلسفه و مذهب قد علم کند.‌ قبر هر شهیدی از مسکو تا بولونی و اهرام یک سؤال مبهمی ‌از عالم بالا می‌کرد خدایا تا به کی و چرا؟ و به قول خیام:</p>
<p>دارنده چو ترکـــیب طبایع آراســت        بازش زچه اوفکند اندر کم و کاســــت<br />
گر نیک آمد، شکستن از بهر چه بود         ور آنکه بد آمد این صور، عیـب کراست</p>
<p>آیا این بلیه جهانی، انتقامی ‌بود که خدای عادلی از قرن عقل و الحاد می‌گرفت؟ آیا این یک ندایی بود که عقول نادم و پشیمان را دوباره به تعظیم در برابر فصایل دین سابق و امید و احسان دعوت می‌کرد. شله گل و نووالیس و شاتوبریان و دوموسه و ساونی و وودز وورث و گوگول اینطور فکر می‌کردند؛ آنها همچون کودکانی که پس از ولخرجی و صرف تمام پول خود، از برگشتن به خانه خوشحال می‌شوند، از برگشت به ایمان قدیم خوشحال بودند.‌ ولی عده دیگری جواب تلخ‌تری دادند و گفتند که هرج‌ومرج و اضطراب اروپا ناشی از اضطراب و بی‌ثباتی عالم است؛ و یک نظم الهی و امید بهشتی وجود ندارد؛ اگر خدایی باشد، کور است و شر بر روی زمین سایه افکنده است.‌ بابرون و هانیه و لئوپاردی و لرمونتوف و فیلسوف مورد بحث ما چنین فکر می‌کردند.‌</p>
<p>&nbsp;</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>مقاله</strong>: دوران و زمانه <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">شوپنهاور<br />
</a><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener noreferrer">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1-%d8%b9%d9%84%d8%aa-%d8%a8%d8%af%d8%a8%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%b4%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7/">زمانه شوپنهاور : علت بدبینی شدید شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1-%d8%b9%d9%84%d8%aa-%d8%a8%d8%af%d8%a8%db%8c%d9%86%db%8c-%d8%b4%d8%af%db%8c%d8%af-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>جهان همچون تصور از نگاه شوپنهاور</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%aa%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%aa%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Oct 2020 11:30:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[آرتور شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[جهان همچون اراده و تصور]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فیخته]]></category>
		<category><![CDATA[کانت]]></category>
		<category><![CDATA[هگل]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=6633</guid>

					<description><![CDATA[<p>جهان همچون تصور از نگاه شوپنهاور در این قسمت به مفهوم جهان همچون تصور می‌پردازیم. کسی که کتاب «جهان همچون اراده و تصور» را باز می‌کند، از سبک آن به شگفت می‌افتد، زیرا در آن، اصطلاحات مغلق کانت و ابهام و غموض هگل و روش هندسی اسپینوزا دیده نمی‌شود؛ همه چیز روشن و صریح و &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%aa%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">جهان همچون تصور از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>جهان همچون تصور از نگاه شوپنهاور</h2>
