<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مقالات هگل | مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</title>
	<atom:link href="https://behdashtravan.com/tag/%D9%87%DA%AF%D9%84/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://behdashtravan.com/tag/هگل/</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 15 Apr 2021 22:07:37 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.8.2</generator>

<image>
	<url>https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2017/09/cropped-logo-32x32.png</url>
	<title>مقالات هگل | مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</title>
	<link>https://behdashtravan.com/tag/هگل/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>جهان همچون تصور از نگاه شوپنهاور</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%aa%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%aa%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Oct 2020 11:30:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[آرتور شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[جهان همچون اراده و تصور]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فیخته]]></category>
		<category><![CDATA[کانت]]></category>
		<category><![CDATA[هگل]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=6633</guid>

					<description><![CDATA[<p>جهان همچون تصور از نگاه شوپنهاور در این قسمت به مفهوم جهان همچون تصور می‌پردازیم. کسی که کتاب «جهان همچون اراده و تصور» را باز می‌کند، از سبک آن به شگفت می‌افتد، زیرا در آن، اصطلاحات مغلق کانت و ابهام و غموض هگل و روش هندسی اسپینوزا دیده نمی‌شود؛ همه چیز روشن و صریح و &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%aa%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">جهان همچون تصور از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>جهان همچون تصور از نگاه شوپنهاور</h2>
<p>در این قسمت به مفهوم جهان همچون تصور می‌پردازیم. کسی که کتاب «جهان همچون اراده و تصور» را باز می‌کند، از سبک آن به شگفت می‌افتد، زیرا در آن، اصطلاحات مغلق کانت و ابهام و غموض هگل و روش هندسی اسپینوزا دیده نمی‌شود؛ همه چیز روشن و صریح و از روی قاعده است؛ و تمام مطالب دور این محور می‌چرخد که جهان نخست اراده است و بعد تنازع و بعد بدبختی و ادبار.‌ چه صداقت بی‌پرده و متانت روح‌بخش و استقامت آشتی‌ناپذیری؛ جایی که اسلاف او مطالب مجرد نامفهوم بدون کوچک‌ترین اشاره‌ای به عالم خارج ابراز می‌داشتند، شوپنهاور برعکس همچون تاجرزاده‌ای با مواد و امثله و موارد استعمال سر و کار دارد و حتی گاهی بذله‌گویی نیز می‌کند.‌</p>
<p>توضیحات: بهتر آن است که یکی از شوخی‌های او را در پاورقی نقل کنیم.‌ «اونتزلمان یکی از بازیگران تئاتر بود و همیشه از خود سخنانی در موقع بازی به مکالمات نمایشنامه اضافه می‌کرد.‌ در تئاتر برلین وی را از این بدیهه‌گویی و ارتجال منع کردند.‌ روزی می‌بایست درصحنه تئاتر ظاهر شود.‌ همین که سواره وارد صحنه شد، اسب حرکات و صداهای ناشایستی کرد که حضار را به خنده انداخت.‌ اونتزلمان اسب را به شدت سرزنش کرده گفت مگر نمی‌دانی که بدیهه‌گویی در صحنه تئاتر قدغن است.‌» جلد ۲، صفحه ۲۷۳.‌</p>
<p>بعد از کانت بذله‌گویی در فلسفه بدعت عجیبی محسوب می‌شد.‌</p>
<h2>چرا کتاب جهان همچون اراده و تصور مورد توجه واقع نشد</h2>
<p>ولی چرا کتاب مورد توجه واقع نشد؟ یک علت آن این است که وی به کسانی حمله کرد که ممکن بود مایه شهرت او شون، یعنی به استادان دانشگاه.‌ هگل در ۱۸۱۸ دیکتاتور فلسفه در آلمان بود؛ با این همه شوپنهاور در حمله به او تردیدی به خویش راه نداد.‌ در دیباچه چاپ دوم چنین می‌نویسد:<br />
«هیچ زمانی برای فلسفه ناسازگارتر از آن نیست که آن را برای اغراض سیاسی به کار برند و وسیله امرار معیشت سازند.‌ دیگر چیزی با این قول مشهور مخالفت نمی‌کند که اول زندگی و بعد فلسفه.‌ این آقایان می‌خواهند زندگی کنند آن هم از راه فلسفه، و حتی می‌خواهند زن و فرزندانشان نیز از این راه نان بخورند.‌ نغمه‌ی «من برای کسی آواز می‌خوانم که نان مرا بدهد ،به همه جا حکومت می‌کند.‌ قدماء می‌گفتند که تحصیل پول از راه فلسفه کار سوفسطائیان است.‌.‌.‌ آنچه با پول به دست می‌آید چیز مبتذلی بیش نیست.‌ ممکن نیست که در عصری که بیست سال تمام هگل (این کالیبان صحنه معنویات &#8211; Caliban یکی از قهرمانان نمایشنامه «طوفان» شکسپیر است که گویا غول یا جنی بود و مجبور بود همیشه از آریل اطاعت کند در حالی که همواره بر ضد او بود.‌) را مانند بزرگترین فلاسفه تقدیر و ستایش می‌کنند، برای او ارزشی واقعی که محسود دیگرانش سازد قائل شوند.‌.‌.‌ بلکه برعکس، حقیقت همواره در میان عده قلیل پیدا می‌شود و باید با آرامی ‌و فروتنی منتظر بود تا این عده معدود که از حقیقت لذت می‌برند، پیدا شوند.‌ زندگی کوتاه است ولی حقیقت دورتر می‌رود و بیشتر عمر می‌کند؛ بگذار تا حقیقت را بگوییم.‌»</p>
