<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مقالات سقراط | مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</title>
	<atom:link href="https://behdashtravan.com/tag/%D8%B3%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B7/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://behdashtravan.com/tag/سقراط/</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Tue, 01 Jan 2019 11:20:45 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.8.2</generator>

<image>
	<url>https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2017/09/cropped-logo-32x32.png</url>
	<title>مقالات سقراط | مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</title>
	<link>https://behdashtravan.com/tag/سقراط/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>زندگی افلاطون</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a7%d9%81%d9%84%d8%a7%d8%b7%d9%88%d9%86/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a7%d9%81%d9%84%d8%a7%d8%b7%d9%88%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 10 Jan 2019 11:30:38 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سبک زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[آثار افلاطون]]></category>
		<category><![CDATA[افلاطون]]></category>
		<category><![CDATA[جمهور افلاطون]]></category>
		<category><![CDATA[دورانت]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی افلاطون]]></category>
		<category><![CDATA[سقراط]]></category>
		<category><![CDATA[سقراط و افلاطون]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه افلاطون]]></category>
		<category><![CDATA[مکالمات افلاطون]]></category>
		<category><![CDATA[یونان]]></category>
		<category><![CDATA[یونان باستان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5317</guid>

					<description><![CDATA[<p>زندگی افلاطون برخورد با سقراط در مسیر زندگی افلاطون تغییری ایجاد کرد. زندگی افلاطون در آسایش و شاید در میان ثروت و تمول پرورش یافته بود. او جوانی پر زور و زیبا بود. می‌گویند شانه‌های پهن او موجب شد که لقب افلاطونی به وی دادند. مردم به او به نظر یک سرباز و جنگجو نگاه &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a7%d9%81%d9%84%d8%a7%d8%b7%d9%88%d9%86/">زندگی افلاطون</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>زندگی افلاطون</h2>
<p>برخورد با سقراط در مسیر زندگی <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d9%81%d9%84%d8%a7%d8%b7%d9%88%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">افلاطون</a> تغییری ایجاد کرد. زندگی افلاطون در آسایش و شاید در میان ثروت و تمول پرورش یافته بود. او جوانی پر زور و زیبا بود. می‌گویند شانه‌های پهن او موجب شد که لقب افلاطونی به وی دادند. مردم به او به نظر یک سرباز و جنگجو نگاه می‌کردند و دو دفعه جایزه بازی‌های <a data-toggle="tooltip" data-placement="top" class="post-tooltip tooltip-top" title="بازی‌های Isthmia از جمله چهار فستیوال معروف یونان قدیم بود و هر دو سال یک بار اجراء می‌شد. برندگان مسابقات آن به تاجی از کرفس وحشی مفتخر می‌شدند. محل آن در تنگه Corinth بود. تاریخ شروع این بازی‌ها را سال ۵۸۱ پیش از مسیح می‌دانند. مترجم .">Isthmia</a> را ربوده بود. از چنین جوانانی نمی‌توان توقع داشت که فیلسوف بار بیایند. ولی افلاطون ذهنی باریک‌بین داشت و بازی دیالکتیک <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b7/" target="_blank" rel="noopener">سقراط</a> برای او سرگرمی جدیدی بود. او از اینکه می‌دید سقراط با نوک تیز سؤالات خود باد اصول و مقبولات پرطمطراق را خالی می‌کند، محظوظ می‌شد. افلاطون به این ورزش تازه گرایید همچنان که به ورزش خشن و معمولی کشتی گراییده بود و تحت رهبری این کنه پیر (سقراط خود را کنه می‌نامید) از مشاجرات ساده و بسیط به تجزیه‌وتحلیل دقیق و مباحثات عمیق منتقل گردید. او عاشق بی‌قرار حکمت شد و دوست صمیمی استاد خود گردید. او همواره می‌گفت: «من خدا را سپاسگزارم از این‌که یونانی هستم نه بربر، آزاد هستم نه بنده، مرد هستم نه زن و مخصوصاً این‌که در عهد سقراط به دنیا آمده‌ام.»</p>
<p>هنگامی که استاد مرد، او بیست و هشت سال داشت و پایان حزن‌انگیز این زندگانی آرام در تمام مراحل نمو فکری او منعکس بود. این امر دموکراسی و مردم عامی را در نظر او چنان خفیف و بی‌مقدار کرد که تربیت خانوادگی و اریستوکراسی او نتوانسته بود چنان اثری را در وی تولید نماید. این امر به وی تلقین کرد که باید دموکراسی از میان برود و حکومت خردمندترین و بهترین مردمان جایگزین آن بشود. روش او در برابر دموکراسی نظیر روش <a data-toggle="tooltip" data-placement="top" class="post-tooltip tooltip-top" title="(Caton (149-234 پیش از مسیح - از بزرگان روم قدیم. روش او درباره‌ی قرطاجنه اشاره به این جمله معروف است که وی پس از مشاهده پیشرفت مردم آن سرزمین گفته بود: Ceterum, censeo Carthaginem esso delendam. (وانگهی، من فکر می‌کنم که باید قرطاجنه را ویران ساخت.) مترجم .">کاتون</a> درباره قرطاجنه بود. مسئله پیدا کردن اعقل و اصلح اشخاص و آماده‌ساختن آنها برای امر حکومت در تمام طول زندگی وی را به خود مشغول داشت.</p>
