<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مقالات گشتالت | مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</title>
	<atom:link href="https://behdashtravan.com/tag/%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%AA/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://behdashtravan.com/tag/گشتالت/</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 29 Nov 2018 21:10:01 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.8.2</generator>

<image>
	<url>https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2017/09/cropped-logo-32x32.png</url>
	<title>مقالات گشتالت | مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</title>
	<link>https://behdashtravan.com/tag/گشتالت/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>مکتب ساخت‌گرایی</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%da%a9%d9%be%db%8c-%d9%85%da%a9%d8%aa%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%e2%80%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%db%8c%db%8c/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%da%a9%d9%be%db%8c-%d9%85%da%a9%d8%aa%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%e2%80%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%db%8c%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 21 May 2019 10:30:44 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[مکاتب روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[تیچنر]]></category>
		<category><![CDATA[درون نگری]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارگرایی]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی جدید]]></category>
		<category><![CDATA[ساختگرایی]]></category>
		<category><![CDATA[علم جدید]]></category>
		<category><![CDATA[فرابند ذهنی]]></category>
		<category><![CDATA[گشتالت]]></category>
		<category><![CDATA[وونت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=3004</guid>

					<description><![CDATA[<p>مکتب ساخت‌گرایی ساخت‌گرایی: وونت، تحت تأثیر فلاسفه تجربه‌گرا که معلومات انسان را منحصراً مشتق از تجربه می‌دانستند و بررسی آن را وجهه همت خویش قرار داده بودند، موضوع علم جدید خود را «تجربه بی‌واسطه»، یعنی مشاهده محتویات ذهن، معرفی کرد و آن را در مقابل «تجربه باواسطه» قرار داد که معلوماتی در مورد چیزی جز &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%da%a9%d9%be%db%8c-%d9%85%da%a9%d8%aa%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%e2%80%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%db%8c%db%8c/">مکتب ساخت‌گرایی</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>مکتب ساخت‌گرایی</h2>
<p><strong>ساخت‌گرایی</strong>: وونت، تحت تأثیر فلاسفه تجربه‌گرا که معلومات انسان را منحصراً مشتق از تجربه می‌دانستند و بررسی آن را وجهه همت خویش قرار داده بودند، موضوع علم جدید خود را «تجربه بی‌واسطه»، یعنی مشاهده محتویات ذهن، معرفی کرد و آن را در مقابل «تجربه باواسطه» قرار داد که معلوماتی در مورد چیزی جز خود تجربه فراهم می‌کند.</p>
<p>مراد از تجربه موردمطالعه روانشناسی علمی جدید، همان تصاویر ذهنی مربوط به تأثرات حواس انسان از محیط خارج است که کل آنها ذهن انسان را تشکیل می‌دهند. برای مثال اگر به گلی نگاه کنیم، تجربه بی‌واسطه ما همان احساس‌هایی است که از گل بر ذهن ما برجای‌مانده و به‌صورت تصورات مختلف مربوط به رنگ، شکل و روشنی گل می‌باشد. اگر به‌جای توجه به این احساس‌های حاصل از دیدن گل، به خود گل توجه کنیم و مثلاً بگوییم «گل قرمز است»، این گفته می‌رساند که توجه اصلی ما به گل است نه به تجربه رنگ قرمز. تجربه بی‌واسطه به نظر <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%D9%84%D9%87%D9%84%D9%85_%D9%88%D9%88%D9%86%D8%AA" target="_blank" rel="noopener">وونت</a> عاری از هرگونه تعبیر و تفسیر از سوی تجربه کننده می‌باشد. اطلاق عنوان گل قرمز به آنچه دیده‌ایم، حاصل تعبیر و تفسیری است که به کمک تجربه‌های گذشته و فعالیت‌های فکری مربوط به یادگیری‌های ما به‌دست‌آمده است و مربوط به ادراک آنی و بی‌واسطه و عاری از شائبه تعبیر و تفسیر نیست.</p>
<p>هنگامی‌که تجربه درد دندان خویش را توصیف می‌کنیم، با تجربه بی‌واسطه سروکار داریم. بااین‌همه اگر بگوییم «من دندان درد دارم» با تجربه باواسطه مقابل هستیم. در این صورت توجه به صرف احساس نشده بلکه به دندان که مفهوم اجتماعی است و به درد آن توجه کرده‌ایم. در تجربه روان‌شناختی اگر به جای تجربه بی‌واسطه به مشاهده اشیا بپردازیم، در اصطلاح «دچار خطای محرک» شده‌ایم. درواقع شیء مورد مشاهده و تجربه نباید برحسب اصطلاحات روزمره در زبان عادی توصیف شود، بلکه برحسب محتوای ذهن هشیار باید وصف گردد. به همین جهت بوده است که روانشناسی وونت را، روانشناسی محتوایی نامیده‌اند.</p>
<p>هنگامی‌که توجه محقق درون‌نگر، به‌جای فرایند آگاهی، به شیء محرک متمرکز می‌شود، نمی‌تواند دلبستگی‌های خود را درباره آنشی از تجربه بی‌واسطه‌اش جدا کند. به عقیده وونت، تجربه‌های اساسی مانند تجربه رنگ قرمز در مثال بالا، حالت‌های اساسی شعور یا عناصر ذهن را تشکیل می‌دهند. وونت می‌خواست ذهن یا آگاهی را به اساسی‌ترین و اصلی‌ترین اجزای ترکیبی آن تجزیه کند. دقیقاً همان کاری که علمای طبیعی در موضوع موردتحقیقشان، که جهان مادی است انجام می‌دهند.</p>
<p><img decoding="async" class="aligncenter wp-image-3007 size-full" src="http://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2018/01/مکتب-ساخت-گرایی-1.jpg" alt="مکتب ساخت‌گرایی" width="500" height="500" srcset="https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2018/01/مکتب-ساخت-گرایی-1.jpg 500w, https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2018/01/مکتب-ساخت-گرایی-1-150x150.jpg 150w, https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2018/01/مکتب-ساخت-گرایی-1-300x300.jpg 300w" sizes="(max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<p>تیچنر نیز تجربه را موضوع روانشناسی می‌داند. (۱) او می‌گوید کلیّه علوم موضوع واحدی (جنبه‌ای از تجربه انسان) را مطالعه می‌کنند. اما هرکدام با بعد خاصی از تجربه انسان سروکار دارند. موضوع مشخص موردمطالعه روانشناسی عبارت است از تجربه انسان از نظر اتکای آن بر شخص تجربه کننده. این تجربه با آنچه مثلاً به‌وسیله فیزیک موردمطالعه قرار می‌گیرد، کاملاً متفاوت است. نور و صوت ممکن است به‌وسیله فیزیکدان یا متخصّص روانشناسی مطالعه شود. فیزیکدان به آن از دیدگاه فرایندهای فیزیکی نگاه می‌کند، درصورتی‌که روانشناس برحسب اینکه چگونه توسط مشاهده‌گر انسانی تجربه می‌شود به آن می‌نگرد. تیچنر می‌گوید که سایر علوم در بررسی تجربه، به شخص تجربه کننده وابسته نیستند. مثلاً درجه حرارت در یک اتاق ممکن است ۴۰ درجه باشد، خواه کسی میزان گرمای اتاق را تجربه کند یا نکند. اما اگر محققی در اتاقی باشد و گزارش دهد که احساس ناراحتی می‌کند، این احساس توسّط شخص تجربه کننده احساس شده و به او نیز متکی است. درواقع فقط همین تجربه است که موضوع علم روانشناسی است. به مثالی دیگر در مورد مکان، زمان و جرم توجه کنیم؛ مکان فیزیکی که عبارت از فضای هندسی، نجومی و زمین‌شناسی است، همیشه و همه جا ثابت است. زیرا واحد آن سانتیمتر است و سانتیمتر نیز همه جا و هر وقت که به کار برده شود دقیقاً یک چیز و یک اندازه است. زمان فیزیکی نیز شبیه مکان فیزیکی ثابت و واحدش ثانیه است. جرم فیزیکی نیز ثابت، واحدش گرم و مقدارش در همه جا و همیشه برابر است. در اینجا با تجربه‌هایی از مکان، زمان و جرم روبه‌رو هستیم که به عنوان تجربه‌های مستقل از شخصی که آنها را تجربه می‌کند تلقی شده‌اند. حال به دیدگاه‌هایی که شخص تجربه کننده نیز به‌حساب می‌آید، تغییر موضع می‌دهیم. دو خطّ عمودی در تصویر زیر از نظر فیزیکی برابر هستند. برحسب واحد سانتیمتر اندازه‌گیری شده‌اند. اما به نظر شما که به آنها نگاه می‌کنید برابر نیستند. یا ساعتی را که در اتاق انتظار می‌گذرانید با ساعتی که صرف دیدن نمایشنامه جالبی می‌کنید از نظر فیزیکی برابرند. هر دو در واحد ثانیه محاسبه و اندازه‌گیری می‌شوند. اما به نظر شما یکی به‌کندی سپری می‌شود و دیگری سریع می‌گذرد. بنابراین دو ساعت از نظر شما برابر نیستند. یا دو جعبه مقوایی کروی با اقطار مختلف در اختیار بگیرید (یکی با قطر ۲ سانتیمتر و دیگری با قطر ۸ سانتیمتر) و در آنها سنگریزه بریزید، به‌طوری‌که وزن هر دو ۵۰ گرم شود. دو جرم از نظر وزن برابرند و اگر آنها را در کفه ترازو بگذاریم، تعادل برقرار خواهد شد. اما هنگامی‌که آنها را در دست بگیرید یا بلند کنید، جعبه با قطر کوچک‌تر به‌طور قابل‌ملاحظه‌ای سنگین‌تر به نظر می‌رسد. در اینجا ما با تجربه مکان، زمان و جرم روبه‌رو هستیم که به عنوان تجربه متکی بر شخص تجربه کننده آنها تلقی شده‌اند. این نوع تجربه با آنچه قبلاً درباره آن بحث کردیم، تجربه واحدی به حساب می‌آیند. اما دیدگاه نخستین، قوانین و واقعیت‌های فیزیکی را به دست می‌دهد درصورتی‌که دیدگاه دوم، واقعیت‌ها و قوانین روان‌شناختی را ارائه می‌کند. ازاین‌جهت علوم تنها از طریق دیدگاه‌های مختلفی که به موضوعات می‌پردازند، از هم جدا می‌شوند.</p>
<p>بااین‌همه تیچنر معتقد است که از موضوع روانشناسی نمی‌توان تعریف روشنی به دست داد و چنین تلاشی نیز به عمل نمی‌آورد. او فرض را بر این قرار می‌دهد که هرکس در بادی امر می‌داند که تجربه انسان یعنی چه. فقط توجه به اینکه با چه جنبه‌ای از آن روبه‌روست ضرورت دارد- یعنی آیا با تجربه مستقل روبه‌روست که متعلق به دنیای طبیعی است و یا با تجربه غیرمستقل که مربوط به دنیای روان‌شناختی است- والا هر نوع تعریف بیشتری از موضوع روانشناسی غیرممکن است. محقق تنها از طریق خود تجربه ممکن است نوع آن را تشخیص دهد. (۲)</p>
<h2>۱- آگاهی و ذهن</h2>
<p>تیچنر آگاهی را به‌عنوان حاصل جمع تجربه‌های شخصی، آن‌طور که در لحظه معین وجود دارند، تعریف می‌کرد و ذهن را حاصل جمع تجربه‌های شخصی که طی دوران زندگی متراکم شده است می‌داند. بنابراین ذهن و آگاهی به‌طورکلی یک چیز هستند و هر دو موضوع علم روانشناسی را تشکیل می‌دهند.</p>
<h2>۲- اصطلاح فرایند ذهنی به‌جای آگاهی و ذهن</h2>
<p>برجسته‌ترین واقعیت در دنیای تجربه بشری، واقعیت تغییر است. درواقع، همه‌چیز در حرکت است و هیچ‌چیز ثابت نمی‌ماند. هرچه را می‌بینیم و از هر دیدگاهی که به آن می‌نگریم، فرایند حدوث را همراه آن می‌یابیم و ثبات و همیشگی در هیچ جا نیست. بشر تلاش کرده است تا این حرکت را متوقف سازد و به جهان تجربه با فرض وجود دو جوهر ثابت مادّه و ذهن ثبات بخشد؛ رخدادهای جهان فیزیکی نمودهای مادّه فرض شده‌اند و رخدادهای جهان ذهنی نمودهای ذهن. البته چنین فرضی ممکن است در مرحله‌ای از تفکر بشر دارای ارزش باشد، اما هر فرضیه که با واقعیت‌ها تطبیق نکند باید دیر یا زود کنار گذارده شود. به همین جهت فیزیکدانان فرض جوهری بودن مادّه را رها کردند و روانشناسان نیز فرضیه لایتغیر و جوهری بودن ذهن را. درواقع، دسته اخیر به این نتیجه رسیده‌اند که اشیای ثابت و جوهری به دنیای علم- فیزیک یا روانشناسی- تعلق ندارند، بلکه به جهان متافیزیک متعلق‌اند.</p>
<p>دیدیم که تیچنر ذهن را به‌عنوان مجموعه کلی تجربه انسان و تجربه متکی بر شخص تجربه کننده تعریف می‌کند. مرادش از شخص تجربه کننده موجود زنده و فرد سازمان یافته است که برای مقاصد روان‌شناختی می‌توان آن را به دستگاه عصبی و متعلقات آن تقلیل داد. در نتیجه ذهن را عبارت از مجموعه کلی تجربه متکی بر دستگاه عصبی معرفی می‌کند و از طرفی دیگر چون تجربه انسان همواره به‌صورت فرایند، و در حال تغییر می‌باشد، می‌توان با عبارت خلاصه‌تری چنین گفت که ذهن مجموعه کل فرایندهای ذهنی است. (۳)</p>
<p>اصطلاح «مجموعه کلی»(۴) این معنی را می‌رساند که ما با همه تجربه‌مان ارتباط داریم و نه با بخش محدودی از آن. صفت ذهنی متضمّن این معناست که ما با جنبه غیرمستقل تجربه- آن‌طور که تحت کنترل دستگاه عصبی است- در ارتباط هستیم؛ و «فرایند» اشاره به این معنی دارد که موضوع موردمطالعه ما، جریان و حرکتی دائمی است و عبارت از مجموعه‌ای از اشیاء لایتغیر نیست.<br />
درصورتی‌که ذهن را رشته‌ای از فرایندها تصور کنیم، چگونه با شخصی بودن ذهن (ذهن من) و تداوم شخصیت در سراسر عمر سازش برقرار کنیم. دیگر اینکه به فرض شخصی بودن ذهن، آیا این حالت دائمی است و هرگز پیش نمی‌آید که انسان خود را فراموش کند یا خود را نادیده بگیرد و علیه خود حمل نماید؟ سؤال دیگر اینکه آیا شخصیت انسان بدون تغییر است؟ آیا شما در دوره بزرگ‌سالی همانید که در دوره کودکی بوده‌اید؟ آیا زمانی که سرحال و با حوصله می‌باشید و در بهترین وضع قرار دارید یا زمانی که شدیداً احساس ناراحتی می‌کنید شخصیت شما تغییری نکرده است؟ در اینجا سؤالی در ارتباط با تجربه کننده نیز مطرح می‌شود: آیا او ارگانیسمی جسمانی است؟ آیا ذهن نیز مانند ماده، دارای جا و مکان است؟</p>
<p>تیچنر در پاسخ این سؤالات می‌گوید: «مسلماً تجربه‌ای که از خود و خویشتن داریم، شخصی (۵) و به‌صورت متناوب است و استمرار ندارد. و تجربه شخصی علاوه بر اینکه متناوب است، در زمان‌های مختلف، از عواملی بسیار متفاوت ترکیب می‌یابد. او می‌گوید: ذهن نامریی است زیرا دیدن، که فرایندی ذهنی است، خود ذهن است؛ غیرملموس می‌باشد، زیرا لمس کردن، خود ذهن است. تجربه دیدن و لمس کردن به شخص تجربه کننده متکی است. اما فهم متعارف بر این واقعیت گواهی می‌دهد که ذهن مکانی است، جایی دارد؛ ما از فکری که در سر داریم و از دردی که در پا احساس می‌نماییم صحبت می‌کنیم.»</p>
<p>«آگاهی»، در کتب لغت، معانی مختلفی دارد که در اینجا تنها به دو کاربرد اساسی کلمه اشاره می‌کنیم:</p>
<p>نخست آگاهی به معنای آگاهی نسبت به فرایندهای «خود» است. درست همان‌طور که ذهن از دیدگاه باور عامه و فهم متعارف، آن خود درونی است که فکر می‌کند، به یاد می‌آورد، انتخاب می‌نماید، استدلال می‌کند و به هدایت حرکات بدن می‌پردازد، همان‌طور هم، آگاهی یا شعور، علم درونی به این تفکر و اداره کردن است. شما نسبت به‌درستی پاسخی که به یک سؤال امتحان داده‌اید، به خامی حرکتتان و از خلوص انگیزه‌هایتان آگاه هستید.</p>
<p>بنابراین آگاهی چیزی بیشتر از ذهن بوده و عبارت است از «ادراک چیزی که در ذهن انسان می‌گذرد، معلومات فردی و بی‌واسطه‌ای است که ذهن از احساس‌ها و افکار خویش دارد.»(۶)<br />
در معنای دوم، آگاهی همانند ذهن است و صفات «آگاهی» و «ذهنی» نیز یکی است. بنابراین در زمانی که فرایندهای ذهنی جریان دارند، آگاهی نیز هست و به‌محض اینکه فرایندهای ذهنی متوقف شوند، ناخودآگاهی برقرار می‌شود. این گفته که من نسبت به احساس‌هایی آگاهی دارم، معنایش این است که من آن را احساس می‌کنم. داشتن احساس نسبت به چیزی به معنی آگاه بودن نسبت به آن است و آگاه بودن یعنی احساس داشتن.</p>
<p>نخستین تعریف از دو تعریف یادشده را باید کنار بگذاریم، زیرا نه تنها غیرضروری است، بلکه گمراه‌کننده نیز می‌باشد. اینکه از آگاهی به‌عنوان اطلاع ذهن از خودش صحبت به میان آوریم، کاربردی است غیر لازم، زیرا آگاهی با همان عمومیتی که جهان خارجی مورد مشاهده قرار می‌گیرد، موضوع مشاهده است؛ گمراه‌کننده است زیرا این فکر را القا می‌کند که ذهن موجود مشخصی است؛ نه جریانی از فرایندها. ازاین‌رو، ذهن و خودآگاهی را به معنای واحدی در نظر می‌گیریم. اما چون با دو کلمه متفاوت سروکار داریم، شایسته است تمایزی بین این دو باشد و از ذهن هنگامی گفتگو می‌کنیم که مراد مجموعه کلی فرایندهای ذهنی باشد که در طی زندگی یک فرد رخ می‌دهد و هنگامی‌که از آگاهی سخن خواهیم گفت قصدمان این است که این مجموعه کلی فرایندهای ذهن، در حال حاضر و در زمان «حال» مفروض در حال رخ دادن هستند. بنابراین، آگاهی، قسمتی از جریان ذهن محسوب می‌شود.</p>
<p>درعین‌حال که موضوع اصلی موردمطالعه روانشناسی ذهن است، موضوع مستقیم مطالعه روانشناسی همواره یک آگاهی است. به‌طور دقیق، ما هرگز نمی‌توانیم آگاهی واحدی را دو بار مشاهده کنیم. جریان ذهن سیال است، ادامه دارد و هرگز برنمی‌گردد. اما عملاً می‌توانیم آگاهی خاصی را هرقدر که بخواهیم مشاهده کنیم، زیرا فرایندهای ذهنی هرگاه ارگانیسم، تحت شرایط و موقعیت‌های واحدی قرار داده شود، در یک گروه قرار می‌گیرند و الگوی واحدی را ارائه می‌دهند.‌ «می‌دانیم که مد دیروز دیگر هرگز برنمی‌گردد و آگاهی دیروزی هرگز عود نخواهد کرد. اما ما علمی به نام علم روانشناسی داریم، همان‌طور که علمی نیز به نام علم اقیانوس‌شناسی داریم.»(۷)</p>
<h2>اهداف علم جدید</h2>
<p>وونت، اهداف روانشناسی را در سه عنوان بیان کرده است:<br />
۱- تجزیه فرایندهای آگاهی به عناصر بنیادی و اصلی‌شان.<br />
۲- کشف نوع (چگونگی) پیوند این عناصر.<br />
۳- تعیین قوانین پیوند آنها.</p>
<p>تیچنر که همواره به نزدیکی روانشناسی و علوم طبیعی اعتقاد داشت، برای روانشناسی، مانند سایر علوم، اهداف سه‌گانه فوق را به‌صورتی دیگر معرفی کرده است:<br />
او هدف هر علم را یافتن پاسخ سؤالات مربوط به چیستی، چگونگی و چرایی موضوعش می‌داند.</p>
<p>پاسخ به سؤال نخست، معمولاً از طریق تحلیل موضوع فراهم می‌گردد. مثلاً در زمینه علم شیمی، به کمک تجزیه مواد شیمیایی، کوشش می‌شود تا به عناصر مختلف شیمیایی برسند. پاسخ به سؤال دوم یعنی به چگونگی عمل ترکیب (۸) مربوط می‌شود. در علوم طبیعی، وضع عناصر در ترکیبات مختلف مشخص می‌شود و از این طریق فرمول‌های قوانین طبیعت به دست می‌آید. با پاسخ به این دو سؤال از پدیده طبیعی، توصیفی در اختیار قرار می‌گیرد. اما علم به توصیف ساده قناعت نمی‌کند و می‌پرسد: چرا رشته‌ای از پدیده‌ها دقیقاً با این شیوه معین ترکیب‌شده‌اند و نه با شیوه‌ای دیگر؟<br />
پرسش سوم که هدفش شناخت چرایی موضوع علم است، با روشن ساختن علّت تأثیر پدیده، پاسخ خود را می‌یابد. برای مثال می‌بینیم که از شب پیش، روی زمین شبنم جمع شده است، زیرا سطح زمین از لایه هوای بالای آن سردتر بوده است؛ شبنم روی شیشه درست می‌شود و نه روی فلزات، زیرا قدرت تشعشع یکی زیاد و دیگری کم است. در اصطلاح هنگامی‌که علت پدیده‌ای معین گردید گفته می‌شود که آن پدیده توضیح داده شده است.</p>
<p>حال ببینیم که در مقام مقایسه روانشناسی و علوم طبیعی، موضوع روانشناسی چیست؟ چگونه عرضه می‌شود؟ عناصرش چگونه با هم ترکیب‌شده نظم می‌گیرند؟ و سرانجام چرا در ترکیب معینی و نه در صورتی دیگر، ظاهر می‌شوند؟</p>
<p>باید متذکر شد که در سطح توصیف پدیده‌ها، یعنی در حدّ پاسخ به دو سؤال نخست، مسائل دو رشته از علم بسیار به هم شبیه هستند. هدف روانشناسی نیز تجزیه‌وتحلیل تجربه ذهنی به ساده‌ترین عناصر آن است. در عمل آگاهی خاصی را در نظر می‌گیرند و درباره آن تحقیق صورت می‌گیرد و این کار را مرتّب، مرحله‌به‌مرحله، فرایند به فرایند، تجدید می‌کنند تا جایی که دیگر تحلیل جلوتر نرود و به اصطلاح فرایندهای روانی در برابر تحلیل مقاومت کنند. این فرایندها دارای ماهیتی کاملاً ساده، عنصری و غیرقابل تقسیم می‌باشند. روانشناس این کار را با آگاهی‌های دیگر ادامه می‌دهد تا هنگامی‌که بتواند با اطمینان نسبت به ماهیت و تعداد فرایندهای ابتدایی ذهن رسماً اظهارنظر کند. سپس به وظیفه ترکیب کردن می‌پردازد؛ عناصر را تحت شرایط آزمایش با هم ترکیب می‌کند. یعنی در ابتدا شاید دو عنصر از یک نوع را، سپس تعداد بیشتری از آن نوع و سرانجام عناصر ابتدایی از انواع مختلف را. از این طریق روانشناس به‌زودی نظم رخداد روانی را که مشخص‌کننده همه تجربه انسان است تشخیص می‌دهد و می‌تواند قوانین مربوط به پیوند فرایندهای ابتدایی ذهن را بیان کند و به این واقعیت می‌رسد که اگر احساس‌های صوتی با هم رخ می‌دهند، به هم می‌آمیزند و ترکیب می‌شوند، یا اگر احساس‌های مربوط به رنگ‌ها پهلوی هم می‌آیند و بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند، کلیّه این کارها به طریق کاملاً منظم اتفاق می‌افتد، به‌طوری‌که می‌توان قوانین ترکیب آهنگ‌ها و رنگ‌ها را به تفصیل بیان کرد.</p>
<p>البته اگر در همین حدّ اکتفا می‌شد و از روانشناسی تنها بُعد توصیفی آن موردنظر قرار می‌گرفت، امیدی برای وصول به هدف اصلی، که ایجاد علم واقعی ذهن بود، نمی‌رفت. همان‌طور که تاریخ طبیعی قدیم در برابر زیست‌شناسی علمی ایستادگی داشته، روانشناسی توصیفی نیز در برابر روانشناسی علمی مقاومت زیادی کرده است. باید اذعان داشت که روانشناسی توصیفی ممکن است مطالب زیادی درباره ذهن در اختیار بگذارد و ممکن است حجم وسیعی از واقعیات مشاهده‌شده را دربرگیرد که می‌بایست آنها را طبقه‌بندی کرد و تحت قانون کلی درآورد. اما در آن هیچ‌گونه وحدت و پیوستگی وجود ندارد و احتمالاً فاقد هرگونه اصل ساده و هدایت‌کننده‌ای است که مثلاً زیست‌شناسی در قانون تکامل یا فیزیک در قانون بقاء انرژی دارد. حاصل اینکه، برای رسیدن به هدف نهایی، یعنی ایجاد روانشناسی علمی، باید علاوه بر توصیف پدیده‌ها، آنها را توضیح دهیم؛ یعنی علت رخدادهای روانی را بیابیم، عرضه نماییم و به سؤال چرایی پاسخ گوییم.</p>
<h2>۱- توضیح پدیده‌های ذهنی</h2>