<p>در این قسمت به مفهوم جهان همچون تصور می‌پردازیم. کسی که کتاب «جهان همچون اراده و تصور» را باز می‌کند، از سبک آن به شگفت می‌افتد، زیرا در آن، اصطلاحات مغلق کانت و ابهام و غموض هگل و روش هندسی اسپینوزا دیده نمی‌شود؛ همه چیز روشن و صریح و از روی قاعده است؛ و تمام مطالب دور این محور می‌چرخد که جهان نخست اراده است و بعد تنازع و بعد بدبختی و ادبار.‌ چه صداقت بی‌پرده و متانت روح‌بخش و استقامت آشتی‌ناپذیری؛ جایی که اسلاف او مطالب مجرد نامفهوم بدون کوچک‌ترین اشاره‌ای به عالم خارج ابراز می‌داشتند، شوپنهاور برعکس همچون تاجرزاده‌ای با مواد و امثله و موارد استعمال سر و کار دارد و حتی گاهی بذله‌گویی نیز می‌کند.‌</p>
<p>توضیحات: بهتر آن است که یکی از شوخی‌های او را در پاورقی نقل کنیم.‌ «اونتزلمان یکی از بازیگران تئاتر بود و همیشه از خود سخنانی در موقع بازی به مکالمات نمایشنامه اضافه می‌کرد.‌ در تئاتر برلین وی را از این بدیهه‌گویی و ارتجال منع کردند.‌ روزی می‌بایست درصحنه تئاتر ظاهر شود.‌ همین که سواره وارد صحنه شد، اسب حرکات و صداهای ناشایستی کرد که حضار را به خنده انداخت.‌ اونتزلمان اسب را به شدت سرزنش کرده گفت مگر نمی‌دانی که بدیهه‌گویی در صحنه تئاتر قدغن است.‌» جلد ۲، صفحه ۲۷۳.‌</p>
<p>بعد از کانت بذله‌گویی در فلسفه بدعت عجیبی محسوب می‌شد.‌</p>
<h2>چرا کتاب جهان همچون اراده و تصور مورد توجه واقع نشد</h2>
<p>ولی چرا کتاب مورد توجه واقع نشد؟ یک علت آن این است که وی به کسانی حمله کرد که ممکن بود مایه شهرت او شون، یعنی به استادان دانشگاه.‌ هگل در ۱۸۱۸ دیکتاتور فلسفه در آلمان بود؛ با این همه شوپنهاور در حمله به او تردیدی به خویش راه نداد.‌ در دیباچه چاپ دوم چنین می‌نویسد:<br />
«هیچ زمانی برای فلسفه ناسازگارتر از آن نیست که آن را برای اغراض سیاسی به کار برند و وسیله امرار معیشت سازند.‌ دیگر چیزی با این قول مشهور مخالفت نمی‌کند که اول زندگی و بعد فلسفه.‌ این آقایان می‌خواهند زندگی کنند آن هم از راه فلسفه، و حتی می‌خواهند زن و فرزندانشان نیز از این راه نان بخورند.‌ نغمه‌ی «من برای کسی آواز می‌خوانم که نان مرا بدهد ،به همه جا حکومت می‌کند.‌ قدماء می‌گفتند که تحصیل پول از راه فلسفه کار سوفسطائیان است.‌.‌.‌ آنچه با پول به دست می‌آید چیز مبتذلی بیش نیست.‌ ممکن نیست که در عصری که بیست سال تمام هگل (این کالیبان صحنه معنویات &#8211; Caliban یکی از قهرمانان نمایشنامه «طوفان» شکسپیر است که گویا غول یا جنی بود و مجبور بود همیشه از آریل اطاعت کند در حالی که همواره بر ضد او بود.‌) را مانند بزرگترین فلاسفه تقدیر و ستایش می‌کنند، برای او ارزشی واقعی که محسود دیگرانش سازد قائل شوند.‌.‌.‌ بلکه برعکس، حقیقت همواره در میان عده قلیل پیدا می‌شود و باید با آرامی ‌و فروتنی منتظر بود تا این عده معدود که از حقیقت لذت می‌برند، پیدا شوند.‌ زندگی کوتاه است ولی حقیقت دورتر می‌رود و بیشتر عمر می‌کند؛ بگذار تا حقیقت را بگوییم.‌»</p>