<p>سعی و کوششی که وی در رهایی سقراط از بند به عمل آورده بود، زعمای دموکراسی را به وی ظنین و بدبین ساخت؛ دوستان او به وی گوشزد کردند که او در آتن در امان نخواهد بود و زمان بی‌اندازه برای سفر و سیر جهان مساعد است. به همین جهت وی در همان سال ۳۹۹ پیش از میلاد آتن را ترک کرد و دقیقاً نمی‌دانیم که به کدام سمت متوجه شد. مورخین درباره سفر او جدال خوشمزه‌ای کرده‌اند. به نظر می‌رسد که افلاطون نخست به مصر رفت و از شنیدن این‌که روحانیان حاکم بر مصر یونان را مملکتی می‌دانند که هنوز در حال طفولیت است و دارای سنن قوی و فرهنگ عمیق نیست و بدین جهت این روحانیان عجیب‌وغریب ساحل نیل مملکت او را به جد نمی‌گیرند، سخت یکه خورد. ولی هیچ‌چیز تعلیم‌دهنده‌تر از تحقیر و استهزاء نیست؛ بدین جهت خاطره این طبقه باسواد که به عقیده خود از جانب خدا بر یک قوم کشاورز حکومت می‌کردند، در روح افلاطون همواره زنده ماند و در نظریات او در جمهوریت ایده‌آل مؤثر افتاد. افلاطون از مصر سوار کشتی شده به‌سوی صقلیه حرکت کرد و از آن جا به ایتالیا رفت و به مکتب یا مذهبی که از طرف فیثاغورس تشکیل یافته بود، سر زد و خاطره این مردانی که خود را وقف دانش و حکومت کرده بودند و در عین اقتدار در نهایت سادگی زندگی می‌نمودند، در روح حساس او تأثیر عمیق بخشید. در طی دوازده سال به مسافرت خود ادامه داد و حکمت را از همه منابع و سرچشمه‌های آن اخذ کرد؛ از همه مذاهب و عقاید مطلع شده و از هر خرمنی خوشه‌ای چید. بعضی‌ها می‌خواهند بگویند که وی به فلسطین رفت تا از سنن پیغمبران آنجا که تقریباً سوسیالیست بودند، بهره‌ای برد و بعد به ساحل رود گنگ رفت و به اندیشه‌های عرفانی هندوان پی برد. ما از آن اطلاعی نداریم.</p>
<p>وقتی‌که به سال ۳۸۷ پیش از مسیح به آتن برگشت، مردی چهل ساله بود و از تجربه اقوام مختلف و حکمت ممالک متعدد به مرحله بلوغ رسیده بود. کمی از حرارت و هیجان جوانی‌اش کاسته بود ولی دورنما و منظر اندیشه او چنان شده بود که در حد اعلائی در برابر آن نیمه حقیقت جلوه می‌کرد و مناظر و جلوات هر مسئله‌ای در ترکیبی از حقایق متعدد که به‌ظاهر با هم ناسازگار می‌نمودند؛ روشن می‌گردید. او هوش و معلومات یک دانشمند را با الهام و تخیل یک هنرمند در خود جمع کرده بود. شاعر و فیلسوف یک بار استثناء در یک روح مجتمع شده بودند. او برای بیان افکار خود وسیله مکالمه را ابداع کرد. وسیله‌ای که هدف زیبائی را با مقتضیات حقیقت آشتی می‌داد. مسلماً تا آن زمان فلسفه در ظواهر بدان درخشندگی و تابناکی جلوه نکرده بود و از آن به بعد نیز به تحقیق کسی ظهور فلسفه را بدان شکوه و جلال ندیده است. تابندگی و نکات برجسته و جوش‌وخروش سبک زندگی افلاطون، حتی در ترجمه به زبان‌های دیگر نیز قابل‌درک است. شلی یکی از ستایشگران افلاطون می‌گوید: «افلاطون اتحاد نادر یک منطق فشرده و دقیق را با هیجان الهام‌انگیز شعر به ما عرضه می‌کند. این دو معنی بر اثر درخشندگی و هماهنگی عصر او در یک جریان مقاومت‌ناپذیری از تأثرات موسیقی به هم می‌آمیزد و به سرعت دونده تیزپا، اثبات و اقناع را همراه می‌آورد.» بیهوده نبود که فیلسوف جوان کار خود را مانند یک نویسنده درام‌نویس آغاز کرده بود.</p>
<p>مسلماً آنچه فهم آثار زندگی افلاطون را مشکل می‌سازد، همانا این آمیزش شورانگیز شعر و فلسفه و دانش و هنر است. ما همیشه نمی‌توانیم بگوییم که کدام بازیگر از قول افلاطون سخن می‌گوید و آیا آنچه می‌گوید حقیقت است یا مجاز، شوخی است یا جدی. غالباً عشق او به شوخی و مسخره و افسانه ما را به حیرت می‌اندازد. تقریباً می‌توانیم بگوییم که تعلیمات او از راه رمز و تمثیل بود. «آیا می‌خواهید که من با شما در لباس افسانه و اساطیر مانند پیری سالخورده که با جوانان سخن می‌راند، گفتگو کنم؟» [پروتاگوراس، ۳۲۰]
<p>می‌گویند که افلاطون این مکالمات را برای توده‌ی مردم زمان خود به شکل گفتگو با استدلالات تند له و علیه نوشته است و بسط و اطناب تدریجی مطالب و تکرار استدلالات مهم از خصوصیات آن است. این مکالمات به نحو صریح و روشن (با آن‌که اکنون مبهم و تاریک به نظر می‌رسد) برای فهم اشخاصی نوشته شده است که از فلسفه مانند یک سرگرمی موقتی لذت می‌برند و ضیق وقت و عمرشان آن‌قدر مجال خواندن و مطالعه می‌دهد که گویا مردی در حال دویدن می‌خواهد نوشته‌ای را بخواند. بنابراین باید منتظر باشیم که در این مکالمات مقدار زیادی مطالب سرگرمی و تمثیل وجود داشته باشد و بااین‌همه مطالب زیادی نیز باشد که جز به دانشمندانی که بر جزئیات حیات اجتماعی و فعالیت ادبی عصر زندگی افلاطون واقف هستند، قابل‌فهم نباشد و همچنین مطالب دیگری باشد که امروز به نظر ما تفننی و خارج از موضوع به نظر می‌رسد ولی به منزله چاشنی و فلفل پیش‌غذای سنگین محسوب می‌شود که برای هضم به اذهان نامأنوس به فلسفه مفید است.</p>
<p>باید اقرار کرد که افلاطون بیشتر صفاتی را که خود مکروه می‌داشت، دارا بود. او به شعرا و اساطیر آنها طعنه می‌زند و او خود یکی از جمله شعرا بود و صدها اسطوره و افسانه به مجموعه‌ی اساطیر بیفزود. او وعاظ را سرزنش می‌کند که به در توانگران می‌روند و آنها را مطمئن می‌سازند که قربانی‌ها و ادعیه‌ی آنان، کارهای ناشایست خودشان و اجدادشان را جبران می‌کند (مقایسه شود با کتاب جمهوریت، ۳۹۶) و خود افلاطون یکی از وعاظ و متکلمین و اخلاقیون سخت‌گیر بود و مانند <a data-toggle="tooltip" data-placement="top" class="post-tooltip tooltip-top" title="Pour qn ' on lise Platon چاپ پاریس ۱۹۰۵ ص ۴ {Emile Faguet ادیب و نقاد و درام‌نویس فرانسوی (۱۹۱۶-۱۸۴۷ مسیحی). مترجم.}">ساوونارول</a> اظهار هنر می‌کرد و هرگونه تظاهر و هنرنمایی را محکوم به آتش می‌کرد. او مانند شکسپیر می‌گفت که: «قیاس و تشبیه هم‌چون زمین لغزنده است.» (۲۳۱ Sophist) ولی خود او از اینجا به آنجا می‌لغزید و می‌پرید. او مشاجرات لفظی سوفسطائیان را سخت منکر بود ولی خود او گاهی مانند سوفسطائیان استدلال می‌کرد. فاگه [Savonarole &#8211; از خطبای ایتالیا. پاپ اسکندر ششم او را تکفیر کرد و دستور داد تا وی را به آتش انداختند. مترجم.] به تقلید او می‌گوید: «آیا کل بزرگ‌تر از جزء هست یا نه؟ -مسلماً- و جزء از کل کوچک‌تر هست یا نه؟ یقیناً- پس واضح شد که زعمای دولت باید فلاسفه باشند؟- یعنی چه؟ ۔ آن بدیهی است؛ ولی استدلال را دوباره از سر بگیریم.»</p>
<p>ولی این همه، بدترین چیزی است که ممکن بود از زندگی افلاطون گفته شود؛ مکالمات افلاطون از گران‌بهاترین گنجینه‌های جهان محسوب می‌شود. [مهم‌ترین مکالمات افلاطون عبارتند از: خطابه داعیه سقراط، اقریطون، فیدون، مهمانی، فدروس، گورگیاس، برمانیدس، سیاست. جالب‌توجه‌ترین قسمت‌های جمهوریت عبارتند از بندهای (۳۲-۳۲۷، ۷۷-۳۳۶، ۵-۳۸۴، ۴۲۶- ۳۹۲، ۵-۴۳۳ ، ۷۶-۴۴۱، ۳-۴۸۱، ۲۰-۵۱۲، ۹۴-۳۷۲) بهترین چاپ آثار افلاطون مال Jowettمی‌باشد و ساده‌ترین آن در Evryman series می‌باشد. مراجعات به جمهوریت است مگر اینکه تعیین شود.]