<p>کلمات آخرى اصیل و شریف است ولی گفته روباهی را به خاطر می‌آورد که چون دستش به انگور نرسید آن را ترش و نارس دانست؛ هیچ‌کس مانند شوپنهاور شیفته تحسین و ستایش مردم نبود.‌ اگر درباره هگل سکوت می‌نمود سخنانش شریف‌تر و نجیب‌تر جلوه می‌کرد.‌ «درباره زندگان چیزی جز نکویی نگوییم.‌» حال ببینیم که چگونه با فروتنی منتظر بود تا حق او را بشناسند.‌ «در فاصله میان کانت و من، در فلسفه پیشرفت مهمی‌حاصل نشده است.‌ »، «مدت‌ها بود که در فلسفه به جستجوی این حقیقتی که من ابراز کرده‌ام (یعنی جهان همچون اراده) بوده‌اند و کسانی که با تاریخ آشنا هستند، کشف آن را مانند کیمیا و حجرالفلاسفه ناممکن می‌دانستند.‌ » من قصد داشتم که فکر واحدی اظهار کنم ولی پس از سعی مداوم موفق نشدم که آن را در کمتر از یک کتاب بیان کنم.‌.‌.‌ این کتاب را دو دفعه مطالعه کن و دفعه اول با شکیبایی بیشتری بخوان.‌»</p>
<p>این بود تواضع او! «تواضع چیزی جز فروتنی ریاکارانه نیست و معنی آن این است که شخصی در جهانی پر از حسودان و رشک‌آوران، در برابر کسانی که فاقد استعداد و لیاقت هستند از شایستگی‌ها و برتری‌های خود عذر بخواهد.‌» ، «شکی نیست که اگر تواضع فضیلت باشد، به حالت دیوانگان و ابلهان مفید خواهد بود؛ زیرا هر کسی باید چنان قدر خود را پایین بیاورد که گویی یکی از ابلهان است.‌»</p>
<h2><strong>جهان تصور من است</strong></h2>
<p>در جمله اول کتاب شوپنهاور چیزى از فروتنی و تواضع دیده نمی‌شود.‌ آغاز کتاب چنین است: «<strong>جهان تصور من است</strong>.‌» هنگامی‌که فیخته چنین جمله‌ای ادا کرد، آلمانی‌های متظاهر به فلسفه از یکدیگر پرسیدند: « زن او در این باره چه خواهد گفت؟» ولی شوپنهاور زن نداشت.‌ منظور او کاملاً ساده بود و می‌خواست در آغاز این عقیده کانت را تایید کند که عالم خارج فقط از راه حواس و تصورات بر ما معلوم است.‌ پس از آن تشریحی از مسلک اصالت تصور است که روشن و کافی است، ولی اصالت آن از قسمتهای دیگر کتاب کمتر است و اگر در آخر کتاب جا داده می‌شد بهتر بود.‌ یک نسل تمام از شوپنهاور بی‌خبر بودند برای آنکه قدم اول را بد برداشته بود و فکر خود را پشت دیوار دویست صفحه مطالب درجه دوم مربوط به اصالت تصور نهان داشته بود.‌ (بهتر آن است که به جای مراجعه به کتب دیگر به کتاب‌های خود شوپنهاور مراجعه کرد.‌ نام کتاب بزرگ سه جلدی او (به جز قسمت اول هر جلد) سهل و آسان است و تمام مقالات او با ارزش و لذت‌بخش است.‌ کتاب زندگی شوپنهاور تالیف والاس برای ترجمه حال او کافی است.‌ در این رساله افکار شوپنهاور خلاصه و فشرده شده است، یعنی افکار شوپنهاور از نو در قالب جملات دیگر ریخته نشده است بلکه قسمت‌های برجسته کتاب انتخاب شده و با هم تطبیق گشته است و بدین ترتیب عقاید فیلسوف در گفتار روشن درخشان او نمودار شده است.‌ خوانندگان از مطالعه شوپنهاور از راه اقوال و جملات خود او که در عین حال مختصر و خلاصه است، استفاده خواهند برد.‌)<br />
قسمت زنده و اساسی بخش اول مر بوط به حمله به ماتریالیسم است.‌ چگونه می‌توان ذهن و قوه مدرکه را مادی دانست در صورتیک ه ماده را فقط از راه ذهن و قوه‌ی مدرکه درک می‌کنیم؟</p>
<p>«اگر صریحاً تا آخرین نقطه به دنبال ماتریالیسم برویم، پس از صعود به قله آخر مورد خنده و ریشخند خدایان اولمپیاد قرار خواهیم گرفت.‌ پس از رنج بسیار یک مرتبه از خواب بیدار خواهیم شد و خواهیم دید که نتیجه‌ای که از این کوشش به دست آورده‌ایم یعنی «معرفت و علم» شرط قبلی و اساسی نقطه مبداء ما بوده است.‌ ما ماده را فقط از راه ذهن یعنی عامل درک‌کننده ماده درک کنیم، حس باصره آن را می‌بیند و سامعه آن را می‌شنود و الامسه آن را لمس می‌کند و قوه مدرکه از آن آگاه می‌شود.‌ بنابراین دچار یک مصادره به مطلوب گیج‌کننده‌ای می‌شویم و ناگهان در می‌یابیم که نقطه آخر همان نقطه مبداء است و در دایره‌ای دور خود می‌گردیم.‌</p>
<p>ماتریالیست مانند بارون مونشهاوزن است که وقتی با اسبش توی آب افتاده بود و دست و پا می‌زد؛ برای رهایی اسبش را با دو پای خویش به هوا بلند کرد و در حالی که خود به دم او آویزان بود در هوا با اسب بلند می‌شد.‌ مادی‌گری خام هم اکنون در نیمه قرن نوزدهم به همان جهل نخستین خود باقی است و با سرگشتگی منکر نیروی حیاتی است و می‌خواهد بیش از همه حوادث و ظواهر حیات را با قوای شیمیایی و فیزیکی تفسیر کند و این قوا را نیز دوباره مولود آثار مکانیکی ماده می‌داند ولی من نمی‌توانم باور کنم که حتی ساده‌ترین ترکیب شیمیایی را بتوان با مکانیک تفسیر نمود؛ تا چه رسد به خواص نور و حرارت و الکتریک.‌ برای این امور باید یک اصل محرک جستجو کرد.‌</p>
<p>برای حل معمای ماوراء طبیعت و کشف سر و جوهر حقیقت نباید نخست از ماده شروع کرد و بعد به آزمایش اندیشه پرداخت: ما باید از چیزی شروع کنیم که آن را مستقیماً و حضوراً درک می‌کنیم یعنی از نفس خودمان.‌ «ما هیچ‌وقت از درون به ماهیت حقیقی اشیاء نمی‌رسیم، هر چه بیشتر بجوییم به چیزی نمی‌رسیم مگر الفاظ و خیالات.‌ ما همچون کسی هستیم که دور قصری می‌گردد تا مدخل آن را پیدا کند و چون از پیدا کردن عاجز می‌گردد شروع به ترسیم نمای خارجی آن می‌کند تا مدخل آن را کشف کند.‌»</p>