<p>کلمات آخرى اصیل و شریف است ولی گفته روباهی را به خاطر می‌آورد که چون دستش به انگور نرسید آن را ترش و نارس دانست؛ هیچ‌کس مانند شوپنهاور شیفته تحسین و ستایش مردم نبود.‌ اگر درباره هگل سکوت می‌نمود سخنانش شریف‌تر و نجیب‌تر جلوه می‌کرد.‌ «درباره زندگان چیزی جز نکویی نگوییم.‌» حال ببینیم که چگونه با فروتنی منتظر بود تا حق او را بشناسند.‌ «در فاصله میان کانت و من، در فلسفه پیشرفت مهمی‌حاصل نشده است.‌ »، «مدت‌ها بود که در فلسفه به جستجوی این حقیقتی که من ابراز کرده‌ام (یعنی جهان همچون اراده) بوده‌اند و کسانی که با تاریخ آشنا هستند، کشف آن را مانند کیمیا و حجرالفلاسفه ناممکن می‌دانستند.‌ » من قصد داشتم که فکر واحدی اظهار کنم ولی پس از سعی مداوم موفق نشدم که آن را در کمتر از یک کتاب بیان کنم.‌.‌.‌ این کتاب را دو دفعه مطالعه کن و دفعه اول با شکیبایی بیشتری بخوان.‌»</p>
<p>این بود تواضع او! «تواضع چیزی جز فروتنی ریاکارانه نیست و معنی آن این است که شخصی در جهانی پر از حسودان و رشک‌آوران، در برابر کسانی که فاقد استعداد و لیاقت هستند از شایستگی‌ها و برتری‌های خود عذر بخواهد.‌» ، «شکی نیست که اگر تواضع فضیلت باشد، به حالت دیوانگان و ابلهان مفید خواهد بود؛ زیرا هر کسی باید چنان قدر خود را پایین بیاورد که گویی یکی از ابلهان است.‌»</p>
<h2><strong>جهان تصور من است</strong></h2>
<p>در جمله اول کتاب شوپنهاور چیزى از فروتنی و تواضع دیده نمی‌شود.‌ آغاز کتاب چنین است: «<strong>جهان تصور من است</strong>.‌» هنگامی‌که فیخته چنین جمله‌ای ادا کرد، آلمانی‌های متظاهر به فلسفه از یکدیگر پرسیدند: « زن او در این باره چه خواهد گفت؟» ولی شوپنهاور زن نداشت.‌ منظور او کاملاً ساده بود و می‌خواست در آغاز این عقیده کانت را تایید کند که عالم خارج فقط از راه حواس و تصورات بر ما معلوم است.‌ پس از آن تشریحی از مسلک اصالت تصور است که روشن و کافی است، ولی اصالت آن از قسمتهای دیگر کتاب کمتر است و اگر در آخر کتاب جا داده می‌شد بهتر بود.‌ یک نسل تمام از شوپنهاور بی‌خبر بودند برای آنکه قدم اول را بد برداشته بود و فکر خود را پشت دیوار دویست صفحه مطالب درجه دوم مربوط به اصالت تصور نهان داشته بود.‌ (بهتر آن است که به جای مراجعه به کتب دیگر به کتاب‌های خود شوپنهاور مراجعه کرد.‌ نام کتاب بزرگ سه جلدی او (به جز قسمت اول هر جلد) سهل و آسان است و تمام مقالات او با ارزش و لذت‌بخش است.‌ کتاب زندگی شوپنهاور تالیف والاس برای ترجمه حال او کافی است.‌ در این رساله افکار شوپنهاور خلاصه و فشرده شده است، یعنی افکار شوپنهاور از نو در قالب جملات دیگر ریخته نشده است بلکه قسمت‌های برجسته کتاب انتخاب شده و با هم تطبیق گشته است و بدین ترتیب عقاید فیلسوف در گفتار روشن درخشان او نمودار شده است.‌ خوانندگان از مطالعه شوپنهاور از راه اقوال و جملات خود او که در عین حال مختصر و خلاصه است، استفاده خواهند برد.‌)<br />
قسمت زنده و اساسی بخش اول مر بوط به حمله به ماتریالیسم است.‌ چگونه می‌توان ذهن و قوه مدرکه را مادی دانست در صورتیک ه ماده را فقط از راه ذهن و قوه‌ی مدرکه درک می‌کنیم؟</p>
<p>«اگر صریحاً تا آخرین نقطه به دنبال ماتریالیسم برویم، پس از صعود به قله آخر مورد خنده و ریشخند خدایان اولمپیاد قرار خواهیم گرفت.‌ پس از رنج بسیار یک مرتبه از خواب بیدار خواهیم شد و خواهیم دید که نتیجه‌ای که از این کوشش به دست آورده‌ایم یعنی «معرفت و علم» شرط قبلی و اساسی نقطه مبداء ما بوده است.‌ ما ماده را فقط از راه ذهن یعنی عامل درک‌کننده ماده درک کنیم، حس باصره آن را می‌بیند و سامعه آن را می‌شنود و الامسه آن را لمس می‌کند و قوه مدرکه از آن آگاه می‌شود.‌ بنابراین دچار یک مصادره به مطلوب گیج‌کننده‌ای می‌شویم و ناگهان در می‌یابیم که نقطه آخر همان نقطه مبداء است و در دایره‌ای دور خود می‌گردیم.‌</p>