<p>بهترین آنها جمهوریت است که خود کتاب مستقل کاملی است و همه افلاطون در این کتاب است. در این کتاب نظریات افلاطون درباره ماوراء طبیعت، خداشناسی، اخلاق، روانشناسی، فن تربیت، سیاست و هنر مندرج است. در آنجا مسائلی مطرح می‌شود که رنگ و بوی زمان ما را دارد از قبیل کمونیسم و سوسیالیزم و طرفداری از حقوق زنان و تحدید توالد و تناسل و تزکیه نسل و مسائل نیچه درباره اخلاق و آریستوکراسی و عقاید روسو درباره برگشت به طبیعت و تربیت آزادی عقیده برگسون درباره‌ی Elan vital (نیروی حیاتی) و تحلیل روحی فروید که همه در آنجا پیدا می‌شود.</p>
<p>این کتاب به منزله خوان پهناوری است که میزبانی مسرف و دریادل گسترده باشد. امرسون می‌گوید: «افلاطون مساوی است با فلسفه و فلسفه مساوی است با افلاطون.» امرسون درباره کتاب جمهوریت همان سخنانی را می‌گوید که عمر درباره قرآن گفت: «همه کتابخانه‌ها را بسوزانید. هرچه در آنها هست در این کتاب هست.» پس بر سر کتاب جمهوریت بیاییم و آن را مطالعه کنیم.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a7%d9%81%d9%84%d8%a7%d8%b7%d9%88%d9%86/">زندگی افلاطون</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a7%d9%81%d9%84%d8%a7%d8%b7%d9%88%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مرگ سقراط با جام شوکران &#8211; قسمت دوم</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%b3%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b7-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d8%a7%d9%85-%d8%b4%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%b3%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b7-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d8%a7%d9%85-%d8%b4%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 27 Dec 2018 11:30:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[خودشکوفایی و عزت نفس]]></category>
		<category><![CDATA[سبک زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[اعدام سقراط]]></category>
		<category><![CDATA[افلاطون]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[جام شوکران]]></category>
		<category><![CDATA[سقراط]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ سقراط]]></category>
		<category><![CDATA[مواجهه سقراط با عدم محبوبیت]]></category>
		<category><![CDATA[یونان]]></category>
		<category><![CDATA[یونان باستان]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5228</guid>

					<description><![CDATA[<p>مرگ سقراط با جام شوکران چند سال قبل، در یکی از زمستان‌های بسیار سرد نیویورک، پیش از پرواز به لندن، بعدازظهری را آزاد بودم و به نگارخانه‌ای خلوت در طبقه بالای موزه هنر متروپولیتن رفتم. نور اندکی در آنجا می‌تابید، و غیر از صدای دلنواز سیستم حرارتی طبقه پایین صدایی شنیده نمی‌شد. دل‌زده از نقاشی‌های &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%b3%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b7-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d8%a7%d9%85-%d8%b4%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%d9%86/">مرگ سقراط با جام شوکران &#8211; قسمت دوم</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2><strong>مرگ سقراط با جام شوکران</strong></h2>
<p>چند سال قبل، در یکی از زمستان‌های بسیار سرد نیویورک، پیش از پرواز به لندن، بعدازظهری را آزاد بودم و به نگارخانه‌ای خلوت در طبقه بالای موزه هنر متروپولیتن رفتم. نور اندکی در آنجا می‌تابید، و غیر از صدای دلنواز سیستم حرارتی طبقه پایین صدایی شنیده نمی‌شد. دل‌زده از نقاشی‌های نگارخانه‌های امپرسیونیستی، به دنبال نشانه‌ای از یک کافه‌تریا بودم &#8211; امیدوار بودم در آنجا یک فنجان از شیر شکلات آمریکایی خاصی بخرم که در آن لحظه به شدت به آن میل داشتم- که یک بوم نقاشی توجه مرا به خود جلب کرد. مطابق شرح زیر بوم، این نقاشی (مرگ سقراط) را ژاک لویی داوید سی‌وهشت ساله در پاییز ۱۷۸۶ در پاریس کشیده بود.</p>
<p><a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b7/" target="_blank" rel="noopener">سقراط</a>، که مردم آتن به مرگ محکومش کرده‌اند، آماده می‌شود تا جام شوکران را بنوشد و دوستان اندوهگینش او را در بر گرفته‌اند. در بهار سال ۳۹۹ قبل از میلاد، سه شهروند آتنی علیه این فیلسوف اقامه دعوا کردند و او را به عدم پرستش خدایان شهر، ترویج بدعت‌های مذهبی و فاسد کردن مردان جوان آتنی متهم کردند و به دلیل سنگینی این اتهامات، خواستار  مرگ سقراط شدند.</p>
<p>سقراط با متانتی افسانه‌ای به اتهامات پاسخ داد. گرچه فرصت داشت تا در دادگاه از فلسفه‌اش برائت جوید؛ ولی از آنچه به نظرش درست بود، و نه از آنچه می‌دانست موردپسند همگان است، دفاع کرد. مطابق روایت <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d9%81%d9%84%d8%a7%d8%b7%d9%88%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">افلاطون</a>، او با شهامت به هیئت‌منصفه گفت:</p>
<p>تا جان در بدن دارم از جستجوی دانش و آگاه ساختن شما به آنچه باید بدانید، دست بر نخواهم داشت&#8230; پس، آتنی‌ها، بدانید که خواه سخن آنوتوس را بپذیرید خواه مرا تبرئه کنید، در هیچ حال، رفتاری جز این نخواهم کرد، ولو بارها کشته شوم.</p>
<p>و این‌چنین بود که به فرجام خود در زندانی در آتن رهنمون شد. مرگ سقراط لحظه‌ای سرنوشت‌ساز در تاریخ فلسفه را رقم زد.</p>
<h2>اهمیت اعدام سقراط</h2>
<p>یکی از نشانه‌های اهمیت این رویداد را می‌توان این امر دانست که این واقعه را بارها به تصویر کشیده‌اند. در سال ۱۶۵۰ شارل &#8211; آلفونس دوفرنوا، نقاش فرانسوی، مرگ سقراط را به تصویر کشید، این تابلو اکنون در گالریا پالاتینا در فلورانس (که هیچ کافه‌تریایی ندارد) در معرض تماشا قرار دارد.</p>
<p>قرن هجدهم دوران اوج علاقه به مرگ سقراط بود، به‌ویژه پس‌ازاینکه دیدرو در قسمتی از رساله‌ای در باب شعر دراماتیک توجه همگان را به ظرفیت به تصویر کشیده شدن این واقعه جلب کرد.</p>
<p>در بهار ۱۷۸۶ ژاک- لویی داوید از شارل میشل اهل سابلیه، نماینده ثروتمند مجلس و پژوهشگر برجسته امور یونان، سفارشی دریافت کرد. شرایط قرارداد سخاوتمندانه بود، ۶۰۰۰ لیور پیش‌پرداخت و ۳۰۰۰ لیور دیگر در هنگام تحویل کار (لویی شانزدهم در ازای تابلوی بزرگ‌تر سوگند هوراشیو فقط ۶۰۰۰ لیور پرداخته بود). وقتی این اثر در نمایشگاه سال ۱۷۸۷ به نمایش گذاشته شد، بی‌درنگ آن را درخشان‌ترین اثر درباره فرجام سقراط شمردند. سر جوشوا رینولدز این اثر را چنین ستود: «استادانه‌ترین و تحسین‌برانگیزترین کوشش هنری که از زمان نمازخانه سیستین و استانیزه (اتاق‌ها) اثر رافائل ظهور کرده است. این تصویر، ادای احترامی به آتن عصر پریکلس است.»</p>