<p>بگذار تا از درون شروع کنیم.‌ اگر توانستیم طبیعت نهایی ذهن خود را کشف کنیم، شاید کلید جهان خارج را نیز از این راه بدست آوریم.‌</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>مقاله</strong>: جهان همچون تصور <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">شوپنهاور<br />
</a><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener noreferrer">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%aa%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">جهان همچون تصور از نگاه شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%87%d8%a7%d9%86-%d9%87%d9%85%da%86%d9%88%d9%86-%d8%aa%d8%b5%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زندگینامه آرتور شوپنهاور</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 20 Aug 2020 10:30:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[آرتور شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه]]></category>
		<category><![CDATA[شرح حال]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[هگل]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=6629</guid>

					<description><![CDATA[<p>زندگینامه آرتور شوپنهاور در قسمت دوم بعد از مطالعه شرایط اجتماعی شوپنهاور به زندگینامه آرتور شوپنهاور می‌پردازیم. شوپنهاور در ۲۲ فوریه ۱۷۸۸ در دانتزیک متولد شد.‌ پدر او بازرگانی بود که به علت مهارت و مزاج گرم و طبع مستقل و عشق به آزادی معروف بود.‌ هنگامی که آرتور پنج ساله بود پدرش از دانتزیک &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">زندگینامه آرتور شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>زندگینامه آرتور شوپنهاور</h2>
<p>در قسمت دوم بعد از مطالعه شرایط اجتماعی شوپنهاور به زندگینامه آرتور شوپنهاور می‌پردازیم.</p>
<p>شوپنهاور در ۲۲ فوریه ۱۷۸۸ در دانتزیک متولد شد.‌ پدر او بازرگانی بود که به علت مهارت و مزاج گرم و طبع مستقل و عشق به آزادی معروف بود.‌ هنگامی که آرتور پنج ساله بود پدرش از دانتزیک به هامبورگ مهاجرت کرد زیرا دانتزیک به جهت افتادن به دست پروس در سال ۱۷۹۳ استقلال خود را از دست داده بود.‌ بدین ترتیب شوپنهاور جوان میان تجارت و داد و ستد بزرگ شد و با آنکه این کار را با همه تشویق و تحریک پدر ترک گفت، اثرات آن در وی باقی ماند که عبارت بود از رفتاری نسبتاً خشن و ذهنی واقع‌بین و معرفتی به احوال دنیا و مردم، همین امر وی را در نقطه مقابل فیلسوفان رسمی ‌آکادمیک که مورد نفرت او بودند قرار داد.‌ او ظاهراً در ۱۸۰۵ خودکشی کرد و مادر پدرش در حال جنون مرد.‌</p>
<h2>رابطه شوپنهاور با مادرش</h2>
<p>شوپنهاور می‌گوید: «طبیعت و نهاد و یا اراده از پدر به ارث می‌رسد و هوش از مادر.‌» مادر او باهوش بود و یکی از معروف‌ترین قصه‌نویسان روزگار خود گردید ولی دارای نماد و سجایای دیگر نیز بود.‌ این زن از معاشرت با شوهر عامی ‌خود چندان خوش‌دل نبود و پس از مرگ او آزادانه به عشق‌ورزی برخاست و به ویمار که در آن هنگام مناسب‌ترین موضع این طرز زندگی بود، رهسپار شد.‌ آرتور شوپنهاور هم‌چون هاملت بر ضد ازدواج مجدد مادرش قیام کرد.‌ این نزاع با مادر موجب گردید که وی فلسفه خود را با عقایدی نیمه حقیقی درباره زنان چاشنی دهد.‌ یکی از نامه های مادرش وضع روابط آنها را روشن می‌سازد: «تو ستوه‌آور و ملال‌انگیز هستی و زندگی با تو خیلی سخت است؛ خودخواهی تو تمام صفات نیک تو را تحت‌الشعاع قرار داده است و تمام این صفات بی‌فایده است زیرا تو نمی‌توانی از عیب‌جویی دیگران خودداری کنی.‌» به همین جهت از هم جدا شدند و شوپنهاور گاهی مانند دیگر مهمانان خانه مادرش می‌رفت؛ روابط آن دو خیلی رسمی ‌و مودبانه گردید و آن نزاع و کدورتی که گاهی میان افراد خانواده دیده می‌شود میان آن دو وجود نداشت.‌ گوته خانم شوپنهاور را دوست می‌داشت زیرا این زن کریستیان محبوب گوته را با خود پیش او می‌برد.‌ رابطه مادر و فرزند را گوته تیره‌تر کرد زیرا به مادر خبر داد که فرزندش مردی سخت مشهور خواهد شد؛ مادر هرگز نشنیده بود که دو نابغه از یک خانواده می‌تواند به وجود بیاید.‌ بالاخره روزی نزاع به اوج خود رسید و مادر رقیب و فرزند خود را از پله‌ها پایین انداخت و فرزند به مادرش گفت که آیندگان مادر را فقط از راه فرزند خواهند شناخت.‌ پس از آن شوپنهاور به زودی ویمار را ترک گفت و با آن که مادر بیست و چهار سال دیگر زندگی کرد، دیگر ملاقاتی میان آن دو دست نداد.‌ گویا بابرون نیز در در ۱۷۸۸ که هنوز زنده بود با مادر خود چنین معامله‌ای کرد.‌ تقریباً این اوضاع و احوال بود که این اشخاص را به بدبینی محکوم کرد.‌ مردی که محبت مادری را نچشیده بلکه کین و عداوت او را دیده باشد، دلیلی ندارد که شیفته مردم جهان شود.‌ در این میان شوپنهاور دبیرستان و دانشگاه را تمام کرد و بیشتر از آنچه در برنامه دروس بود، کسب معلومات نمود.‌ مدتی معاشرت با مردم و عشق‌بازی گذرانید و نتایج آن در طبع و فلسفه او آشکار گردید.‌ ملول و دریده و ظنین بار آمد؛ دچار وسوسه ترس و خیالات بد گردید، پیپ خود را در قفل و کلید نهان می‌کرد و هرگز نگذاشت تیغ سلمانی به گردنش برسد؛ همیشه زیر بالش خود طپانچه‌ای پر می‌گذاشت، شاید برای آن که کار دزدان را آسان‌تر سازد.‌ از سر و صدا بیزار بود و در این باره می‌نویسد: «مدتی است معتقد شده است که قدرت تحملی که شخصی از سر و صدا دارد با استعداد ذهنی او نسبت معکوس دارد و از این راه می‌توان به درجه هوش و استعداد او پی برد.‌.‌.‌ سر و صدا برای مردم هوشمند رنج و عذاب است.‌.‌.‌ نیروی فراوانی که از تصادم و چکش زدن و سقوط اشیاء حاصل می‌شود، هر روز طی زندگانی من مرا رنج و عذاب داده است.‌»</p>