<p>ماتریالیست مانند بارون مونشهاوزن است که وقتی با اسبش توی آب افتاده بود و دست و پا می‌زد؛ برای رهایی اسبش را با دو پای خویش به هوا بلند کرد و در حالی که خود به دم او آویزان بود در هوا با اسب بلند می‌شد.‌ مادی‌گری خام هم اکنون در نیمه قرن نوزدهم به همان جهل نخستین خود باقی است و با سرگشتگی منکر نیروی حیاتی است و می‌خواهد بیش از همه حوادث و ظواهر حیات را با قوای شیمیایی و فیزیکی تفسیر کند و این قوا را نیز دوباره مولود آثار مکانیکی ماده می‌داند ولی من نمی‌توانم باور کنم که حتی ساده‌ترین ترکیب شیمیایی را بتوان با مکانیک تفسیر نمود؛ تا چه رسد به خواص نور و حرارت و الکتریک.‌ برای این امور باید یک اصل محرک جستجو کرد.‌</p>
<p>برای حل معمای ماوراء طبیعت و کشف سر و جوهر حقیقت نباید نخست از ماده شروع کرد و بعد به آزمایش اندیشه پرداخت: ما باید از چیزی شروع کنیم که آن را مستقیماً و حضوراً درک می‌کنیم یعنی از نفس خودمان.‌ «ما هیچ‌وقت از درون به ماهیت حقیقی اشیاء نمی‌رسیم، هر چه بیشتر بجوییم به چیزی نمی‌رسیم مگر الفاظ و خیالات.‌ ما همچون کسی هستیم که دور قصری می‌گردد تا مدخل آن را پیدا کند و چون از پیدا کردن عاجز می‌گردد شروع به ترسیم نمای خارجی آن می‌کند تا مدخل آن را کشف کند.‌»</p>
<p>بگذار تا از درون شروع کنیم.‌ اگر توانستیم طبیعت نهایی ذهن خود را کشف کنیم، شاید کلید جهان خارج را نیز از این راه بدست آوریم.‌</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>مقاله</strong>: جهان همچون تصور <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">شوپنهاور<br />
</a><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener noreferrer">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%aa%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">جهان همچون تصور از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%aa%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>جهان همچون اراده: اراده حیات از نگاه شوپنهاور</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%ad%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%ad%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 10 Sep 2020 10:30:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[آرتور شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[اراده حیات]]></category>
		<category><![CDATA[اراده زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[اراده معطوف به حیات]]></category>
		<category><![CDATA[جهان همچون اراده]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5373</guid>

					<description><![CDATA[<p>جهان همچون اراده: اراده حیات تقریباً همه فلاسفه بدون استثناء، حقیقت ذهن را اندیشه و شعور دانسته‌اند و به گفته آنان انسان حیوان با شور و عاقلی است animal rationale . «این خطای عام اساسی و این گناه و معصیت نخستین، باید پیش از هر چیز دور انداخته شود.» (جلد ۲، ۹، ۴٫ شوپنهاور این &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%ad%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be/">جهان همچون اراده: اراده حیات از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>جهان همچون اراده: اراده حیات</h2>
