دستهبندی نشدهمتفکران بزرگمعرفی کتابوجودی یا اگزیستانسیالیسم
رمان بیگانه آلبر کامو؛ یک نگاه مختصر
مردی که برایش فرقی نمیکرد

رمان بیگانه آلبر کامو
رمان بیگانه آلبر کامو واقعا عجیب و غریب و جذاب است، شاید جذابترین بخش داستان برای من شخصیت اصلی داستان باشد. شخخصیت مورسو، قهرمان کامو واقعا با عنوان کتاب همخوانی دارد، واقعا یک بیگانه است. اگر بخواهم مشخصۀ اصلی او را در یک جمله بیان کنم، او کسی است که هیچ چیز برایش فرقی نمیکند، حداقل خیلی فرقی نمیکند. کار بهتر، ازدواج مناسب و رفتن به مراسم خاکسپاری مادر یا ماندن در زندان، برای او فرق چندانی نمیکند. او ممکن است به خاطر اندکی ناملایمت یک نفر را بکشد ولی فردی هم نیست که از لذتهای کوچک زندگی صرف نظر کند. واقعا چطور میتوان او را قضاوت کرد؟
واقعا نظامها و نظریههای شخصیتی متعارف روانشناسی نمیتوانند از او تصویر درستی ارائه دهند؛ آیا او یک فرد جامعهستیز است؟ یک فرد آشفته؟ یک آدم با مسئولیتپذیری ضعیف؟ حتی صددرصد مشخص نیست او برونگراست یا درونگرا. اگر به خاطر سکوت همیشگیاش در این حد رونگراست، چرا انقدر راحت به هر مجلسی رفت و آمد میکند؟ شاید او انسان ضعیفی است که طاقت کوچکترین ناملایمتی را ندارد و با کمی آزار آفتاب جنایت میکند؛ اگر ضعیف است چطور دشواریهای زندگی را راحت میپذیرد و چنین تهوری بالا دارد؟ هر چه هست کامو پا را فراتر از نظریههای موجود روانشناسی گذاشته است. او شاید تمام این صفات باشد و هیچ یک نباشد.
شما در حین خواندن رمان بیگانه هر لحظه منتظر هستید تا این گیچی و تعجب تمام شود و بالاخره درجایی کامو داستان را کمی برای شما معقول کند، و به سوالات شما جواب منطقی دهد، اما به قول سارتر زهی خیال باطل.
آلبرت الیس، روانشناس بزرگ، انسان سالم و معقول را فردی میدید که با خود میگوید، “من میخواهم دنیا چنان باشد” و نزد خود به خوبی میداند که اجباری برای ارضای خواستۀ او وجود ندارد. اما روانرنجور و آشفته کسی است که میگوید “دنیا باید همانی باشد که من میخواهم و اگر چنین نباشد این هستی، مزخرفترین و افتضاحترین هستی ممکن است”. با این دید، در نگاه اول، قهرمان رمان بیگانه، فردی معقول به نظر میآید. او ظاهرا هیچ توقع و اجباری را به خود تحمیل نمیکند و نسبت به وقایع پذیرشی رادیکال دارد و چیز زیادی او را آزار نمیدهد. با خود میگویید، خوب شد، یافتم، او را حال میتوانم درک کنم، او انسانی معقول است.
اما وقتی داستان فقط کمی پیش میرود باز هم کامو آب سردی بر سر شما میریزد. درست که مورسو، قهرمان کامو، به ظاهر توقعات جزمی ندارد و خود را چندان آزار نمیدهد و ظاهرا انسان نامعقولی نیست، اما زود متوجه میشوید او حتی معقول هم نیست. او اصلا خواستهی جدیای ندارد. اینجاست که متوجه میشوید مورسو حتی باور خاصی ندارد، چه رسد معقول یا نامعقول.
قهرمان کامو میتواند ظاهر دلربایی داشته باشد. با خود بگویید کاش من هم مانند او بی هیچ ترجیحی زندگی کنم. چقدر اضطراب، احساس گناه و خشم و افسردگیم کم میشد. اما واقعیت این است که این صرفا یک داستان است، شخصیتی مانند مورسو نه مطلوب است نه امکانپذیر! امکانپذیر نیست؛ چون جوهرۀ انسان هیجان و احساس اوست و احساس بدون داشتن میل و ترجیحات محکم، چندان میسر نیست، تصور کنید دانشمندی حقیقت برایش مهم نباشد، یا آزادیخواهی آزادی برایش مهم نباشد. مطلوب نیست؛ چون انسانی که برایش چیز زیادی فرق نکند، ممکن است برای یک لحظه تفریح، جهانی را به آتش بکشد.
اما این مطلب اخیر هم کمکی به درک قهرمان کامو نمیکند…. زیبایی شخصیت داستان کامو این است که چندان قابل فهم نیست، برای همین بیگانه است.
چند جمله و نقل قول از از رمان بیگانه آلر کامو
فکری نیست که بالاخره انسان به آن عادت نکند
مادرم اغلب میگفت که هیچوقت کسی بدبخت تمام عیار نیست
انسان همیشه درباره آنچه نمیناسد غلو میکند
همیشه روزهائی وجود دارد که انسان در آن کسانی را که دوست میداشته است، بیگانه مییابد
نویسنده: بهروز هاشمی