<p>دیدیم هدف اصلی علم روانشناسی، جستجوی علت فرایندهای ذهنی و به اصطلاح یافتن پاسخ چرایی وقوع فرایندها به ترتیب خاص خود است. در علوم طبیعی یافتن علل پدیده‌ها، به دلیل همگونی و پیوستگی جهان طبیعت همواره میسّر است. وضعی که در روانشناسی با آن روبه‌رو هستیم قدری متفاوت است. از طرفی فرایندهای ذهنی نمی‌توانند علت به وجود آمدن فرایندهای ذهنی دیگر باشند. زیرا به‌روشنی ملاحظه می‌کنیم که با تغییر محیط برای ما آگاهی‌های کاملاً تازه‌ای فراهم می‌شود که به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند معلول آگاهی‌های قبلی ما تلقی شود. (برای مثال هنگامی‌که برای نخستین بار پایتخت کشور دیگری را می‌بینیم، تجربه‌هایی داریم که به آگاهی‌های گذشته ما مربوط نیستند، بلکه معلول محرک‌های موجود می‌باشند). از سوی دیگر فرایندهای عصبی را نیز به‌هیچ‌وجه نمی‌توانیم علّت فرایندهای ذهنی بدانیم. درواقع، اصل توازی روان و مادّه (پسیکوفیزیک) نشان می‌دهد که حوادث مربوط به فرایندهای عصبی و ذهنی جریان خود را پهلوبه‌پهلو و در ارتباط دقیق با هم ادامه می‌دهند، اما در یکدیگر دخالت و تأثیر ندارند؛ درنهایت اینکه دو جنبه مختلف تجربه واحدی هستند، ولی یکی از آنها علت دیگری نیست. (۹)</p>
<p>تنها راه‌حل این خواهد بود که برای توضیح، معنای دیگری قائل شویم و آن را عبارت از بیان شرایطی که فرایندی در آن صورت می‌گیرد بدانیم و نه مشخص کردن علت فرایند. در این صورت برای توضیح فرایندهای ذهنی می‌توانیم به دستگاه عصبی و اعضای وابسته به آن متوسل شویم و شرایط عصبی منطبق بر هر پدیده ذهنی را معرفی کنیم.</p>
<p>دنیای طبیعی یا دنیای تجربه مستقل، به این دلیل که مستقل از فرد است قانونمندی متفاوتی دارد. همه فرایندهایی که آن را می‌سازند، به‌عنوان علت و معلول به‌هم‌پیوسته‌اند: در هیچ جا در پیوند این فرایندها شکافی دیده نمی‌شود. فرایندهای دستگاه عصبی نیز از فرایندهای دنیای مستقل هستند و به‌عنوان علت و معلول به هم ارتباط دارند. هریک به دیگری و نیز به فرایندهای طبیعی دیگر خارج از بدن مربوط می‌شود؛ آنها جای خود را در حلقه حوادث طبیعی ناگسستنی دارند و درست مانند قضیه شبنم قابل توضیح هستند. از سوی دیگر می‌دانیم که فرایندهای ذهنی با کل رشته‌های حوادث طبیعی منطبق نیستند، بلکه با بخش کوچکی از آنها یعنی به برخی حوادث درون دستگاه عصبی انطباق دارند؛ بنابراین طبیعی است که پدیده‌های ذهنی گسسته و بی‌نظم ظاهر شوند. جستجوی توضیح آنها در فرایندهای عصبی، که به موازات آنها جریان دارد و ارتباط علی‌شان را با کلیه فرایندهای دیگر متعلّق به دنیای مستقل تأمین می‌کند، نیز طبیعی به نظر می‌رسد. ذهن هر شب ساقط و زایل می‌شود و هر روز صبح نمایان می‌گردد. اما فعالیت‌های بدنی در خواب و در بیداری ادامه می‌یابند. خاطره‌ای از یاد می‌رود و چندین سال بعد، کاملاً بدون انتظار، مجدداً به ذهن می‌آید. استناد به بدن چیزی به داده‌های روانشناسی یعنی به مجموعه درون‌نگری‌ها نمی‌افزاید، فقط اصلی توضیحی جهت روانشناسی در اختیار قرار می‌دهد و به توانایی ما در جهت منظم کردن اطلاعات درون‌نگرانه‌مان می‌افزاید. درواقع، اگر توضیح ذهن را به‌وسیله بدن نپذیریم، باید یکی از دو راهی را انتخاب کنیم که هر دو نامطلوب و مایه ناخرسندی است: یا باید به توصیف ساده تجربه ذهنی قناعت کنیم و یا باید ذهن ناآگاهی را مطرح کنیم تا به آگاهی پیوستگی و استمرار بدهد. این دو راه‌حل، آزموده شده است. اگر اولی انتخاب شود، هرگز به یک علم روانشناسی نخواهیم رسید و اگر دومی را بگیریم با اختیار خود واقعیت را برای دنیای خیالی و غیرواقعی رها کرده‌ایم.</p>
<p>البته آنچه مذکور افتاد راه‌حل‌های علمی هستند، ولی باور عامه نیز راه‌حل‌های خود را یافته و به سبب نقص و گسستگی تجربه ذهنی، دنیایی دورگه می‌سازد که به‌آسانی از دنیای ذهنی به دنیای جسمانی حرکت می‌کند و از آن بازمی‌گردد و شکاف‌های جهان ذهنی را با مواد عاریه گرفته‌شده از جهان فیزیکی پر می‌کند، که این مطمئناً اشتباه است، واقعیتی که در این اشتباه مستتر است، قبول ضمنی این معناست که برای توضیح روانشناسی باید در ورای تجربه غیرمستقل جستجو کرد و نه در خود آن.</p>
<h2>۲- اجزای اصلی تجربه ذهنی</h2>
<p>به گفته تیچنر، اجزای اصلی تجربه ذهنی آنهایی هستند که در برابر درون‌نگری جدی و مصرانه، تغییرناپذیر بمانند. وونت احساس (۱۰) را یکی از اشکال اصلی تجربه می‌داند و می‌گوید تحریک عضو حسی و وصول تکانش‌های حاصل در مغز آن را برمی‌انگیزد. احساس‌ها را برحسب نوع (بینایی، شنوایی و غیره) شدت و دوامشان قابل‌طبقه‌بندی می‌بیند. او بین احساس و تصویر ذهنی (۱۱) تفاوت بنیادی قائل نیست، چه تصاویر ذهنی را نیز با تحریک کرتکس مغزی مرتبط می‌داند و با توجه به جهت‌گیری فیزیولوژیک بین تحریک کرتکس مغزی و تجربه حسی مربوط به آن ارتباطی مستقیم تصور می‌کرده است. عواطف (۱۲) شکل اصلی دیگری از تجربه هستند. او احساس‌ها و عواطف را جنبه‌های همزمان تجربه بی‌واسطه تصور می‌کرد. عواطف را جزء مکمل ذهنی احساس‌ها می‌داند که مستقیماً از عضو حسی حاصل نمی‌شوند. او می‌گوید: «احساس‌ها با برخی خصوصیات عاطفی همراه هستند. هنگامی‌که احساس‌ها برای تشکیل احساس پیچیده‌تری با هم ترکیب می‌شوند، خصوصیتی عاطفی از این ترکیب حاصل می‌شود.»(۱۳) درواقع، عواطف جنبه درون ذهنی دارند، و به نظر می‌رسد که جزئی از ما هستند و به آگاهی ما ارتباط پیدا می‌کنند و نه به اشیای خارجی. هرچند احساس‌ها و عواطف عناصر اصلی و اساسی هستند، اما می‌توانند در تجربه ما به‌صورت الگوهای مختلفی ترکیب شوند. مثلاً احساس‌های بدنی و عواطف ممکن است ترکیب شوند و هیجانی را به وجود آورند که فرایندی انفعالی است.</p>
<p>وونت نظریه بسیار بحث‌انگیز سه بُعدی عواطف را بر مبنای مشاهدات درون نگرانه خویش تدوین نموده است. او که با میزانه شمار (۱۴) که دستگاهی آزمایشگاهی است و برای سنجش سرعت‌های مختلف حرکت به‌کار می‌رود، و می‌تواند در فواصل منظم و معینی صدایی ایجاد کند، کار می‌کرد؛ در پایان یک رشته آزمایش گزارش داد که: به نظر می‌رسد الگوهای موزون نسبت به الگوهای دیگر خوشایندترند و از این تجربه چنین نتیجه گرفت که بخشی از برخی تجربه‌ها احساس خوشایندی (۱۵) یا ناخوشایندی (۱۶) است. این عواطف، همزمان با احساس شنیدن تیک‌های میزانه شمار ایجاد می‌شود. او می‌گوید که این عاطفه می‌تواند درجات مختلفی از بسیار شدید تا بسیار ضعیف داشته باشد و آن را وسیله پیوستار (۱۷) نمایش داد. بُعد دومی از عواطف نیز هنگام گوش دادن به صداهای میزانه شمار برایش کشف شد. وونت هنگامی‌که برای صدای تیک‌های متوالی میزانه شمار در انتظار بود، تنش (۱۸) خفیفی را حس می‌کرد که پس از شنیدن صدای تیک مورد انتظار حالت واهلیدن، رهایی و سستی عضلانی (۱۹) جایگزین آن می‌گردید. وونت برحسب این تحقیقات نتیجه گرفت که، علاوه بر بُعد خوشایندی و ناخوشایندی عواطف ما دارای بُعد تنش و حالت رهایی و سستی عضلانی نیز می‌باشند. بعلاوه هنگامی‌که میزان شدت صدای تیک بالا می‌رفت گزارش می‌داد که عواطفش کمی تحریک شده است و هنگامی‌که میزان شدت صدای تیک کاهش می‌یافت، آرامش بیشتری حاصل می‌شد.</p>
<p>وونت از خلال این شیوه پرزحمت که طی آن با حوصله، سرعت دستگاه میزانه شمار را تغییر می‌داد و با دقت تجربه‌هایش را ثبت می‌کرد به سه بُعد مجزّا و مستقل از عواطف رسید و معتقد بود که هر عاطفه‌ای می‌تواند درجایی روی هریک از این ابعاد، آن‌طور که در تصویر نشان داده شده است، جای گیرد (۲۰). نمودار زیر ابعاد سه‌گانه عواطف را نشان می‌دهد و از کتاب جی. ای.میلر با تغییر مختصری گرفته شده است.</p>
<p>وونت تصور می‌کرد که هیجان‌ها ترکیبات پیچیده ابعاد سه‌گانه عواطف ابتدایی هستند و می‌توان هریک از عواطف ابتدایی را عملاً با تعیین موضعش بر هریک از این سه بُعد توصیف نمود. بدین ترتیب تحلیل خاصی برای هیجان‌ها ارائه کرد و آنها را به محتویات ذهن برگرداند. نظریه عواطف وونت باعث انجام یافتن تحقیقات زیادی در آزمایشگاه خود وی و سایر آزمایشگاه‌ها شد؛ اما در برابر آزمایش زمان نتوانست دوام بیاورد.</p>
<p>تحقیقات آزمایشگاه دانشگاه کرنل که تحت هدایت تیچنر انجام می‌گرفت به طرد نظریه مزبور منتهی گردید. حاصل تحقیقات تیچنر این بود که جنبه عاطفی تنها یک بُعد دارد، که همان بُعد خوشایندی و ناخوشایندی است و ابعاد دیگر را انکار می‌کرد.</p>
<p>تیچنر عقیده استادش را در مورد تجربه‌های اصلی به طور کامل پذیرفته است. او احساس‌ها را عناصر اصلی ادراک و تصاویر ذهنی را عناصر تصورات می‌دانست و تصورات را پدیده‌هایی می‌دانست که در لحظه تجربه ذهنی واقعاً حضور ندارند، مانند خاطره‌ای از تجربه گذشته. از نوشته‌های تیچنر کاملاً روشن نیست که آیا او احساس‌ها و تصاویر ذهنی را به عنوان مقولات مانعه الجمع تلقی می‌کند یا نه؟ درواقع او بر شباهت آن دو، علی‌رغم اعتقادش بر اینکه می‌توانند از هم مجزا تشخیص داده شوند، تکیه دارد. تیچنر عواطف را عناصر هیجان می‌داند که در تجربه‌هایی از قبیل عشق، کینه و غم یافت می‌شود.</p>
<p>در کتاب خلاصه روانشناسی در سال ۱۸۹۶، تیچنر به سیاهه‌ای از عناصر احساس که کشف کرده است، اشاره می‌کند. این سیاهه بیش از چهل‌وچهار هزار ویژگی احساس را شامل می‌شود که اکثر آن ویژگی‌ها بصری (۳۲۸۲۰ ویژگی) و سمعی (۱۱۶۰۰ ویژگی) هستند. او عقیده داشت که هر عنصر ساده به‌طور مجزا از هم قابل‌تشخیص است. هر عنصر ساده می‌تواند با سایر عناصر ترکیب شود و ادراک یا تصوری را بسازد.</p>
<p>بااینکه این عناصر اساسی و غیرقابل تجزیه و تبدیل هستند، می‌توان آنها را طبقه‌بندی کرد. درست مانند عناصر شیمیایی که در طبقات مختلف گروه‌بندی و طبقه‌بندی می‌شوند. چه به‌رغم ساده بودن دارای مشخصاتی هستند که ما را قادر می‌سازند که آنها را از هم تشخیص دهیم.</p>
<p>تیچنر، به خصوصیات و عوارضی که وونت اظهار داشته بود، یعنی کیفیت و شدت، صفات مدت و وضوح را نیز افزود و هریک را تعریف کرد:<br />
کیفیت مشخصه‌ای است که یک عنصر را از عناصر دیگر، مثلاً سردی یا قرمزی را، به‌روشنی مجزا می‌کند. «شدّت» به قدرت و ضعف، به میزان بلندی صدا و روشنایی یک احساس توجه دارد. «مدّت» به جریان یک احساس طی زمان اشاره دارد و «وضوح» به نقش دقت در تجربه آگاه معطوف است. چیزی که در نقطه تمرکز دقت قرار دارد نسبت به چیزی که دقت به‌طرف آن متوجه نیست، مسلط‌تر است.</p>
<p>تیچنر معتقد بود که احساس‌ها و تصاویر ذهنی، دارای چهار صفت مزبور هستند، اما جنبه عاطفی تنها سه صفت از چهار صفت را داراست و فاقد صفت «وضوح» می‌باشد. او می‌گفت امکان ندارد که دقت را مستقیماً متوجه و متمرکز بر کیفیت عاطفی بنماییم، زیرا، با چنین اقدامی، کیفیت عاطفی از بین می‌رود.</p>
<p><img loading="lazy" decoding="async" class="size-full wp-image-3008 aligncenter" src="http://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2018/01/مکتب-ساخت-گرایی-2.jpg" alt="مکتب ساخت‌گرایی" width="500" height="500" srcset="https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2018/01/مکتب-ساخت-گرایی-2.jpg 500w, https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2018/01/مکتب-ساخت-گرایی-2-150x150.jpg 150w, https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2018/01/مکتب-ساخت-گرایی-2-300x300.jpg 300w" sizes="auto, (max-width: 500px) 100vw, 500px" /></p>
<h2>نظریه اندریافت</h2>
<p>هرچند محور اصلی روانشناسی وونت تحلیل محتوای آگاهی بوده است، اما او هرگز از مسئله کلیّت فرایندهای ذهنی به طور کامل غافل نبوده است. وونت معتقد است هنگامی‌که به دنیای واقعی می‌نگریم، وحدتی از ادراکات در پیش چشم مجسم می‌شود؛ مثلاً درخت را به‌عنوان یک واحد خواهیم دید ولی احساس‌های متعدد و متنوعی را از روشنایی، رنگ، شکل و غیره که در تجربه‌های درون‌نگرانه گزارش می‌شود «نمی‌بینیم». تجربه بصری، درخت را به‌عنوان یک واحد دربرمی گیرد نه به‌عنوان احساس‌ها و عواطف ابتدایی متعدد که درخت را می‌سازند.</p>
<p>این کلیّت تجربه آگاهانه چگونه از بخش‌های اصلی و عناصر اولیه ساخته و یا ترکیب‌شده است؟ وونت نظریه اندریافت (۲۱) را بدین منظور مطرح کرد.</p>
<p>او فرایندهای واقعی ترکیب عناصر مختلف و وحدت آنها را اصل ترکیب خلّاق (۲۲) یا قانون برآیندهای روانی (۲۳) نامید که به وسیله آن، تجربه‌های اصلی زیادی، در یک کل، سازمان می‌یابند. درواقع معنای این سخن این است که ترکیب عناصر خصوصیات تازه‌ای را به وجود می‌آورد. او در این مورد چنین اظهار می‌دارد «هر ترکیب روانی خصوصیاتی دارد که به‌هیچ‌وجه صرف حاصل جمع خصوصیات عناصرش نیست»(۲۴). بنابراین چیز تازه از ترکیب بخش‌های اصلی تجربه خلق شده است. شاید آن‌طور که روانشناسان <a href="http://behdashtravan.com/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa-%d9%88-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">گشتالت</a>، نخستین بار در ۱۹۱۲ و سپس به‌طور مکرر اظهار داشته‌اند، باید گفت که کل بیشتر از حاصل جمع اجزای آن است.</p>
<p>ترکیب خلاق در شیمی معادلی دارد: ترکیب عناصر شیمیایی نتیجه‌ای را به وجود می‌آورد که شامل خصوصیات جدیدی، متفاوت با خصوصیات عناصر اصلی است. نتیجه اینکه «اندریافت» فرایندی فعال است. چیزی نیست که توسط عناصر تجربه‌شده عمل کند، بلکه فرایند مزبور بر آنها، در ترکیبی فعال اثر می‌گذارد تا کلی را بسازد.</p>
<p>البته وونت، توجه بیشتر خود را به نقطه مقابل ترکیب خلاق، یعنی تجزیه ذهن، برگردانیدن و تقلیل تجربه آگاه نه به اجزای ابتدایی آن، معطوف داشت و مفهوم ترکیب اجزا نسبتاً مورد غفلت وی قرار گرفت. بااین‌حال، این واقعیت که او ترکیب را خصوصیتی از سیستم رسمی‌اش ساخته- به دلیل انعکاس زیاد آن در روانشناسی- دارای اهمیت است.</p>
<p>به رغم این برچسب جزمی گرایی به وونت، او به‌اصطلاح خودش توجه را تنها به کنش‌های ساده ذهنی منحصر نساخته است و با تألیف بسیار مفصّل خود به نام روانشناسی توده مردم و با انتشار مقالاتی در زمینه فلسفه و اخلاق، به چند ساحتی بودن انسان ایمان داشته و آن را عملاً نشان داده است. اما، احتمالاً قسمتی از کار وی که منطبق با جوّ زمان بوده انعکاس بیشتری یافته و بخش‌های دیگر آن‌که به احتمالی، خود او علاقه‌مندی زیادتری به آنها نشان داده، مورد توجه کمتری قرار گرفته است.</p>
<p>بی‌تردید اگر روانشناسی وونت را منحصر به تحقیقاتی کنیم که در آزمایشگاه لایپزیک انجام می‌گرفته، انتقاد محدود بودن دامنه علم جدید مسلماً بر وونت وارد است. مسئله مهم‌تر، نقش انحرافی چنین برداشتی است که باید مورد توجه قرار گیرد. در اذهان بسیاری از علاقه‌مندان به شناخت انسان، روانشناسی و کل ویژگی انسان بر فعالیت‌های ادراکی منطبق شده که در عین اهمیت، بخش بسیار اندکی از کل انسان را می‌سازند.</p>
<h2>روش تحقیق</h2>
<p>به گفته تیچنر، تنها راه تحقیق در هر علم، مشاهده پدیده‌هایی است که موضوع آن علم را تشکیل می‌دهند. مشاهده، متضمّن توجه به پدیده و ثبت آن، و به‌عبارت‌دیگر ادراک روشن و تهیه گزارشی از آن در قالب کلمات و عبارات است. برای تحقق این هدف، علم به آزمایش متوسل می‌شود. از سوی دیگر با توجه به اینکه روانشناسی علمی است تجربی، روش آن نیز مشاهده و آزمایش تجربی خواهد بود. اما نظر به اینکه هیچ‌کس نمی‌تواند تجربه‌ای را، جز شخصی که آن تجربه را داراست، مشاهده کند؛ ناگزیر روش تحقیق علم روانشناسی باید متضمّن خودنگری (۲۵) یا درون‌نگری (۲۶) باشد. البته کاربرد این روش، کار تازه‌ای نبود و به مکتب ساخت‌گرایی نیز ختم نگردید. با نگاهی سطحی می‌توان آثار آن را در گذشته‌ها و در روش کار سقراط دید. آنچه در کار وونت و مکتب ساخت‌گرایی می‌تواند به‌عنوان نوآوری مورد توجه قرار گیرد، کاربرد دقیق کنترل آزمایشگاهی بر شرایط درون‌نگری است. این روش تحقیق را روانشناسی از فیزیک و فیزیولوژی گرفته است، اولی آن را برای مطالعه نور و صدا و دومی جهت مطالعه اعضای حس به کار می‌برد. مثلاً در مورد اخیر و برای کسب اطلاعات از کار اعضای حس، محقق، محرکی را بر یکی از اعضای حواس وارد می‌ساخت و از آزمودنی می‌خواست که درباره احساسی که به وجود آمده گزارش دهد.</p>
<h2>وونت برای کاربرد این روش قانونی در چهار ماده تنظیم کرده بود: (۲۷)</h2>
<p>۱- مشاهده‌کننده باید قادر به تعیین زمان آغاز جریان مشاهده باشد.<br />
۲-آزمودنی باید در حالت آمادگی و توجه کامل باشد.<br />
۳-امکان تکرار مشاهده باید فراهم باشد.<br />
۴- شرایط آزمایش باید تغییرپذیر باشد تا تغییر کنترل‌شده محرک میسّر گردد.</p>
<h2>شرط آخر به اساس روش آزمایش اشاره دارد که همان تغییر موقعیت محرک و مشاهده تغییرات حاصل در آزمودنی ست.</h2>
<p>روش درون‌نگری در آزمایشگاه لایپزیک مهارتی بود که تنها پس از طی دوره بسیار طولانی و سخت کارآموزی حاصل می‌گردید. توانایی مشاهده تجربه‌ها به‌صورت عناصر اصلی‌شان مستلزم تمرین زیاد و کار دشوار بود. مثلاً بورینگ (۱۹۵۳)، گزارش می‌دهد که شرکت‌کنندگان در آزمایش زمان واکنش می‌بایست ده هزار مشاهده انجام می‌دادند تا به‌عنوان مشاهده‌گرهای ماهر تلقی شوند. تیچنر با قبول دشواری روش درون‌نگری متذکّر می‌شود که افراد معمولاً یاد می‌گیرند که تجربه را برحسب محرک‌ها توصیف کنند و این روشی است که برای زندگی روزمره مفید و ضروری است. اما در آزمایشگاه، این عادت باید به کمک آموزشی فشرده، از یاد برود و فراموش شود. درون نگران تربیت‌شده، نحوه ادراک را به‌گونه‌ای که حالت آگاهی را وصف کند، نه محرک را، یاد می‌گیرند.<br />
تیچنر که همچون وونت بر بُعد آزمایشگاهی درون‌نگری نیز تأکید می‌ورزید، می‌گوید آزمایش عبارت است از مشاهده‌ای که جدا صورت گیرد، تغییر داده شود و قابل تکرار باشد. هرچه بیشتر بتوان تجربه‌ای را به روشنی تکرار کرد و هرچه بهتر بتوان آن را از عوامل نامربوط و مزاحم جدا کرد، درون‌نگری آسان‌تر و خطر دخالت شرایط منحرف‌کننده یا تکیه بر نکته‌ای نادرست، کمتر خواهد بود. هرچه مشاهده‌ای را بتوان در سطح وسیع‌تری تغییر داد، شانس بیشتری برای کشف قوانین جدید فراهم می‌شود. او عقیده داشت که «کلیه وسایل آزمایش، همه آزمایشگاه‌ها و ابزارها برای این فراهم آمده است که دانشجو بتواند تجربه‌ای را تکرار کند و مشاهداتش را جدا از عوامل مخل انجام دهد و آثار تغییرات آن را ملاحظه کند.»(۲۸)</p>
<h2>۱- درون‌نگری و مشاهده عینی</h2>
<p>دیدیم که روش درون‌نگری ساخت‌گرایی از روش‌های فیزیک و فیزیولوژی تأثیر پذیرفته است. مشاهده در فیزیک را مشاهده عینی و در روانشناسی درون‌نگری اصطلاح کرده‌اند که این دومی عبارت است از نگاه به درون به جای نگاه به شیء خارجی. توضیح وجوه شباهت و تفاوت این دو روش را تیچنر با ارائه مثال‌هایی بیان کرده است (۲۹):</p>
<p>۱- فرض کنید دو صفحه کاغذ، یکی بنفش یکدست و دومی نیمی قرمز و نیمی آبی به شما نشان دهند. اگر صفحه دوم با سرعت چرخانده شود، قرمز و آبی با هم مخلوط خواهند شد و شما رنگ قرمز- آبی یعنی نوعی بنفش خواهید دید. مسئله این است که بخش‌های قرمز و آبی را در صفحه دوم طوری تنظیم کنید که رنگ حاصل دقیقاً مطابق رنگ بنفش صفحه اول باشد. این رشته مشاهدات را هرقدر که بخواهید می‌توانید تکرار کنید. در حقیقت می‌توانید مشاهده را جدا کنید یعنی با کار در اتاقی عاری از رنگ‌های مغشوش کننده، به مشاهده بپردازید. می‌توانید شرایط مشاهده را تغییر دهید. مثلاً ابتدا با صفحه دورنگی که بیش از حدّ آبی است و سپس با صفحه‌ای که به طور مشخصی قرمز است کارکنید.</p>
<p>۲- فرض کنید تار صوتی معینی به ارتعاش درمی‌آید و از شما تعداد صداها (آهنگ‌ها) ی آن را می‌خواهند. شما می‌توانید، این تجربه را تکرار کنید، می‌توانید آن را مجزا کنید و برای این کار اتاق کاملاً آرامی انتخاب نمایید. یا می‌توانید آن را تغییر دهید، به‌این‌ترتیب که تار را در قسمت‌های مختلف و در نت‌های متفاوت بنوازید.<br />
روشن است که در مورد اخیر عملاً بین درون‌نگری و مشاهده عینی تفاوتی وجود ندارد. شما همان روشی را به کار می‌برید که ممکن است برای شمارش نوسان پاندول یا قرائت اعداد حس‌سنج (۳۰) در آزمایشگاه انجام گیرد.</p>
<p>ممکن است، شباهت روش، ما را وسوسه کند تا از جنبه‌ای وارد جنبه‌ای دیگر شویم، مانند وصفی که مثلاً در کتب مبانی فیزیک مشاهده می‌شود که حاوی فصولی در مورد دیدن و احساس رنگ هستند یا کتاب‌های مبانی فیزیولوژی که دارای بحث خطای داوری می‌باشند. هنگامی‌که تصمیم گرفته‌ایم جنبه‌ای خاص از تجربه را بررسی کنیم، لازم است دید خود را تغییر ندهیم و همواره در همان جهت پیش برویم. داشتن اصطلاحی خاص برای روش تحقیق در روانشناسی، این حُسن را دارد که همواره این احساس در ما تقویت شود که در زمینه تجربه غیرمستقل و در دایره روانشناسی هستیم.<br />
همان‌طور که مذکور افتاد، در درون‌نگری دو عامل وجود دارد: یکی دقت در پدیده و دیگری ثبت آن. «دقت» باید در بالاترین سطح حفظ شود؛ «ثبت» نیز باید همچون عکس‌برداری به‌عنوان تجربه درست و مطابق با اصل صورت گیرد. در نتیجه مشاهده باطنی عملی است مشکل و خسته‌کننده. درون‌نگری به‌طورکلی مشکل‌تر و خسته‌کننده‌تر از مشاهده عینی است. برای اطمینان از نتایج باید دقیقاً بی‌طرفانه و بی‌غرضانه عمل کنیم و بدون پیش‌داوری کار را آغاز نماییم و در برابر واقعیات، همان‌طور که رخ می‌دهند و پیش می‌آیند، قرار گیریم؛ آماده‌باشیم آنها را آن‌طور که هستند بپذیریم، نه اینکه با نظریه‌ای از پیش اندیشیده آنها را منطبق سازیم. باید کار پژوهش را موقعی انجام دهیم که در حالت کلی مناسبی قرار داریم. یعنی سرحال، سلامت و فاقد مشکل در محیط خودمان باشیم. اگر این ضوابط رعایت نشود آزمایش هیچ کمکی به ما نخواهد کرد. ازاین‌جهت شرایط ویژه‌ای باید در مورد آزمایشگاه و محل تحقیق نیز رعایت شود تا همراه با آمادگی کامل و رعایت ضوابط یادشده به نتیجه قابل قبولی برسیم.</p>
<h2>حال موردی را در نظر می‌گیریم که مواد موردمطالعه آن پیچیده‌تر است:</h2>
<p>۱- فرض کنید از شما بخواهند که با شنیدن کلمه‌ای آثار آن را بر خود گزارش کنید. یعنی ببینید آن کلمه چه اثری بر شما می‌گذارد و چه فکری را به ذهن شما می‌آورد. این مشاهده ممکن است تکرار شود، ممکن است جدا و دور از عوامل مخل و پرت‌کننده حواس، مثلاً در اتاقی تاریک و ساکت، انجام گیرد؛ ممکن است تغییری در آن داده شود یا کلمات متعدد و مختلفی بر شما خوانده شود، امکان دارد کلمه توسط فرد به‌خصوصی خوانده‌نشده بلکه بر صفحه‌ای منعکس گردد. بااین‌همه، در اینجا ظاهراً تفاوتی بین درون‌نگری و مشاهده عینی وجود دارد. مشاهده‌کننده‌ای که جریان واکنش شده، یا حرکات موجودی ذره‌بینی را نگاه می‌کند، می‌تواند از حرکتی تا حرکتی دیگر، مراحل مختلف پدیده مشاهده‌شده را با شتاب بنویسد. اما اگر در اینجا سعی شود تغییرات در آگاهی را، در حال صورت‌پذیری، گزارش کند در آن مداخله خواهد شد. یعنی برگردانیدن تجربه ذهنی در قالب کلمات توسط آزمودنی، عوامل جدیدی در خود تجربه وارد می‌سازد.</p>