<p>من در غرفه اجناس کادویی موزه، پنج کارت‌پستال از آثار داوید را خریدم و بعداً در هنگام پرواز بر فراز زمین‌های یخ‌بسته نیوفاندلند (که قرص کامل ماه و آسمان بدون ابر آن را سبز درخشان کرده بود)، یکی از آنها را وارسی کردم، درحالی‌که با بی‌میلی به شامی نوک می‌زدم که مهماندار هواپیما در هنگام چرت نابهنگام روی میز جلویم گذاشته بود.</p>
<h2>تصویر معروف از مرگ سقراط</h2>
<p>در این تصویر، افلاطون پای تخت نشسته، قلم و کاغذی در کنار دارد؛ شاهدی خاموش بر بی‌عدالتی حکومت. او در زمان مرگ سقراط بیست‌ونه ساله بوده ولی داوید وی را به پیرمردی جدی با موهایی جوگندمی تبدیل کرده است. در داخل دهلیز، زندانبانان کسانتیپه، همسر سقراط، را از سلول زندان همراهی می‌کنند. هفت دوست در حالت‌های متفاوتی از زاری و ماتم هستند.</p>
<p>نزدیک‌ترین مصاحب سقراط، کریتون، کنار او نشسته و با دلبستگی و نگرانی به استاد خیره شده است. ولی سقراط، راست‌قامت، با اندام و عضلات ورزشکاران، هیچ نشانی از نگرانی و ندامت ندارد. این واقعیت که بسیاری از آتنی‌ها سقراط را نادان دانسته و از او دوری جسته‌اند، او را در اعتقاداتش متزلزل نکرده است. داوید می‌خواسته سقراط را در حال نوشیدن زهر به تصویر کشد، ولی آندره شنیه شاعر به او گفته این اثر تنش دراماتیکی بیشتری خواهد داشت. اگر سقراط را در حال به پایان بردن مطلبی فلسفی نشان دهد درحالی‌که در همان لحظه دستش را با آرامش خیال به‌طرف شوکرانی دراز می‌کند که به زندگی‌اش خاتمه می‌دهد، که چنین تصویری هم اطاعت سقراط از قوانین آتن و هم پایبندی او را به رسالتش نشان می‌دهد. ما شاهد آخرین لحظات آموزنده زندگی موجودی متعالی هستیم.</p>
<h2>عدم محبوبیت</h2>
<p>شاید به این سبب به‌شدت تحت تأثیر این کارت‌پستال قرار گرفتم که رفتار ترسیم شده در آن تضاد بسیار زیادی با رفتار من داشت. در گفتگوها، من ترجیح می‌دادم موردقبول و علاقه طرف مقابل باشم، نه این‌که حقیقت را بگویم. میل به جلب رضایت سبب شده بود که به لطیفه‌های پیش‌پاافتاده بخندم، درست مثل پدری در شب افتتاحیه نمایشنامه مدرسه‌ای.</p>
<p>رفتار من با غریبه‌ها شبیه رفتار نوکرصفتانه دربانی بود که به مهمانان ثروتمند هتل خوشامد می‌گوید &#8211; اشتیاق کف‌آلود ناشی از میل کورکورانه بیمارگونه به جلب محبت. من نسبت به آرا و عقاید اکثریت مردم، به‌طور علنی، ابراز شک و تردید نمی‌کردم. من در پی جلب تأیید و موافقت صاحبان قدرت بودم و تا مدت‌ها پس از ملاقات با آنها، نگران این بودم که آیا مرا خوشایند یافته‌اند یا نه. در هنگام عبور از گمرک با رانندگی در کنار ماشین‌های پلیس، آرزوی مبهمی در دل داشتم که ای کاش مأموران اونیفرم پوش، نظر خوبی راجع به من داشته باشند.</p>
<h2>رویکرد سقراط</h2>
<p>ولی سقراط در برابر عدم محبوبیت و محکوم شدن از طرف حکومت، متزلزل نشد. او به سبب گله و شکایت دیگران از افکار خود دست برنداشت.</p>
<p>علاوه بر این، اعتمادبه‌نفس او ناشی از امری ژرف‌تر از تندخویی و شجاعت احمقانه بود. این اعتمادبه‌نفس ریشه در فلسفه داشت. فلسفه به سقراط عقایدی داده بود که می‌توانست در هنگام رویارویی با مخالفت دیگران، به این باورها اعتمادی عقلانی، و نه عصبی، داشته باشد.</p>
<p>آن شب، بر فراز سرزمین‌های یخی، چنین استقلال فکری نوعی مکاشفه و الهام بود. این امر نویدبخش اصلاح تمایلی ناشی از سست‌عنصری به پیروی از رویه‌ها و آرای مورد تأیید جامعه بود. زندگی و مرگ سقراط دعوتی به شکاکیت هوشمندانه است.</p>
<p>مسئله کلی‌تر این‌که به نظر می‌رسید موضوعی که فیلسوف یونانی مثل اعلای آن به شمار می‌رفت، دعوت به قبول مسئولیتی همزمان ژرف و خنده‌دار است: حکیم و خردمند شدن از طریق فلسفه. به‌رغم تفاوت‌های زیاد میان بسیاری از متفکرانی که در گذر زمان فیلسوف خوانده شدند.</p>
<p>افرادی در حقیقت چنان متفاوت که اگر در مهمانی بزرگی دور هم جمع شوند، نه تنها چیزی ندارند که به یکدیگر بگویند بلکه به‌احتمال‌زیاد پس از نوشیدن چند جام، کارشان به دعوا می‌کشد، این امر ممکن به نظر می‌رسد که بتوانیم گروه کوچکی از انسان‌ها را از دیگران متمایز کنیم، انسان‌هایی با قرن‌ها فاصله از یکدیگر، انسان‌هایی که تا حدودی متعهد به دیدگاهی درباره‌ی فلسفه بودند که از ریشه‌شناسی یونانی این کلمه &#8211; فیلو به معنای عشق، سوفیا به معنای حکمت &#8211; برمی‌خاست، گروهی که وجه اشتراکشان علاقه مشترکی بود که به بیان برخی مطالب تسلی‌بخش و عملی درباره علل بزرگ‌ترین غم‌های ما داشتند. من به چنین کسانی روی آوردم.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>کتاب:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/The_Consolations_of_Philosophy" target="_blank" rel="noopener">تسلی بخشی‌های فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://www.google.com/search?rlz=1C1CHZL_enIR744IR744&amp;biw=1242&amp;bih=557&amp;q=Alain+de+Botton&amp;stick=H4sIAAAAAAAAAOPgE-LSz9U3MDEvMy4pU-IEsQ1zjMvStGSyk630k_Lzs_XLizJLSlLz4svzi7KtEktLMvKLACOjzLs3AAAA&amp;sa=X&amp;ved=0ahUKEwjCv8zy0u7bAhVsp1kKHdPWAfIQmxMI8gEoATAR" target="_blank" rel="noopener">آلن دوباتن</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86_%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D8%AA%DB%8C" target="_blank" rel="noopener">عرفان ثابتی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%b3%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b7-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d8%a7%d9%85-%d8%b4%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%d9%86/">مرگ سقراط با جام شوکران &#8211; قسمت دوم</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d9%85%d8%b1%da%af-%d8%b3%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b7-%d8%a8%d8%a7-%d8%ac%d8%a7%d9%85-%d8%b4%d9%88%da%a9%d8%b1%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زندگی سقراط : اطرافیان، روش فلسفه‌پردازی و مرگ او</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%b3%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b7-%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d9%81%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87%e2%80%8c%d9%be%d8%b1%d8%af/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%b3%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b7-%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d9%81%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87%e2%80%8c%d9%be%d8%b1%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 29 Nov 2018 11:30:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[رفتارگرایی و شناختی]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[مکاتب روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[افریطون]]></category>