<p>تقریباً همه فلاسفه بدون استثناء، حقیقت ذهن را اندیشه و شعور دانسته‌اند و به گفته آنان انسان حیوان با شور و عاقلی است animal rationale . «این خطای عام اساسی و این گناه و معصیت نخستین، باید پیش از هر چیز دور انداخته شود.» (جلد ۲، ۹، ۴٫ شوپنهاور این جمله مطنطن سپینوزا را فراموش کرده است (اگر نگوییم که از آن استفاده کرده است)؛ میل ماهیت حقیقی انسان است. کتاب اخلاق، قسمت ۴، قضیه ۱۸٫ فیخته نیز اراده را چنین ستوده است.)</p>
<h2>شعور و درک در موجودات زنده</h2>
<p>شعور و درک فقط در ظاهر و سطح ذهن ما قرار دارد؛ ما از درون و باطن ذهن خبر نداریم؛ هم‌چنان که از کره زمین فقط قشر و ظاهر آن را می‌بینیم.» در زیر پرده هوش و درک، اراده معقول یا غیرمعقول قرار دارد؛ یعنی به نیروی حیاتی مبرم و کوشا و یک فعالیت غریزی و اراده‌ای که با میل آمرانه همراه است. غالباً به نظر می‌رسد که عقل اراده را می‌راند ولی هدایت عقل، اراده را نظیر راهنمایی است که نوکر به ارباب خود می‌کند. «اراده آن مرد کور نیرومندی است که بر دوش خود مرد شل بینایی را می‌برد تا او را رهبری کند.» اگر ما چیزی را می‌خواهیم برای آن نیست که دلیلی بر آن پیدا کرده‌ایم؛ بلکه چون آن را می‌خواهیم برایش دلیل پیدا می‌کنیم؛ حتی برای آن دنبال فلسفه و الهیات می‌رویم که پوشش و نقابی بر روی امیال خود پیدا کنیم. به همین جهت شوپنهاور انسان را حیوان فلسفی می‌نامد: میل و شهوت حیوانات دیگر بدون فلسفه است. «اگر با شخصی مباحثه کنیم و تمام قدرت استدلال و بیان خود را به کار اندازیم، چقدر تلخ و خشمگین خواهیم شد وقتی که بفهمیم طرف نمی‌خواهد بفهمد و ما با اراده او سر و کار داریم. از اینجاست که منطق بی‌فایده است؛ هیچ‌کس دیگری را با منطق متقاعد و قانع نساخته است و منطقیون منطق را فقط وسیله کسب معاش قرار داده‌اند. برای قانع ساختن شخصی باید به منافع شخصی و امیال و خواست و اراده او رجوع کرد. ببین چگونه مدت‌ها پیروزی‌های خود را در یاد نگه می‌داریم ولی شکست‌های خویش را به زودی فراموش می‌کنیم. حافظه خدمتکار اراده است. «در موقع حساب بیشتر به نفع خود اشتباه می‌کنیم تا به زیان خویش؛ البته بدون اینکه کوچک‌ترین قصد خیانت داشته باشیم. » از طرف دیگر ابله‌ترین اشخاص در تصادم با اموری که به میل و خواهش او بستگی دارند باهوش و فطن می‌گردد.» بطور کلی هوش هنگام خطر افزایش می‌یابد هم‌چنان که در روباه دیده می‌شود و نیز در هنگام حاجت و ضرورت تند می‌شود هم‌چنان که در جنایتکاران مشاهده می‌گردد. ولی هوش همیشه تابع و آلت دست میل است و اگر بخواهد جای اراده را بگیرد، تشویش و اضطراب فرا می‌رسد، هیچ‌کس به قدر آنکه از روی فکر کار می‌کند، دچار اشتباه نمی‌گردد.</p>
<h2>فکر و تعقل یا اراده حیات؟</h2>