<p>۲- باز فرض کنید در حال مشاهده هیجان و یا عاطفه خاصی همچون احساس ناامیدی یا دلخوری، یا خشم و یا غم هستید. در این صورت کنترل آزمایش امکان‌پذیر است؛ موقعیت ممکن است تنظیم شود؛ امکان دارد در آزمایشگاه این نوع احساسات تکرار شود و نیز جدا از عوامل مخل تجربه‌شده تغییر یابد. اما، مشاهده آزمودنی از این عواطف و هیجانات، حتی خیلی بیشتر از مورد قبل، در جریان آگاهی دخالت می‌کند. مشاهده خونسردانه یک هیجان، آن را از بین خواهد برد. هنگامی‌که خشم و ناامیدی خود را مشاهده و تجزیه‌وتحلیل می‌کنیم، از بین خواهد رفت. برای حل این مشکل روش درون‌نگری، از آزمودنی‌ها می‌خواهد و معمولاً به آنها توصیه می‌شود که در این قبیل تجربه‌ها، مشاهده خود را قدری تأخیر بیندازند تا فرایندی که باید توصیف شود، جریان خود را طی کند، سپس آزمودنی از حافظه خود برای توصیف و تشریح آن کمک بگیرد. در این موارد درون‌نگری، نگاه به گذشته خواهد بود و بررسی درون‌نگری به بررسی بعد از وقوع تبدیل می‌شود. تردیدی نیست که این دستورالعمل برای آزمودنی مبتدی خوب است و در مواردی حتی عاقلانه است که روانشناسان آزموده نیز از این دستور تبعیت کنند. اما، به‌هیچ‌وجه نباید به‌عنوان قانون کلی تلقی شود؛ زیرا باید توجه داشته باشیم که مشاهده مورد بحث می‌تواند تکرار شود. در این صورت دلیلی وجود ندارد که مشاهده‌کننده، که برای او کلمه‌ای خوانده‌شده یا هیجانی در او به وجود آمده است، در جریان تجربه گزارش ندهد. درست است که این گزارش مشاهده را قطع می‌کند، اما بعدازاینکه نخستین مرحله مشاهده با درستی توصیف شد، مشاهده دیگری می‌تواند صورت گیرد و همچنین مشاهده سوم و مشاهدات بعدی، تا بدین ترتیب مراحل بعدی تجربه نیز با دقت توصیف شود و گزارش کاملی در مورد کل تجربه فراهم گردد. در تئوری، این خود خطری خواهد بود که به طور مصنوعی مراحل تجربه‌ای از هم جدا شوند. «آگاهی»، یک جریان است و با تقسیم آن این خطر وجود دارد که برخی حلقه‌های میانی از دست بروند و در گزارش منعکس نگردند. اما در عمل ثابت شده است که این خطر بسیار ناچیز است و همیشه این امکان وجود دارد که به گذشته و به حافظه متوسل شویم و نتایج به‌دست‌آمده از مراحل را با تجربه ذهنی تقسیم‌نشده و موجود در حافظه مقایسه کنیم؛ از این گذشته، مشاهده‌کننده تمرین دیده به درون‌نگری معتاد می‌شود، نگرشی درون‌نگرانه دارد که در سیستم فکری‌اش جای‌گیر است. درنتیجه برایش امکان دارد که تجربه‌ای را در حال صورت‌پذیری، بدون مداخله در آگاهی، به طور ذهنی ثبت کند و حتی با شتاب یادداشت‌های کتبی خلاصه‌ای نیز از آن داشته باشد، درست نظیر یک متخصص بافت‌شناسی که هنگام توجه به میکروسکپ، یادداشت نیز برمی‌دارد.</p>
<p>حاصل اینکه درون‌نگری بسیار شبیه مشاهده عینی و روش مشاهده علوم طبیعی و فیزیک است. هرچند موضوعات مورد مشاهده با هم تفاوت دارند. در درون‌نگری موضوعات زودگذر و بی‌ثبات هستند و گاهی مانع از این می‌شوند که هنگام وقوع مشاهده شوند و در نتیجه باید در حافظه ضبط شوند و سپس مورد مشاهده قرار گیرند. در ضمن نظر مشاهده‌کننده و علایق شخصی وی نیز متفاوت است. اما روش روانشناسی در اصول عین روش فیزیک است.</p>
<h2>۲- سرنوشت درون‌نگری</h2>
<p>روش درون‌نگری تنها وسیله وونت و تیچنر در روانشناسی معاصر مورد استفاده نبود. روانشناسان نخستین اروپایی که برخی هم اختلاف‌نظرهایی با مکتب ساخت‌گرایی داشتند همگی در این باور که روش درون‌نگری تنها روش ویژه روانشناسی است به توافق رسیده بودند. گروه اخیر روش ساخت‌گرایی را برای بررسی و تحقیق قلمروهای جدید، مناسب تشخیص دادند و به نحوی از آن بهره گرفتند. از جمله می‌توان از جان الیاس مولر نام برد که روش عینی آزمایشگاهی ابینگهوس (۳۱) (۱۸۵۰-۱۹۰۹) را در مطالعه یادگیری به‌کار می‌برد. او چون برداشتی غیرمکانیستی از انسان داشت معتقد بود که ابینگهوس یادگیری را به عنوان چیز خیلی مکانیکی یا فرایندی خودکار معرفی کرده، درصورتی‌که به عقیده وی ذهن به طور فعال‌تری در فرایند یادگیری درگیر است و ازاین‌رو، هنگامی‌که روش عینی ابینگهوس را به کار می‌برد، گزارش درون‌نگری را نیز بر آن اضافه می‌کرد.</p>
<p>اسوالد کولپه (۳۲) بنیادگذار مکتب وورتسبورگ نیز با مختصر تغییری روش درون‌نگری را مورداستفاده قرار داد. او روش خود را درون‌نگری نظام‌دار آزمایشگاهی نامید. کولپه که در مورد فرایند تفکر مطالعه می‌کرد از آزمودنی می‌خواست که پس از انجام دادن یک کار پیچیده که مستلزم کاربرد فکر یادآوری می‌شد از شیوه کار ذهنی‌اش گزارشی بدهد. او ازآن‌جهت این روش را نظام‌دار نامیده است که در آن کل تجربه، به طور کامل و صریح و با تقسیم آن به دوره‌های زمانی، توصیف می‌شود. هر تجربه چندین بار تکرار می‌شد، به‌طوری‌که گزارش درون‌نگرانه اصلاح و مورد تأیید قرار می‌گرفت. گزارش‌های درون‌نگرانه غالباً با سؤالی که دقت آزمودنی را به نکات خاصی هدایت می‌کرد تکمیل می‌شد. آزمون‌شوندگان کولپه برخلاف همکاران وونت، برای اینکه چه چیز را مشاهده کنند تربیت نمی‌شدند و کارآموزی نمی‌کردند. علی‌رغم اختلافی که هم در موضوع تحقیق و هم در روش آن در بنیادگذار مکتب وورتسبورگ نسبت به ساخت‌گرایی می‌بینیم، مع‌هذا مسئله تجربه آگاه و درون‌نگری، به‌عنوان ابزار تحقیق و حتی مسئله تجزیه آگاهی به ساختارهای اصلی، توسط کولپه رها نشد. هرچند وونت و تیچنر روش درون‌نگری مکتب وورتسبورگ را به‌عنوان آزمایش‌های مسخره محکوم کردند و آن را به‌عنوان درون‌نگری معتبر نمی‌شناختند.</p>
<h2>مسائل روانشناسی ساخت‌گرایی</h2>
<p>خود وونت مسائل روانشناسی را طی سال‌های نخستین فعالیت آزمایشگاه لایپزیک تعریف کرده است. او موضوعاتی را برای تحقیق دانشجویانش انتخاب می‌کرد که با اهداف و علایق خود وی منطبق بود. با توجه به اینکه خطّ اصلی روانشناسی علمی جدید را آزمایشگاه لایپزیک داده است. اطلاع از موضوعات موردتحقیق این آزمایشگاه حائز اهمیت می‌باشد. به‌طورکلی وونت علاقه‌مند نبود که به تحقیق موضوعات جدید بپردازد و همه‌وقت آزمایشگاه را صرف مسائلی می‌کرد که قبلاً در مورد آنها تحقیق‌شده بود؛ و در جهت توسعه و گسترش آنها تلاش می‌ورزید. ازآنجاکه کلیه تحقیقات آزمایشگاه وونت در مجله ارگان رسمی این آزمایشگاه یعنی مجله مسائل فلسفی که بعداً تغییر نام یافت و عنوان «مجله مسائل روانشناسی» به خود گرفت، منتشر می‌گردید. دستیابی به امّهات این موضوعات کار دشواری نیست. به‌طورکلی تحقیقات اولیه، که طی بیست سال نخستین فعالیت آزمایشگاه وونت به رقمی حدود صد تحقیق رسید، به جنبه‌های روان‌شناختی و فیزیولوژیک دیدن، شنیدن و تا حدّی هم حواس به‌اصطلاح پست‌تر، چون حس لامسه، مربوط می‌شد. نوع مسائلی که در قلمرو احساس و ادراک بصری موردتحقیق قرار می‌گرفت، شامل پسیکوفیزیک رنگ، تضاد رنگ‌ها، پس تصویر منفی، تضاد بصری، کوررنگی و خطای باصره می‌گردید. روش‌های پسیکوفیزیک (روان و ماده) برای تحقیق در احساس‌های سمعی به‌کار می‌رفت. همچنین احساس لامسه و نیز احساس زمان یعنی ادراک یا تخمین فواصل اندازه‌های متغیر زمان، موردمطالعه بوده است.</p>
<p>به مسئله زمان واکنش توجه زیادی می‌شد. این موضوع که از پایان قرن هیجدهم وسیله هلم هلتز و داندرز (۳۳) فیزیولوژیست هلندی مطالعه شده بود، توسط وونت نیز بررسی شد. وونت معتقد بود که توانسته است به صورت آزمایشگاهی، آن سه مرحله را که فکر می‌کرد در پاسخ شخص به یک محرک وجود دارد، یعنی: ادراک، اندریافت (۳۴) و اراده (۳۵) نشان دهد. با ارائه محرّک، آزمودنی نخست آن را ادراک می‌کند، سپس اندریافت حاصل می‌شود و سرانجام اراده می‌کند که واکنش نشان دهد و از این اراده حرکت عضلانی نتیجه می‌شود. وونت امیدوار بود با توفیق در اندازه‌گیری زمان لازم برای فرایندهای ذهنی مختلف یادشده «گاه‌شماری ذهن»(۳۶) تعبیه کند. اما این امید صورت تحقق به خود نگرفت، زیرا در عمل، سه مرحله به‌روشنی آشکار نبود و زمان برای فرایندهای مجزا در اشخاص مختلف و در تحقیقات مختلف برای شخص واحدی ثابت نمی‌ماند. ازاین‌رو، این مسئله را رها کرد و تحقیق در مورد دقت و احساسات را جایگزین مطالعات مربوط به زمان واکنش نمود. علاوه بر تحقیق در مورد درجه و نوسان دقت در آزمایشگاه لایپزیک یکی از دانشجویان وونت به نام مک کین کاتل (۳۷) مطالعه کلاسیک فراخنای دقت را انجام داد و نتیجه گرفت که در یک ارائه کوتاه تقریباً ۶ واحد می‌تواند ادراک شود.</p>
<p>مطالعات مربوط به عواطف در سال‌های ۱۸۹۰ به‌منظور حمایت از تئوری سه‌بعدی وونت انجام می‌شد. وونت روش مقایسه‌های زوجی (۳۸) را به‌کار برد که در آن انفعال (عاطفه) ذهنی برانگیخته‌شده توسط محرک‌ها، دو به دو با هم مقایسه می‌شدند.</p>
<p>در برخی دیگر از تحقیقات تلاش می‌شد تا تغییرات بدنی همچون تغییرات میزان ضربان نبض، وضع تنفس و غیره را، در رابطه با حالات عواطف مربوط به آنها، شرح و گزارش دهند. تحلیل تداعی کلامی قلمرو دیگری از تحقیقات آزمایشگاه وونت بود. در این تحقیق که ابتدا توسط فرانسیس گالتون آغاز گردید؛ از آزمودنی‌ها خواسته می‌شد تا با کلمه‌ای ساده به کلمه محرک ارائه‌شده پاسخ دهند. وونت به طبقه‌بندی انواع کلمات تداعی پاسخ‌داده‌شده پرداخت تا ماهیت تداعی کلامی را به‌طورکلی تعیین و آشکار کند.<br />
به‌طورکلی تحقیقات پسیکوفیزیولوژی حواس، زمان واکنش، پسیکوفیزیک و تداعی، بیش از نیمی از کلیه کارهای منتشرشده در چند سال نخستین انتشار مجله «مسائل روانشناسی» را تشکیل می‌داد. خود وونت که رغبت اندکی به روانشناسی کودک و روانشناسی حیوان نشان داد، ظاهراً هیچ تجربه آزمایشگاهی در این قلمرو انجام نداد. زیرا عقیده داشت که شرایط تحقیق به طور کامل قابل‌کنترل نیست.</p>
<p>روانشناسان معاصر وونت که تابع محض مکتب وی نبودند، با سعه‌صدر بیشتری در طرح مسائل جدید اقدام کردند. مثلاً ابینگهوس، که ظاهراً از هیچ مکتب رسمی تبعیت نداشت، به تحقیق فرایندهای عالی ذهن، چون یادگیری حافظه و فراموشی پرداخت یعنی به مسائلی که به اعتقاد وونت قابل تحقیق آزمایشگاهی نبود.</p>
<p>جرج الیاس مولر، در کنار تحقیقاتی که در باب مسائل مورد پژوهش ابینگهوس، انجام داد، نسبت به قوانین تداعی و یادگیری نیز آزمایش‌هایی به عمل آورد و تحلیلی جدید از این موضوع ارائه داد. او این مسئله را که یادگیری بتواند تنها از طریق مجاورت توجیه شود نمی‌پذیرفت. به نظر وی، خود یادگیرنده به‌صورت فعّالی در جستجوی روابط محرکی است که باید یاد گرفته شود. پدیده‌هایی از نوع آمادگی، تردید و به‌اصطلاح نگرش‌های (۳۹) خودآگاه به شکل فعالی بر امر یادگیری تأثیر می‌گذارند. مشابه این یافته‌ها را در تحقیقات مکتب وورتسبورگ مشاهده می‌کنیم. ادراک فضا و روانشناسی موسیقی نیز توسط معاصر دیگر وونت، کارل اشتومف (۴۰) موردبررسی قرار گرفت.</p>
<h2>سهم ساخت‌گرایی در پیشبرد روانشناسی</h2>
<p>بنیادگذار این مکتب همه تجهیزات و ساز و برگ‌های لازم جهت تحقیقات روانشناسی علمی را فراهم کرد و برای روانشناسی- که به گفته مورفی (۱۹۴۹)، پیش از انتشار کتاب روانشناسی فیزیولوژی و آزمایشگاه وونت همچون کودکی بی‌سرپرست بود (۴۱)، جا و مکان مشخصی در صف علوم مختلف فراهم آورد. بی‌تردید او از شرایط مساعد و آماده‌شده‌ای بهره گرفت و باکفایت زیادی که از خود نشان داد، توانست نظم و نسق ویژه‌ای به این علم بدهد و مقام برجسته‌ای در میان روانشناسان جدید به دست آورد. ساخت‌گرایی همان‌طور که دیدیم محدود به قاره اروپا نشد و آن چنانکه هاید بردر متذکر شده است (۱۹۳۳) (۴۲) تأثیر زیادی بر روانشناسی آمریکا نیز گذارد: «این یک واقعیت ساده تاریخی است که روانشناسی تیچنر بر محور آزمایشگاه‌های آلمان متمرکز بود و این اقدام نخستین تلاش منظم جهت شناساندن روانشناسی به عنوان علم بوده است و برای نخستین بار روانشناسی هویت رسمی و دانشگاهی مستقل خویش را در کنار علوم مادر یعنی فلسفه و فیزیولوژی به دست آورد.»(۴۳)</p>
<p>موضوع اصلی روانشناسی دقیقاً تعریف و روش‌های تحقیق متناسب با موضوع، پیشنهاد شد. هنگامی هم که موضوع اصلی و هدف‌های ساخت‌گرایی از اعتبار افتاد، درون‌نگری- اگر آن را به عنوان گزارشی شفاهی بر مبنای تجربه تعریف کنیم- همواره در بسیاری از قلمروهای روانشناسی به کار برده می‌شد. برای مثال می‌توان از تحقیقات پسیکوفیزیک (روان- مادّه) نام برد. همچنین گزارش شفاهی آزمودنی در بسیاری از آزمایش‌ها و تحقیقات تجربی مانند گزارش‌های آزمودنی در اتاق‌های ویژه سنجش شنوایی یا سایر ادراکات و نیز گزارش‌های بالینی از بیماران، پاسخ آزمون‌های شخصیت یا آزمون نگرش‌ها نیز ماهیت درون‌نگرانه دارند.</p>
<p>این مثال‌ها و نمونه‌های بسیار دیگر، متضمّن گزارش کلامی و مبتنی بر تجربه بوده و اشکال قابل‌قبول و معتبری برای جمع‌آوری اطلاعات به شمار می‌روند. بی‌تردید کاربرد کنونی درون‌نگری با کاربرد ساخت‌گرایی از این روش، تفاوت‌هایی دارد.</p>
<p>کمک دیگر و شاید مهم‌ترین مساعدت مکتب ساخت‌گرایی، نقشی است که در قبال مکاتب دیگر ایفا کرد و غیرمستقیم باعث تقویت آنها شد. «این مکتب سیستم بسیار نیرومندی به وجود آورد که جنبش‌های جدید روانشناسی از قبیل کنش گرایی، گشتالت و جریان‌های <a href="http://behdashtravan.com/%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%da%86%d9%87-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%b1%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/" target="_blank" rel="noopener">رفتارگرایی</a> توانستند نیروهای خویش را در برابر آن، سامان دهند. این مکاتب وجود خود را تا حدّ زیادی باید مدیون فرمول‌بندی جدیدشان از روانشناسی بدانند که شروع آن به ساخت‌گرایی مربوط بوده است. با تعابیر جدید و فرمول‌های نوینی که از همان روانشناسی ساخت‌گرایی ارائه کردند قوت و شهرت یافتند. درواقع در مقابل هر جریان لازم است مانعی قرار گیرد تا موجب حرکت بیشتر آن شود. موضع‌گیری جدی و تنگ‌نظرانه ساخت‌گرایی باعث شد که روانشناسی بسیار فراتر از مرزهایی که برایش تعیین‌شده بود پیشرفت نماید.»(۴۴)</p>
<h2>روانشناسی ساخت‌گرایی از نگاه دیگران</h2>
<p>سخت‌ترین انتقادها متوجه روش تحقیق ساخت‌گرایی بوده است. این انتقادها ریشه در تاریخ دارد. می‌دانیم روش درون‌نگری روش تازه‌ای نبوده است که به‌وسیله وونت و تیچنر برای نخستین بار به‌کاررفته باشد، بلکه این روش، البته در معنای وسیع‌تر آن، در زمان‌های گذشته، حتی از عهد سقراط به کار می‌رفته است. از طرفی انتقاد از این روش نیز به‌هیچ‌وجه چیز تازه‌ای نیست. مثلاً <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a6%d9%84-%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%aa/" target="_blank" rel="noopener">کانت</a> معتقد بود که تلاش برای درون‌نگری تجربه آگاهانه، محتوای آن را تغییر می‌دهد، زیرا عنصر مشاهده‌کننده در آن دخالت خواهد نمود. آگوست کنت، فیلسوف تحصّلی نیز چندین دهه پیش از بنیادگذاری روانشناسی علمی جدید این روش را موردحمله قرار داده چنین می‌گوید: «ذهن ممکن است همه پدیده‌ها را مشاهده کند، اما به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند پدیده خویش را نظاره‌گر باشد. در اینجا مشاهده‌کننده و مشاهده شونده یکی است و عملش در جهت مشاهده کردن نمی‌تواند خالص و طبیعی باشد. فکر باید از فعالیت دست بکشد و موقتاً متوقف شود. درعین‌حال همین فعالیت ذهنی است که می‌خواهیم مشاهده‌اش کنیم. بنابراین، اگر توقف صورت نگیرد امکان هیچ مشاهده‌ای نیست و اگر صورت پذیرد چیزی برای مشاهده وجود ندارد. نتایج چنین روشی چیزی جز پوچی و بی‌ثمری نخواهد بود. ازاین‌رو، بعد از دو هزار سال پیگیری مسائل روان‌شناختی، هیچ پیشنهاد رضایت بخشی در این قلمرو شکل نگرفته است.»(۴۵)<br />
ترنر(۴۶) انتقادهای هنری مودسلی (۴۷) انگلیسی، را که چند سال پیش از اعلام رسمی فعالیت روانشناسی علمی جدید، به روش درون‌نگری اظهارشده به شرح ذیل آورده است:</p>
<p>«۱- بین نتایج به‌دست‌آمده توسط محققان مختلفی که از طریق درون‌نگری تحقیق می‌کنند، توافق اندکی حاصل می‌شود چه درون‌نگری‌ها امری کاملاً خصوصی هستند؛ و به همین جهت با تکرار درون‌نگری، عدم توافق مرتفع و حل‌وفصل نمی‌شود.<br />
۲- هنگامی‌که توافق حاصل می‌شود، ممکن است حصول توافق را به این عامل نسبت دهیم که درون نگران دقیقاً برای درون‌نگری به شیوه‌ای معین تربیت‌شده و از این طریق جانب گیری در مشاهداتشان ایجاد می‌شود.<br />
۳- مجموعه‌ای از معلومات که بر مبنای درون‌نگری جمع‌آوری می‌شود، ارزش استنتاج استقرایی ندارد؛ درواقع هیچ کشفی از روی اطلاعات کسانی که برای مشاهده چیزهای ویژه‌ای تربیت‌شده‌اند و مشاهدات آنها تحت تأثیر تعلیمات مربّی آنها است، امکان‌پذیر نیست.<br />
۴-نظر به کثرت امکان آسیب‌های ذهنی، گزارش درون‌نگرانه به‌سختی می‌تواند مورد اعتماد قرار گیرد.<br />
۵- معلومات حاصل از درون‌نگری نمی‌توانند تعمیمی را که از اطلاعات علمی انتظار می‌رود، داشته باشند؛ ناگزیر باید به طبقه‌ای از آزمودنی‌های بزرگ‌سال، تربیت‌شده، و صاحب تفکر پیچیده محدود باشد.<br />
۶- بسیاری از رفتارها، به‌عنوان‌مثال عادات، بدون آگاهی و ارتباط آگاهانه صورت می‌پذیرند.»(۴۸)</p>
<p>وجود انتقادهای اساسی از درون‌نگری پیش از وونت و تیچنر، باعث برطرف کردن اشکالات آن و دقیق‌تر شدنش گردید، به‌طوری‌که به‌صورت پیش‌نیاز روش آزمایش درآمد. بااین‌همه و علی‌رغم ضوابط دقیقی که بر آن اعمال شد و آن را به‌صورت روشی اختصاصی‌تر درآورد، انتقادها و حملات بر آن کاهش نیافت. البته با توجه به موضوع موردتحقیق- تجربه آگاه- درون‌نگری تنها ابزار موجود در زمان بوده است و چنین تصور می‌شد که با تمرین و تجربه بیشتری این روش می‌تواند اصلاح شود. یکی دیگر از انتقادها به تعریف درون‌نگری مربوط بود، زیرا تیچنر با ارتباط دادن درون‌نگری به شرایط خاص تجربی آن را این‌گونه تعریف می‌کرد: «جریانی که یک مشاهده‌گر دنبال می‌کند با ماهیت آگاهی مشاهده‌شده، باهدف و مقصود تجربه و با آموزشی که به آزمایشگر داده شده است، در جزئیات متفاوت است. بنابراین، درون‌نگری یک اصطلاح نوعی و کلی است که گروه وسیعی از روش‌های خاص تحقیق را شامل می‌شود و تمایز کاربردهای مختلف، این اصطلاح را بسیار دشوار می‌کند.»(۴۹) البته درباره تحقق هدف آموزش به آزمودنی‌ها در روش درون‌نگری نیز، از سوی دیگران تردیدهایی به‌عمل‌آمده است.</p>
<p>این سؤال مطرح می‌شود که درون نگران ساخت‌گرا دقیقاً چه یاد می‌گیرند و برای انجام چه‌کاری تمرین می‌بینند؟ درواقع آزمون‌شوندگان آنها باید بیاموزند که گروهی از کلمات، یعنی کلمات معنی‌دار (۵۰) را که بخش پایدار زبانشان شده است، فراموش کنند. مثلاً جمله: «من میزی را می‌بینم» برای یک ساخت‌گرا معنای علمی ندارد، زیرا کلمه «میز» یک کلمه معنی‌دار است و بر معلوماتی مبتنی است که قبلاً شکل‌گرفته است و عملاً چنین توافق شده و ما آموخته‌ایم که مجموعه‌ای از احساس‌هایمان را با میز یکی تصور کنیم. این گفته که «من میزی را می‌بینم»، در مورد تجربه آگاه مشاهده‌کننده، هیچ اطلاعی به‌دست نمی‌دهد. ساخت‌گرا به مجموعه‌ای از احساس‌ها که به‌صورت یک کلمه معنی‌دار خلاصه‌شده علاقه‌مند نیست، بلکه، به اشکال خاص ابتدایی تجربه توجه دارد. مشاهده‌کننده‌ای که در گزارش درون‌نگری خود می‌گوید «میزی» را می‌بینم، مرتکب خطای محرک شده است.</p>
<p>بسیار خوب، اگر این کلمات عادی زبان او که عموماً مورد موافقت قرارگرفته، از فرهنگ لغات کنار زده شوند، تجربه درون‌نگری چگونه توصیف خواهد شد؟ باید یک زبان با فرهنگ لغات ویژه درون‌نگر ابداع شود. با توجه به اینکه هم وونت و هم تیچنر تأکید می‌کردند که شرایط خارجی تجربه باید با دقت کنترل شود، به‌طوری‌که محتوای آگاهی بتواند دقیقاً معین و مشخص گردد، بنابراین دو درون‌نگر ممکن است تجربه واحدی داشته باشند و نتایج درون‌نگری‌شان یکدیگر را تقویت کند. به سبب این تجربه‌های کاملاً مشابه و تحت شرایط کنترل‌شده، این امکان وجود داشت که لغتنامه تحقیق درون‌نگری، عاری از کلمات معنی‌دار، به وجود آید و توسعه یابد.</p>
<p>اما، علی‌رغم امکان ایجاد چنین لغتنامه و به‌اصطلاح زبان مشترکی، هرگز چنین چیزی در عالم واقع تحقق‌نیافته است. غالباً عدم توافق بین مشاهده‌کنندگان، حتی در سخت‌ترین و دقیق‌ترین شرایط کنترل، موجود بوده است. درون‌نگرها، در آزمایشگاه‌های مختلف، نتایج متفاوتی به‌دست می‌آوردند. حتی درون‌نگرهایی که در آزمایشگاه واحدی کار می‌کردند، غالباً نمی‌توانستند به توافق برسند. بااینکه تیچنر همواره بر امکان حصول توافق تأکید می‌ورزید، مع‌هذا، هرگز چنین توافقی حاصل نشد. درصورتی‌که اگر توافق کافی در یافته‌های درون‌نگری حاصل می‌گشت، بسیار محتمل بود که ساخت‌گرایی همچنان نیرومند و زنده باقی می‌بود.</p>
<p>انتقادهای دیگری نیز بر روش درون‌نگری شده است. گفته‌اند درون‌نگری گزارشی است از گذشته، زیرا بین خود تجربه و زمان گزارش آن فاصله می‌افتد. با توجه به اینکه فراموشی به‌ویژه بلافاصله پس از تجربه سریع اتفاق می‌افتد، این احتمال وجود دارد که برخی از تجربه‌ها فراموش شوند و در گزارش نیایند. ساخت‌گرایی در پاسخ به این انتقاد گفته‌اند که درون‌نگرها با فاصله‌های زمانی بسیارکمی گزارش می‌دهند. همچنین معتقدند که تصویر ذهنی ابتدایی، تجربه را برای درون‌نگر حفظ می‌کند تا زمانی که بتواند آن را گزارش دهد.<br />
مشکل دیگر این است که همین عمل بررسی جزءبه‌جزء تجربه در روش درون‌نگری، ممکن است به طور کلی مسیر تجربه را تغییر دهد. برای مثال، خشم را در نظر بگیرید؛در جریان توجه به این حالت و تلاش در تجزیه آن، ممکن است خشم فروکش کند یا کاملاً از بین برود. مع‌ذلک تیچنر عقیده داشت که درون نگران ماهر و تربیت‌شده با استمرار در تمرین و تکرار عمل درون‌نگری، نسبت به این کار، وضعی ماشینی، خودکار و ناخودآگاه پیدا می‌کنند.</p>
<p>جریان ساخت‌گرایی نیز به سبب تلاش در جهت تجزیه‌وتحلیل فرایندهای آگاهی به عناصر، موردانتقاد قرار گرفت و به تصنعی بودن و عقیم ماندن متهم شد.<br />