<p>او از این که قدر و اهمیتش شناخته نشده است، سخت مکدر بود و این حس در او به درجه بیماری رسیده بود، و چون شهرت و موفقیتی نیافته بود، به خود مشغول بود و خود را می‌خورد.‌</p>
<h2>انزوای شدید شوپنهاور</h2>
<p>مادر و زن و خانواده و وطن نداشت، «مطلقاً تنها بود و کمترین دوستی نداشت و فاصله میان یک و هیچ ،لایتناهی است.‌» او بیشتر از گوته به شور و حرارت وطن‌پرستی عمر خود بی‌اعتناء بود.‌ در سال ۱۸۱۳ تحت تاثیر فیخته، در او هیجانی برای قیام برای ضد ناپلئون پدید آمد و خواست داوطلبانه به جنگ رود و به دست اسلحه نیز خرید.‌ ولی به زودی حزم و دوراندیشی او مانع گردید و پیش خود چنین استدلال کرد که: «ناپلئون آن خودخواهی و شهوت زندگی را که همه مردم فانی ضعیف حس می‌کنند، بعد کمال و بدون قید و حد داراست؛ منتهی در مردم دیگر به شکل دیگری در می‌آید.‌» به جای آن که به جنگ رود به ده رفت و مشغول تدوین رساله اجتهادیه خود در فلسفه گردید.‌ این رساله به نام «چهار اصل دلیل کافی» (۱۸۱۲) و پس از اتمام آن شوپنهاور تمام وقت و هم خود را صرف تدوین شاهکار خود به نام جهان همچون اراده و تصور نمود و پس از اتمام، نسخه خطی آن را برای طبع فرستاد؛ به عقیده او این کتاب دیگ جوش پر از افکار و عقاید کهن نیست، بلکه یک بنای عالی است که از فکری بدیع و نو ترکیب شده است و «روشن و قابل فهم و متین است و خالی از لطف و زیبایی نیست»، «کتابی است که بعد از این منبع صد کتاب دیگر خواهد بود.‌»</p>
<h2>چهار اصل دلیل کافی</h2>
<p>توضیحات: شوپنهاور مانند یک تاجر بدون دلیل کافی همیشه اصرار می‌کند که پیش از خواندن کتاب جهان همچون اراده و تصور این کتاب را بخوانند در غیر این صورت کتاب جهان همچون اراده قابل فهم نخواهد بود.‌ خوانندگان فقط می‌توانند به دانستن این نکته قناعت کنند که چهار اصل دلیل کافی عبارت است از قانون علت و معلول که به چهار صورت در آمده است: ۱- در منطق به شکل حصول نتیجه از مقدمات قیاس، ۲- در فیزیک به شکل تتابع معلول و علت؛ ۳-ریاضیات به شکل قوام بنا از قوانین ریاضی و مکانیک، ۴- در اخلاق به شکل حصول رفتار از نهاد و طبیعت</p>
<p>این بیانات متضمن خودخواهی و غرور گستاخانه‌ای است ولی کاملاً صحیح است.‌ چند سال بعد شوپنهاور معتقد شد که تمام مسائل فلسفی را حل کرده است تا آنجا که خواست بر نگین انگشتری خود تصویر اسفنکس را در حالی که خود را به گرداب می‌اندازد نقش کند؛ زیرا اسفنکس گفته بود که اگر کسی مسائل و معماهای او را حل کند، خود را به گرداب خواهد افکند.‌</p>
<h2>بی‌توجهی مردم به  آثار شوپنهاور</h2>
<p>با این همه، کتاب دقت مردم را جلب نکرد؛ مردم به اندازه کافی بدبخت بودند و دیگر نمی‌خواستند کتابی درباره بدبختی و ادبار خویش بخوانند.‌ شانزده سال پس از انتشار کتاب، به شوپنهاور خبر رسید که قسمت اعظم نسخ چاپی کتاب را به جای کاغذ باطله فروخته‌اند.‌ در مقاله «شهرت» و «عقل معاش» دو نکته از لیشتن‌برگ نقل می‌کند که مسلماً اشاره‌ای است به شاهکار خویش: «اینگونه کتاب‌ها همچون آئینه‌اند؛ اگر خری به آئینه نگاه کرد نباید انتظار داشت که صورت فرشته در آن ظاهر شود» و «اگر کتابی به کله‌ای خورد و از یکی صدایی برخاست که دلیل تو خالی بودن آن شد، نباید گفت که همیشه این صدا از کتاب برخاسته است.‌» شوپنهاور به سخنان خود چنین ادامه می‌دهد و صدای او همچون کسانی است که نفسشان صدمه وارد شده است: «هر قدر شخصی متعلق به آیندگان خود و به عبارت دیگر متعلق به تمام بشریت باشد، همان اندازه در نظر معاصرین خود بیگانه است، زیرا کتاب او مربوط به معاصرین نیست و اگر باشد از آن جهت است که جزیی از بشریت را تشکیل می‌دهند و به همین جهت معاصران رنگ و خصوصیات محلی خود را در آن نخواهند یافت.‌» و بعد مانند آن روباهی که در داستا‌ن‌ها نقل می‌کنند با فصاحت تمام می‌گوید اگر مستمعین یک نوازنده‌ای تقریباً کر باشند، آیا او از کف زدن و تحسین آنان خوشحال خواهد شد؟» و اگر یکی دو نفر که کر نیستید، فقط محض نهان داشتن نقص دیگران بیشتر کف بزنند، باز خوشحالی ادامه خواهد داشت؟ و اگر بداند که این دو نفر همیشه پول می‌گیرند تا برای بدترین نوازندگان کف بزنند چه خواهد گفت؟» در بعضی اشخاص خودستایی به منزله جبران نقص شهرت است و در برخی دیگر به منزله همکاری صمیمانه با وضع فعلی او.‌</p>