<p>ببین چگونه مردم به شدت و سختی به خاطر طعام و زن و فرزند خویش می‌جنگند. آیا این کار را از روی فکر و تعقل انجام می‌دهند؟ محققاً خیر؛ علت این مبارزه آن اراده نیمه معقول برای زندگی و به خاطر زندگی کامل است. «مردم ظاهراً از جلو کشیده می‌شوند ولی درحقیقت از عقب رانده می‌شوند.» آنها خیال می‌کنند که هر آنچه دیده بیند دل کند یاد در صورتی که بر عکس هر آنچه دل می‌کند شخص به سوی آن می‌رود؛ عمل غریزه اشخاص را هدایت می‌کند و مردم از آن فقط نیمه آگاهی دارند. هوش فقط به منزله وزیر امورخارجه است؛ «طبیعت هوش را برای خدمت اراده شخصی آفریده است. بنابراین هوش امور را تا آنجا درک می‌کند که بتواند وسیله‌ای در دست اراده باشد نه اینکه بخواهد به کنه و عمق آن برسد.» اراده تنها عنصر ثابت و لایتغیر ذهن است؛ اراده است که از راه استمرار مقصد به وجدان وحدت می‌بخشد و اندیشه‌ها و تصورات را بهم جمع می‌کند و مانند یک آهنگ متعادل مستمر با آن همراهی می‌کند. اراده هسته اصلی نغمات اندیشه است.</p>
<p>صفات و سجایای شخصی بر پایه اراده استوار است نه هوش. خلق و نهاد شخص استمرار مقصد و رفتار او است؛ و این همان اراده است. در مکالمات عامیانه که «دل» را به جای «مغز و سر» استعمال می‌کنند، حقیقتی است: عوام می‌داند (زیرا استدلال نمی‌کند) که اراده نیک عمیق‌تر و قابل اطمینان‌تر از یک ذهن روشن است و وقتی که عوام از کسی به عنوان «ناقلا» و «تند ذهن» و «دانا» تعریف می‌کنند، متضمن سوء ظن و کراهت نیز هست. «صفات عالی ذهن جلب تحسین و تمجید می‌کند ولی جلب محبت نمی‌نماید.» و «پاداشی که مذاهب نوید می‌دهند، برای صفات عالی اراده و قلب است نه هوش و درک.»</p>
<h2>بدن انسان</h2>
<p>حتی بدن انسان محصول اراده است، خون به وسیله آنچه ما به طور مبهم حیات می‌نامیم به فشار خود ادامه داده راهی در بدن جنین باز می‌کند، این راهها عمیق‌تر شده بسته می‌گردند و اورده و شرائین را تشکیل می‌دهند. اراده دانستن مغز را به وجود می‌آورد هم‌چنان که اراده گرفتن دست‌ها را می‌آفریند و اراده خوردن جهاز هاضمه را ایجاد می‌کند. (جلد ۲، ۴۸۶ نظریه‌ی لامارک در نشو و ارتقا همین است. امیال و اعمال، اعضا و ترکیبات را به وجود می‌آورند.)</p>
<p>در حقیقت این ازدواج اشکال مختلف اراده هستند و دو جنبه مختلف یک حقیقت می‌باشند. این نسبت در هیجان و انفعال بهتر محسوس می‌شود یعنی احساس و تغییرات جسمی‌باطنی یک ترکیب واحد را تشکیل می‌دهند.</p>
<p>«عمل اراده و حرکت بدن دو چیز مختلف خارجی که به رابطه علیت بهم پیوسته باشند، نیستند؛ ربط آنها ربط معلول به علت نیست؛ آن دو، امر واحدی هستند که به طرق مختلف در آمده‌اند، یعنی گاهی مستقیماً درک می‌شوند (اراده) و گاهی از راه حواس (حرکت بدن). عمل بدن همان عمل اراده است که تجسم پیدا کرده است و این امر در تمام حرکات جسم صحیح است :یعنی تمام بدن اراده مجسم است. اجزاء مختلف بدن تجسم و جلوه میلی است که اراده خود را از آن راه ظاهر ساخته است. این اجزاء و اعضاء بیان محسوس و مرئی این امیال می‌باشند. دندان و گلو و امعاء تجسم گرسنگی و اعضای تناسل تجسم امیال جنسی هستند. سلسله اعصاب به جای سیم مخابرات اراده است، شبکه این سیم در درون و برون اعضاء پخش شده است هم‌چنان که جسم انسانی به طور کلی متعلق به اراده کلی انسانی است، ترکیب انفرادی اعضای جسم نیز تجسم اراده و ضمن انفرادی است.»</p>
<h2>خستگی</h2>