منتقدان در این امر متفق‌اند که کل یک تجربه را نمی‌توان با ترکیب مجدد اجزا و عناصر آن دوباره به دست آورد و چنین عقیده دارند که تجربه انسان از طریق عناصر حسی، تصاویر ذهنی و یا عاطفی حاصل نمی‌شود، بلکه در قالب یک کل واحد و به‌صورت یکپارچه به ذهن عرضه می‌شود. مکتب گشتالت مؤثرترین فایده را از این انتقاد برده است.<br />
تعریف محدود ساخت‌گرایی از روانشناسی نیز موردحمله قرار گرفت. ساخت‌گرایی که در شخص تیچنر متبلور بود، می‌خواست قلمروهای تازه را، درصورتی‌که در محدوده تعریف آنان از روانشناسی قرار نگیرد، طرد کند. تیچنر، روانشناسی کودک، روانشناسی حیوان و همچنین تحقیقات <a href="http://behdashtravan.com/%d9%81%d8%b1%d9%82-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%a7%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%be%d8%b2%d8%b4%da%a9/" target="_blank" rel="noopener">روانکاوان</a> را به‌هیچ‌وجه روانشناسی نمی‌دانست. تلقی‌اش از روانشناسی بیش از حدّ تنگ‌نظرانه بود و حجم رشد یابنده اطلاعات را، که با افزایش روانشناسان متراکم می‌شد، نمی‌توانست در خود جای دهد.<br />
وونت در حیات خود با پرکاری و انتشار چاپ‌های مکرر (۶ چاپ از کتاب اصول روانشناسی در زمان حیات خویش) توانست مدت‌ها در برابر انتقادها مقاومت کند. درواقع وونت با تجدیدنظر مستمر در آثارش مجالی برای منتقدان نمی‌گذاشت تا نقطه حساس او را پیدا و به آن حمله کنند. به گفته ویلیام جیمز: «او مانند کرمی بود که هر پاره‌ای از آن جان دارد، می‌خزد و گره حیاتی در بصل النخاعش نیست، بنابراین نمی‌توان او را با یک ضربه از پای درآورد.»(۵۱)</p>
<h2>سرنوشت ساخت‌گرایی</h2>
<p>دیدیم که مواضع موردحمایت وونت و تیچنر سرانجام نتوانست در برابر حرکت فکری جوامع روان‌شناختی و به‌اصطلاح آزمون زمان، مقاومت کند و دیگر مدت‌هاست که ساخت‌گرایی در روانشناسی مکتب فعّالی به شمار نمی‌رود. روانشناسان نسبت به محدودیت‌های ساخت‌گرایی شکوه نموده و آن‌طور که ملاحظه خواهیم کرد، تقریباً هریک از مکاتب جدید روانشناسی درواقع با اعتراض به موضعی از مواضع ساخت‌گرایی شکل گرفتند. شاید این یک حرکت طبیعی باشد و همان‌طور که بورینگ می‌گوید: «هر علمی چیزی جز حاصل تحقیقات آن علم در آن دوره نیست و تحقیقات هم چیزی نیست جز فکر روش‌های مناسب و مؤثری که برای حل مسائل به وجود آمده و روح زمان نیز برای طرح آنها آماده گردیده است.»(۵۲)<br />
موقعیت منحصربه‌فرد وونت تنها در زمان کوتاهی دست‌نخورده باقی ماند. زیرا در اندک زمانی روانشناسان دیگری که در عین توافق با وی، ازنظر کاربرد روش درون‌نگری نظرات متفاوتی ارائه نمودند، موقعیت انحصاری ساخت‌گرایی را به خطر انداختند. ناگفته نماند که بسیاری از آنان نیز به هدف وونت که توسعه روانشناسی و تبدیل آن به علمی مستقل بود مدد رسانیدند.<br />
تیچنر که حمایت بی‌دریغ و کامل مکتب ساخت‌گرایی در آمریکا را برعهده‌گرفته بود، به‌زودی یاران خود را از دست داد و به سبب پای بندی به مواضع سنتی ساخت‌گرایی به ارتجاعی بودن و به تلاش بی‌ثمر برای وفاداری به اصول باستانی متّهم گردید. او که تصور می‌کرد برای روانشناسی الگوی اساسی فراهم آورده است و این معنی را در عمل نیز نشان داد، با نوآوری‌ها شدیداً مخالفت ورزید. ازاین‌رو بعد از مرگ وی، ساخت‌گرایی نیز، که به سبب حرمت این شخصیت برجسته تاریخ روانشناسی مدت‌ها در آمریکا ظاهراً به حاکمیت خود ادامه می‌داد، یک‌باره فروریخت.</p>
<h2>پی‌نوشت‌ها</h2>
<p>۱٫Schultz,Duan,ibid,p.91-92<br />
۲٫Schultz,Duan,ibid,p.93<br />
۳٫Schultz,Duan,ibid,pp.93-94<br />
۴٫Sum-total<br />
۵٫Personal<br />
۶٫Schultz,Duan,ibid,p.95<br />
۷٫Schultz,Duan,ibid,p.95.<br />
۸٫Synthese.<br />
۹٫Schultz,Duan,ibid,p.89<br />
۱۰٫Sensation<br />
۱۱٫Image<br />
۱۲٫Feelings<br />
۱۳٫Schultz,Duan,ibid,p.61-62.<br />
۱۴٫Metronome<br />
۱۵٫Pleasure<br />
۱۶٫Displeasure<br />
۱۷٫Continuum<br />
۱۸٫Tension<br />
۱۹٫Relaxation<br />
۲۰٫In Schultz,D.ibid,p.63.<br />
۲۱٫Apperception<br />
۲۲٫Creative synthesis<br />
۲۳٫Law of psychic resultants<br />
۲۴٫Klein,D.B.ibid,pp.862-763 and Misiak,H.History of Psychology,p.81.<br />
۲۵٫Selfobservation<br />
۲۶٫Introspection<br />
۲۷٫Schultz,Duan,ibid,p.61<br />
۲۸٫Schultz,Duan,ibid,p.96.<br />
۲۹٫Schultz,Duan,p.96.<br />
۳۰٫Galvanometer<br />
۳۱٫Ebbinghous,H<br />
۳۲٫Kulpe,O<br />
۳۳٫Donders,J.C<br />
۳۴٫جذب تصورات و تعبیر و تفسیر آنها به کمک تجربه های گذشته یا به هم آمیختن و وحدت بخشیدن تجربه های قدیم و جدید(بریتانیکا) .<br />
۳۵٫Will<br />
۳۶٫Chronometry the mind<br />
۳۷٫Cattell,Mc<br />
۳۸٫Paired comparisons<br />
۳۹٫Attitudes<br />
۴۰٫Stumph,C<br />
۴۱٫Schultz,Duan,ibid,p.66<br />
۴۲٫Heidbreder,E.Seven Psychologies,New York:Apploten,1933<br />
۴۳٫Schultz,Duan,ibid,pp.105-106<br />
۴۴٫Schultz,Duan,ibid,pp.105-106<br />
۴۵٫Schultz,Duan,ibid,pp.102-103<br />
۴۶٫Turner<br />
۴۷٫Maudsley.H<br />
۴۸٫Schultz,Duan,ibid,pp.102-103<br />
۴۹٫Titchener,E.B.The schema of introspection,American Journal of Psychology.1912,23,p.485.<br />
۵۰٫Meaning words<br />
۵۱٫in Perry,R.B.The thought and character of W.James.Boston,Massachusetts:Little,Brown,1935,p.68.<br />
۵۲٫Boring,G.Edwin,ibid,p.343.Edition, 1957.</p>
<h2>منبع</h2>
<p>شکرکن، حسین؛ و دیگران (۱۳۶۹)، مکتبهای روانشناسی و نقد آن(۱)، تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها(سمت)، مرکز تحقیق و توسعه علوم انسانی.</p>
<p><a href="http://rasekhoon.net/article/show/692390/%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C/" target="_blank" rel="nofollow noopener">راسخون</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%da%a9%d9%be%db%8c-%d9%85%da%a9%d8%aa%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%e2%80%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%db%8c%db%8c/">مکتب ساخت‌گرایی</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%da%a9%d9%be%db%8c-%d9%85%da%a9%d8%aa%d8%a8-%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%e2%80%8c%da%af%d8%b1%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نظریه گشتالت</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%87-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%87-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 02 Sep 2018 10:30:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[رفتارگرایی و شناختی]]></category>
		<category><![CDATA[مکاتب روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[تعریف گشتالت]]></category>
		<category><![CDATA[روش مطالعه گشتالت]]></category>
		<category><![CDATA[کل‌نگر]]></category>
		<category><![CDATA[گشتالت]]></category>
		<category><![CDATA[نظریه گشتالت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=3283</guid>

					<description><![CDATA[<p> مکاتب روانشناسی _ نظریه گشتالت نظریه گشتالت ریشه در گذشته‌های دور دارد و می‌توان منشأ آن را در آرا و نظریات فلسفی پیشینیان یافت. به‌طورکلی، معانی و مفاهیمی که در روانشناسی بر اصطلاح گشتالت اطلاق شده، بسیار گسترده‌تر از آن است که در فلسفه از این اصطلاح استفاده می‌شود. شاید بهترین توصیفی که تاکنون در &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%87-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa/">نظریه گشتالت</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2> مکاتب روانشناسی _ نظریه گشتالت</h2>
<p>نظریه گشتالت ریشه در گذشته‌های دور دارد و می‌توان منشأ آن را در آرا و نظریات فلسفی پیشینیان یافت. به‌طورکلی، معانی و مفاهیمی که در روانشناسی بر اصطلاح گشتالت اطلاق شده، بسیار گسترده‌تر از آن است که در فلسفه از این اصطلاح استفاده می‌شود. شاید بهترین توصیفی که تاکنون در باب موضع و معنای گشتالت ارائه شده، همان سخنرانی <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B3_%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1" target="_blank" rel="noopener">ماکس ورتایمر</a> بنیان‌گذار این مکتب باشد که در سال ۱۹۲۴ در دانشگاه کانت واقع در برلین ایراد شد.</p>
<p>به همین لحاظ، بخش‌هایی از این سخنرانی را عیناً نقل خواهیم کرد. در این سخنرانی، ورتایمر به تفاوت‌های رویکرد گشتالت و رویکرد <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%AA%E2%80%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener">کاهش گرایانه‌ای</a> که کل را به عناصر تشکیل‌دهنده‌ی آن تجزیه می‌کرد، اشاره می‌کند. در واقع در این گفتار تعارض و تضاد اساسی بین این دو نظریه‌ی متفاوت درباره‌ی جهان به خوبی توصیف می‌شود. ناگفته نماند که در اینجا روی سخن با طرز تفکری است که در رأس نمایندگان آن «<a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%D9%84%D9%87%D9%84%D9%85_%D9%88%D9%88%D9%86%D8%AA" target="_blank" rel="noopener">وونت</a>» قرار گرفته است.</p>
<h2>نظریه گشتالت و هدف آن</h2>
<p>فرمول اساسی نظریه گشتالت را می‌توان چنین بیان کرد: «کل» ها وجود دارند، رفتار &#8211; به عنوان کل &#8211; توسط عناصر منفرد و متشکل خود، تعین نمی‌یابد؛ بلکه برعکس، بخش‌های یک فرایند کلی، توسط طبیعت درونی همان کُل معنا می‌شود. نظریه گشتالت امیدوار است که ماهیت چنین «کل» هایی را مشخص و معلوم کند&#8230;</p>
<p>&#8230; کوشش برای توضیح نظریه گشتالت در یک مقاله‌ی کوتاه مشکل است و این به دلیل وجود اصطلاحاتی است که در توضیح معنای گشتالت از آنها استفاده می‌شود. ازجمله‌ی این اصطلاحات می‌توان از «بخش»، «کل» و «موجبیت درونی» (۱) نام برد. در گذشته هر یک از این واژه‌ها مورد بحث متفکران پیشتاز بوده است، اما آنها در بحث‌های خود از برخورد با واقعیت و کار علمی اجتناب می‌کردند.</p>
<p>در این بحث کوتاه، به بیان مسائلی که در حال حاضر مورد توجه نظریه گشتالت است، و نیز به شرح نکاتی درباره‌ی روش مطالعه‌ی آن مسائل می‌پردازیم. لازم به یادآوری است که چنین موضوعی تنها در ارتباط با کار علمی مطرح نمی‌شود، بلکه این یک مسئله‌ی بنیادی در زمان ماست. نظریه گشتالت نیز چیزی نیست که ناگهان و غیرمنتظره بر ما ظاهر شده باشد؛ بلکه بیشتر یک همگرایی (۲) ملموس در خصوص مسائلی است که دامنه‌ی آن به علم و نظریه‌های فلسفی معاصر کشیده شده است.</p>
<p>بگذارید به یک رویداد در تاریخ روانشناسی اشاره کنیم. فرض کنید، کسی بخواهد از نظر علمی تجربه‌ی زنده‌ای را بررسی کند. از خود می‌پرسد: درباره‌ی این تجربه چه باید گفت؟ در نتیجه، با تأثیرپذیری از روش درون‌نگری، به یک طبقه‌بندی از عناصر، حسیات، تصورات، احساسات، اعمال ارادی و قوانینی که بر این عناصر همان تجربه را نوسازی کن. چنین روشی به ایجاد مشکلاتی در پژوهش عینی و به ظهور مسائلی منتهی می‌شود که حل آن به روش سنتی ممکن نیست. از نظر تاریخی، مهم‌ترین حرکت برای طرح چنین مسائل و مشکلاتی منشعب از کار ارنفلز است.</p>
<p>او مسئله زیر را مطرح می‌کند: روانشناسی می‌گوید، تجربه، ترکیبی از عناصر است. ما یک ملودی را می‌شنویم و دوباره به آن گوش می‌دهیم. حافظه‌ی ما آن را تشخیص می‌دهد. اما هنگامی‌که همین ملودی در مایه‌ی دیگری نواخته می‌شود، چه چیزی باعث می‌شود که ما آن را بازشناسیم؟ جمع عناصر در این اجرای جدید فرق می‌کند، اما هنوز ملودی همان ملودی است. در واقع، گاه فرد حتی از وقوع این انتقال موقعیت آگاه نیست.</p>
<p>هنگامی‌که به گذشته می‌نگریم و جو زمان را در نظر می‌گیریم، دو جنبه از کار ارنفلز ما را مبهوت می‌کند. از یک سو، فرد از ویژگی جمع‌بندی او حیرت می‌کند و از سوی دیگر، تلاشش را در طرح و دفاع از پیشنهادهایش تحسین می‌کند. به‌طورکلی، موضع ارنفلز چنین است:</p>
<p>من یک ملودی آشنا را که شش پرده دارد، می‌نوازم و سپس همان ملودی را در مایه‌ی دیگری اجرا می‌کنم. اما به رغم تغییری که پیدا کرده، شما ملودی را تشخیص می‌دهید. پس باید چیزی فراتر از جمع شش پرده یا آهنگ، یعنی عامل هفتمی هم وجود داشته باشد که عبارت است از «کیفیت &#8211; شکل» یا گشتالت شش پرده یا آهنگ اصلی. این عامل هفتم، عنصری است که ما را به رغم تغییر موقعیت ملودی، قادر به تشخیص آن می‌کند.</p>
<p>البته توضیحات دیگری نیز ارائه شده است. امکان دارد کسی مدعی شود که علاوه بر شش پرده یا آهنگ، فواصلی (روابط) نیز وجود دارد و این روابط است که دلیل پیوستگی و ابقای ملودی است. به‌عبارت‌دیگر، ما نه تنها خواستار فرض عناصر هستیم، بلکه به روابط بین عناصر به‌منزله‌ی ترکیبات اضافی و پیچیده‌ی کل نیز توجه داریم. اما این نظریه در بیان علت پدیده شکست می‌خورد؛ زیرا در برخی حالات روابط نیز تغییر می‌یابند، بدون اینکه ملودی اصلی، کیفیت و هویت خود را از دست بدهد. برای بی‌بها کردن فرضیات عنصرگرا، توضیح دیگری نیز وجود دارد.</p>
<p>برخی مدعی شده‌اند که در کل متشکل از شش پرده یا آهنگ، فرایندهای مشخص و عالی‌تری وجود دارد که موجد وحدت در بین عناصر می‌گردد.</p>
<p>تا پیش از طرح سؤال اصلی گشتالت، وضع بدین منوال بود. سؤال اصلی گشتالت این بود:<br />
آیا درست است که وقتی یک ملودی را می‌شنوم، دارای جمع آهنگ‌ها یا پرده‌های منفردی هستم که اساس اولیه‌ی تجربه‌ام را تشکیل می‌دهند؟ آیا عکس این قضیه درست نیست؟ آنچه من دارم؛ آنچه از هر نُت به‌تنهایی می‌شنوم؛ آنچه در هر نقطه‌ی ملودی تجربه می‌کنم؛ بخشی است که خود به وسیله‌ی ویژگی «کُل» تعیّن می‌یابد.</p>
<p>آنچه از طریق ملودی به من ارائه می‌شود، به منزله‌ی فرایندی ثانوی از جمع قطعاتی معین برنمی‌خیزد، برعکس، آنچه در هر بخش ساده اتفاق می‌افتد، در واقع وابسته به آن چیزی است که کل خوانده می‌شود. موجودیت یک پرده یا آهنگ به شروع نقش آن در ملودی وابسته است&#8230;</p>
<p>با مثال دیگری بحث را دنبال می‌کنیم:<br />
پدیدارهای آستانه‌ای (۳) را در نظر بگیرید. از مدت‌ها قبل، فکر می‌کردند که یک محرک خاص لزوماً یک احساس خاص تولید می‌کند. بنابراین، هنگامی‌که دو محرک به اندازه‌ی کافی متفاوت باشند، احساس‌ها نیز متفاوت خواهند بود. در روانشناسی پژوهش‌های مربوط به پدیدارهای آستانه‌ای زیاد است. در مورد مشکلاتی که همیشه پیش می‌آمد، فرض می‌شد که این پدیده‌ها باید تحت تأثیر عملکردهای ذهنی عالی‌تر، داوری، توهم، توجه و غیره باشند. این فرض تا وقتی‌که سؤال اساسی زیر مطرح شد، ادامه یافت.</p>
<p>سؤال این بود: آیا واقعاً یک محرک خاص پیوسته موجب یک احساس خاص می‌شود؟ شاید وضعیت کلِ مسلط، اثر تحریک را معین می‌کند. این نظریه به آزمایش گذاشته شد و در نتیجه، معلوم شد، هنگامی‌که من دو رنگ متفاوت را می‌بینم، احساس‌های من به‌وسیله‌ی وضعیت کل موقعیت محرک تعین می‌یابد. بنابراین، الگوی محرک مادی یکسان، می‌تواند یا موجب یک شکل کلی و همگون گردد یا باعث شکل‌های مجزا از هم یا بخش‌های متفاوت می‌شود. همه‌ی اینها، به شرایط کل بسته است که امکان دارد به سود وحدت و ترکیب یا تجزیه عناصر عمل کند. بدیهی است بررسی وضعیت کل و کشف آثار آن روی تجربه، وظیفه‌ی پژوهشگر است.</p>
<p>نکته‌ی بعدی این است که میدانی که در آن زیست می‌کنم، شامل «من» (۴) نیز می‌شود. این‌طور نیست که «من» در مقابل بخش‌های دیگر میدان باشد. اما چگونگی شکل‌گیری «من» یکی از مسائل بسیار جالب را پیش رو می‌گذارد، که راه حل آن در اصول گشتالت نهفته است. «من» یک بخش عملکردی از کل میدان است. حال می‌توان پرسید: برای «من» به عنوان بخشی از میدان چه رخ می‌دهد؟ آیا رفتارهای حاصله نمونه‌ای از تداعی گرایی، نظریه‌ی تجربی و مانند اینهاست؟ آیا باید به این تعابیر معتقد باشیم؟ نتایج آزمایشگاهی با چنین تعبیر و تفسیری مغایر است.</p>
<p>این میدان جمع عددی داده‌های حسی نیست و هر توصیفی که ناظر بر تأیید قطعات و بخش‌های جداگانه باشد، از اساس درست نیست. اگر چنین باشد، پس تجربه برای کودکان و حیوانات چیزی جز احساس‌های جداجدا نیست. در این حالت، مخلوقات بسیار رشد یافته علاوه بر احساس‌های مستقل، باید ویژگی عالی‌تری نیز داشته باشند. این تصویر کلی با آنچه در نتیجه‌ی پژوهش‌ها و بررسی‌ها کشف‌شده، مغایر است.</p>
<p>برای اینکه ارگانیسم را به عنوان بخشی از یک میدان بزرگ‌تر تلقی کنیم، صورت‌بندی مجدد مسئله درباره‌ی ارگانیسم و محیط ضروری است. ارتباط محرک &#8211; احساس باید با دگرگونی در وضعیت میدان، یعنی موقعیت حیاتی و واکنش کلی ارگانیسم از طریق تغییر در نگرش، کشش و تمایل او عوض شود.</p>
<p>هنوز، ماجرا پایان نیافته است. فرد تنها بخشی از میدان خود نیست. او بین مردم زندگی می‌کند. هنگامی‌که گروهی از آدمیان با هم کار می‌کنند، بندرت و تنها در موقعیت ویژه‌ای، تشکیل جمع «من» های مستقل را می‌دهند. برعکس، آنها در یک ارتباط دو جانبه قرار گرفته، به منزله‌ی یک بخش عملکردی از کل موقعیت کار می‌کنند.</p>
<p>حال می‌توان کل مسئله را به شکل زیر مطرح کرد: آیا بخش‌های یک کل به وسیله‌ی ساختار درونی آن کل تعیّن می‌یابد، یا رویدادهایی از این قبیل که متشکل از جمع فعالیت‌های جداگانه‌اند که به منزله‌ی بخش‌های مستقل، خُرد، کور و فاقد قانونمندی عمل می‌کنند؟ البته انسان می‌تواند به طرح نوعی فیزیک خاص در مورد خود بپردازد. نتیجه‌ای که از این امر به‌دست می‌آید، یک توالی ماشین مانند است که ناظر بر بخش دوم سؤال ماست.</p>
<p>اما این نکته، مبین آن نیست که تمام پدیدارهای طبیعی از این نوع‌اند. حداقل گشتالت این نکته را دریافته است. این بیان، به دلیل پیش‌داوری و تعصباتی است که طی قرن‌ها درباره‌ی طبیعت شکل گرفته است. پیش‌ازاین تصور می‌کردند که طبیعت با قوانین کور اداره می‌شود و آنچه در کل پیش می‌آید، اساساً جمع رویدادهای فردی است. این نظریه، نتیجه‌ی طبیعی جدال مستمری بود که فیزیک برای جدایی خود از فلسفه‌ای که به علل غایی باور داشت، دست زده بود. امروزه می‌توان دید که ما ناگزیر هستیم از مسیرهای دیگری عبور کنیم غیر ازآنچه که این نوع از «هدف‌گرایی» (۵) پیشنهاد می‌کند.</p>
<p>تلقی اینها (عنصرگرایان) درباره‌ی «ذهن» و «بدن» چیست؟ دانش من در باب تجارب ذهنی دیگری تا چه اندازه است و چگونه آن را به دست می‌آورم؟ در این باب یک جزمیت (۶) قدیمی و استوار وجود دارد. بر طبق این جزمیت ذهن و بدن مقولاتی نامتناجس‌اند که در بین آنها یک جدایی مطلق وجود دارد. فلاسفه با شروع از این نقطه، تمام صفات خوب را به «ذهن» و صفات بد را به «بدن» نسبت داده‌اند. در مورد بخش دوم سؤال، آگاهی و بصیرت فرد درباره‌ی پدیدارهای ذهنی دیگران، به‌طور سنتی از طریق قیاس و مشابهت با پدیدارهای ذهنی خود او به دست می‌آمد.</p>
<p>تعبیر و تفسیر محدود و ناقص اصول در اینجا آن است که مقوله‌ای ذهنی بدون دلیل با مقوله‌ای مادی و فیزیکی منطبق شده است&#8230; لذا، بسیاری از دانشمندان این «دوگرایی» (۷) را مناسب ندانسته، کوشیده‌اند با توسل به فرضیات غریب خود را نجات دهند. به‌راستی، شخص عادی هنگامی‌که متوجهی شگفت‌زدگی، ترس یا خشم خود می‌شود، و تنها رویدادهای مادی مشخصی را مشاهده می‌کند که هیچ رابطه‌ای (در سرشت درونی خود) با ذهن ندارد، اما به طور مصنوعی با آن منطبق شده است، اعتقاد به «دوگرایی» را به شدت رد می‌کند.</p>
<p>شما اتفاق‌هایی این چنینی یا مانند آن را مکرر دیده‌اید. تلاش‌های فراوانی برای حل این مشکل انجام شده است. برای مثال، برخی راه حل «شهودی» را پیشنهاد می‌کنند و می گویند این تنها راه حل است.</p>
<p>شهودگرا استدلال می‌کند که فقط دیدن بخش فعالیت‌های بدنی که بدون دلیل با فعالیت‌های غیرقابل رؤیت منطبق شده‌اند، درست نیست&#8230; خوبی این نظریه نشان دادن این ظن است که امکان دارد روش سنتی در مطالعه‌ی ذهن و بدن به طور موفقیت‌آمیزی دگرگون شود. اما کلمه‌ی شهود در بهترین حالت، اصطلاحی است که باید از به کارگیری آن دوری کرد.</p>
<p>این فرضیه، و فرضیه‌هایی مانند این &#8211; آن‌گونه که اکنون درک می‌شود &#8211; علمی نیستند. برای علم، درک ثمربخش (مقولات) و نه فقط طبقه‌بندی و نظام‌پردازی، مهم است. در واقع، مسئله این است که این موضوع چگونه توجیه می‌شود؟ با دقت بیشتر، فرض سومی پدید می‌آید: آیا فرایندی چون ترس، موضوع آگاهی است؟ شخصی را تصور کنید که مهربان و خیراندیش است. آیا کسی فکر می‌کند که چنین شخصی احساسات نفرت‌انگیز هم داشته باشد؟ احتمالاً هیچ کس این را قبول ندارد. جنبه‌ی ویژه‌ی چنین رفتاری، با آگاهی ارتباطی ندارد.</p>
<p>این یکی از ابتدایی‌ترین وظایف فلسفه است که رفتار واقعی انسان و جهت ذهنی او را در آگاهی‌اش مشخص کند. به عنوان یک جمله‌ی معترضه، در عقیده‌ی بسیاری از مردم تمیز بین ایده آلیسم و ماتریالیسم، مترادف با تفاوت بین خلاقیت (۸) و فرومایگی است. آیا هنوز فرد جرئت می‌کند که آگاهی را با شکوفه‌های درخت مقایسه کند؟ به‌راستی چه چیز نفرت‌انگیزی در باب مکانیستی و ماده‌گرایی وجود دارد؟ چه جذابیتی در ایدئالیسم نهفته است؟</p>
<p>آیا این ناشی از کیفیات مادی قطعات همبسته نمی‌شود؟ باید گفت که اغلب نظریه‌های روان‌شناختی و کتب پایه، به رغم تأکید مستمرشان بر مقوله‌ی آگاهی، بیشتر ماتریالیستی هستند و بی‌روح‌تر از درخت زنده که احیاناً فاقد آگاهی است. مسئله این نیست که عناصر مادی چه هستند، بلکه نکته‌ی مهم این است که این عناصر چه کُلی را تشکیل می‌دهند.</p>
<p>خلاصه اینکه&#8230; فرد به‌زودی در می‌یابد که چگونه در بسیاری از فعالیت‌های بدنی، هیچ نوع جدایی خاصی بین ذهن و بدن وجود ندارد. یک حرکت موزون را تصور کنید. در چنین حالتی موقعیت چیست؟ آیا در این حرکت، ما تنها با مجموعه‌ای از حرکات اندام‌های مختلف بدن روبرو هستیم؟ نه؛ اما روشن است که پاسخ منفی، مسئله را حل نمی‌کند. ما باید به شکل و شیوه‌ای دیگر آغاز کنیم و به نظر من، نقطه‌ی مناسب و درست برای شروع کشف شده است.</p>