		<category><![CDATA[افلاطون]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی سقراط]]></category>
		<category><![CDATA[سقراط]]></category>
		<category><![CDATA[شهید راه فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[شوکران سقراط]]></category>
		<category><![CDATA[مرگ سقراط]]></category>
		<category><![CDATA[ویل دورانت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5238</guid>

					<description><![CDATA[<p>ظاهر و زندگی سقراط زندگی سقراط : اگر بتوانیم درباره‌ی سقراط از روی مجسمه‌ی نیم‌تنه‌ای که از خرابه‌های آثار حجاری دنیای قدیم به دست آمده است قضاوت کنیم، باید بگوییم که وی به‌قدری زشت بوده است که تا کنون حتی یک فیلسوف هم بدان زشتی دیده نشده است. سر او طاس و صورت او پهن &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%b3%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b7-%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d9%81%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87%e2%80%8c%d9%be%d8%b1%d8%af/">زندگی سقراط : اطرافیان، روش فلسفه‌پردازی و مرگ او</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>ظاهر و زندگی سقراط</h2>
<p><strong>زندگی سقراط</strong> : اگر بتوانیم درباره‌ی سقراط از روی مجسمه‌ی نیم‌تنه‌ای که از خرابه‌های آثار حجاری دنیای قدیم به دست آمده است قضاوت کنیم، باید بگوییم که وی به‌قدری زشت بوده است که تا کنون حتی یک فیلسوف هم بدان زشتی دیده نشده است. سر او طاس و صورت او پهن و گرد و چشمان او فرورفته و بی‌حرکت است؛ دماغی بزرگ دارد که بر روی آن لکه‌ای دیده می‌شود که در بسیاری از مهمانی‌های عمومی مشخص بوده است. چنین قیافه‌ای به یک باربر بیشتر سزاوار است تا به مشهورترین فلاسفه‌ی جهان. ولی اگر از نزدیک دقت کنیم، از میان صلابت و خشونت سنگ، چیزی از ملایمت و رقت بشری و بساطت و تواضع را ملاحظه خواهیم کرد؛ یعنی صفاتی که این متفکر زمخت بدشکل را استاد گرامی و محبوب جوانان زیبا و خوش‌صورت آتن ساخته بود. معلومات ما درباره‌ی وی اندک است ولی ما او را به همان اندازه خوب می‌شناسیم که افلاطون آریستوکرات و ارسطوی دانشمند محتاط را. ما هنوز او را از ماورای ۲۳۰۰ سال پیش می‌بینیم که با وضع آشفته و لباس فرسوده فراغت در میدان عمومی شهر (آگورا) می‌گردد و به تظاهرات جنون‌آمیز سیاسی وقعی نمی‌نهد، و شکار خود را در وقت مناسب گیر می‌آورد، جوانان و متفکرین را دور خود جمع می‌کند و آنان را به زیر سایه‌ی رواق معابد می‌کشاند و از آنان می‌خواهد تا سخنان و کلمات خود را تحت تعریف درآورند.</p>
<h2>اطرافیان سقراط</h2>
<p>جوانانی که دور او جمع می‌شدند تا او را در ایجاد فلسفه‌ی اروپائی کمک کنند، از اجناس مختلف بودند. در میان آن‌ها جوانان ثروتمند مانند افلاطون و آلسیبیاد دیده می‌شد که از تحلیل هجوآمیز و از دموکراسی آتن لذت می‌بردند؛ سوسیالیست‌هایی مانند آننیتن بودند که فقر بی‌پروای استاد را می‌ستودند و از آن دینی درست می‌کردند؛ حتی یک یا دو تن آنارشیست از قبیل آریستیب وجود داشت که در آرزوی دنیایی بودند که در آن بنده و مولا و رئیس و مرئوسی وجود نداشته باشد و همه هم‌چون سقراط کاملاً آزاد باشند. تمام مسائلی که دنیای امروز ما را به تکان می‌آورد و تولید مشاجرات بی‌شماری در میان جوانان می‌کند، در آن زمان این گروه متفکرین و متکلمین را به خود مشغول می‌داشت و با استاد خود در این معنی هم‌عقیده بودند که زندگی بدون بحث و جدال، سزاوار یک مرد نیست. هر مکتب فلسفی- اجتماعی در آن حلقه نماینده داشت و شاید بتوان گفت که اصل و ریشه این مکاتب در آن‌جا بود .</p>
<p>دانستن این که استاد چگونه زندگی می‌کرد، مشکل است. وی کار نمی‌کرد و به فردای خود نمی‌اندیشید. هنگامی که شاگردان او وی را به سر میز غذا دعوت  می‌کردند، غذا می‌خورد و آن‌ها حضور او را بر سر سفره‌ی خود مغتنم می‌داشتند، زیرا علائم صحت‌مزاجی سعادتمند و بخت‌یار در او موجود بود. در خانه‌ زندگی سقراط  خوشی نداشت و از زن و فرزندان خود غافل بود و در نظر گزان‌تیپ (زن او) سقراط به هیچ دردی نمی‌خورد. تنبلی بود که برای خانواده‌ی خود بیش از آن‌چه نان بیاورد، افتخار و احترام کسب می‌کرد. گزان‌تیپ هم تقریباً مانند سقراط از مباحثه خوشش می‌آمد و در میان آن‌ها مکالماتی ردوبدل شده است که افلاطون ذکر آن را فراموش کرده است. مع‌ذلک او نیز سقراط را دوست می‌داشت و نمی‌توانست خود را از مرگ شوهر هفتاد و چند ساله‌ی خود تسلی دهد.</p>
<p>چرا شاگردان وی به او این‌قدر احترام می‌گذاشتند؟ شاید از این جهت که او به همان اندازه که فیلسوف بود، یک مرد به تمام معنی نیز بود. او در میدان جنگ زندگی خود را به خطر انداخت تا آلسیبیاد را نجات دهد؛ او می‌توانست، بدون آن‌که بترسد یا افراط کند، مانند نجبا باده‌پیمائی نماید. ولی بلاشک چیزی که شاگردان وی بیشتر به سبب آن، او را دوست می‌داشتند، فروتنی او در عقل و حکمت بود، او مدعی حکمت نبود، فقط می‌گفت که با عشق و شوق به دنبال آن می‌رود؛ او خود را شاغل مقام حکمت و یا به اصطلاح حکیم نمی‌دانست بلکه متفنن و دوست‌دار آن می‌شمرد. می‌گویند که وحی معبد دلفی، با یک لحن غیرمعمولی، وی را فرزانه‌ترین مردم یونان دانسته بود و او خود می‌گفت که این ستایش و تمجید، تصدیق این اعتراف به جهل است که مبداء فلسفه‌ی او محسوب می‌شود. «من تنها یک چیز می‌دانم و آن این‌که هیچ چیز نمی‌دانم.» فلسفه وقتی آغاز می‌گردد که راه شک را فرا گیرند و مخصوصاً در آراء و معتقدات و مسلمات عندالکل که برای شخص خیلی گرامی است، شک کنند. چه کسی می‌داند که چگونه این معتقدات عزیز و گرامی در ما مبدل به یقین شدند و کدام میل نهانی آن‌ها را به مهارت در ما راسخ ساخت و لباس تفکر و استدلال به آن‌ها پوشانید؟ اگر ذهن و فکر متوجه خود نباشد و خود را نیازماید، فلسفه واقعی تحقق نخواهد یافت. سقراط می‌گفت: «خود را بشناس (Gnothi seauton)»</p>