<p>ذهن خسته می‌شود ولی اراده خستگی بردار نیست. ذهن نیازمند خواب است ولی اراده در حال خواب نیز کار می‌کند. مرکز خستگی و رنج در مغز است ولی اعضایی که وابسته مغز نیستند (از قبیل قلب) هرگز خسته نمی‌شوند. (جلد ۲، ۴۲۴٫ ولی آیا میل سیری و خستگی ندارد و در مرض و خستگی زیاد حتی اراده زندگی نیز رو به ستی می‌نهد.) ذهن از خواب نیرو می‌گیرد ولی اراده محتاج نیرو و غذا نیست. از اینجاست که اشخاصی که به امور ذهنی و عقلی سر و کار دارند بیشتر به خواب نیازمندند. با این همه نباید از این حقیقت سوء استفاده کرد. زیرا خواب غیرضروری زیان‌آور و مایه اتلاف وقت است. در خواب زندگی انسان به صورت زندگی نباتی در می‌آید و در این حال «اراده بر طبق طبیعت اصلی و اساسی خود کار می‌کند و چیزی از بیرون مایه مزاحمت او نمی‌شود و قدرت او از راه فعالیت ذهن و کوشش قوه مدرکه که سنگین‌ترین عمل بدنی است محدود نمی‌گردد؛ بنابراین هنگام خواب تمام قدرت اراده مصروف حفظ و اصلاح بدن می‌شود. از اینجاست که اغلب بهبودها و بحرانات مساعد در خواب صورت می‌گیرد. جنین تقریباً به طور مستمر در حالت خواب است و کودک بیشتر اوقات را می‌خوابد. حیات مبارزه‌ای است برضد خواب : ابتدا ما بر آن غالب می‌شویم ولی در آخر او بر ما پیروز می‌گردد. خواب جزئی از مرگ است که می‌خواهد آن قسمت از حیات را که در ضمن کار روزانه فرسوده شده، نگاه دارد و تجدید کند.» خواب دشمن دائمی‌ ماست؛ حتی در موقع بیداری نیز گاهی به سراغ ما می‌آید. از این کله‌هایی که حتی عاقل‌ترین آن هر شب دچار رؤیاهای بی‌معنی و سنگین می‌گردند و هنگام بیداری دوباره به تفکر خود ادامه می‌دهند چه انتظاری باید داشت.</p>
<h2>حقیقت انسان</h2>
<p>پس اراده حقیقت انسان است و اگر بگوییم که حقیقت تمام مظاهر حیات و حتی کنه و عین تمام مواد بی‌جان نیز هست چه خواهید گفت؟ و چه خواهید گفت اگر بگوییم که اراده همان «شیء فی ذاته» است که مطلوب و امید همه و حقیقت باطنی و سر نهانی تمام اشیاء است؟</p>
<p>اکنون بگذار تا جهان خارج را از راه اراده تفسیر کنیم و از اساس و مبدا شروع نماییم؛ آنجا که دیگران گفته اند اراده نوعی از نیرو است ، ما بگوییم نیرو نوعی از اراده است به سؤال هیوم که پرسیده بود علیت چیست؟ پاسخ دهیم و بگوییم که اراده است. هم‌چنان که اراده علت کلی نفوس ماست، علت کلی اشیاء نیز هست و اگر علت را به معنی اراده نگیریم، علیت به صورت جادو و معما جلوه‌گر خواهد شد یعنی در حقیقت بی‌معنی خواهد بود. بدون پی بردن به این سر ما فقط کلماتی مبهم و توخالی از قبیل «نیرو» و «قوه ثقل» و « خاصیت ترکیب» را به کار خواهیم برد، ما از این نیروها آگاه نیستیم ولی تا اندازه‌ای روشن‌تر می‌دانیم که اراده چیست؛ پس بگذار تا بگوییم که قوای جذب و دفع، و ترکیب و انحلال، و مغناطیس و برق، و نقل و تبلور، همگی اشکال مختلف اراده می‌باشند. گوته این فکر را در عنوان یکی از داستان‌های خود آورده است آنجا که قوه مقاومت‌ناپذیر عشق را Wahlerwardschaften یعنی نیروهای وصل و ترکیب انتخابی نامیده است. قوه‌ای که عاشق را به سوی معشوق می‌کشد و قوه‌ای که سیارگان را می‌گرداند یکی است.</p>
<h2>اراده حیات در نباتات</h2>
<p>در زندگی نباتات نیز امر بدین منوال است. هر چه به مراحل پست حیات نزدیک‌تر شویم، نقش هوش را کمتر خواهیم یافت؛ ولی نقش اراده اینطور نیست.</p>