<p>فرد فرایندهای بسیاری را می‌یابد که در شکل پویای خود و به رغم تنوع خصوصیات مادی عناصرشان، همانندند. وقتی انسان محجوب، ترسو یا پرانرژی است، خوشحال یا غمگین است، غالباً می‌توان نشان داد که فرایندهای جسمی او به طور گشتالتی با جریانی همانند است که به وسیله‌ی فرایندهای ذهنی دنبال می‌شود&#8230;</p>
<h2>تعریف</h2>
<p>با توجه به نظریات ورتایمر، نکته‌ی اصلی نظریه گشتالت را می‌توان به شکل زیر خلاصه کرد:<br />
شواهدی وجود دارد که بگوییم آنچه که در یک «کل» اتفاق می‌افتد، قابل کاهش به اجزای جدا و خصوصیات ریزتر نیست، بلکه برعکس، «آنچه در بخشی از یک کل رخ می‌دهد، به‌وسیله‌ی قوانین درونی ساختار همان کل معین می‌شود.» (۹) بنابراین گشتالت به معنی خصوصیات کل در مجموع فراتر از جمع عددی اجزای تشکیل‌دهنده‌ی آن است. این ویژگی‌ها عبارت‌اند از کیفیت &#8211; شکل یا کیفیتی فراتر از جمع داده‌های حسی. برای مثال، معنای هر پرده در یک ملودی در ارتباط با موقعیتی مشخص می‌شود که در کل ملودی دارد.</p>
<p>با توجه به این نکته‌ها می‌توان گفت که از نظر تاریخی، ابداع‌کنندگان حرکت نظریه گشتالت یک سنت قوی آلمانی را به کار گرفته‌اند. سنتی که از دهه‌های قبل از معنای گشتالت، در فلسفه، فیزیک و&#8230; استفاده شده بود. اما همانند بسیاری از حرکت‌های نوظهور، مکتب گشتالت نیز، در معنی تاریخی مفهوم خود (گشتالت) تجدید نظر کلی کرد. تجربه‌ی پیوستگی ادراک و استمرار آن، بیشترین کمک را به شکل‌گیری نظریه گشتالت ارائه داد.</p>
<p>برای مثال، بر طبق این تجربه اگر از جلو و روبرو به یک پنجره نگاه کنیم، نقش یک مربع در شبکیه‌ی چشم ما منعکس می‌شود، حال اگر همین پنجره را از سمت چپ یا راست بنگریم، تصویر همان پنجره در چشم ما یک ذوزنقه است؛ درحالی‌که، ما هنوز پنجره را مربع ادراک می‌کنیم. پس ادراک ما از پنجره، حتی اگر احساس ما تغییر کند، بدون تغییر می‌ماند.</p>
<p>همین قضیه درباره‌ی پیوستگی و استمرار روشنایی و اندازه نیز صادق است. عناصر حسی به طور بنیادی تغییر می‌کند، اما ادراک ما چنین نیست. در این باب می‌توان شواهد بسیاری ارائه کرد. در چنین مواردی، تجربه‌ی ادراکی «کلی» است که این کیفیت در زیر بخش‌های آن کل وجود ندارد. بنابراین امکان دارد بین ویژگی ادراک واقعی و خصوصیت تحریک حسی، تفاوتی وجود داشته باشد. به همین دلیل، ادراک را نمی‌توان جمع عددی عناصر حسی یا جمع بخش‌های کل دانست:</p>
<p>ادراک بیانگر یک ویژگی کلی، یک شکل یا گشتالت است که در تلاش کاهش گرایانه از بین می‌رود. این تجربه برای روانشناسی مسئله‌ی نوینی ایجاد می‌کند؛ یعنی داده‌های خام را ارائه می‌کند و روانشناسی باید به توضیح آن بپردازد&#8230;</p>
<p>شروع با عناصر، شروعی تا آخر خطاست&#8230; روانشناسی گشتالت می‌کوشد که به ادراک ساده و به تجربه‌ی بی‌واسطه بازگردد و اصرار دریافتن مجموع عناصر ندارد، بلکه می‌خواهد به کل‌های هم‌شکل و نه به مجموعه‌ای از احساس‌ها دست یابد. (۱۰)</p>
<p>بورینگ (۱۹۵۰) می‌گوید که کلمه‌ی گشتالت موجب برخی مشکلات شده است. زیرا مقصود خود را به‌روشنی بیان نمی‌کند. همچنین در زبان‌های دیگر مترادفی برای گشتالت یافت نمی‌شود؛ به این دلیل در سال‌های اخیر، کلمه‌ی گشتالت بخشی از زبان روانشناسی شده است.</p>
<p>کوهلر در کتاب روانشناسی گشتالت (۱۹۲۹) اشاره می‌کند که کلمه‌ی گشتالت در زبان آلمانی به دو معنی به کار رفته است. معنای نخست بیانگر شکل به عنوان ویژگی اشیا، و معنای دوم، ناظر بر یک هستی مشخص و عینی است که یکی از صفات آن شکل است.<br />
از این جنبه، گشتالت ناظر بر «کل» های مستقل است.</p>
<p>در پایان باید اضافه کرد که استفاده از این اصطلاح به میدان بصری یا حتی به کل میدان حسی محدود نیست. کوهلر (۱۹۵۹) می‌نویسد:<br />
در واقع، مفهوم گشتالت، ممکن است فراتر از محدوده‌های تجربه‌ی حسی به کار رود. بنا به تعریف، گشتالت می‌تواند شامل تمام فرایندهای یادگیری، کشش، نگرش هیجانی، تفکر و مانند اینها باشد&#8230; گشتالت در معنای شکل، دیگر مورد توجه روانشناسان گشتالت نیست. (۱۱)</p>
<h2>روش مطالعه</h2>
<p>نظریه‌پردازان گشتالت نیز مانند وونت، روانشناسی را مطالعه‌ی تجربه‌ی مستقیم یا بدون واسطه‌ی کل ارگانیسم می‌دانند. اما در مطالعه‌ی پدیده‌های روان‌شناختی، از روش درون‌نگری مرسوم در مطالعات روانشناسان ساختاری استفاده نمی‌کنند، بلکه در مقابل آن موضع‌گیری می‌کنند. «کوهلر» در کتاب روانشناسی گشتالت در نقد روش درون‌نگری می‌نویسد:</p>
<p>روانشناسی که با تجربه‌ی مستقیم، از طریق روش درون‌نگری برخورد می‌کند، نه تنها کاملاً به خطا می‌رود، بلکه برای همه‌ی کسانی که به‌طور حرفه‌ای با آن بیگانه‌اند، خسته‌کننده است. (۱۲)</p>
<p>در نتیجه، گشتالت در انتقاد به روش درون‌نگری با <a href="http://behdashtravan.com/%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%da%86%d9%87-%d8%b1%d9%81%d8%aa%d8%a7%d8%b1%da%af%d8%b1%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/" target="_blank" rel="noopener">رفتارگرایان</a> هم عقیده است، اما در رد کردن مطالعه‌ی مستقیم تجربه و نقد خصیصه‌ی غیرعلمی چنین مطالعه‌ای با آنها موافق نیست. به نظر «کوهلر»، حتی فیزیک به یک مشاهده‌ی مستقیم نیازمند است و روانشناسان و فیزیک‌دانان از این جنبه موضع مشابهی دارند:</p>
<p>در مشاهده‌ی یک گالوانومتر، فرقی نمی‌کند که من روانشناس باشم یا فیزیکدان. در هر دو حال، مشاهده‌ی من براساس یک تجربه‌ی عینی است. وقتی این روش در فیزیک کارایی دارد، پس چرا در روانشناسی نداشته باشد. (۱۳)</p>
<p>بنابراین، گشتالت در کشف قوانین روانشناسی، به مطالعه‌ی مستقیم تجربه توجه دارد و روش مطالعه‌ی آن را «پدیدارشناسی» (۱۴) می‌داند که به معنی توصیف و مشاهده‌ی پدیده‌هایی است که به طور مستقیم فرد تجربه می‌کند.</p>
<p>در زبان لاتین، اصطلاح «پدیدارشناسی» از زبان یونانی گرفته شده است. پدیده اغلب به معنی ظهور به کار می‌رود و در روانشناسی معمولاً آن را به عنوان داده‌های قابل‌مشاهده‌ی تجربه &#8211; که تجربه‌گر، در یک زمان خاص شرح می‌دهد &#8211; تعریف می‌کنند. اما پدیده در فلسفه معانی گوناگونی دارد، ولی به‌طورکلی به معنی ظواهر و عوارض و نه ذات اشیا به کار می‌رود.</p>
<p>از نظر تاریخی، برای نخستین بار، «کانت» به «پدیدارشناسی» اشاره کرد و مدعی شد که ذهن هیچ‌گاه نمی‌تواند ماهیت شیء یا «نومن» (۱۵) را بشناسد، بلکه تنها می‌تواند ظهور آن یا پدیده را ادراک کند. پس از او، فیلسوفان و روانشناسان دیگر در توضیح علل آن به مطالعه و تحقیق پرداختند و نظامی به نام «<a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C" target="_blank" rel="noopener">پدیدارگرایی</a>» (۱۶) به وجود آوردند. برطبق این نظام، دانش ما درباره‌ی اشیا، به ظهور آنها یا پدیده‌ها محدود است.</p>
<p>در اوایل قرن بیستم، «<a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF_%D9%87%D9%88%D8%B3%D8%B1%D9%84" target="_blank" rel="noopener">هوسرل</a>» اعلام کرد که تنها راه رسیدن به حقایق مربوط به انسان، پدیدارشناسی است. تعریف او از این اصطلاح تا حدی با تعاریف پیشین آن متفاوت بود. به نظر او، پدیدارشناسی بر علم پدیده‌ها یا اطلاع از همه‌ی داده‌های آگاهی ناظر است. پدیدارشناسی شیوه‌ی آزمایش تمام اشیا یا داده‌هایی است که در آگاهی یافت می‌شود. توجه اولیه‌ی پدیدارشناسی به عملِ آگاهی نیست، بلکه به موضوع آگاهی است؛ یعنی همه‌ی اشیایی که ادراک و یا تصور می‌شوند، دوست داشته می‌شوند و یا در معرض تردید قرار می‌گیرند.</p>
<p>این روش به طور منظم عمل می‌کند و مراحل متعددی دارد. «اشپیگل برگ» (۱۷) در کتاب «حرکت پدیدار شناختی» (۱۹۶۰) به هفت مرحله‌ی مشخص در روش پدیدارشناسی اشاره می‌کند که از آن میان، سه مرحله اهمیت بیشتری دارد که عبارت‌اند از: «شهود پدیدارشناختی»، «تحلیل پدیدار شناختی» و «توصیف پدیدارشناختی». مهم‌ترین مرحله‌ی پدیدارشناسی توصیف پدیدارشناختی است که در همه‌ی علوم استفاده می‌شود.</p>
<p>«شهود» یا درک مستقیم بر تمرکز شدید یا توجه درونی به پدیده‌ها ناظر است. «تحلیل» بررسی اجزای گوناگون پدیدارها در روابط بین آنها و «توصیف» نیز شرح پدیده‌های درک شده است، به‌گونه‌ای که برای دیگران قابل‌فهم باشد. با استفاده از این روش می‌توان از طریق پدیده‌ها، ذات اشیا را درک کرد.</p>
<p>پیش‌نیاز اساسی برای استفاده از روش پدیدارشناسی، آزاد بودن از بند تعصب و پیش‌فرض‌هاست. برای کشف و درک آگاهی، باید جهت گیریها، نظریه‌ها، اعتقادات و شیوه‌های عادی تفکر را کنار گذاشت که هوسرل این را «پرهیز» یا «خودداری» (۱۸) می‌نامد. کشف پدیده‌ها تنها در سایه‌ی موفقیت در «خودداری» است؛ زیرا فقط در آن موقع است که حالت مزاجی فرد، داده‌های آگاهی را تحریف نمی‌کند.</p>
<p>استفاده از روش پدیدارشناسی بسیار مشکل است و به آموزش‌های ویژه نیاز دارد. هوسرل می‌گوید: «باید آماده‌ی کنار گذاشتن تمام عادت‌های تفکر شویم و بر این موانع ذهنی، یعنی عادت‌هایی که بر افق‌های تفکر ما نقش بسته، پیروز شویم. (۱۹) روشن است که انجام دادن چنین امری به تمرین و ممارست بسیار نیازمند است.</p>
<h2>پدیدارشناسی روانشناختی (۲۰)</h2>
<p>این اصطلاح به روشی اطلاق می‌شود که در مطالعه‌ی مسائل روانشناسی از آن استفاده می‌شود. لازم به یادآوری است که پدیدارشناسی روانشناختی با «روانشناسی پدیدارشناختی» (۲۱) تفاوت دارد. پدیدارشناختی روانشناختی یک روش است ولی روانشناسی پدیدارشناختی یک مکتب روانشناسی است. در ضمن باید گفت که بین پدیدارشناسی روانشناختی و «پدیدارشناسی فلسفی» (۲۲) نیز تفاوتهایی وجود دارد. پدیدارشناسی فلسفی روشی است که فیلسوف به منظور آگاهی و شناخت واقعیت نهایی و جوهر اشیا از آن استفاده می‌کند، درحالی‌که پدیدارشناسی روانشناختی روش مشخص‌تری است که هدف آن کشف تجربه و آگاهی مستقیم انسان است.</p>
<p>اصطلاح پدیدارشناسی در روانشناسی گشتالت، عبارت است از روش مطالعه‌ی مسائل روانشناختی که با مشاهده و توصیف منظم تجربه یک فرد آگاه در یک موقعیت ویژه همراه است. «<a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%84_%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%B3" target="_blank" rel="noopener">کارل یاسپرس</a>» (۲۳)، آن را به منزله‌ی کامل‌ترین و دقیق‌ترین توصیف ممکن از آنچه انسان سالم یا بیمار تجربه می‌کند، تعریف کرده است. کشف آگاهی، بر اعمال، محتوا، موضوعات و معانی آگاهی ناظر است.</p>
<p>داده‌های پدیداری قابل کشف عبارت است از: ادراکات، احساسات، تصورات، خاطرات، تفکرات و هر عنوان دیگری که در آگاهی ظاهر می‌شود. این مقولات به همان شکل که تجربه می‌شوند و بدون هیچ‌گونه پیش‌فرض یا تغییر پذیرفته می‌شوند. باید دانش فرد، شیوه‌های تفکر و جهت گیری‌های نظری نادیده گرفته شوند تا بتوان جهان پدیداری (۲۴) را در همه‌ی جنبه‌ها و در خلوص کامل دریافت.</p>
<p>پدیدارشناسی روانشناختی با روش درون‌نگری کلاسیک «وونت» و «<a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF_%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AF_%D8%AA%DB%8C%DA%86%D9%86%D8%B1" target="_blank" rel="noopener">تیچنر</a>» متفاوت است. در واقع، همان‌طور که گفته شد، نظریه‌پردازان گشتالت و دیگر پدیدارشناسان، روش وونت را نادرست و جهت‌دار می‌دانند. <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Wolfgang_K%C3%B6hler" target="_blank" rel="noopener">ولفکانگ کوهلر</a> در کتاب روانشناسی گشتالت (۱۹۲۹)، محدودیت‌ها و نارسایی‌های درون‌نگری را به‌عنوان یک روش به خوبی شرح می‌دهد.</p>
<p>مشاهده‌گر آموزش‌دیده در درون‌نگری کلاسیک، با دریافت محرک می‌کوشد تأثرات خود را از محرک به ساده‌ترین عناصر ذهنی، یعنی حسیات، احساسات و تصورات تجزیه و به صفات محرک مثل کیفیت، شدت و دوام توجه کند. در مطالعه‌ی پدیدارشناسی هرگونه فرضی براساس تجزیه‌ی کل به عناصر ذهنی مردود است. به‌علاوه، در گزارش درون‌گرایانه، اشیا و معانی کنار گذاشته می‌شوند، ولی در مطالعه پدیدارشناختی توجه بسیاری به آنها می‌شود. برای پدیدارشناسی معنایی که محرک یا موقعیت دارد، حائز اهمیت است.</p>
<p>برای مثال، هنگامی‌که یک محرک مربوط به حس لامسه مثلاً یک ورق کاغذ به آزمودنی ارائه می‌شود، در روش درون‌نگری از او نمی‌پرسند که این چیست، بلکه از او می‌خواهند که احساس‌های خود را با اصطلاحات عناصر اولیه‌ی لامسه، یعنی درد، گرما، سرما و فشار بیان کند و نیز هرگونه عنصر حسی دیگری را که ممکن است او تجربه کند، گزارش دهد.</p>
<p>اما در یک آزمایش پدیدارشناختی، در یک موقعیت مشاهده، آزمودنی پس از احساس نرمی، سختی، بزرگی یا کوچکی موضوع، آن را باز می‌شناسد و مثلاً می‌گوید که این یک ورق کاغذ است. به‌عبارت‌دیگر، در روش پدیدارشناسی، فرد در گزارش خود از تجربه، سعی نمی‌کند کلیت تجربه را به عناصر تشکیل‌دهنده‌ی آن کاهش دهد، بلکه تجربه را در همان شکل کلی، گزارش می‌دهد.</p>
<p>بد نیست اضافه کنیم که تیچنر نیز می‌دانست که روش پدیدارشناسی سودمند است. او در نوشته‌ای درباره‌ی درون‌نگری (۱۹۱۲) به این مطلب چنین اشاره می‌کند که ممکن است مطالعه‌ی پدیدارشناسی به عنوان نقطه‌ی آغاز توصیف حقیقی روانشناختی و یا به عنوان یک روش مکمل، مفید و حتی لازم باشد، اما این روش به تنهایی، هیچ ارزش علمی ندارد.</p>
<p>به هر صورت، با توجه به این مسائل، می‌توان هدف‌های روش پدیدارشناسی را به شرح زیر خلاصه کرد:</p>
<p>۱٫ درک و فهم انسان در تمام جنبه‌ها؛</p>
<p>۲٫ مطالعه‌ی تجارب انسان و دریافت کیفی آن؛</p>
<p>۳٫ رد فرضیه‌های فلسفی مربوط به سرشت آگاهی و مقابله با مفهوم لوح سفید تجربه گرایان منطقی، تداعی گرایان و کلیه‌ی گرایش‌های کاهشگرا درباره‌ی آگاهی؛</p>
<p>۴٫ مخالفت با محدود کردن روانشناسی به مطالعه‌ی رفتار قابل مشاهده؛</p>
<p>۵٫ تأکید بر رویکرد کل گرایانه در مطالعه‌ی مسائل روانشناختی. (۲۵)</p>
<p>پدیده‌ی فای (۲۶)</p>
<p>پیروان این نظریه که از شناخت‌شناسی فلسفی بهره‌ی فراوان برده‌اند، با دقتی در خور تحسین آزمایش‌هایی انجام داده‌اند که به عنوان ابزار مطمئنی در خدمت اثبات ادعای گشتالت، یعنی ادراک کُل عمل می‌کند. جنبش گشتالت در بُعد علمی و آزمایشگاهی، با بررسیهای ورتایمر (۱۹۱۲) درباره‌ی پدیده‌ی «فای» آغاز می‌شود. <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%B3_%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1" target="_blank" rel="noopener">ورتایمر</a> با استفاده از وسایلی چون «استروبوسکوپ» (۲۷) و «تکیس توسکوپ» (۲۸) دست به یک سلسله آزمایش‌هایی درباره‌ی «توهم حرکت» (۲۹) زد (آزمودنی‌های او عبارت بودند از کوهلر، کافکا و همسر کافکا).</p>
<p>آزمایش بدین ترتیب بود که ورتایمر ابتدا دو نقطه‌ی نورانی را به‌طور پی‌درپی و در یک فاصله و با شرایط مشخص از هم، به نقاط الف و ب فرا می‌تاباند؛ یعنی شدت نور، فاصله‌ی زمانی بین روشن و خاموش شدن نقاط و فاصله‌ی مکانی بین آنها تنظیم می‌شود و زمانی می‌رسد که دیگر فرد در پرده‌ی مقابل، دو نقطه‌ی نورانی نمی‌بیند، بلکه خطی را می‌بیند که در طول پرده در حرکت است. آنچه در پرده‌ی سینما می‌گذرد، در واقع، توهمی است که وضعیت آن به آزمایش فوق شبیه است.</p>
<p>در چنین آزمایش‌هایی، یک زمان بهین (۳۰) برای وضعیت‌های مشاهده‌ی حرکت وجود دارد که در آن زمان، فرد به‌روشنی تنها حرکت را می‌بیند؛ بدون آنکه رنگ یا شکل آن را ادراک کند. این یک پدیده‌ی حرکت محض است که ورتایمر آن را حرکت پدیداری یا پدیده‌ی فای می‌نامد.</p>
<p>او در توضیح آن نوشت:&#8230; «فای» نشانگر چیزی است که خارج از ادراک موقعیت‌های «الف» و «ب» و آنچه در بین «الف» و «ب» رخ می‌دهد، وجود دارد. در این آزمایش، اگر فاصله‌ی بین نماها از زمان بهین کوتاه‌تر شود، یا به‌عبارت‌دیگر، نرخ ارائه متناوب نقاط نورانی سرعت بیشتری بیابد، پدیده‌ی فای از بین می‌رود. در این حالت، مشاهده‌گر به جای ادراک حرکت محض فقط دو نقطه‌ی نورانی خواهد دید.</p>
<p>در این آزمایش و آزمایش‌های مشابه دیگر، معیارهای گوناگونی کشف شد. برای مثال، تکرار آزمایش نشان داد که پدیده فای در اوضاع مناسب، برخلاف موقعیت، شکل، رنگ و خود شیء، همیشه ظاهر می‌شود. ورتایمر می‌نویسد: ثابت شد که رسیدن به تعداد زیادی آزمودنی و آزمایش بر همه‌ی آنها ضروری نیست، چرا که بدون تردید، پدیده‌های خاص در همه‌ی موارد، به طور خودکار، بدون ابهام و به اجبار ظاهر می‌شوند.<br />
اهمیت تاریخی کشف پدیده‌ی فای در این واقعیت است که این پدیده از نظر آزمایشی و تجربی ثابت می‌کرد که «کل» را نمی‌توان به عناصر ساده‌ی حسی تجزیه کرد.</p>
<h2>اصل همشکلی (ایزومورفیسم) (۳۱)</h2>
<p>روانشناسان نظریه گشتالت بعد از تعریف ادراک به مثابهی «کلِ» سازمان‌یافته، به مکانیسم‌های کرتکسی درگیر در ادراک پرداختند و کوشیدند درباره‌ی همبستگی‌ها و ارتباطات عصب‌شناختی و گشتالت ادراک‌شده نظریه‌ای تدوین کنند. به نظر آنها، «کرتکس» نظام پویایی است که تمام عناصر فعال آن در یک زمان به کنش متقابل می‌پردازند. این نظریه با مفهوم «ماشینی» نظام عصبی که فعالیت عصبی را شبیه عمل صفحه‌کلید تلفن مرکزی، یعنی پیوند عناصر حسی ادراک شده، بر طبق اصول تداعی می‌داند،‌ در تضاد است. در این نظریه، مغز به طور منفعل عمل می‌کند و قادر به سازماندهی فعال عناصر حسی ادراک‌شده یا تغییر آنها نیست.</p>
<p>همچنین، این نظریه مدعی مطابقت کامل ادراک و معادل‌های عصب‌شناختی آن است. ورتایمر در مطالعه‌ی اصلی خود درباره‌ی ظهور حرکت، دریافت که بین پدیده‌های مشاهده شده و فرایندهای کرتکسی منطبق با آن، مشابهت ساختاری وجود دارد. این مشابهت بیشتر توپولوژیکی (۳۲) است تا هندسی. براساس این فرض، باید بین تجربه‌ی روان‌شناختی و تجربه‌ی مغز همانندی و انطباق مشخصی وجود داشته باشد.</p>
<p>ورتایمر این انطباق را همشکلی (ایزومورفیسم) می‌خواند که برطبق آن، نظام تجربه شده در خارج از نظر ساختی با نظام عملکردی فرایندهای مغزی مشابه است (کوهلر، ۱۹۴۷). لازم به یادآوری است که این معنا، مطابقت کامل بین محرک و ادراک را بیان نمی‌کند. به ادعای ورتایمر، این شکل تجربه‌ی ادراکی است که با شکل محرک مطابقت دارد. ازاین‌رو، گشتالت نماینده‌ی حقیقی جهان واقعی است، اما باز تولید (۳۳) کامل آن نیست.</p>
<p>ادراک محرک دقیقاً عین آن محرک آن نیست، همان‌طور که نقشه‌ی یک منطقه المثنای همان منطقه نیست. با وجود این، ادراک مانند نقشه، در شکل یا طرح همانند چیزی است که نماینده‌ی آن است (ایزومورفیسم)، لذا همانند یک راهنمای دارای ثبات، برای درک جهان واقعی عمل می‌کند.</p>
<p>پی نوشت ها :</p>
<p>۱٫ internal determinism<br />
۲٫ convergence<br />
۳٫ Threshold phenomena<br />
۴٫ ego<br />
۵٫ Purposivism<br />
۶٫ dogmas<br />
۷٫ dualism<br />
۸٫ creativity<br />
۹٫ Wertheimer, M.; Gestalt Psychology; From «Learnings, Systems, Models and Theories», P. 413.<br />
۱۰٫ Heidbreder, E.; Seven Psychologies; New York: Appleton-Centory-Crofts, 1933, P. 337.<br />
۱۱٫ Mentality of Apes; PP. 178-179.<br />
۱۲٫ Gestalt Psychology; PP. 69-85.<br />
۱۳٫ Ibid; P. 71.<br />
۱۴٫ phenomenology<br />
۱۵٫ Noumen<br />
۱۶٫ Phenomenologism<br />
۱۷٫ S. Berg<br />
۱۸٫ abstention<br />
۱۹٫ Husserl, 1965, ch. 2.<br />
۲۰٫ Psychological phenomenology<br />
۲۱٫ Phenomenological psychology<br />
۲۲٫ philosophical phenomenology<br />
۲۳٫ Karl Jaspers<br />
۲۴٫ phenomenal universe<br />
۲۵٫ Misiak, H. &amp; Sexton, V.S,; History of Psychology: An Overview, 1966, PP. 405-430.<br />
۲۶٫ phi-phenomenon<br />
۲۷٫ Srtoboscope<br />
۲۸٫ Techistoscope<br />
۲۹٫ illusion of motion<br />
۳۰٫ optimum<br />
۳۱٫ isomorphism<br />
۳۲٫ topological<br />
۳۳٫ reproduction</p>
<h2>منبع</h2>
<p><a href="http://ebarzkar.blogfa.com/tag/%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%AA-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA" target="_blank" rel="nofollow noopener">ابرازکار</a></p>
<p>شکرکن، حسین و همکاران، (۱۳۷۲) مکتبهای روانشناسی و نقد آن (جلد دوم)، تهران، سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت)، مرکز تحقیق و توسعه ی علوم انسانی، چاپ ششم ۱۳۹۰٫</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%87-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa/">نظریه گشتالت</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%87-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زندگینامه فریتز پرلز</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%aa%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d9%84%d8%b2/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%aa%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d9%84%d8%b2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 24 Jul 2018 10:30:56 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[رفتارگرایی و شناختی]]></category>
		<category><![CDATA[روان پویشی و روانکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[روانکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه فریتز پرلز]]></category>
		<category><![CDATA[سرگذشت فریتز پرلز]]></category>
		<category><![CDATA[فریتز پربز]]></category>
		<category><![CDATA[فریتز پرلز]]></category>
		<category><![CDATA[گشتالت]]></category>
		<category><![CDATA[گشتالت تراپی]]></category>
		<category><![CDATA[گشتالت درمانی]]></category>
		<category><![CDATA[هورنای]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=2944</guid>