<p>شوپنهاور تمام عقاید و آراء خود را در این کتاب گنجانید؛ تا آنجا که کتاب‌های بعدی او فقط در این کتاب محسوب می‌شوند؛ او شارح و مفسر تورات و «مراتی» خود گردید.‌ در ۱۸۳۶ رساله‌ای به نام «اراده در طبیعت» منتشر کرد که تا حدی در کتاب جهان همچون اراده و تصور که در ۱۸۴۴ با اضافات منتشر شد، گنجانیده شده بود.‌ در ۱۸۴۱ کتابی به نام در مساله اساسی اخلاقی تألیف کرد و در سال ۱۸۵۱ کتابی به نام مقدمات و ملحقات و یا Purerga et Parliapomena نوشت که می‌توان آن را به «پیش‌غذاها و دسرها» نیز ترجمه کرد، این کتاب به انگلیسی به نام «مقالات» یا «رسالات» (Essays) ترجمه شده است و خواندنی‌ترین آثار اوست و شوپنهاور برای حق تألیف آن فقط ده جلد از نسخ چاپی آن دریافت کرد.‌ با چنین وضعی خوش‌بین بودن مشکل است.‌</p>
<h2>ماجرای تدریس شوپنهاور و رقابت با هگل</h2>
<p>پس از آنکه ویمار را ترک گفت، در عزلت و تحقیق روزگار می‌گذشت و فقط به حادثه این یکنواختی را بهم زد.‌ او آرزو داشت که فلسفه خود را در یکی از دانشگاه‌های بزرگ آلمان تدریس کند و این فرصت در ۱۸۲۲ پیش آمد و وی را به عنوان دانشیاری دانشگاه برلن دعوت کردند.‌ وی عمداً همان ساعاتی را که هگل در آن درس می‌گفت برای تدریس انتخاب کرد و معتقد بود که دانشجویان به او و هگل مثل آیندگان نگاه خواهند کرد، ولی دانشجویان اینقدر پیش‌بین نبودند و شوپنهاور مجبور شد که در اتاق خالی تدریس کند؛ بدین جهت استعفاء داد و برای انتقام هجونامه‌های تلخی بر ضد هگل نوشت.‌ این هجونامه‌ها چاپ‌های بعدی شاهکار او را لکه‌دار کرده است.‌ در ۱۸۳۱ مرض وبا به شهر برلین سرایت کرد و هگل و شوپنهاور هر دو فرار کردند ولی هگل زود برگشت و گرفتار مرض گردید و پس از چند روز وفات یافت.‌ شوپنهاور تا فرانکفورت نایستاد و در آنجا بقیه عمر هفتاد و دو ساله خود را به سر برد.‌</p>
<p>مانند یک بدبین حساس از دامی‌که خوش‌بینان آن گرفتار می‌شوند پرهیز کرد: یعنی نخواست از راه قلم زندگی کند منافعی از تجارت‌خانه پدرش به او ارث رسیده بود و از عایدات آن زندگی نسبتاً راحتی برای خود درست کرده بود.‌ پول خود را چنان با عقل و تدبیر به کار میبرد که از فلاسفه دیده نشده بود.‌ یکی از شرکت‌هایی که وی در آن سهیم بود ورشکست شد و طلبکاران دیگر به صدی هفتاد راضی شدند ولی شوپنهاور راضی نشد و برای تحصیل تمام طلب خود مبارزه کرد و پیروز گردید.‌ در اتاق در یک خانه پانسیون اجاره کرده بود و سی سال آخر زندگی خود را در آنجا گذرانید؛ رفیق او منحصر به یک سگ بود.‌ او این سگ را آتما می‌نامید (روح عالم به عقیده برهمنان) ولی لودگان شهر او را شوپنهاور جوان می‌نامیدند.‌ معمولاً در مهمان‌خانه انگلیس‌ها غذا می‌خورد.‌ هر وقت می‌خواست در این مهمان‌خانه غذا بخورد یک سکه طلا روی میز می‌گذاشت و پس از غذا دوباره آن را بر می‌داشت، پیشخدمت فضولی علت این کار دائمی ‌را از او پرسید و او در پاسخ گفت که نذر کرده است هر وقت انگلیس‌ها در این مهمان‌خانه به جز زن و سگ و اسب از چیزهای دیگر سخن گفتند، این پول را به صندوق خیریه بپردازد.‌</p>
<p>دانشگاه‌ها از او و آثارش بی‌خبر بودند؛ گویا هر پیشرفت مهم فلسفی می‌بایست خارج از محوطه دانشگاه صورت گیرد.‌ نیچه می‌گوید: «هیچ چیز علمای آلمان را مانند عدم شباهتی که میان شوپنهاور و آنان بود، رنج نداد.‌» ولی او صبر آموخته بود و می‌دانست که بالاخره دیر هم باشد، شهرت و شناسایی روزی به سراغ او خواهند آمد و بالاخره شهرت به آرامی‌ رسید.‌ مردم طبقه متوسط از وکلاء و اطباء و تجار او را فیلسوفی یافتند که با اصطلاحات پر سر و صدای مظنونات ماوراء‌طبیعی سر و کار ندارد؛ بلکه نظر قابل فهمی ‌درباره حادثات و زندگی روزانه دارد.‌ اروپایی که از اسلام و کوشش‌های ۱۸۴۸ سرخورده بود، از این فلسفه که انعکاس نومیدی ۱۸۱۵ بود استقبال کرد.‌ حمله علم به الهیات، نفرت سوسیالیسم از فقر و جنگ و اجبار حیاتی نزاع برای زندگی همه عواملی بودند که به اشتهار شوپنهاور کمک کردند.‌</p>
<p>برای لذت بردن از این وجهه و اشتهار هنوز پیر نشده بود.‌ با حرص و ولع تمام مقالاتی را که درباره او می‌نوشتند مطالعه می‌کرد؛ از دوستان خود درخواست کرده بود که هر چه درباره او چاپ می‌شود برایش بفرستند و او پول پست را خواهد پرداخت.‌ در ۱۸۵۴ واگنر نسخه‌ای از Der Ring der Nibelugen به همراه تقدیری از فلسفه موسیقی شوپنهاور برای او فرستاد.‌ بدین ترتیب این بدبین بزرگ در سنین پیری تقریباً خوش‌بین گردیده؛ بعد از غذا به گرمی تمام فلوت می‌نواخت و از روزگار سپاس‌گزار بود که او را از آتش جوانی نجات داده است.‌</p>
<p>مردم از همه جهان برای زیارت او می‌آمدند و در ۱۸۵۸ روز هفتادمین سال تولد وی از تمام نواحی اروپا سیل تبریک و تهنیت به سوی او روان گردید.‌</p>
<p>ولی این چندان زود نبود و فقط دو سال دیگر زندگی کرد.‌ در ۲۱ سپتامبر ۱۸۶۰ تنها به خوردن صبحانه مشغول شد و ظاهراً سالم به نظر می‌رسید، ساعتی بعد زنی که مهمان‌دار و پرستار وی بود، او را پشت میز غذاخوری مرده یافت.‌</p>
<p>&nbsp;</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>مقاله</strong>: بیوگرافی یا زندگینامه آرتور <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">شوپنهاور<br />