<p>«آنچه ما را تحت روشنی علم و قوه عاقله به سوی هدف معینی می‌کشد با آنچه در مظاهر و مراحل پست حیات مانند کور و کر یکنواخت و یکدست و بدون تغییر عمل می‌کند، یکی است و نام آن اراده است. لاشعوری وضع طبیعی و اصلی هر چیز است و بنا بر این پایه آن انواع خاصی نیز هست که در آن شعور به شکل عالی‌ترین مظاهر جلوه ‌؛ از این رو همیشه تفوق با ناآگاهی و لاشعوری است. با آنکه اغلب موجودات فاقد شعورند، باز بر طبق قوانین طبیعت خود یعنی اراده رفتار می‌کنند. نباتات یک امر ضعیفی شبیه به شعور دارند و انواع پست حیوانات فقط پرتو ضعیفی را از آن دارا می‌باشند. ولی حتی در مراحل عالی حیات، لاشعوری نباتات که مبدأ حرکت محسوب می‌شود، پایه و اساس اصلی است و ضرورت و احتیاج به خواب نشانه آن است.»</p>
<p>ارسطو حق داشت که می‌گفت یک امر باطنی هست که نباتات و انسان و حیوان و ستارگان را به شکل قالب معینی در می‌آورد. «غریزه حیوانات تصور خوبی از غرض و هدف طبیعت به دست ما می‌دهد. زیرا غریزه عملی است که به نظر می‌رسد شعوری آن را به سوی هدفی هدایت می‌کند در صورتیکه چنین نیست؛ هم‌چنین در ساختمان طبیعت چیزی است که به نظر می‌رسد شعوری آن را به سوی هدفی می‌راند، در حالی که به هیچ‌وجه چنین نیست.» مهارت مکانیکی عجیب حیوانات نشان می‌دهد که تا چه اندازه اراده بر هوش مقدم است. فیلی که او را در تمام اروپا گردانده بودند و از صدها پل گذشته بود، از یک پل بی‌دوامی ‌عبور نمی‌کرد با آنکه به چشم خود می‌دید که عده‌ای اسب و انسان از آن می‌گذرند. سگ کوچکی از پریدن از روی میزی می‌ترسید؛ او عاقبت این جهش را از روی استدلال پیش‌بینی نمی‌کرد (زیرا تجربه‌ای در این کار نداشت) بلکه از روی غریزه پیش‌بینی می‌نمود. اورانگوتان خود را از آتشی که سر راه می‌یابد گرم می‌کند ولی هیچ‌گاه دست به آن نمی‌زند و آن را نمی‌بلعد؛ بدون تردید این قبیل امور غریزی است و نتیجه استدلال نیست؛ بیان و تفسیر اراده‌اند نه هوش.</p>
<p>اراده، بدون تردید، خواست زندگی است. آن هم زندگی کامل. زندگی برای زندگان چقدر عزیز است و با چه شکیبایی آرامی ‌منتظر پایان خویش می‌باشد. هزارها سال قوه‌ی گالوانیسم در مس و روی خوابیده است و این دو به آرامی‌در کنار نقره قرار دارند؛ به محض اینکه وضع مساعدی پیش آمد، این نیرو به شکل شعله از میان می‌رود. در مواد آلی نیز می‌بینیم که در طی سه هزار سال نیروی حیاتی در یک دانه خشکی باقی می‌ماند و به محض اینکه وضع مساعدی پیش آمد، نمو می‌کند و به شکل نبات در می‌آید. قورباغه‌های زنده‌ای که در سنگهای آهکی پیدا شده‌اند نشان می‌دهند که زندگی حیوانی نیز ممکن است هزارها سال به حال تعلیق باقی بماند. اراده، اراده حیات (اراده زندگی یا اراده معطوف به حیات) است و مرگ دشمن جاودانی آن .</p>
<p>آیا می‌تواند بر مرگ هم فائق شود؟</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>مقاله</strong>: اراده حیات از نگاه <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">شوپنهاور<br />
</a><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener noreferrer">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%ad%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be/">جهان همچون اراده: اراده حیات از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%a7%d8%b1%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%ad%db%8c%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