					<description><![CDATA[<p>فردریک سالمون پرلز (متولد ۸ جولای ۱۸۹۳، برلین – فوت ۱۴ مارس ۱۹۷۰ شیکاگو) مشهور به فریتز پرلز، آلمانی الاصل و روانکاو و روان‌درمانگر یهودی می‌باشد. وی گشتالت درمانی را پایه‌گذاری نمود. از دهه ۱۹۴۰ با همسرش لورا پرلز این علم را گسترش داد و در سال ۱۹۶۴ در ایالت کالیفرنیا با انجمن اسالن همکاری &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%aa%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d9%84%d8%b2/">زندگینامه فریتز پرلز</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D8%B3_%D9%BE%D8%B1%D9%84" target="_blank" rel="noopener">فردریک سالمون پرلز</a> (متولد ۸ جولای ۱۸۹۳، برلین – فوت ۱۴ مارس ۱۹۷۰ شیکاگو) مشهور به فریتز پرلز، آلمانی الاصل و <a href="http://behdashtravan.com/%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%da%86%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%a7%d9%88%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/" target="_blank" rel="noopener">روانکاو</a> و روان‌درمانگر یهودی می‌باشد.</p>
<p>وی گشتالت درمانی را پایه‌گذاری نمود. از دهه ۱۹۴۰ با همسرش لورا پرلز این علم را گسترش داد و در سال ۱۹۶۴ در ایالت کالیفرنیا با انجمن اسالن همکاری نمود. این همکاری صرفاً جهت داشتن ارتباطات علمی بود و به گشتالت تراپی و روانشناسی گشتالت تراپی &#8220;هانس جرگر والتر&#8221; ارتباطی مربوط نمی‌شد.</p>
<p>در گشتالت تراپی هدف بالا بردن آگاهی و همچنین داشتن آگاهی از همبستگی همه احساسات موجود در رفتارها و ارتباطات بین شما و محیط اطراف است.</p>
<p>فریتز پرلز در حیطه روانکاوی برای بیان عبارت &#8220;نیایش گشتالت تحقیقات زیادی را به عمل آورد. این موضوع مخصوصاً در دهه ۱۹۶۰ وقتی اثر &#8220;اصول استقلال فردی (فردگرایی) وی پذیرفته شد، توجه زیادی را به خود جلب کرد.</p>
<h2>شرح زندگی</h2>
<p>فریتز پرلز متولد ۱۸۹۳ در برلین آلمان بود و در نظر داشت مانند دایی نامدارش &#8220;هرمان استاب&#8221; به دستگاه قضایی بپیوندد اما بجای آن در داروشناسی تحصیل کرد. بعد از مدتی در ارتش آلمان، در جنگ جهانی اول دوره دید و در مقطع دکتری فارغ‌التحصیل گردید. فریتز پرلز در ابتدا مجذوب &#8220;ویلیام ریچ&#8221; و سپس جذب درمان و کارهای &#8220;زیگموند فروید&#8221; شد.</p>
<p>او در سال ۱۹۳۰ با لورا پرلز ( متولد لورا پوسنر) ازدواج کرد که ثمره آن دو فرزند به نام‌های رینیت و استفان بود.</p>
<p>در ۱۹۳۳ که <a href="https://www.google.bg/url?sa=t&amp;rct=j&amp;q=&amp;esrc=s&amp;source=web&amp;cd=1&amp;cad=rja&amp;uact=8&amp;ved=0ahUKEwjq1fy83evYAhXFzxQKHY3cByIQFggoMAA&amp;url=https%3A%2F%2Fen.wikipedia.org%2Fwiki%2FAdolf_Hitler&amp;usg=AOvVaw2jfzZ1g3C_UqpruZy7G0xD" target="_blank" rel="noopener">هیتلر</a> به‌قدرت رسید، فریتز پرلز، لورا و فرزند بزرگشان رینیت، به سمت هلند و یک سال بعد به سمت آفریقای جنوبی مهاجرت کردند. در آنجا فریتز پرلز در سال ۱۹۴۱ کتاب &#8220;خودپسندی و غرور، گرسنگی و تجاوز&#8221; را نوشت. (انتشار در سال ۱۹۴۲). همسرش لورا در نوشتن این کتاب با او مشارکت کرد اما او غالباً از همسرش نامی نبرده است.</p>
<p>در سال ۱۹۴۲ فریتز پرلز به ارتش آفریقای جنوبی پیوست. در آنجا به‌عنوان روانشناس ارتش تا سال ۱۹۴۶ با درجه سروانی خدمت کرد.</p>
<h2>گشتالت تراپی</h2>
<p>در سال ۱۹۴۶ به سمت نیویورک حرکت کرد. در نیویورک فریتز پرلز ابتدا همکاری مختصری با &#8220;کارن هورنای&#8221; و سپس با ویلیام ریچ داشت. در حدود سال ۱۹۴۷ پرلز از &#8220;پال گودمن&#8221; برای نوشتن بعضی دست‌نوشته‌ها درخواست کمک کرد، که درنتیجه با هم و نیز با مشارکت رالف هفرلین و گودمن، &#8220;گشتالت تراپی&#8221; را رواج داد.</p>
<p>فریتز پرلز در سال ۱۹۶۰ به کالیفرنیا رفت و خدمات آزمایشگاهی‌اش را به‌عنوان یکی از اعضای &#8221; انجمن ایسالن &#8220;در بیگ سور ادامه داد. تا اینکه آمریکا را برای شروع تشکیل یک جامعه گشتالت در دریاچه کویچن در جزیره ونکوور کانادا در سال ۱۹۶۹ ترک کرد و بعد از یک سال در ۱۴ مارس سال ۱۹۷۰ در اثر ناراحتی قلبی در شیکاگو بعد از جراحی در لویس ایر در بیمارستان &#8220;ویس ممورال&#8221; از دنیا رفت.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>در مورد تفاوت روانکاو با یک روانشناس عادی روی این <a href="http://behdashtravan.com/%d9%81%d8%b1%d9%82-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%a7%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%be%d8%b2%d8%b4%da%a9/" target="_blank" rel="noopener">کلیک</a> کنید و برای آشنایی با نتایج و تاثیر روانکاوی روی این <a href="http://behdashtravan.com/%d8%aa%d8%a7%d8%ab%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%a7%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af%d9%85%d8%af%d8%aa-%d9%88-%d9%86%d8%aa%db%8c%d8%ac%d9%87-%d8%a2%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">لینک</a> کلیک کنید.</p>
<h2></h2>
<h2>منبع</h2>
<p><a href="https://www.alborznlp.com/index.php/بزرگان-nlp-جهان/فریتز-پرلز.html" target="_blank" rel="nofollow noopener">موسسه تفکر برتر</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%aa%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d9%84%d8%b2/">زندگینامه فریتز پرلز</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%aa%d8%b2-%d9%be%d8%b1%d9%84%d8%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روان‌شناسی گشتالت و بزرگان آن</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa-%d9%88-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%86/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa-%d9%88-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 13 May 2018 10:30:15 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[رفتارگرایی و شناختی]]></category>
		<category><![CDATA[مکاتب روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[ارنست ماخ]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی گشتالت]]></category>
		<category><![CDATA[فرانز برنتانو]]></category>
		<category><![CDATA[کریستین فون اهرنفلس]]></category>
		<category><![CDATA[کل]]></category>
		<category><![CDATA[کل بزرگتر از مجموعه اجزاست]]></category>
		<category><![CDATA[کل نگری]]></category>
		<category><![CDATA[گشتالت]]></category>
		<category><![CDATA[گشتالت درمانی]]></category>
		<category><![CDATA[گشتالت یعنی چی]]></category>
		<category><![CDATA[ماکس ورتهایمر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=3331</guid>

					<description><![CDATA[<p>روان‌شناسی گشتالت همان‌گونه که مستحضرید اهمیت علم روان‌شناسی در کشورمان به‌صورت مدرن آن در چند دهه‌ی اخیر، بیش‌ازپیش آشکار شده است. به‌عبارت‌دیگر می‌توان گفت برای حل قسمت عمده‌ای از مسائلی که بشر امروز با آن روبرو است باید از علم روانشناسی کمک گرفت. در همین راستا کتاب روان‌شناسی سال سوم رشته ادبیات و علوم انسانی &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa-%d9%88-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%86/">روان‌شناسی گشتالت و بزرگان آن</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>روان‌شناسی گشتالت</h2>
<p>همان‌گونه که مستحضرید اهمیت علم روان‌شناسی در کشورمان به‌صورت مدرن آن در چند دهه‌ی اخیر، بیش‌ازپیش آشکار شده است.</p>
<p>به‌عبارت‌دیگر می‌توان گفت برای حل قسمت عمده‌ای از مسائلی که بشر امروز با آن روبرو است باید از علم روانشناسی کمک گرفت.</p>
<p>در همین راستا کتاب روان‌شناسی سال سوم رشته ادبیات و علوم انسانی بیش از یک دهه است که در چرخه‌ی آموزش کشور قرار دارد. مجله تخصصی روان‌شناسی بهداشت روان نیز به منظور یاری‌رساندن به شما دانش آموزان و دانشجویان عزیز، سلسله مقالاتی را در این ارتباط در نظر گرفته، که امید است مورد بهره‌مندی‌تان قرار گیرد.</p>
<p>گشتالت یک کلمه‌ی آلمانی است که در معنای کل به کار می‌رود.</p>
<p>مثلاً کل یک درخت، چیزی بیش از مجموع شاخه‌ها، برگ‌ها، تنه و ریشه‌های آن دارد و آن ساخت و سازمان درخت است.</p>
<p>یعنی اگر تمامی اجزای یک درخت را از یکدیگر جدا کنیم و در کنار هم قرار دهیم، درختی وجود نخواهد داشت درصورتی‌که اجزا فرقی نکرده‌اند.</p>
<p>در مورد انسان و جنبه‌های مختلف نیز وضع به همین منوال است. مثلاً یادگیری یک کلیت است و نمی‌توان با کنار هم گذاشتن اجزای مختلف یادگیری، کل یادگیری را مشخص کرد.</p>
<p>در مورد کل وجود انسان نیز نمی‌توان هوش، استعدادها، علایق و رغبت‌ها، شخصیت، نگرش‌ها و ویژگی‌های هر فرد را به طور جداگانه اندازه گرفت و بر اساس نتایج آن‌ها در مورد کل یک فرد قضاوت کرد.</p>
<p>خدمات اولیه‌ی روان‌شناسی گشتالت در حوزه‌ی ادراک، مخصوصاً ادراک دیداری بود. هر چند که ادراک شنیداری نیز نادیده گرفته نشد.</p>
<p>بعدها روان‌شناسی گشتالت اصول خود را به حوزه‌های یادگیری، تفکر و حافظه گسترش داد، به‌طوری‌که در اواسط دهه‌ی ۱۹۳۰ یک نظام روان‌شناسی کاملاً رسمی بود.</p>
<p>همانند بسیاری از مکاتب دیگر که در اوایل قرن بیستم آغاز شدند، روان‌شناس گشتالت نیز میراثی غنی داشت. به نام‌ها و عقاید بسیاری می‌توان اشاره کرد که مهم‌ترین آن‌ها، امانوئل <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a6%d9%84-%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%aa/" target="_blank" rel="noopener">کانت</a>، جان استوارت <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d9%88%d8%a7%d8%b1%d8%aa-%d9%85%db%8c%d9%84/" target="_blank" rel="noopener">میل</a>، فرانز برنتانو، کارل استامف، ارنست ماخ، کریستین فون اهرنفلس، ماکس ورتهایمر و &#8230;</p>
<h3>امانوئل کانت</h3>
<p>کانت در سال ۱۷۸۱ یکی از مهم‌ترین آثار خود را به نام نقدی به خرد ناب (نقد عقل محض) منتشر کرد.</p>
<p>کانت معتقد بود که دانش از احساس‌ها ناشی می‌شود، ولی اعتقاد داشت که ادراک ما فقط دانش جیزها را به صورتی که آن‌ها به شکل پدیده‌ها برای ما ظاهر می‌شوند، در اختیارمان می‌گذارد، نه به صورتی که آن‌ها واقعاً وجود دارند، به عبارت ساده‌تر ما پدیده‌ها را فقط به صورتی که ذهنمان تعیین می‌کند و می‌پذیرد درک می‌کنیم. و ذهن ما یک دوربین عکس‌برداری نیست که اتفاقات را عیناً مشخص کند.</p>
<p>بنابراین به اعتقاد او دنیا به صورتی درک می‌شود که برداشت ذهن ماست.</p>
<h3>جان استوارت میل</h3>
<p>میل عمدتاً به تاریخ و نظریه‌ی سیاسی پرداخته نه روان‌شناسی. او و پدرش جیمز در یک جنبش فلسفی بریتانیایی قرن نوزدهم درگیر شدند که سودگرایی نام داشت. آن‌ها معتقد بودند که با سودمندی خود self و اقدامات سیاسی و قانونی می‌توانیم کسب لذت کرده و از درد اجتناب کنیم.</p>
<p>جان استوارت میل احساس‌ها و اندیشه‌ها را به عنوان عناصر بنیادی ذهن پذیرفت و باور داشت ذهن منفعل و پذیراست اما به این نتیجه رسید که ذهن فعال است یعنی می‌تواند کاری بیش از پذیرفتن عناصری که بر آن منعکس می‌شوند انجام دهد.</p>
<p>او تصورمی کرد که عناصر حسی می‌توانند آن‌چنان در هم ادغام شوند که نوعی شیمی ذهنی ایجاد کنند. و بنا به راین دیگر نمی‌توان عناصر جداگانه در این ترکیب جدید را متمایز نمود.</p>
<p>از دست رفتن هویت عناصر اصلی، مانند شکل‌گیری یک ترکیب جدید در شیمی است. بنابراین هنگامی‌که یک احساس دوباره برانگیخته می‌شود، اجزای دیگر این ترکیب نیز بازیابی می‌شوند.</p>
<h3>فرانز برنتانو و کارل استامف</h3>
<p>برنتانو و استامف مخالف عقیده استوارت میل بودن که ذهن منفعل است و صرفاً تجربه‌ها را دریافت می‌کند.</p>
<p>ازاین‌رو، بر عمل درک کردن یا حس کردن به جای تحلیل عناصر گوناگون تأکید کردند. گشتالتی‌ها قویاً به این دیدگاه ضد تحلیلی اعتقاد دارند.</p>
<h3>ارنست ماخ</h3>
<p>ماخ تأثیر مستقیم‌تری بر روان‌شناسی گشتالت داشت. بااینکه او یک فیزیک‌دان بود تأکید داشت که احساس‌ها پایه‌ای برای کلیه‌ی علوم هستند.</p>
<h3>ماکس ورتهایمر</h3>
<p>به خاطر این‌که اولین آزمایش را انجام داد بنیان‌گذار رسمی مکتب گشتالت محسوب می‌شود. با وجود این ولفگانگ و کورت کافکا نیز از بنیان‌گذاران این مکتب محسوب می‌شوند.</p>
<p>این آزمایش با دستگاهی به نام محرک نما انجام شد. این وسیله تصاویر بی‌حرکت را پشت سر هم نمایش می‌دهد. به وسیله‌ی این دستگاه محرک‌های دیداری را می‌توان به مدت طولانی یا کوتاه، و به صورت متوالی ارائه کرد.</p>
<p>وی دو خط عمودی متفاوت را در مکان‌های جداگانه در مقابل دستگاه نمایش می‌داد که یکی در طرف راست و دیگری در سمت چپ بود. هر نمایش، نمایش بعدی را در پی داشت و با یک فاصله‌ی زمانی از آن جدا می‌شد.</p>
<p>ورتهایمر دریافت که اگر فاصله زمانی بین نمایش‌ها یک ثانیه باشد، آزمایش‌شونده‌های وی یک خط بی حرکت در طرف چپ و یکی در طرف راست می‌بینند این ادراک با رویداد فیزیکی مطابقت داشت.</p>
<p>اما اگر فاصله‌ی زمانی کوتاه‌تر می‌شد آزمایش‌شونده‌ها چیزی را می‌دیدند که از یک محل به محل دیگر حرکت می‌کند و وقتی این فاصله‌ی زمانی به یک پانزدهم ثانیه می‌رسید، آزمودنی‌ها فقط یک خط می‌دیدند که به نظر می‌رسید از چپ به راست درحرکت است.</p>
<p>اما وقتی این فاصله‌ی زمانی کم‌تر می‌شد حرکت کم‌تر آشکار می‌گردید. وقتی به یک سی‌ام ثانیه می‌رسید، صرفاً دو خط دیده می‌شد که به صورت بی‌حرکت در کنار هم قرار داشتند.</p>
<p>این آزمایش و انواع دیگر آزمایش‌های انجام شده که در آن خطاهای حسی مشاهده می‌شود به پدیده‌ی فای معروف شد.</p>
<h3>کریستین فون اهرنفلس</h3>
<p>در مقام یک فیلسوف دیدگاه ماخ را گسترش داد. او معتقد بود که در تجربه، ویژگی‌هایی وجود دارد که از آن‌هایی که کلاً توسط احساس‌های ما تشخیص داده می‌شوند، فراتر می‌روند، او این ویژگی‌ها را کیفیت‌های گشتالتی نامید.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><a href="https://article.tebyan.net/224415/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%AA" target="_blank" rel="nofollow noopener">مرکز یادگیری سایت تبیان</a></p>
<p><strong>تنظیم:</strong> یگانه داودی</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa-%d9%88-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%86/">روان‌شناسی گشتالت و بزرگان آن</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa-%d9%88-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نظریه آسیب شناسی گشتالت</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%87-%d8%a2%d8%b3%db%8c%d8%a8-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%87-%d8%a2%d8%b3%db%8c%d8%a8-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 19 Apr 2018 10:30:27 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[آسیب شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اختلالات روانی]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارگرایی و شناختی]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[مکاتب روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[آسیب شناسی روانی]]></category>
		<category><![CDATA[آسیب شناسی گشتالت]]></category>
		<category><![CDATA[آسیب شناسی گشتالتی]]></category>
		<category><![CDATA[آنتوان دو سنت اگزوپری]]></category>
		<category><![CDATA[فریتز پرلز]]></category>
		<category><![CDATA[قطبیت]]></category>
		<category><![CDATA[گشتالت]]></category>
		<category><![CDATA[گشتالت تراپی]]></category>
		<category><![CDATA[گشتالت درمانی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=2397</guid>

					<description><![CDATA[<p>نظریه‌ی آسیب‌شناسی روانی آدم بیمار کسی است که در فرایند طبیعی رشد یا رسش گیر کرده است. تعجب‌آور نیست که پرلز برای اشاره به رایج‌ترین مشکلات در زندگی، اصطلاح اختلال‌های رشد را به روان‌رنجوری‌ها ترجیح داد، هرچند که او هنگام صحبت کردن از آسیب‌شناسی روانی بیشتر از اصطلاح سنتی روان‌رنجوری استفاده کرد. ازنظر پرلز (۱۹۷۰)، &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%87-%d8%a2%d8%b3%db%8c%d8%a8-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa/">نظریه آسیب شناسی گشتالت</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>نظریه‌ی آسیب‌شناسی روانی</h2>
<p>آدم بیمار کسی است که در فرایند طبیعی رشد یا رسش گیر کرده است. تعجب‌آور نیست که پرلز برای اشاره به رایج‌ترین مشکلات در زندگی، اصطلاح اختلال‌های رشد را به روان‌رنجوری‌ها ترجیح داد، هرچند که او هنگام صحبت کردن از آسیب‌شناسی روانی بیشتر از اصطلاح سنتی روان‌رنجوری استفاده کرد.</p>
<p>ازنظر <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D8%B3_%D9%BE%D8%B1%D9%84" target="_blank" rel="noopener">پرلز</a> (۱۹۷۰)، آسیب‌شناسی روانی پنج لایه یا سطح مختلف دارد: (۱) جعلی، (۲) فوبیک (۳)  بن‌بست، (۴) فروشکستنی و (۵) انفجاری. لایه‌ی جعلی سطحی از وجود است که در آن بازی کرده و نقش‌هایی را ایفا می‌کنیم. در این سطح طوری رفتار می‌کنیم که انگار آدم‌های کله‌گنده‌ای هستیم، انگار نادانیم، انگار خانم‌های موقر با آدم‌های قلدری هستیم. نگرش‌های «انگار که» ما ایجاب می‌کند که طبق یک مفهوم زندگی کنیم، طبق خیالی زندگی کنیم که ما و دیگران آن را آفریده‌ایم، خواه بعدها معلوم شود که این مصیبت بوده یا حالتی ایده‌آل برای مثال، شاید تصور کنیم که عمل کردن انگار که عیسی مسیح هستیم، ایده‌آل است. ولی پرلز آن را مصیبت می‌داند زیرا باز هم تلاشی است برای گریختن از آن‌چه که واقعاً هستیم. نتیجه این است که افراد روان‌رنجور از شیوه‌ای که می‌توانند خود را شکوفا کنند دست کشیده‌اند؛ آن‌ها برای این زندگی می‌کنند که مفهومی را تحقق بخشند. پرلز (۱۹۷۰) این آسیب را با فیلی مقایسه می‌کند که ترجیح می‌دهد بوته گل رُز باشد و بوته گل رزی که سعی دارد کانگورو باشد.</p>
<p>علت این‌که در خیال‌بافیهای کودکی گیر می‌کنیم این است که نمی‌خواهیم آنچه هستیم باشیم. می‌خواهیم چیز دیگری باشیم زیرا ازآنچه هستیم خوشنود نیستیم. باور داریم که اگر چیز دیگری بودیم می‌توانستیم تأیید بیشتر، محبت بیشتر و حمایت محیطی بیشتری دریافت کنیم.</p>
<p>چیزی که به‌جای خود اصیل به وجود می‌آوریم، زندگی خیالی است که پرلز (۱۹۶۹) آن را <a data-toggle="tooltip" data-placement="top" class="post-tooltip tooltip-top" title="مایا واژه سانسکریت به معنای «توهم» و ظهور و فریب است، و در آیین هندو اساس ذهن و ماده می‌باشد. مایا نیروی برهمن و متحد با آن است، چنانکه حرارت با آتش. مایا و برهمن با هم ایشوارا نامیده می‌شوند و او خدایی شخصی است که جهان را خلق می‌کند، نگه می‌دارد و مضمحل می‌سازد.مایا پرده و حجابی بر روی برهمن و بر چشم ماست.">مایا</a> می‌خواند. مایا بخشی از سطح جعلی وجود است که بین خود واقعی و دنیای عملی خویش می‌سازیم، ولی طوری زندگی می‌کنیم که انگار مایای ما واقعی است. مایای ما وظیفه‌ی دفاعی دارد، زیرا از ما در برابر جنبه‌های تهدیدکننده‌ی خودمان یا دنیای ما، مانند امکان طرد شدن، محافظت می‌کند. بیشتر زندگی روانی ما صرف این موضوع می‌شود که خود را برای زندگی کردن طبق مایا بهتر آماده کنیم. برای مثال، تفکر به‌صورت مرور ذهنی برای عمل کردن، برای بازی کردن نقش تلقی می‌شود و این‌یکی از دلایلی است پرلز برای تفکر ارزشی قائل نیست. به‌قدری دل‌مشغول مفاهیم، آرمان‌ها و مرورهای ذهنی خود می‌شویم که طولی نمی‌کشد دیگر ماهیت واقعی خود را اصلاً احساس نمی‌کنیم.</p>
<p>در جریان تلاش کردن برای تبدیل‌شدن به چیزی که نیستیم، آن جنبه‌های خویش را ممکن است به طرد یا عدم‌تأیید منجر شوند، نادیده می‌گیریم. اگر چشمان ما باعث شوند گناه کنیم، نگاه خود را برمی‌گردانیم. اگر اندام‌های تناسلی ما را انسان کنند، اندام‌های تناسلی خود را انکار می‌کنیم. ما با ویژگی‌های خودمان که خود و دیگران نمی‌پسندند بیگانه می‌شویم و درجاهایی که باید چیزهایی وجود داشته باشند، حفره‌ها، جاهای خالی و نیستی به وجود می‌آوریم. برای پر کردن این جاهای خالی، مصنوعات جعلی ایجاد می‌کنیم. برای مثال، اگر اندام‌های تناسلی خود را <a href="http://behdashtravan.com/%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%b2%d9%85-%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9%db%8c-%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%a7%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">انکار</a> کنیم، در این صورت می‌توانیم طوری عمل کنیم که انگار ذاتاً پرهیزگار و متدین هستیم. ما سعی می‌کنیم خصوصیاتی را به وجود آوریم که جامعه‌ی ما برای تأیید شدن درخواست می‌کند و سرانجام بخشی از خودمان که <a href="http://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/" target="_blank" rel="noopener">فروید</a> <a href="http://behdashtravan.com/%d8%b3%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af/" target="_blank" rel="noopener">فراخود</a> نامید، آن‌ها را می‌طلبد.</p>
<p>در این جریان، ما شخصیت جعلی خود را به وجود می‌آوریم-جعلی به خاطر این‌که چنین شخصیتی در بهترین حالت فقط نیمی ازآنچه که هستیم را نشان می‌دهد. برای مثال، اگر شخصیتی که می‌سازیم رذل و پرتوقع باشد، در این صورت می‌توانیم مطمئن باشیم که در زیر سطح، قطب مخالف تمایل به مهربان و مطیع بودن است. شخصیت جعلی ما سعی می‌کند ما را از این واقعیت  که وجود اصیل در هرکسی، مواجه‌شدن با قطبیت‌های شخصی را ایجاب می‌کند، محفوظ نگه دارد. (پولستر و پولستر، ۱۹۷۳). برای مثال امکان دارد که با قاطعیت طرفدار پرهیزکاری و تدین باشیم تا بدین ترتیب، از تجربه کردن تمایلات متضاد اهریمنی و جنسی بودن مصون بمانیم. آدم سالم سعی می‌کند با پذیرفتن قطب‌های متضاد زندگی و ابراز کردن آن‌ها، به یکپارچگی و تمامیت برسد. افراد بیمار سعی می‌کنند با تظاهر کردن به این‌که زندگی آن‌ها کلاً از شخصیت جعلی آن‌ها تشکیل‌شده است، قطب‌های مخالف را مخفی کنند.</p>