</a><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener noreferrer">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">زندگینامه آرتور شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زندگینامه بندتو کروچه</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a8%d9%86%d8%af%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%b1%d9%88%da%86%d9%87/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a8%d9%86%d8%af%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%b1%d9%88%da%86%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 14 Nov 2019 11:30:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[برگسون]]></category>
		<category><![CDATA[بندتو کروچه]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه بندتو کروچه]]></category>
		<category><![CDATA[شرح حال]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[هگل]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=6214</guid>

					<description><![CDATA[<p>شرح حال و زندگینامه بندتو کروچه انتقال از برگسون به کروچه ممکن نیست، زیرا راهشان به کلی از هم جداست. برگسون عارفی است که آراء خود را با وضوح و روشنی فریبنده‌ای بیان ‌می‌کند ولی کروچه شاکی است که غموض و ابهام آلمانی دارد. برگسون با آنکه روحاً مذهبی است علمدار تحول و تطور نیز هست؛ &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a8%d9%86%d8%af%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%b1%d9%88%da%86%d9%87/">زندگینامه بندتو کروچه</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>شرح حال و زندگینامه بندتو کروچه</h2>
<p>انتقال از برگسون به کروچه ممکن نیست، زیرا راهشان به کلی از هم جداست. برگسون عارفی است که آراء خود را با وضوح و روشنی فریبنده‌ای بیان ‌می‌کند ولی کروچه شاکی است که غموض و ابهام آلمانی دارد. برگسون با آنکه روحاً مذهبی است علمدار تحول و تطور نیز هست؛ اما کروچه از مخالفان کلیساست و نوشته او مانند آمریکاییان پیرو <a href="http://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%da%af%d9%84/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">هگل</a> می‌باشد. برگسون یهودی فرانسوی است که وارث سنن <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%d9%86%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">اسپینوزا</a> و لامارک می‌باشد؛ کروچه کاتولیک ایتالیایی است که از مذهب جز بحث و جدال و عشق زیبایی چیزی یاد نگرفته است.</p>
<p>شاید علت اینکه عرصه ایتالیا در صد سال اخیر نسبتاً از فلسفه خالی بوده آن باشد که متفکرین ایتالیایی، حتی آنان که کلام و الهیات قدیم را دور انداخته‌اند، به روش و سبک سکولاستیک‌ها وفادار بوده‌اند. (بدون‌تردید علت مهم آن است که مردم شمال ایتالیا بیش از پیش به صنعت و ثروت راغب شده اند.) ایتالیا سرزمینی است که رنسانس داشته ولی فاقد اصلاح مذهبی بوده است. سرزمینی است که به خاطر زیبایی همه چیز را از دست ‌می‌دهد؛ ولی مانند پیلات (Pilate حاکم رومی ‌فلسطین که عیسی را به دست یهود سپرد ولی خود دست‌ها را شسته از قتل عیسی تبری نمود.) هنگا‌می‌که به حقیقت می‌اندیشد شکاک است. شاید ایتالیایی‌ها از ما عاقلترند. فکر ‌می‌کنند که حقیقت سرابی بیش نیست در صورتیکه زیبایی، گرچه امری ذهنی و باطنی باشد، واقعیت دارد و در اختیار ماست. هنرمندان عهد رنسانس (به جز ‌میکل آنژ گرفته و نیمه پروتستان که قلم او انعکاس ندای ساو و نارول بود) هرگز دماغ خود را با اشتغال به اخلاق و الهیات خسته ‌نمی‌کردند و به اینکه کلیسا نبوغ آنان را شناخته است و پاداششان را ‌می‌دهد خرسند بودند. در ‌ایتالیا رسم بر این است که مردم تحصیل کرده با کلیسا نمی‌ستیزند. چطور ممکن است یک ایطالیایی با کلیسایی که جهان را به سوی کانوسا متوجه ساخته بود و از هر مملکتی باج ‌می‌گرفت تا ‌ایتالیا را به تالار هنری عالم مبدل سازد مخالف باشد؟</p>
<p>بدین‌ترتیب ‌ایتالیا به دین کهن وفادار ماند و خود را به فلسفه طوماس آکونیاس قانع ساخت. جیامباتیستاویکو ظاهر شد و از نو در فکر ‌ایتالیایی انقلابی ایجاد کرد ولی با رفتن ویکو فلسفه نیز ظاهراً در ‌ایتالیا مرد. روسمینی می‌خواست بشورد ولی عاقبت تسلیم شد. مردم ‌ایتالیا هر چه از مذهب دور میشوند به کلیسا وفادار‌تر ‌می‌گردند.</p>
<p>بندتو کروچه مستثنی است. وی در ۱۸۶۶ در شهر کوچکی از ایالت آکویلا متولد شد. او یگانه پسر خانواده‌ای متمول و کاتولیک و محافظه‌کار بود. الهیات کاتولیک را چنان به سعی و دقت تحصیل کرد که در آخر کار برای حفظ تعادل ملحد گردید. در ممالکی که اصلاح مذهبی صورت نگرفته است، راه وسطی میان دین معمول و کفر وجود ندارد. بندتو در آغاز کار چنان مقدس بود که می‌خواست تمام مراحل دینی را بگذراند، تا آنکه بالاخره خود فلسفه و انسان‌شناسی خود را تأسیس کرد؛ و مطالعات او به تدریج جای دینش را گرفت.</p>