<p>پیش از سقراط محققاً فلاسفه‌ای وجود داشتند؛ در میان آن‌ها مردانی قوی مانند نالس و هرقلیطوس و باریک‌بینانی نظیر پارمنیدس و زنون ایلیائی و پیغامبرانی همچون فیثاغورس و امپیدوکلس بودند، اندیشه‌ی آن‌ها متوجه (Physis) با طبیعت خارجی اشیاء بود و قوانین و عناصر اولیه‌ی جهان مادی و سنجش‌پذیر را بررسی می‌کردند. سقراط می‌گفت این‌ها همه بسیار خوب است؛ اما فیلسوف موضوعی بسیار جالب و شایسته‌تر از درختان و احجار و ستارگان دارد که نظر دقتش را جلب کند و آن روح انسانی است؛ انسان چیست و چه می‌تواند بشود؟</p>
<h2>روش سقراط</h2>
<p>روش او چنین بود، درباره‌ی روح انسانی تحقیق می‌نمود، فرضیات را کشف می‌کرد و روشن می‌ساخت و درباره یقینیات شک و تردید ایجاد می‌کرد. تا می‌دید که مردم به سهولت و سادگی درباره‌ی عدالت گفتگو می‌کنند، وی به آرامی می‌پرسید؟ «Lo ti» یعنی آن چیست؟ «این کلماتی که شما به آسانی آن‌ها را در تقریر مسائل مرگ و زندگی به‌کار می‌برید چه معنی می‌دهد؟ مقصود شما از شرافت، فضیلت، اخلاق و وطن‌دوستی چیست؟ مقصودتان از کلمه‌ی «من» چه چیز است؟» این بود مسائل اخلاقی و روانشناسی که سقراط می‌خواست آن‌ها را روشن سازد، بعضی‌ها از این «روش سقراطی» که مبنی بر درخواست تعریفات واضح و تفکر روشن و تحلیل صحیح بود، به خشم می‌آمدند و اعتراض می‌کردند که سقراط زیاده بر آن‌چه جواب دهد، سؤال می‌کند و ذهن را بیش‌ازپیش مشوش می‌سازد. مع‌ذلک وی در فلسفه در پاسخ صریح برای حل دو تا از مشکل‌ترین مسائل ما، به یادگار گذاشته است و آن این‌که: فضیلت چیست؟ و بهترین حکومت کدام است؟ و برای جوانان آتن در آن عصر، حیاتی‌تر از این دو مسئله نبود. سوفسطائیان عقاید این جوانان را درباره خدایان اولمپ خراب کرده بودند و در نتیجه عقاید آنان در خصوص اخلاق نیز سست شده بود زیرا قسمت عمده‌ی ضمانت اجرای آن ترس مردم از این خدایان بی‌شمار بود که به عقیده‌ی آن‌ها همه‌جا حاضر و ناظر بودند و در صورت انکار این خدایان به نظر می‌رسید که دیگر برای متابعت لذائذ و هوای نفس مانعی در کار نیست؛ فقط باید از حدود قانون تجاوز ننمود. طرفداری از منافع شخصی اخلاق مردم آتن را تا حد نابودی ضعیف کرد تا بالاخره شهر را طعمه‌ی سپارتیان سخت و خشن ساخت. راجع به حکومت باید گفت که هیچ‌چیز مسخره‌تر از آن دموکراسی که عوام بر آن مسلط باشند و تابع هوی و هوس اشخاص باشد، نبود. حکومت در دست جمعیتی بود که دائم در شور بودند. سران لشکر به سرعت انتخاب می‌گردیدند و به همان سرعت معزول و اعدام می‌شدند، اعضای هیئت عالی دولت به ترتیب حروف الفباء انتخاب می‌گردیدند و در میان آن‌ها کشاورزان و بازاریان ساده راه می‌یافتند.</p>
<p>چطور یک اخلاق نوین می‌تواند در آتن طبیعه رشد و نمو کند؟ و چگونه می‌توان حکومت را نجات داد؟ جواب‌هایی که سقراط به این مسائل داد هم موجب مرگ او شد و هم وی را زنده‌ی جاویدان ساخت. اگر سقراط اعتقاد به خدایان متعدد را که کهنه و فرسوده شده بود از نو زنده می‌کرد؛ و پیروان خود را که از قید خرافات و اوهام رسته بودند، به‌سوی معابد و جنگل‌های مقدس راهنمایی می‌کرد و به آن‌ها دستور می‌داد که از نو به خدایان آباء و اجداد خود قربانی ببرند، پیرمردان و معمرین شهر او را محترم می‌داشتند. ولی او حس می‌کرد که این سیاست یک نوع نومیدی و خودکشی است و به منزله‌ی عقب‌نشینی و سیر قهقرایی است و توی گورستان رفتن است نه حرکت به «ماورای قبور». او برای خود دین خاصی داشته و معتقد به خدای یگانه بود و با فروتنی امیدوار بود که مرگ او را کاملاً از میان نخواهد برد(مقایسه شود با گفتاری که ولتر از زبان دو نفر آتنی که درباره سقراط سخن می‌راندند نقل کرده است: «این است آن بی‌دینی که معتقد است خدا یکی است.» لغت فلسفی، ذیل سقراط)، ولی او می‌دانست که یک قانون اخلاقی ثابت نمی‌تواند بر پایه‌ی یک چنین الهیات مبهم بنا شود.</p>
<p>اگر می‌شد که اصول اخلاقی به نحوی تأسیس شود که مطلقاً مستقل از عقاید دینی باشد و بی‌دین و متدین یکسان آن را بپذیرند، چنین اصولی در برابر تزلزل علوم دینی و الهی، پایدار و ثابت خواهد ماند و اشخاص سرکش و نافرمان را به اعضای مطیع و فرمان‌بردار بک اجتماع مبدل خواهد ساخت. مثلاً اگر معنی «خیر» عبارت از ادراک باشد و معنی فضیلت را خردمندی و دانش بدانیم؛ و اگر مردمان بتوانند به روشنی منافع خود را دریابند و نتایج دور اعمال خود را پیش‌بینی کنند و امیال و خواهش‌های خود را موردانتقاد قرار داده آنها را تحت نظم درآورند و هرج‌ومرج بی‌حاصل آن امیال را به یک هماهنگی ارادی و خلاق بدل سازند، می‌توان گفت که در چنین وضعی اخلاق مردم با اطلاع و پاکیزه تأمین شده است و همین اخلاق نزد جهال جز به احکام و تقریرات مؤکد و مکرر و جز با ترس از کیفر حاصل نخواهد شد. آیا نمی‌توان گفت که هر گناهی عبارت از اشتباه یا نظر کوتاه و ناقص و یا جنون می‌باشد؟ در انسان باهوش با اطلاع همان شهوات شدید مخالف نظم اجتماع که در جهال دیده می‌شود، ممکن است وجود داشته باشد، ولی او بر این‌گونه امیال و شهوات بهتر می‌تواند مسلط بشود و خود را کمتر مانند حیوانات اسیر خواهش‌های نفسانی می‌کند، در اجتماعی که بر پایه عقل و دانش است، نفع هر شخصی در متابعت از قوانین خواهد بود و تنها روشن‌بینی کافی خواهد بود که صلح و نظم و اراده‌ی نیک را تأمین کند. چنین اجتماعی قدرت اشخاص را بالا می‌برد و این بیش‌تر از آن چیزی است که در نتیجه‌ی محدود ساختن آزادی آن‌ها از آنان می‌گیرد. ولی اگر خود حکومت پوچ و بی‌نظم باشد و مقصود از آن خدمت و مساعدت به مردم نباشد و بدون هدایت و راهنمایی مردم فرمانروایی کند، آیا می‌توان امید داشت که در چنین حکومتی اشخاص از قوانین پیروی نمایند و منافع خاص خود را تابع خیر کلی عموم بدانند؟</p>
<p>اگر آلسیبیاد یا نظایر او بر ضد حکومتی که دشمن استعداد است و به کمیت و کثرت بیشتر از صلاح و شایستگی اهمیت می‌دهد، قیام کنند، جای شگفتی نخواهد بود. اگر در جایی که تفکر وجود نداشته باشد، بی‌نظمی و آشفتگی حکم‌فرما شود و مردم به شتاب و از روی جهالت تصمیم بگیرند و بعد پشیمان شوند و اندوه خورند، کسی تعجب نخواهد کرد. آیا اعتقاد بر اینکه کثرت عدد، ایجاد عقل و فرزانگی می‌کند، یک عقیده‌ی پست موهوم خرافی نیست؟ آیا این امر مسلم بین‌الکل نیست که مردم در میان جمعیت و غوغا، خون‌خوارتر و سخت‌تر و احمق‌تر از حال انفراد می‌باشند؟ آیا مایه‌ی خجلت و شرمساری نیست که مردم را خطبا و ناطقینی اداره کنند که به کوچک‌ترین سؤالی نطق مفصلی ایراد می‌کنند؟ حال این خطبا مانند ظروف رویینی است که به ضربه‌ای مدت مدیدی صدا می‌کند و تا هنگامی‌که دست به روی آن گذاشته شود، در ارتعاش می‌ماند.</p>
<p>محققاً اداره‌ی حکومت امری است که برای آن تنها هوش زیاد کافی نیست و مستلزم اندیشه و تفکر وسیعی است که باهوش‌ترین و دقیق‌ترین افراد باید در آن اشتراک داشته باشند. آیا نجات یک جامعه و قدرت آن بسته به این نیست که از طرف عاقل‌ترین مردم راهنمایی و هدایت شود؟</p>