<p><strong>پرلز معروف‌ترین قطبیت‌های گشتالتی را ارباب و برده نامید. ما ارباب را به‌صورت وجدان احساس می‌کنیم، جزء پرهیزکار ما که همیشه بر درست بودن تأکید می‌کند. ارباب سعی دارد با دستور دادن، درخواست کردن، اصرار ورزیدن و سرزنش کردن، آقابالاسر باشد. برده جزء نوکرمآب ماست که به نظر می‌رسد از درخواست‌های قلدرمآبانه‌ی ارباب اطاعت می‌کند، ولی درواقع می‌کوشند از طریق مقاومت منفعلانه آن را کنترل کند. برده جزئی از ماست که به‌عنوان وسیله‌ای برای اطاعت نکردن کامل از دستورات ارباب، طوری عمل می‌کند که انگار احمق، تنبل یا بی‌لیاقت است.</strong></p>
<p>مفهوم قطبیت‌ها از ارباب و برده خیلی کلی‌تر است، زندگی روان‌شناختی ما تحت حاکمیت قطبیت‌ها قرار دارد، خواه ارتباط/جدایی یا توان‌مندی/آسیب‌پذیری باشد. وقتی سالم هستیم، این قطبیت‌ها را به‌طور خلاق متعادل کرده و مرتباً تنظیم می‌کنیم. اما در حالت روان‌رنجوری یک جنبه را از آگاهی دور نگه می‌داریم و درنتیجه، تغییرپذیری و سیالی آن‌ها به‌صورت دوگانگی‌ها درمی‌آید تا وقتی‌که افراد از پذیرفتن این واقعیت خودداری کنند که آن‌ها قطب مخالف آنچه که وانمود می‌کنند نیز هستند-یعنی، آن‌ها در عین قوی بودن ضعیف، در عین ظالم بودن مهربان و در عین ارباب بودن برده نیز هستند- نمی‌توانند گشتالت زندگی را کامل کرده و کل زندگی را تجربه کنند.</p>
<p>سعی در روبرو شدن با تمام آنچه که هستیم، سعی در کامل بودن، ما را به‌سوی مواجه‌شدن با لایه‌ی فوبیک آسیب می‌کشاند. در این لایه، از روبرو شدن با این موضوع که چقدر از اجزای خودمان ناخشنود هستیم عذاب می‌کشیم و درنتیجه دچار فوبی می‌شویم. ما از عذاب عاطفی اجتناب کرده و از آن می‌گریزیم، گو این‌که چنین عذابی علامتی طبیعی است مبنی بر این‌که اشکالی وجود دارد که باید برطرف شود. لایه فوبیک تمام انتظارات فاجعه‌آمیز بچه‌گانه‌ی ما را شامل می‌شود-این‌که اگر بدانیم واقعاً چه کسی هستیم والدین ما را دوست نخواهند داشت، یا اگر طوری عمل کنیم که واقعاً دوست داریم عمل کنیم، جامعه ما را طرد خواهد کرد و الی‌آخر. این پاسخ‌های فوبیک معمولاً به ما کمک می‌کنند تا از چیزی که واقعاً ناراحت‌کننده است اجتناب کنیم؛ بنابراین اغلب افراد نه برای این‌که مداوا شوند بلکه برای این‌که روان‌رنجوری آن‌ها بهبود یابد در صدد درمان برمی‌آیند.</p>
<p>زیرلایه‌ی فوبیک مهم‌ترین سطح آسیب روانی، یعنی بن‌بست قرار دارد. بن‌بست همان نقطه‌ای است که در جریان رسش در آن گیر کرده‌ایم. این همان‌جایی است که روس‌ها آن را نقطه‌ی بیماری می‌خوانند. بن‌بست نقطه‌ای است که در آن متقاعد شده‌ایم شانس زنده ماندن نداریم، چون نمی‌توانیم وسیله‌ای درون خود پیدا کنیم که در صورت مواجه‌شدن با قطع حمایت محیطی، خود را پیش‌برانیم. افراد از این نقطه فراتر نخواهند رفت زیرا می‌ترسند که ممکن است به خاطر این‌که نمی‌توانند روی پای خود بایستند بمیرند و متلاشی شوند. اما افراد روان‌رنجور به این دلیل نیز از این نقطه فراتر نمی‌روند که هنوز راحت‌تر می‌توانند محیط خود را برای حمایت، دست‌کاری و کنترل کنند. بنابراین آن‌ها برای این‌که دیگران، ازجمله درمان‌گران را وادار سازند تا از آن‌ها مراقبت کنند، نقش آدم درمانده، احمق یا دیوانه را بازی می‌کنند یا عصبانی می‌شوند. ادامه دادن این شگردهای کنترل راحت‌تر است، زیرا مقدار زیادی از فرایند رشد و انرژی افراد روان‌رنجور به‌جای این‌که صرف پرورش دادن اتکابه‌نفس شود، صرف اصلاح کردن، دست‌کاری و به بازی گرفتن مؤثر شده است. تعجب‌آور نیست که افراد روان‌رنجور هم می‌ترسند و هم مایل نیستند از بن‌بست خارج‌شده و به لایه‌ی فروشکستنی روان‌رنجور وارد شوند.</p>
<p>تجربه کردن لایه‌ی فروشکستنی به معنی مُردگی است، مردگی اجزای خودمان که انکار کرده‌ایم. افراد روان‌رنجور بسته به این‌که از کدام فرآیندهای اساسی زیستن گریخته باشند، مردگی گوش‌ها، قلب، اندام‌های تناسلی یا روح خود را تجربه می‌کنند. پرلز (۱۹۷۰) لایه‌ی فروشکستنی را با حالت کاتاتونی مقایسه می‌کند که به‌موجب آن فرد مانند جسد منجمد می‌شود. کاتاتونی به علت مصرف انرژی در رشد خشک و شخصیت معمولی است که به نظر امن می‌رسد ولی، کاملاً بی‌جان است. برای بیرون رفتن از سطح فروشکستنی، فرد باید مایل باشد همان شخصیتی که درک هویت را بر عهده داشته است، کنار بگذارد. برای این‌که فرد دوباره متولد شود به تجربه کردن مرگ خودش تهدید می‌شود و این آسان نیست.</p>
<p>کنار گذاشتن نقش‌ها، عادت‌ها و شخصیت بیمارگون به معنی آزاد کردن مقدار زیادی انرژی است که صرف جلوگیری کردن از انسان مسئول و کاملاً سرزنده می‌شده است. اکنون فرد با لایه‌ی انفجاری روان‌رنجوری مواجه می‌شود که مستلزم رهایی انرژی‌های زندگی است. حجم این انفجار به مقدار انرژی که در لایه‌ی فروشکستنی صرف شده، بستگی دارد. برای این‌که فرد کاملاً سرزنده شود باید بتواند از ارگاسم، خشم، اندوه و شادی منفجر شود. فرد روان‌رنجور با این انفجارها کاملاً از لایه‌های بن‌بست و فروشکستنی خارج می‌شود و گام بلندی در جهت غم و شادی پختگی برمی‌دارد.</p>
<h2>نظریه‌ی فرایندهای درمان</h2>
<p>گریختن انفجاری از زندگی روان‌رنجور، تجربه‌ای هیجان‌انگیز و پالایشی است. آزاد شدن قدرتمند هیجان‌های خشم، ارگاسم، شادی و اندوه،احساس عمیق یکپارچگی و انسان بودن را نوید می‌دهد. تعجب‌آور نیست که وقتی فریتز پرلز به سرتاسر کشور سفر می‌کرد افراد خیلی زیادی به دنبال او می‌گشتند. اما پرلز فوراً به آن‌ها یادآور می‌شد که فقط در صورتی می‌توانند به انفجارهای پالایشی دست یابند که آگاهی خود را از بازی‌ها و نقش‌های خیال‌پردازی‌های بچه‌گانه گیرکرده‌اند و چگونه سعی می‌کنند چیزی باشند که نیستند.</p>
<h2>بالا بردن آگاهی</h2>
<p>در زمان گشتالتی، هدف از بالا بردن آگاهی این است که افراد از مایا، از لایه جعلی و خیالی وجود رهایی یابند. چون مایا دنیای ذهنی، دنیای مفاهیم، آرمان‌ها، خیال‌بافی‌ها و مرورهای عقلانی است. پرلز می‌گوید برای این‌که از مایا خلاص شویم باید «ذهن خود را رها کرده و به حواسمان توجه کنیم»</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>کتاب:</strong> <a href="https://books.google.com/books/about/Systems_of_Psychotherapy.html?id=h3NHAAAAMAAJ&amp;hl=en" target="_blank" rel="noopener">نظام های روان درمانی</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> جان نورکراس، جیمز پروچاسکا<br />
<strong>مترجم:</strong> یحیی سیدمحمدی</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%87-%d8%a2%d8%b3%db%8c%d8%a8-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa/">نظریه آسیب شناسی گشتالت</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%87-%d8%a2%d8%b3%db%8c%d8%a8-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نظریه شخصیت گشتالت</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%87-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%aa-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%87-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%aa-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 11 Mar 2018 11:30:03 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[ارتقاء سلامت روان]]></category>
		<category><![CDATA[بهداشت روان]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارگرایی و شناختی]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[مکاتب روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[پرلز]]></category>
		<category><![CDATA[رسش]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعت انسان]]></category>
		<category><![CDATA[فریتس پرلز]]></category>
		<category><![CDATA[کل]]></category>
		<category><![CDATA[گشتالت]]></category>
		<category><![CDATA[گشتالت تراپی]]></category>
		<category><![CDATA[گشتالت درمانی]]></category>
		<category><![CDATA[نظریه درمان پرلز]]></category>
		<category><![CDATA[نظریه شخصیت گشتالت]]></category>
		<category><![CDATA[نقش اجتماعی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=2565</guid>

					<description><![CDATA[<p>ما انسان‌ها به‌رغم این‌که قرن‌هاست بدن خود را انکار می‌کنیم، باید بپذیریم که اصولاً ارگانیسم‌های زیستی هستیم. هدف‌های روزمره‌ی ما، یا به قول پرلز(۱۹۶۹) هدف‌های نهایی ما بر نیازهای زیستی ما استوار هستند که به گرسنگی، میل جنسی، بقا، سرپناه و تنفس محدود می‌شوند. نقش‌های اجتماعی که برعهده می‌گیریم، وسیله‌ای برای ارضا کردن هدف‌های نهایی &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%87-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%aa-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa/">نظریه شخصیت گشتالت</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>ما انسان‌ها به‌رغم این‌که قرن‌هاست بدن خود را انکار می‌کنیم، باید بپذیریم که اصولاً ارگانیسم‌های زیستی هستیم. هدف‌های روزمره‌ی ما، یا به قول <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D8%B3_%D9%BE%D8%B1%D9%84" target="_blank" rel="noopener">پرلز</a>(۱۹۶۹) <strong>هدف‌های نهایی</strong> ما بر نیازهای زیستی ما استوار هستند که به گرسنگی، میل جنسی، بقا، سرپناه و تنفس محدود می‌شوند. نقش‌های اجتماعی که برعهده می‌گیریم، وسیله‌ای برای ارضا کردن هدف‌های نهایی ما هستند. برای مثال، نقش ما به‌عنوان روان‌درمانگر، وسیله‌‌ای است که به کمک آن زندگی خود را تأمین می‌کنیم و زندگی وسیله‌ای است برای ارضا کردن هدف‌های نهایی گرسنگی و سرپناه. به‌عنوان موجوداتی سالم، زندگی روزمره‌ی ما بر اساس هدف‌های نهایی خاصی استوار است که برای ارضا شدن در آگاهی نمایان می‌شوند. اگر به بدن خود گوش کنیم، اضطراری‌ترین هدف نهایی ما نمایان می‌شود و ما فوراً به آن پاسخ می‌دهیم- یعنی بدون این‌که تردید <a href="http://behdashtravan.com/%d9%88%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b3-%d9%81%da%a9%d8%b1%db%8c-%d8%b9%d9%85%d9%84%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">وسواسی</a> نشان دهیم که در این لحظه مهم‌ترین عملی که می‌توانیم انجام دهیم ارضا کردن هدف نهایی خاصی است که در آگاهی نمایان شده است. بعداً با محیط تعامل می‌کنیم تا موادی را انتخاب نماییم که برای ارضا کردن این هدف نهایی به آن نیاز داریم.</p>
<p>هدف‌های نهایی تا وقتی‌که کامل نشده باشند به‌صورت نیازهای اضطراری احساس می‌شوند؛ آن‌ها خفته می‌مانند تا این‌که از طریق تعامل مناسب با محیط بسته شوند. برای مثال، اگر تشنه باشیم، احساس می‌کنیم نیاز داریم با پاسخ دادن به نیازمان به‌وسیله‌ی تأمین آب از محیط، به تشنگی خود تمامیت دهیم. پرلز فرض می‌کند که فرایند مستمر تمامیت دادن به نیازهایمان، یعنی فرایند تشکیل دادن <strong>کل‌ها یا گشتالت‌ها</strong>، یکی از قوانین ثابت دنیاست که انسجام ارگانیسم‌ها را حفظ می‌کند.</p>
<p>بنابراین، مسائل واقعاً جدی در زندگی، به کامل کردن این نیازهای ارگانیزمی مربوط می‌شوند، کما این‌که میلیون‌ها فقیر گرسنه در دنیا کاملاً از آن آگاه هستند. در جامعه‌ی مرفهی مانند ایالات‌متحده، وقت یا انرژی کمی را صرف کامل کردن نیازهای طبیعی خود می‌کنیم. به‌جای آن، ذهن خود را مشغول بازی‌های اجتماعی می‌کنیم که در بهترین حالت چیزی جز وسایل اجتماعی برای هدف‌های طبیعی نیستند. در صورتی این وسایل اجتماعی را به‌صورت هدف‌های نهایی تجربه کنیم، خود را با آن‌ها یکی دانسته و آن‌ها را بخشی از خودِ خویش می‌کنیم، بنابراین طوری عمل می‌کنیم که انگار باید تقریباً تمام انرژی خود را در بازی کردن نقش‌هایی چون دانشجو، معلم یا درمانگر صرف کنیم. بیشتر تفکر ما درگیر این موضوع می‌شود که چگونه می‌توانیم نقش‌های خود را بهتر بازی کنیم تا به نحو مؤثرتری محیط اجتماعی خود را دست‌کاری کنیم و خود و دیگران را به ارزش ذاتی نقش‌های خویش متقاعد سازیم. وقتی نقش‌های خود را بارها اجرا کنیم، عادت می‌شوند- الگوهای رفتاری خشکی که آن‌ها را به‌صورت ماهیت شخصیت خود تجربه می‌کنیم. هنگامی‌که منش اجتماعی خود را تشکیل می‌دهیم و شخصیت ثابت و انعطاف‌ناپذیری پیدا می‌کنیم، وجود طبیعی خود را به وجود شبه‌اجتماعی تبدیل می‌کنیم.</p>
<p>در یک وجود سالم و طبیعی، چرخه‌ی زندگی روزمره‌ی ما فرایند باز و جاری نیازهای ارگانیزمی خواهد بود که در آگاهی نمایان می‌شود. این فرایند با وسایلی همراه خواهد شد که از طریق آن‌ها نیازهای لحظه‌ای اضطراری را می‌بندیم که به دنبال آن هدف نهایی دیگری در آگاهی نمایان می‌شود. تا زمانی‌که روی آن‌چه که هم‌اکنون درون ما می‌گذرد متمرکز بمانیم، می‌توانیم به عقل خود به‌عنوان ارگانیزم اعتماد کرده و بهترین وسیله را انتخاب کنیم تا از طریق آن اضطراری‌ترین نیاز لحظه‌ای خود را به نحو شایسته‌ای بسته یا کامل کنیم.</p>
<p>در یک وجود سالم، کل چرخه‌ی زندگی ما فرآیند طبیعی رسش را شامل می‌شود که به‌موجب آن از کودکان وابسته به حمایت محیط، به بزرگسالانی تبدیل می‌شویم که می‌توانیم برای وجود خودمان به حمایت خویشتن متکی باشیم. رشد ما هنگامی‌که هنوز زاده نشده‌ایم شروع می‌شود و برای غذا، اکسیژن، سرپناه و هر چیز دیگری کاملاً به حمایت مادر خود وابسته هستیم. به‌محض این‌که به دنیا می‌آییم، حداقل باید خودمان نفس بکشیم. به‌تدریج یاد می‌گیریم روی دو پای خود بایستیم، سینه‌خیز برویم، راه برویم، از عضلات و حواس خود استفاده کنیم و عقل خویش را به‌کارگیریم. سرانجام مجبوریم قبول کنیم هرجا که می‌رویم،  هر کاری که انجام می‌دهیم، هر تجربه‌ای که می‌کنیم، به مسئولیت خودمان و فقط خودمان است. به‌عنوان بزرگسالان سالم، می‌دانیم که از توانایی پاسخ دادن برخورداریم، افکار، واکنش‌ها و هیجاناتی داریم که منحصر به خود ما هستند. این مسئولیت پخته اصولاً توانایی بودن، آن‌گونه که هستیم است. از نظر پرلز (۱۹۶۹)، «مسئولیت صرفاً به معنی آن است که مایل باشیم بگویم «من منم» و «من همانم که هستم».</p>
<p>به‌عنوان بزرگسالان سالم، از این امر نیز آگاهیم که سایر ارگانیسم‌های پخته به‌طور برابری می‌توانند خودشان پاسخ دهند و فرایند <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%84%D9%88%D8%BA_%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C" target="_blank" rel="noopener">رسش</a> واگذاری مسئولیت به هر کس را شامل می‌شود. ما احساس‌های بچه‌گانه‌ی قدرت مطلق و عقل کل را کنار می‌گذاریم و قبول می‌کنیم که دیگران خود را بهتر از آن‌چه که ما تصور می‌کنیم می‌شناسند و می‌توانند زندگی خود را بهتر از آن‌چه که ما به آن‌ها رهنمود می‌دهیم، هدایت کنند. ما به دیگران اجازه می‌دهیم که به خودشان کمک کنند و از دخالت کردن در زندگی دیگران دست برمی‌داریم. دیگران برای برآورده کردن انتظارات ما به‌وجود نیامده‌اند، ما نیز برای برآورده کردن انتظارات آن‌ها به‌وجود نیامده‌ایم.</p>
<p><a href="http://behdashtravan.com/%d8%b3%d9%84%d8%a7%d9%85%d8%aa%db%8c-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">شخصیت سالم </a>دل‌مشغول نقش‌های اجتماعی نمی‌شود، زیرا این نقش‌ها چیزی جز یک رشته انتظارات اجتماعی نیستند که ما و دیگران برای خود به‌وجود آورده‌ایم. آدم پخته با جامعه، قطعاً با جامعه‌ی دیوانه‌ای نظیر جامعه‌ی ما سازگار نمی‌شود. افراد سالم همان عادت‌های کهنه و ملال‌آور را که خیلی امن و کسالت‌آور هستند تکرار نمی‌کنند. این‌گونه افراد در جریان پذیرفتن مسئولیتِ بودن با تمام توان، نظر پرلز را درباره‌ی زندگی کردن و بازبینی دوباره‌ی هر ثانیه را می‌پذیرند. آن‌ها پی می‌برند که همیشه وسایل تازه‌ای وجود دارند که بتوانند از طریق آن‌ها هدف‌های نهایی خویش را کامل کنند. این تازگی همان چیزی است که یک آشپز خلاق کشف می‌کند، یک شریک جنسی شاد تجربه می‌کنند و یک درمانگر سرزنده به‌وسیله‌ی آن موفق می‌شود.</p>
<p>با توجه به این امکانات جالب که از فرایند طبیعی رسش نمایان می‌شوند، چرا اغلب افراد در الگوهای ناپخته و بچگانه‌ی وابستگی گرفتار می‌مانند؟ چند تجربه‌ی کودکی می‌توانند در رشد شخصیت سالم اختلال ایجاد کنند. در برخی خانواده‌ها، والدین قبل از این‌که کودکان توانایی حمایت درونی را پرورش داده باشند، حمایت محیطی لازم را از آن‌ها دریغ می‌کنند. این کودکان دیگر نمی‌توانند به حمایت محیطی امن متکی باشند، حتی آن‌ها نمی‌توانند به حمایت خودشان اتکا کنند. این کودکان در بن‌بست قرار دارند. مثال پرلز (۱۹۷۰) در مورد بن‌بست، «کودک کبودی» است که از جفت جداشده و نمی‌تواند به اکسیژن مادر متکی باشد اما خودش نیز هنوز آمادگی نفس کشیدن را ندارد، که موقعیت بسیار ترسناکی است. نمونه‌ی دیگر بن‌بست زمانی روی می‌دهد که والدین از کودک توقع دارند قبل از این‌که عضلات و حس تعادل او به‌قدر کافی رشد کرده باشند، بدون کمک بایستد. تنها تجربه‌ای که کودک می‌تواند داشته باشد ترس از افتادن است. تجربه کردن بن‌بست می‌تواند به گیرکردن در فرآیند رسش منجر شود.</p>
<p>چیزی که بیشتر رایج است دخالت والدینی است که متقاعد شده‌اند می‌دانند چه چیزی در تمام موقعیت‌ها برای فرزندانشان از همه بهتر است. در این‌گونه خانواده‌ها، امکان دارد که کودکان از «ترکه» بترسند، که درواقع نوعی تنبیه به خاطر اعتماد کردن به مسیر استقلال آن‌ها به هنگامی است مسیری که والدین معتقدند بهتر است تفاوت دارد. دراین‌صورت فرد انتظارات فاجعه‌آمیز را برای رفتار مستقل پرورش می‌دهد، نظیر این‌که، «اگر خودم دست به مخاطره بزنم، دیگر مرا دوست نخواهند داشت یا والدینم مرا تأیید نخواهند کرد». پرلز ( ۱۹۶۹) معتقد است که انتظارات فاجعه‌آمیز به جای این‌که خاطرات مربوط به این موضوع باشند که چگونه والدین عملاً به نشان دادن رفتار پخته‌ی کودک پاسخ داده‌اند، غالباً فرافکنی ترس کودک از عواقب استقلال به والدین هستند.</p>
<p>وقتی‌که آگاه‌تر می‌شویم، درمی‌یابیم که رقصیدن به ساز مخالف واقعاً می‌تواند مخاطره‌آمیز باشد. اگر با والدین یا هم‌سالانمان متفاوت باشیم، امکان دارد که محبت یا تأیید آن‌ها را از دست بدهیم. اما اگر تصمیم بگیریم که از مخاطرات خودمان بودن اجتناب کنیم، آن‌ها مسئول نیستند. اگر از بازی کردن نقش‌ها یا سازگار شدن با انتظارات اجتماعی خود خودداری کنیم، مخاطرات خیلی جدی‌تری در جامعه‌ی ما وجود دارد. امکان دارد به خاطر این‌که خارج از مرزهای جامعه هستیم مشاغل، دوستان و درآمد خود را از دست بدهیم و حتی با مصلوب شدن مواجه شویم. اما اگر از پذیرفتن مخاطرات سالم بودن اجتناب ورزیم، باز هم نمی‌توانیم جامعه را سرزنش کنیم.</p>
<p>ترس از عواقب مستقل بودن علت اصلی عقب افتادن رسش است ولی این خیلی شایع نیست. بیشتر افراد به این دلیل گیر می‌کنند که والدین آن‌ها را در کودکی لوس بار آورده‌اند. پرلز معتقد است که خیلی از والدین می‌خواهند هر چیزی را که خودشان هرگز نداشته‌اند به  فرزندانشان بدهند. در نتیجه، کودکان ترجیح می‌دهند نازپرورده بمانند و اجازه دهند والدینشان هر کاری را برای آن‌ها انجام دهند. خیلی از والدین می‌ترسند فرزندان خود را ناکام کنند، درحالی‌که فقط از طریق ناکامی است که با انگیزه می‌شویم تا برای غلبه کردن بر آن‌چه که ما را ناکام کرده، به امکانات خود متکی باشیم. والدین با تأمین کردن همه‌چیز برای فرزندانشان و ناکام نکردن آن‌ها، محیطی را ایجاد می‌کنند که به‌قدری امن و ارضاکننده است که فرزندان آن‌ها در این میل‌گیری می‌کنند که حمایت محیطی دائمی را حفظ کنند. تأکید پرلز بر گیرکردن به خاطر نازپرورده بودن، یادآور تأکید فروید بر زیاده‌روی کردن به‌عنوان یکی از علت‌های تثبیت بچگانه است.</p>
<p>بااین‌حال، پرلز والدین را به‌خاطر ماندن کودک نازپرورده سرزنش نمی‌کند. این کودکان هنوز هم در قبال استفاده از تمام امکاناتشان برای به بازی گرفتن والدین و دیگران برای مراقبت کردن از آن‌ها مسئولیت دارند. این کودکان خزانه‌ی کاملی از رفتارهای به بازی گرفتن دیگران را پرورش می‌دهند. مثلاً اگر گریه کردن حمایت دیگران را جلب کند، گریه می‌کنند؛ یا اگر کوچولوی ناز بودن نقشی باشد که دیگران را به پاسخ دادن ترغیب کند، کوچولوی ناز می‌شوند. اگر به شخصیت‌های ناپخته اجازه داده شود تا والدین خود را به خاطر مشکلات خویش سرزنش کنند، درواقع به آن‌ها اجازه داده شده تا از مسئولیت زندگی خود که بخش مهمی از فرآیند رسش است، اجتناب کنند.</p>
<p>سوالات خود را در بخش کامنت مجله <a href="http://behdashtravan.com">بهداشت روان</a> مطرح کنید تا متخصص روانشناس به شما پاسخ دهد.</p>
<h2>منبع:</h2>
<p><strong>کتاب:</strong> <a href="https://books.google.com/books/about/Systems_of_Psychotherapy.html?id=h3NHAAAAMAAJ&amp;hl=en" target="_blank" rel="noopener">نظام های روان درمانی</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> جان نورکراس، جیمز پروچاسکا<br />
<strong>مترجم:</strong> یحیی سیدمحمدی</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%87-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%aa-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa/">نظریه شخصیت گشتالت</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d9%86%d8%b8%d8%b1%db%8c%d9%87-%d8%b4%d8%ae%d8%b5%db%8c%d8%aa-%da%af%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مکتب شناختی</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d9%85%da%a9%d8%aa%d8%a8-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%ae%d8%aa%db%8c/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d9%85%da%a9%d8%aa%d8%a8-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%ae%d8%aa%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 22 Dec 2017 11:30:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[رفتارگرایی و شناختی]]></category>