<p>در ۱۸۸۳ به مصیبتی گرفتار آمد که معمولاً فکر انسان را به ایمان و مذهب متوجه می‌سازد. شهر کوچک کازامچبولا که مقر کروچه بود از زلزله ویران شد؛ پدر و مادر و یگانه خواهرش در این حادثه از میان رفتند و او خود ساعت‌ها با استخوان‌های شکسته در زیر آوار ماند. سال‌ها گذشت تا سلامت خود را بازیافت ولی سا‌ل‌های بعد و طرز کارش نشان داد که روحش صدمه‌ای ندیده است. دوران نقاهت و آرامش در او ذوق علمی ‌ایجاد کرد و یا به عبارت بهتر ذوق علمی‌ او را قوی‌تر ساخت. ‌ثروت مختصری را که از فاجعه زلزله به او رسیده بود در راه تأسیس یکی از بهترین کتابخانه‌های ‌ایتالیا مصرف کرد‌؛ فیلسوف شد ولی جریمه فلسفه را که معمولاً فقر و یا اشتغال به شغل دیگری است پرداخت و این اندرز احتیاط‌آمیز کلیسا ‌درباره او صادق آمد که «حکمت هنگامی ‌خوب است که با میراثی همراه باشد».</p>
<p>در طی زندگانی‌اش طالب علم و عاشق ادب و فراغت ماند. بر خلاف میل خود به راه سیاست افتاد و وزیر تعلیمات عمو‌می‌ گردید. شاید برای آنکه به کابینه سیاستمداران رونق فلسفی بخشد. به عضویت مجلس سنا انتخاب شد و بر طبق رسم ‌ایتالیا هر که یک مرتبه سناتور شد تا آخر عمر سناتور ماند. کروچه راهی را رفته که در سنای قدیم رم چندان بیگانه نبود ولی این روزها کاملاً عجیب به نظر می‌رسد‌؛ یعنی هم سناتور و هم فیلسوف گردید و این کار ممکن بود که جلب نظر حاسدان را بکند. ولی در سیاست چندان جدی عمل نکرد و وقتش را به طور کلی صرف تحریر مجله لاکریتیکا که شهرت بین‌المللی دارد نمود؛ در این مجله او و جیووانی جن تیل به تشریح و تحقیق عالم فکر و ادب پرداختند.</p>
<p>جنگ ۱۹۱۴ شروع شده و کروچه از اینکه به خاطر رقابت‌های اقتصادی فکر اروپایی در اثر جنگ از رشد و نمو باز مانده، به خشم آمده و جنگ را جنون خودکشی نامید حتی هنگا‌می‌که ‌ایتالیا ناگزیر در صف متفقین وارد پیکار شد خود را کنار کشید و به همین جهت مانند برتراندسل در انگلستان و رومن رولان در فرانسه منفور گردید. ولی ملت ‌ایتالیا از او در گذشت و تمام جوانان ‌ایتالیایی به او ‌به نظر پیشوای بی‌طرف دوست و حکیم نگریستند. نظیر ستایشی که جیزپ تالی از او کرده زیاد شنیده می‌شود: «دستگاه فلسفه کروچه بزرگ‌ترین پیروزی اندیشه نوین است.» حال سر کامیابی و نفوذ او را جستجو کنیم.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener noreferrer">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a8%d9%86%d8%af%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%b1%d9%88%da%86%d9%87/">زندگینامه بندتو کروچه</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a8%d9%86%d8%af%d8%aa%d9%88-%da%a9%d8%b1%d9%88%da%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زندگی هگل و فلسفه او به قلم ویل دورانت</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%87%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d8%a7%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%82%d9%84%d9%85-%d9%88%db%8c%d9%84-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%aa/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%87%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d8%a7%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%82%d9%84%d9%85-%d9%88%db%8c%d9%84-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%aa/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 27 Jun 2019 10:30:20 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[دیالکتیک]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی هگل]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه هگل]]></category>
		<category><![CDATA[سرگذشت هگل]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه هگل]]></category>
		<category><![CDATA[هگل]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5350</guid>

					<description><![CDATA[<p>نظری به  فلسفه هگل زندگی هگل و فلسفه او : کمی‌پیش از این نویسندگان تاریخ فلسفه را عادت بر این بود که به جانشینان بلافاصله کانت یعنی فیخته و شلینک و هگل جا و احترام بیش‌تری می‌‌‌دادند تا به کسانی که در فکر و فلسفه جدید زمان بر کانت مقدم بودند، از بیکن و دکارت &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%87%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d8%a7%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%82%d9%84%d9%85-%d9%88%db%8c%d9%84-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%aa/">زندگی هگل و فلسفه او به قلم ویل دورانت</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>نظری به  فلسفه هگل</h2>