<p>عکس‌العمل حزب ملی آتن را در برابر این «کتاب مقدس آریستوکراسی» تصور کنید آن هم در هنگام جنگ که مملکت مصادف با توطئه یک اقلیت ثروتمند و باسواد برای انقلاب گردد و بالضروره باید هرگونه صدای انتقاد و اعتراض خاموش شود. احساسات آنیطوس پیشوای جبهه دموکراسی را در نظر بیاورید که پسرش شاگرد سقراط بود و خدایان پدر خویش را انکار می‌کرد و به ریش پدر می‌خندید.</p>
<p>آیا آریستوفانس در صورت قبول این عقیده‌ی ظاهرفریب (یعنی پذیرفتن یک عقل و دانش مخالف اجتماع آن روز به جای اخلاق و سنت دیرین) چنین نتیجه را به صراحت پیش‌بینی نکرده بود؟ [<strong>مترجم:</strong> اریستوفانس در کتاب «ابرها» (که در ۴۲۳ پیش از میلاد نمایش داده شده) سقراط و «دکان فکر» او را که در آن هنر اثبات ناحق را به‌جای حق می‌آموخت، سخت مسخره کرده بود. فیدیپیدس پدر خود را می‌زند به بهانه این‌که پدرش او را زده است و هر دینی را باید ادا کرد. به نظر می‌رسد که نویسنده‌ی این هجونامه مرد خوش‌معاشرت خوش‌مشربی بوده است اغلب او را معاشر و رفیق سقراط می‌بینیم؛ هر دو در استهزاء دموکراسی موافق بوده‌اند. افلاطون نمایشنامه «ابرها» ی اریستوهافنس را به دیونیزبوس توصیه می‌کرده است. چون این نمایشنامه ۲۴ سال پیش از محاکمه سقراط نمایش داده شده است، نمی‌توان گفت که در هر کی حزن‌انگیز سقراط مؤثر بوده است.]
<h2>سقراط، اولین شهید راه فلسفه</h2>
<p>انقلاب فرا رسید، عده‌ای به طرفداری برخاستند و گروهی بر ضد آن قیام کردند و به خشونت و شدت تمام به جان هم افتادند. پیروزی دموکراسی سرنوشت سقراط را تعیین کرد: او پیشوای فکری جبهه‌ی انقلابی بود و با آن‌که رفتارش بسیار ملایم بود، در حقیقت الهام‌دهنده‌ی آریستوکراسی منفور همو بود؛ او فاسدکننده جوانانی بود که از مباحثات و مشاجرات سرمست بودند. انیطوس و ملیطوس گفتند: «بهتر است که سقراط بمیرد.»</p>
<p>بقیه‌ی داستان را همه می‌دانند: افلاطون آن را به نثر دلکشی که از نظم شیواتر است، شرح داده است. ما از خواندن این خطابه‌ی دفاعیه‌ی ساده و دلیرانه (اگر افسانه نباشد) حظ می‌بریم، خطابه‌ای که در آن نخستین شهید راه فلسفه، حق آزادی فکر و لزوم آن را اعلام کرد. خود را مطیع دولت خواند و از استرحام و طلب عفو از عامه‌ای که دائماً مورد استهزاء او بود، سر باز زد. عامه حق داشت او را ببخشد ولی او از این تقاضا امتناع ورزید. این از موارد تأیید نظریات او بود که قضات آرزو داشتند درحالی‌که توده‌ی خشمگین مردم به قتل او رأی می‌دادند، او را تبرئه کنند. مگر او وجود خدایان را منکر نشده بود؟ بدبخت کسی که بخواهد مردم را زودتر از مدتی که بتوانند بفهمند، تعلیم دهد.</p>
<p>آنها مقرر کردند که زندگی سقراط با نوشیدن زهر شوکران پایان گیرد. دوستان وی به زندان آمدند و به او پیشنهاد کردند که به طرز ساده‌ای فرار کند زیرا به تمام مأموریتی که او را از آزادی مانع می‌شدند، رشوه داده بودند. سقراط ابا کرد. او در این هنگام (۳۹۹ پیش از میلاد مسیح) هفتاد سال داشت و شاید خیال می‌کرد که موقع مرگ او فرا رسیده و هیچ‌گاه به چنین مرگ مفیدی دسترسی نخواهد داشت. او به دوستان اندوهگین و گریان خود گفت: «دغدغه به خود راه ندهید و به خود بگویید که فقط جسم مرا به خاک خواهید گذاشت.»</p>
<p>افلاطون در یکی از نغزترین و زیباترین متون <a data-toggle="tooltip" data-placement="top" class="post-tooltip tooltip-top" title="مکالمه‌ی فیدون، بندهای ۱۱۷- ۱۱۶ از ترجمه Jowett">ادبیات جهان</a> می‌گوید: «پس از گفتن این سخنان، سقراط از جای برخاست و برای شستشو به اطاق مجاور رفت و اقریطون نیز با وی بود. سقراط از ما خواهش کرد که در انتظار او باشیم. ما منتظر او ماندیم، زمانی درباره آن‌چه به ما گفته بود سخن می‌راندیم و به آن می‌اندیشیدیم و زمانی به فکر غم و اندوه بزرگی که به آن دچار شده بودیم، می‌افتادیم، زیرا ما به خوبی مطمئن بودیم که کسی را که به جای پدر ما بود از دست خواهیم داد و بقیه زندگی خود را یتیم و بی‌سرپرست خواهیم ماند&#8230; در این میان غروب آفتاب نزدیک شد زیرا سقراط مدتی در اطاق مانده بود. هنگامی‌که از اطاق استحمام بیرون آمد، بنشست، گفتگویی که میان ما گذشت مختصر بود. همان دم زندانبان رسید و رو به سقراط کرده گفت: «ای سقراط من تو را نجیب‌ترین و شریف‌ترین و بهترین کسانی می‌دانم که تا کنون به این زندان آمده‌اند، از این جهت من تو را با سرزنش و عتابی که به دیگران می‌کردم، ناراحت نخواهم ساخت، زیرا آن‌ها به‌محض اینکه حکم قضات را دایر به خوردن زهر از من می‌شنیدند، خشمگین می‌شدند و به من ناسزا می‌گفتند. من می‌دانم که حتی در این وضع تو به من خشم نخواهی گرفت و خشم تو متوجه جنایتکاران حقیقی خواهد بود که آنها را می‌شناسی، اکنون تو آن‌چه را من می‌خواهم به تو بگویم میدانی. خداحافظ، سعی کن که این امر ناگزیر را با متانت و بردباری تحمل کنی.» در این میان که اشک از دیدگانش فرو می‌ریخت، پشت برگردانید و از در بیرون رفت.</p>
<p>سقراط سر بلند کرد و گفت: «خداحافظ، آنچه را گفتی به جای خواهیم آورد.» آنگاه روی به ما کرد و گفت: «چه مرد خوبی است، در تمام مدتی که در زندان بودم به دیدن من می‌آمد، او بهترین مردمان است و اکنون ببینید چگونه از روی جوانمردی به حال من افسوس می‌خورد و اندوهگین می‌شود. ای اقریطون حال از او اطاعت کنیم بگو تا جام زهر را بیاورند. اگر ساییده نشده است، زندانبان خود آن را خواهد سایید.»</p>
<p>اقریطون گفت: «ای سقراط به نظر می‌رسد که هنوز شعاع خورشید بر روی تپه‌هاست و من می‌دانم که محکومین مدتی پس از دریافت حکم، زهر را سر می‌کشند یعنی پس از آن‌که خوب می‌خورند و خوب می‌آشامند و حتی بعضی‌ها به عشق‌بازی می‌پردازند. پس عجله مکن و هنوز وقت هست.»</p>
<p>در این هنگام سقراط گفت: «ای اقریطون آن‌ها که چنین می‌کنند بی‌دلیل نیست، زیرا آن‌ها خیال می‌کنند که از این کار نفعی می‌برند؛ ولی من هم برای کاری که می‌کنم دلیل دارم؛ من در اینکه اندکی جام زهر را دیرتر بخورم، نفعی نمی‌بینم. اگر اندکی دیرتر بخورم خودم را مسخره خواهم کرد زیرا خود را به زندگی علاقه‌مند نشان خواهم داد و از آنچه در نظر من هیچ است، برای خود ذخیره خواهم ساخت. اکنون گوش به سخن من فرا دار و آنچه می‌گویم به‌جای آر و از آن سر باز مزن.»</p>