		<category><![CDATA[مکاتب روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[استعاره کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[اسکینر]]></category>
		<category><![CDATA[تولمن]]></category>
		<category><![CDATA[جان بی واتسون]]></category>
		<category><![CDATA[درمان شناختی]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارگرایی]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی شناختی]]></category>
		<category><![CDATA[شناخت]]></category>
		<category><![CDATA[شناخت درمانی]]></category>
		<category><![CDATA[شناختی]]></category>
		<category><![CDATA[گاتری]]></category>
		<category><![CDATA[گشتالت]]></category>
		<category><![CDATA[مکتب شناختی]]></category>
		<category><![CDATA[واتسون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=2250</guid>

					<description><![CDATA[<p>جنبش شناختی در روان‌شناسی جان بی. واتسون در بیانیه‌ی رفتارگرایی در ۱۹۱۳ نوشت «روان‌شناسی باید هرگونه اشاره به هشیاری را کنار بگذارد.» روان‌شناسانی که از پیام واتسون پیروی کردند، ذهن، فرایندهای هشیار و همه‌ی اصطلاح‌های ذهن‌گرایانه را از روان‌شناسی حذف کردند. تا چند دهه در محتوای کتاب‌های روان‌شناسی کارکرد مغز توضیح داده می‌شد اما در &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d9%85%da%a9%d8%aa%d8%a8-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%ae%d8%aa%db%8c/">مکتب شناختی</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>جنبش شناختی در روان‌شناسی</h2>
<p><a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%D8%A7%D9%86_%D8%A8%DB%8C._%D9%88%D8%A7%D8%AA%D8%B3%D9%88%D9%86" target="_blank" rel="noopener">جان بی. واتسون</a> در بیانیه‌ی <a href="http://behdashtravan.com/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84/" target="_blank" rel="noopener">رفتارگرایی</a> در ۱۹۱۳ نوشت «روان‌شناسی باید هرگونه اشاره به هشیاری را کنار بگذارد.» روان‌شناسانی که از پیام واتسون پیروی کردند، ذهن، فرایندهای هشیار و همه‌ی اصطلاح‌های ذهن‌گرایانه را از روان‌شناسی حذف کردند. تا چند دهه در محتوای کتاب‌های روان‌شناسی کارکرد مغز توضیح داده می‌شد اما در آن‌ها هیچ‌گونه اشاره‌ای به «ذهن» دیده نمی‌شد. گفته می‌شد که روان‌شناسی برای همیشه «هشیاری یا ذهن خود را ازدست‌داده است.»</p>
<p>ناگهان- یا چنین به نظر می‌آمد، هرچند از مدت‌ها پیش به‌تدریج در حال ساخته‌شدن بود-روان شناسی آماده شد تا هشیاری را بازیابد. کلمه‌هایی که مدت‌ها ازنظر سیاسی نادرست بودند در مجالس و کنفرانس‌ها به گوش می‌رسیدند و در مجله‌های تخصصی به چشم می‌خوردند.</p>
<p>در ۱۹۷۹، در مجله‌ی روان‌شناس آمریکایی، مجله‌ی رسمی انجمن روان‌شناسی آمریکا، مقاله‌ای یا عنوان «رفتارگرایی و ذهن» به چاپ رسید: «درخواستی (محدود) برای بازگشت به درون‌نگری (لیبرمن، ۱۹۷۹). نویسنده نه‌تنها کلمه‌ی «ذهن» را به‌کار برد، بلکه هم‌چنین در عنوان مقاله‌ی خود تلویحاً به روش تردیدآمیز درون‌نگری نیز اشاره کرد. چند ماه پیش از آن همان مجله مقاله‌ای را در برداشت که عنوان آن یک کلمه ساده بود-«هشیاری». مؤلف نوشته بود «پس از چند دهه غفلت سنجیده و عمدی، بار دیگر هشیاری با بحث‌هایی در مورد مفاهیمی که در موقعیت‌های کاملاً قابل‌احترام در ادبیات روان‌شناسی جای دارند موردعلاقه و بررسی دقیق علمی قرار می‌گیرد»(ناتسولاس، ۱۹۷۸، ص.۹۰۶).</p>
<p>رئیس انجمن روان‌شناسی آمریکا در ۱۹۷۶، در سخنرانی سالانه‌ی انجمن، به اجتماع مخاطبان گفت مفهومی که از روان‌شناسی داریم در حال تغیر است و این تغییر مستلزم بازگشت به هشیاری است. وی گفت، درنتیجه، تصور ذهنی روان‌شناسی از ماهیت آدمی «انسانی می‌شود تا ماشینی»(مکی‌چی، ۱۹۷۶، ص.۸۳۱).</p>
<p>هنگامی‌که صاحب‌منصبی از انجمن روان‌شناسی آمریکا و یک مجله‌ی معتبر این‌چنین باز و خوش‌بینانه درباره‌ی هشیاری بحث می‌کنند، باید گمان کنیم که یک جنبش تازه، یعنی انقلابی دیگر در روان‌شناسی، درراه است. ازآن‌پس تجدیدنظر در کتاب‌های درسی روان‌شناسی مقدماتی آغاز شد و روان‌شناسی به‌صورت «علمی که رفتار و فرایندهای ذهنی را مطالعه می‌کند» تعریف شد، یا علمی که «بامطالعه‌ی نظام‌دار می‌کوشد تا رفتار آشکار و رابطه‌ی آن را با فرایندهای ذنی نامرئی که در درون ارگانیسم روی می‌دهد تبیین کند»(هیلگارد و اتکینسون، ۱۹۷۵، ص.۱۲؛ کاگان و هاومان، ۱۹۷۲، ص ۹) نه به‌صورت فقط رفتار.</p>
<p>واحدهای درسی دانشگاهی که با روان‌شناسی هشیاری سروکار داشت موردتوجه و علاقه‌ی دانشجویان دوره‌ی لیسانس و دوره‌های بالاتر قرار گرفت (اسپانوس، ۱۹۹۳). در یک مطالعه زمینه‌یابی در ۱۹۸۷ از روان‌شناسان پرسیده شد با توجه به انتظارات ۲۵ سال گذشته آنان در رشته روان‌شناسی، شگفت‌انگیزترین جنبه‌های روان‌شناسی نوین بر ایشان کدام است. آنان در پاسخ گفتد که پیشرفت سریع جنبش شناختی در روان‌شناسی بیش از هر چیز دیگری برایشان شگفت‌انگیز بوده است (بونو، ۱۹۹۲).<br />
بدین‌سان روشن شد که روان‌شناسی بسیار فراتر از تمایل و نقشه‌های واتسون و اسکینر پیش رفته است. یک مکتب فکری جدید می‌رفت تا قدرت را به‌دست بگیرد.</p>
<h2>نفوذ پیشینیان بر روان‌شناسی شناختی</h2>
<p>مانند همه‌ی این جنبش‌ها در روان‌شناسی، روان‌شناسی شناختی یک شبه ظهور نکرد. بسیاری از جنبه‌های آن به‌وسیله‌ی کارهای دیگران پیش‌بینی‌شده بود. گفته شده است که «روان‌شناسی شناختی هم جدیدترین و هم قدیمی‌ترین رشته در تاریخ این موضوع است»(هرن شاو، ۱۹۸۷، ص.۲۷). این گفته بدان معناست که علاقه به هشیاری در نخستین روزهای حیات روان‌شناسی،‌ حتی پیش ازآن‌که به‌صورت یک علم رسمی درآید، امری بدیهی بوده است، چنان‌که در نظریه‌های تجربه‌گرایان و تداعی‌گرایان انگلیسی نیز چنین بوده است.</p>
<p>وقتی‌که روان‌شناسی به‌صورت یک رشته‌ی علمی جداگانه درآمد، توجه آن بر هشیاری باقی ماند. ویلهلم وونت به دلیل تأکیدش بر فعالیت خلاق ذهن یکی از پیشروان روان‌شناسی شناختی است. ساخت‌گرایان و کارکردگرایان با هشیاری سروکار داشتند که یکی از آن‌ها عناصر هشیاری و دیگری کارکردهای آن را مطالعه می‌کرد. رفتارگرایی یک تغییر بنیادی در روان‌شناسی ایجاد کرد، بدین معنا که هشیاری را تقریباً به مدت ۵۰ سال از این رشته بیرون راند.</p>
<p>بازگشت به هشیاری-آغاز رسمی جنبش روان‌شناسی شناختی-را می‌توان در سال‌های دهه‌ی ۱۹۵۰ ردیابی کرد، هرچند نشانه‌های آن در سال‌های ۱۹۳۰ به چشم می‌خورد. <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Edwin_Ray_Guthrie" target="_blank" rel="noopener">ای.آر.گاتری</a> روان‌شناس رفتارگرا در اواخر زندگی حرفه‌ای خود در مورد الگوی ماشینی روان‌شناسی اظهار تأسف کرد و اظهار داشت که محرک را همیشه نمی‌توان به امور فیزیکی کاهش داد. او هم‌چنین گفت روان شناسان باید محرک را به‌صورت امور ادراکی یا شناختی توصیف کنند، به‌گونه‌ای که برای ارگانیسم پاسخ‌دهنده بامعنا باشد (گاتری، ۱۹۵۹). روان‌شناسان نمی‌توانند با مفهوم معنا صرفاً با اصطلاح‌های رفتارگرایان برخورد کنند، زیرا معنا فرایندی ذهن‌گرایانه یا هشیار است.</p>
<p><a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Edward_C._Tolman" target="_blank" rel="noopener">ای.سی. تولمن </a>با رفتارگرایی هدفمندش یکی دیگر از پیشروان جنبش شناختی است. شکل رفتارگرایی وی موجب شد که اهمیت متغیرهای شناختی به مقدار زیاد شناخته شود. تأکید او بر متغیرهای فرضی رابط به‌عنوان روشی برای تعریف عملیاتی حالت‌های درونی و غیرقابل مشاهده؛ استفاده‌اش از نقشه‌های شناختی و نسبت دادن هدف به حیوانات، همگی در جهت کاهش رویکرد محرک-پاسخ در رفتارگرایی و افزایش علاقه نسبت به عوامل شناختی خدمت کرد.</p>
<p>در ۱۹۵۶، یک فیلسوف اثبات‌گرا، رودلف کارنپ، بازگشت به درون‌نگری را خواستار شد و چنین نوشت «آگاهی شخص از حالت تصور، احساس و حالت‌های دیگر خودش، باید نوعی مشاهده تلقی شود که در اصل تفاوتی با مشاهده‌ی خارجی ندارد و بنابراین یک منبع موثق برای شناخت به شمار می‌رود» (کاچ، ۱۹۶۴، ص.۲۲). حتی پرسی بریدگمن، فیزیک‌دانی که مفهوم تعریف عملیاتی را که با رفتارگرایی هم‌ساز است به روان‌شناسی ارائه کرد. بعدها رفتارگرایی را انکار نمود و بر این مطلب پای فشرد که برای بامعنا کردن تحلیلی عملیاتی باید از گزارش‌های درون‌نگری آزمودنی استفاده شود.</p>
<p>روان‌شناسی گشتالت با تأکید بر «سازمان، ساخت، روابط، نقش فعال آزمودنی و نقش مهمی که ادراک در یادگیری و حافظه ایفا می‌کند» بر جنبش شناختی نفوذ داشته است (هرست، ۱۹۷۹، ص.۳۲). می‌توان گفت که مکتب فکری گشتالت به زنده نگه‌داشتن دست‌کم علاقه‌ی پیرامونی به هشیاری را در سال‌هایی که دیدگاه رفتارگرایی بر روان‌شناسی آمریکا غالب بود کمک کرد.</p>
<p>یکی دیگر از پیش‌بینی‌کنندگان جنبش شناختی ژان <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%98%D8%A7%D9%86_%D9%BE%DB%8C%D8%A7%DA%98%D9%87" target="_blank" rel="noopener">پیاژه</a> (۱۹۸۰-۱۸۹۶) روان‌شناس سویسی است که کارهای مهمی درباره‌ی رشد کودک انجام داد. نظریه‌ی او نه بر اساس مراحل روانی-جنسی یا روانی- اجتماعی (آن‌گونه که توسط فروید و اریکسون پیشنهادشده است)، بلکه برحسب مراحل شناختی تدوین‌شده است. صورت‌بندی اولیه پیاژه که در سال‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ منتشر شد، در اروپا تأثیر زیادی برجای گذاشت. کارهای او در ایالات‌متحده به گونه گسترده‌ای پذیرفته نشد، زیرا با دیدگاه رفتارگرایی هماهنگی نداشت. اما،تأکید پیاژه بر عوامل شناختی با استقبال طرفداران اولیه جنبش شناختی روبه‌رو شد.</p>
<p>همین‌که اندیشه‌های روان‌شناسان شناختی در روان‌شناسی آمریکا نفوذ کرد، هماهنگی اندیشه‌های پیاژه با اصول روان‌شناسی شناختی روشن شد. پیاژه نخستین روان‌شناس اروپایی بود که در ۱۹۶۹ جایزه‌ی خدمت علمی ممتاز را از انجمن روان‌شناسی آمریکا دریافت کرد. چون کارهای او بر رشد کودک متمرکز بود، به گسترش دامنه‌ی رفتارهایی که روان‌شناسی شناختی در مورد آن‌ها کاربرد داشت کمک کرد.</p>
<h2>روح زمان در حال تغییر در فیزیک</h2>
<p>هنگامی‌که در تکامل علم با چنین تغییر مهمی برخورد می‌کنیم، آموزنده است که تغییرات پیشایند را در روح زمان که علم در آن ایفای نقش می‌کند جستجو کنیم. چنان‌که دیده‌ایم، علم، مانند یک موجود زنده، در پاسخ به انتظارات و شرایط محیطی خود تغییر می‌کند. این روح زمان چه بود که به انقلاب شناختی منجر شد، که تعدیل رفتارگرایی را به پذیرش مجدد هشیاری دیکته کرد؟ ما ممکن است این روح زمان را در فیزیک، الگوی جهت‌دهنده به روان‌شناسی، که در این رشته از هنگام آغاز شدنش به‌عنوان یک علم نفوذ داشته است ببینیم.</p>
<p>در آغاز قرن بیستم درنتیجه‌ی کارهای آلبرت انیشتین، نیلز بوهر، ورنر هیزنبرگ و دیگران، دیدگاه تازه‌ای در فیزیک پیدا شد. این رویکرد به رد نظریه‌ی گالیله‌ای- نیوتونی در مورد الگوی ماشینی جهان منجر گردید. از همان الگو بود که روان‌شناسی دیدگاه ماشینی، کاهش‌گرایی، قانون‌مند و قابل پیش‌بینی انسان را که به‌توسط روان‌شناسان از وونت تا <a href="http://behdashtravan.com/%d8%b3%d8%b1%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%da%a9%db%8c%d9%86%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">اسکینر</a> تشریح شد اقتباس کرد. بر اثر پژوهش‌های جدید در فیزیک، نظریه کلاسیک گالیله دایر بر عینیت کامل جهان و جدایی کامل دنیای خارج از مشاهده‌کننده کنار گذاشته شد.</p>
<p>فیزیکدانان پذیرفتند که نمی‌توان گردش طبیعت را بدون برهم زدن آن مشاهده کرد. لذا بر روی شکاف ساختگی بین مشاهده‌کننده و مورد مشاهده-دنیای درون و دنیای بیرون، دنیای تجربه‌ی هشیار و دنیای ماده مفروض- پل زده شد. کانون توجه پژوهش‌های علمی از یک جهان مستقل و به گونه‌ی عینی قابل شناخت به مشاهده‌ی انسان از این جهان تغییر جهت داد. دانشمندان جدید، دیگر از کانون مشاهداتشان جدا نبودند، بلکه به‌صورت شرکت‌کننده- مشاهده‌کننده درآمدند.</p>
<p>آرمان واقعیت کاملاً عینی امری دست‌نیافتنی تلقی شد. امروز ویژگی فیزیک بر این عقیده مبتنی است که آنچه را که دانش عینی می‌نامیم عملاً ذهنی است، زیرا به مشاهده‌کننده وابسته است. این دیدگاه که همه‌ی دانش‌ها «دانش شخصی» هستند دیدگاهی است که به گونه‌ی تهدیدآمیز به آنچه که جورج برکلی حدود ۳۰۰ سال پیش مطرح کرده بود شبیه است: که همه<br />
دانش‌ها ذهنی است زیرا به شخصی که آن را ادراک می‌کند وابسته است. نویسنده‌ای دیگر وضعیت را این‌گونه توصیف کرد.<br />
تصویری که از جهان داریم «نه‌تنها با تصویر عکاسی شده از یک واقعیت مستقل موجود بسیار متفاوت است، بلکه بیشتر به یک تصویر نقاشی شده شبیه است: خلق یک اثر غیر عینی به‌وسیله‌ی ذهن که شباهتی را نشان می‌دهد اما هرگز المثنایی را به وجود نمی‌آورد»(متسون، ۱۹۶۴، ص. ۱۳۷).</p>
<p>رد کردن عینیت و ماشین‌گونه بودن موضوع علم و به رسمیت شناختن ذهنی بودن آن از طرف فیزیک‌دانان، نقش حیاتی تجربه‌ی هشیار را در کسب دانش درباره‌ی جهان از نو احیا کرد. انقلاب در فیزیک دلیل نیرومندی برای پذیرش هشیاری به‌عنوان بخش برحق موضوع علم روان‌شناسی بود. اگرچه روان‌شناسی علمی حدود نیم‌قرن در برابر الگوی فیزیک جدید مقاومت کرد و با تلقی‌کردن خود به‌عنوان علم عینی رفتار به یک الگوی علمی منسوخ وفادار ماند، اما سرانجام به روح زمان پاسخ داد و با پذیرش مجدد فرآیندهای شناختی شکل خود را به‌قدر کافی تعدیل کرد.</p>
<h2>تأسیس روان‌شناسی شناختی</h2>
<p>نگاهی به سابقه‌ی جنبش شناختی یک انتقال منظم و سریع را در ذهن متبادر می‌سازد که پایه‌های جهان روان‌شناختی را فقط در فاصله چند سال تکان داد. البته، در آن هنگام این انتقال به‌هیچ‌وجه آشکار نبود. این تغییر مهیج در روان‌شناسی به آهستگی و به‌آرامی و بی‌هیچ بوق و کرنا و بدون هیاهو ظهور کرد. «تا مدت‌های مدید پس از به حقیقت پیوستن آن‌کسی وجودش را اعلام نکرد (بارس، ۱۹۸۶، ص. ۱۴۱).</p>
<p>پیشرفت تاریخ اغلب زمانی آشکار می‌شود که واقعه‌ی تاریخی رخ‌داده باشد. بنیان‌گذاری روان‌شناسی شناختی یک شبه اتفاق نیفتاد. همچنین پیدایش آن را نمی‌توان تنها به تبلیغ یک نفر منتسب کرد، آن‌گونه که جان بی. واتسون روان‌شناسی را تقریباً یک تنه تغییر داد. جنبش شناختی مانند روان‌شناسی کارکردگرایی مدعی است که بنیان‌گذار منحصربه‌فردی ندارد، شاید به‌این‌علت که هیچ‌یک از روان‌شناسانی که در این زمینه کار می‌کردند جاه‌طلبی شخصی برای هدایت یک جنبش تازه را نداشتند. علاقه‌ی آنان در این تلاش فقط به ارائه‌ی تعریف مجددی از روان‌شناسی معطوف بود.</p>
<p>تاریخ دو دانشمند را شناسایی کرده است که هرچند به‌طور رسمی بنیان‌گذار محسوب نمی‌شوند، اما از راه یک مرکز پژوهشی و یک کتاب به‌طور بنیادی در این راه خدمت کرده‌اند که اکنون پایه‌های اصلی توسعه‌ی روان‌شناسی شناختی تلقی می‌شود. آنان جرج میلر و اولریک نیسر هستند که شرح زندگی آنان برخی از عوامل شخصی را که در شکل‌دادن به مکاتب جدید فکری مؤثر بوده‌اند روشن می‌سازد.</p>
<h2>استعاره کامپیوتر</h2>
<p>ساعت و ماشین‌های خودکار در قرن هفدهم به‌عنوان استعاره‌هایی برای دیدگاه ماشینی از جهان خدمت کرد و به ذهن نیز بسط داده شد. دسترسی به این ماشین‌ها به‌سادگی امکان‌پذیر بود و برای درک چگونگی عمل ذهن به‌گونه‌ای که تصور می‌شد، الگوهای به سهولت قابل‌فهمی بودند. امروز الگوی ماشینی جهان و شکل رفتارگرایانه‌ی روان‌شناسی که از آن گرفته‌شده بود براثر دیدگاه‌هایی دیگر، یعنی چشم‌انداز تازه به فیزیک و جنبش شناختی در روان‌شناسی، موردتردید قرارگرفته‌اند.</p>
<p>بدیهی است که در قرن بیستم، دیگر ساعت برای دیدگاهی درباره‌ی ذهن الگوی مفید نیست. استعاره‌ی دیگری لازم است و ماشین قرن بیستم، یعنی کامپیوتر برای خدمت به‌عنوان یک الگو ظهور کرده است. اکنون روان‌شناسان کامپیوتر را به گونه‌ی فزاینده‌ای به‌عنوان توضیحی برای پدیده‌های شناختی مورداستفاده قرار می‌دهند. گفته می‌شود که کامپیوترها هوش مصنوعی را به نمایش می‌گذارند و کارکرد آن‌ها اغلب با اصطلاح‌های انسانی توصیف می‌شود. برای مثال، ظرفیت ذخیره‌ی کامپیوتر حافظه‌ی آن است، کدهای برنامه‌ریزی زبان نامیده می‌شوند و گفته می‌شود که نسل‌های جدید کامپیوتر عمل استنتاج را انجام می‌دهند (کمپبل، ۱۹۸۸، راسزاک، ۱۹۸۶).</p>
<p>می‌توان گفت کارکرد برنامه‌های کامپیوتری که اساساً مجموعه‌هایی از دستورالعمل‌ها هستند و با سمبل‌ها سروکار دارند شبیه ذهن انسان است. ذهن و کامپیوتر هر دو مقادیر زیادی از اطلاعات (محرک یا داده) را از محیط دریافت و هضم می‌کنند. آن‌ها این اطلاعات را پردازش، دست‌کاری، ذخیره و بازیابی کرده و به شیوه‌های گوناگون روی آن کار می‌کنند. بدین‌سان، برنامه‌ریزی کامپیوتری الگویی برای دیدگاه شناختی پردازش اطلاعات انسان، استدلال و حل مسئله است. این برنامه است، نه خود کامپیوتر (نرم‌افزار، نه سخت‌افزار)، که برای توضیح اعمال ذهنی به‌کار می‌رود.</p>
<p>روان‌شناسان شناختی به هیچ‌یک از وابسته‌های فیزیولوژیکی فرایندهای ذهنی علاقه‌مند نیستند، بلکه به‌توالی دست‌کاری نمادی که زیربنای نحوه‌ی تفکر ماست علاقه دارند. هدف آنان این است که «کتاب‌خانه‌ی برنامه‌هایی را که انسان در حافظه‌ی خود ذخیره کرده است- برنامه‌هایی که شخص را قادر می‌سازد تا معنای جمله‌ها را بفهمد و آن‌ها را بیان کند، تجربه‌ها و قواعد خاصی را به حافظه بسپارد و مسائل تازه را حل کند کشف کنند» (هاوارد، ۱۹۸۳، ص.۱۱).</p>
<p>این دیدگاه پردازش اطلاعات توسط ذهن انسان، پایه‌های روان‌شناسی شناختی را تشکیل می‌دهد. روان‌شناسی در طول بیش از صد سال سابقه‌ی تاریخی خود، از الگو قرار دادن ساعت‌ها برای موضوع موردمطالعه خود تا سطح الگو قرار دادن کامپیوتر پیشرفت کرده است، اما مهم آن است که این دو ماشین هستند. این امر تداوم تاریخی تکامل روان‌شناسی بین مکاتب فکری قدیم و جدید را نشان می‌دهد.</p>
<p>«برای روان‌شناسان که همواره می‌کوشند تا اطمینان حاصل کنند که نظریه‌هایشان به‌گونه‌ای به واقعیت‌های فیزیکی اشاره دارد، توسل به استعاره‌ی ماشین تقریباً اجتناب‌ناپذیر است» (بارس، ۱۹۸۶، ص.۱۵۴). ما در شگفت مانده‌ایم که آیا این گفته‌ی قدیمی- امور هراندازه که بیشتر تغییر کنند بیشتر به همان صورت باقی می‌مانند- به کسانی که می‌خواهند از تاریخ درس بگیرند چیزی می‌آموزند یا نه.</p>
<h2>ماهیت روان‌شناسی شناختی</h2>
<p>تا اینجا توضیح دادیم که اشاره به عوامل شناختی در نظریه‌های یادگیری اجتماعی رانر و بندورا چگونه ماهیت رفتارگرایی آمریکا را تعدیل کرد. اما، تأثیر انقلاب شناختی تنها به روان‌شناسی رفتارگرایی محدود نمی‌شود. عوامل شناختی در بخش‌های دیگر این رشته نیز نفوذ داشته‌اند: نظریه اسناد یا نسبت‌دادن در روان‌شناسی اجتماعی؛ نظریه ناهماهنگی شناختی؛ رویکرد داده-پردازی نسبت به تصمیم‌گیری و حل مسئله؛ یادگیری، حافظه و ادراک؛ انگیزش و هیجان و شخصیت. درزمینه‌های کاربردی مانند روان‌شناسی بالینی، روان‌شناسی اجتماع‌نگر، روان‌شناسی صنعتی و سازمانی و روان‌شناسی آموزشگاهی، نیز تأکید فزاینده‌ای بر عوامل شناختی وجود دارد.</p>
<p>روان‌شناسی شناختی از چند نظر با رفتارگرایی تفاوت می‌کند. نخست، توجه روان‌شناسان شناختی تنها به پاسخ‌دادن به محرک معطوف نیست، بلکه آنان به فرآیند شناخت توجه دارند. مشخصاً به فرایندها و رویدادهای ذهنی تأکید می‌کنند، نه به پیوند محرک- پاسخ؛ بر ذهن تأکید می‌ورزند تا به رفتار. این بدان معنا نیست که روان‌شناسان شناختی رفتار را نادیده می‌گیرند. بلکه بدین معناست که پاسخ‌های رفتاری موضوع منحصربه‌فرد پژوهش آن‌ها نیستند. پاسخ‌های رفتاری به‌عنوان منابعی برای نتیجه‌گیری و استنباط درباره‌ی فرآیندهای ذهنی که همراه آنهاست به‌کار می‌روند.</p>
<p>دوم، روان‌شناسان شناختی به ساخت و سازمان‌دهی تجربه به‌وسیله‌ی ذهن علاقه دارند. روان‌شناسان گشتالت و هم‌چنین پیاژه استدلال می‌کردند که گرایش به سازمان دادن تجربه‌ی هشیار (احساس‌ها و ادراک‌ها) به کل‌های بامعنا و طرح‌ها امری ذاتی است. بدین ترتیب، ذهن به تجربه‌ی ذهنی شکل و پیوستگی می‌بخشد و همین فرآیند سازماندهی است که موضوع موردمطالعه‌ی روان‌شناسی شناختی است. تجربه‌گرایان و تداعی‌گرایان بریتانیایی و پیروان قرن بیستم آنان (رفتارگرایان اسکینری) عقیده داشتند که ذهن فاقد این‌گونه توانایی ذاتی برای سازماندهی است.</p>
<p>سوم، از دیدگاه شناختی شخص محرک را که از محیط دریافت می‌کند آن را به‌گونه‌ای فعال و خلاق سازمان می‌دهد. ما می‌توانیم در کسب و به‌کار بستن دانش شرکت فعال داشته باشیم، برخی جنبه‌های تجربه را آگاهانه موردتوجه قرار دهیم و برخی دیگر را برای سپردن به حافظ انتخاب کنیم. ما پاسخ‌دهندگان فعال به نیروهای بیرونی و یا لوح‌های سفیدی که تجربه‌ی حسی بر آن‌ها می‌نویسد نیستیم.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>کتاب:</strong><a href="https://www.cengage.com/c/a-history-of-modern-psychology-11e-schultz"> تاریخ روانشناسی نوین</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> سیدنی آلن شولتز، دوان پی شولتز<br />
<strong>مترجم:</strong> پاشا شریفی، علی اکبر سیف، خدیجه علی آبادی</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d9%85%da%a9%d8%aa%d8%a8-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%ae%d8%aa%db%8c/">مکتب شناختی</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d9%85%da%a9%d8%aa%d8%a8-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%ae%d8%aa%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