<p>پس از این سخنان اقریطون به خادمی که در آن نزدیکی ایستاده بود اشاره کرد؛ خادم بیرون رفت و پس از مدتی با زندانبان برگشت درحالی‌که جام زهر به دست داشت. سقراط گفت: «دوست من، تو در این‌گونه امور مجرب هستی. بگو ببینم تا چه کار باید کرد؟» زندانبان گفت: «کاری نداری جز آن‌که پس از خوردن زهر مدتی دور زندان بگردی تا آن که در پاهای خود سنگینی احساس کنی؛ پس از آن دراز می‌کشی و بدین ترتیب زهر کار خود را می‌کند.» در این هنگام او جام زهر را به دست او داد تا زندگی سقراط پایان یابد. سقراط بدون کوچک‌ترین اضطرابی و بی‌آنکه صورت خود را در هم بکشد و یا رنگ خود را ببازد، جام را به دست گرفت و روی به زندانبان کرده، گفت: «می‌شود از این جام، کمی به خاطر خدایان به خاک بیفشانیم؟ چنین اجازه‌ای داریم یا نه؟» زندانبان گفت: «ای سقراط ما فقط به اندازه‌ی خوردن، زهر تهیه کرده‌ایم.» سقراط گفت: «مقصود تو را می‌فهمم؛ مع‌ذلک فکر می‌کنم که لازم است از خدایان بخواهم تا سفر مرا از این جهان به جهان دیگر، خوش و خرم سازند. آرزو دارم چنین باشد و دعای من همین است.» پس از گفتن این کلمات جام را به لب گذاشت و تمام آن را به خوشی سر کشید.</p>
<p>بیشتر ما توانسته بودیم که از گریه خودداری کنیم ولی همین‌که دیدیم جام زهر را خورد، نتوانستیم خود را نگاه داریم؛ اشک من علی‌رغم میل من و با حضور سقراط بر صورتم فروریخت، چنان‌که صورت خود را پوشاندم و به حال خود سخت گریستم. زیرا گریه‌ی من بر سقراط نبود بلکه بر پریشانی و بدبختی خودم بود که چنان دوستی را از دست می‌دادم. اقریطون نیز پیش از من چون نتوانسته بود جلوی گریه‌ی خود را بگیرد از در بیرون رفته بود. در این میان آپولودوروس که دائماً گریه می‌کرد، فریادی بلند برکشید و مشاهده‌ی درد و رنج او دل ما را می‌شکافت. تنها سقراط آرامش خود را حفظ کرده گفت: «این فریادهای عجیب‌وغریب چیست؟ من زن‌ها را از این جهت بیرون فرستادم که از این‌گونه دادوفریادها جلوگیری شود. زیرا شنیده‌ام که مرگ باید در میان سکوت و آرامش باشد. آرام و صبور باشید.»</p>
<p>ما از این سخنان شرمنده شدیم و گریه‌ی خود را نگاه داشتیم. سقراط دور زندان قدم می‌زد تا آنکه گفت در پاهای خود سنگینی حس می‌کند، پس بر پشت بخوابید چنانکه زندانبان گفته بود. پس از آن مردی که به وی زهر داده بود به پای او نگاه کرد و پس از مدتی پای او را سخت فشار داد و پرسید که آیا احساس می‌کند یا نه. سقراط گفت چیزی حس نمی‌کند. پس از آن ساق‌های او را فشار داد و همین‌طور دست بالا می‌برد و نشان می‌داد که بدن او سرد و خشک می‌شود. پس از آن سقراط خود نیز احساس کرده چنین گفت: «همین‌که زهر به قلب رسید، کار خاتمه یافته است.» در این حال بدن رو به سرد شدن گذاشت تا آنکه به نزدیک شکم رسید. در این بین سقراط صورت خود را باز کرد (زیرا او روی خود را پوشانده بود) و آخرین سخنان خود را چنین گفت: «ای اقریطون ما باید خروسی به اسقلابیوس بدهیم؛ ادای این دین را فراموش نکنید.»</p>
<p>اقریطون گفت: «ما این وام را خواهیم داد. آیا دیگر سخنی نداری؟» به این سؤال پاسخی داده نشد و پس از یک یا دو لحظه حرکتی کرد و خادم روی او را باز کرد؛ چشمانش بی‌حرکت مانده بود. اقریطون دهان و چشمان او را بست.</p>
<p>چنین بود پایان کار دوست ما، دوستی که به حقیقت می‌توانم او را بهترین، خردمندترین و درست‌ترین کسانی بدانم که تا کنون شناخته‌ام.</p>
<h2>منبع</h2>
<p id="firstHeading" class="firstHeading" lang="fa"><strong>کتاب</strong>: <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%D9%84_%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AA" target="_blank" rel="noopener">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم</strong>: <a title="" href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%b3%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b7-%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d9%81%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87%e2%80%8c%d9%be%d8%b1%d8%af/">زندگی سقراط : اطرافیان، روش فلسفه‌پردازی و مرگ او</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%b3%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b7-%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d9%81%db%8c%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%b1%d9%88%d8%b4-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87%e2%80%8c%d9%be%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>جملات سقراط</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b7/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b7/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 28 Feb 2018 11:30:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقل قول]]></category>
		<category><![CDATA[جملات بزرگان]]></category>
		<category><![CDATA[جملات روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[جملات فلسفی]]></category>
		<category><![CDATA[سخن بزرگان]]></category>
		<category><![CDATA[سقراط]]></category>
		<category><![CDATA[گزین گویه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=1479</guid>

					<description><![CDATA[<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b7/">جملات سقراط</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<figure id="attachment_3517" aria-describedby="caption-attachment-3517" style="width: 300px" class="wp-caption alignnone"><a href="http://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2018/02/سقراط-5.jpg"><img fetchpriority="high" decoding="async" class="size-medium wp-image-3517" src="http://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2018/02/سقراط-5-300x300.jpg" alt="Socrates سقراط" width="300" height="300" srcset="https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2018/02/سقراط-5-300x300.jpg 300w, https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2018/02/سقراط-5-150x150.jpg 150w, https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2018/02/سقراط-5-768x768.jpg 768w, https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2018/02/سقراط-5.jpg 800w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /></a><figcaption id="caption-attachment-3517" class="wp-caption-text">راز تغییر کردن در این است که:<br />کل انرژی‌تان را روی ساختن «عادات جدید» متمرکز کنید، نه روی جنگیدن با «عادات قدیمی»<br />سقراط</figcaption></figure>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b7/">جملات سقراط</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d9%82%d8%b1%d8%a7%d8%b7/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