<p><strong>زندگی هگل و فلسفه او</strong> : کمی‌پیش از این نویسندگان تاریخ فلسفه را عادت بر این بود که به جانشینان بلافاصله <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%db%8c%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%88%d8%a6%d9%84-%da%a9%d8%a7%d9%86%d8%aa/" target="_blank" rel="noopener">کانت</a> یعنی فیخته و شلینک و هگل جا و احترام بیش‌تری می‌‌‌دادند تا به کسانی که در فکر و فلسفه جدید زمان بر کانت مقدم بودند، از <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%b3%db%8c%d8%b3-%d8%a8%db%8c%da%a9%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">بیکن</a> و <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d9%86%d9%87-%d8%af%da%a9%d8%a7%d8%b1%d8%aa/" target="_blank" rel="noopener">دکارت</a> تا ولتر و هیوم، نظر ما امروز کمی‌ فرق کرده است و امروز از خواندن جملاتی که شوپنهاور به رقبای پیروزمند خویش در مقامات و مشاغل کرده است سخت لذت می‌‌‌بریم. شوپنهاور می‌‌گوید: «مردم با خواندن آثار کانت ناگزیر متقاعد شدند که هر چیز مغلق و مبهم را نمی‌‌توان بی‌‌معنی دانست.» فیخته و شلینک از این معنی استفاده کردند و در فلسفه تار عنکبوت زیبایی بافتند، «ولی آنکه در یاوه‌‌گویی جسارت را به حد أعلى رسانید و چنان سخنان بی‌‌معنی و مغلق گفت که تا آن وقت جز در دیوانه خانه‌ها سابقه نداشت، هگل بود. وی با بی‌شرمی‌ سخنان بیهوده فریبنده‌ای گفت که تا آن وقت کسی نگفته بود و به نتایجی رسید که در نظر آیندگان افسانه‌ای خواهد بود و همچون بنا و خاطره‌ای از حمق و کودنی ملت آلمان بر جای خواهد ماند.» آیا این مطالب صحیح است؟</p>
<h2>زندگی هگل</h2>
<p>گئورک ویلهم فریدریک هگل به سال ۱۷۷۰ در شتوتگارت متولد شد. پدر او از مأمورین پائین رتبه اداره مالیه حکومت وورتمبرک بود، هگل نیز با اخلاق و عادات صبورانه و منظم این مأمورین اداری که زحمات متواضعانه آنها بهترین بلاد عالم را در آلمان به وجود آورده است، تربیت یافت. در جوانی محصلی سخت کوشا بود: از تمام کتاب‌های مهمی‌ که می‌‌خواند تحلیل کاملی به عمل می‌‌‌آورد و قطعات مفصلی را از آنها رونویسی می‌‌‌کرد. به عقیده او علوم و معارف حقیقی باید با اعتراض کامل از نفس صورت گیرد؛ همچنان که فیشارغورثیان در تعلیم و تربیت معتقد بودند که شاگرد باید در پنج سال نخستین سکوت پیشه کند و لب از هم نگشاید.</p>
<p>مطالعات او در ادبیات یونانی موجب شد که سخت شیفته تمدن یونانی گردد و این معنی در او تا آخر عمر باقی ماند، در صورتی که همه شور و ذوق‌های دیگرش از میان رفته بود. در این باب می‌‌گوید: «وقتی که نام یونان برده می‌‌‌شود هر مرد تحصیل‌کرده آلمانی خود را در وطن خویش حس می‌کند. مذهب اروپائیان از منابع دورتر یعنی از مشرق سرچشمه گرفته است&#8230; ولی آنچه فعلاً محقق و موجود است یعنی علم و هنر و تمام آنچه زندگی را مقبول و دلپذیر می‌سازد و آن را زینت می‌بخشد و بالا می‌‌برد، همه &#8211; مستقیم و یا غیرمستقیم از یونان گرفته شده است. زمانی دین یونان را بر مسیحیت ترجیح داد و پیش از رنان وشتراوس کتاب در زندگی مسیح نوشت؛ در این کتاب مسیح را پسر مریم و یوسف نجار دانسته و منکر ماده اعجاز آن شده بود. ولی بعدها این کتاب را از میان برد.»</p>
<h2>سیاست در زندگی هگل</h2>
<p>در سیاست نیز یک روح طغیان و عصیان از خود نشان داد که از مردی که بعدها طرفدار وضع موجود گردید سخت بعید می‌‌نمود. هنگامی‌که در توبی‌نگن به خدمات دولتی اشتغال داشت به همراهی شلینک از انقلاب فرانسه دفاع کرد و یک روز صبح زود در ‌میدان فروش شهر درخت آزادی را کاشت. در این باب می‌‌نویسد: «ملت فرانسه بیشتر تشکیلاتی را که ذهن بشری آن را مردود می‌‌‌داند و مانند کفش دوران طفولیت ترک گفته است، با حمام انقلاب می‌شوید؛ این تشکیلات هنوز بر دوش مردم فرانسه و دیگر مردم مانند پرهای عاری از حیات فشار وارد می‌آورد. در همین روزهای پر امید و آرزو، (که جوانی بهشت حقیقی بود)، هگل مانند فیخته از مسلک اشتراکی اشرافی دم می‌‌زد و با یک شدت بی‌نظیر خود را به جریان رمانتیک که اروپا را در خود فرو برده بود، می‌سپرد.</p>
<p>در۱۷۹۳ از توبی‌نگن به اخذ دانشنامه نائل شد، در این دانشنامه نوشته شده بود که وی دارای صفات و سجایای نیک است و در کلام و زبان‌شناسی تحصیلات خوبی ‌دارد ولی در فلسفه چندان مهارت و استعداد ندارد. در آن هنگام هنوز فقیر بود و نان خود را از راه تعلیم در برن و فرانکفورت به دست می‌آورد. این سال‌ها دوران تکوین او بود: هنگامی‌که اروپا به قطعات اقوام متعصب تقسیم می‌شد، هگل قوای خود را جمع کرده به پیشرفت ادامه می‌داد. در ۱۷۹۹ پدر او مرد و وی مبلغی در حدود ۱۵۰۰ فلورن به ارث برد؛ این مبلغ او را غنی می‌‌‌کرد و دیگر وی خود را نیازمند تدریس و تعلیم نمی‌دید. نامه‌ای به دوست خود شلینگ نوشت و از او در انتخاب شهری که غذای ساده و کتاب فراوان و و آبجو خوبی ‌داشته باشد، مصلحت خواست. شلینگ ینا را توصیه کرد که دارالعلم بود و جزو قلمرو دوک ویمار محسوب می‌شد؛ در ینا شیلر درس تاریخ می‌‌گفت؛ تیک و نورالیس و شلگل رومانتیسم راترویج می‌‌‌کردند و فیخته و شلینگ فلسفه خود را تدوین می‌نمودند. هگل بسال ۱۸۰۱ به آنجا رفت و در ۱۸۰۳ مدرس دانشگاه آنجا گردید.</p>
<h2>فرار هگل</h2>
<p>تا ۱۸۰۶ در این شهر بود تا آنکه پیروزی ناپلئون بر پروس این شهر کوچک دارالعلم را به وحشت و اضطراب انداخت، سربازان فرانسوی به خانه هگل حمله بردند و <strong>او مانند یک فیلسوف راه فرار در پیش گرفت</strong> و نسخه نخستین کتاب مهم خویش یعنی علم ظواهر روح را با خود به همراه برد. مدتی دچار تنگدستی شد تا آنجا که گوته به کنه بل نوشت تا به او قرض دهد که بتواند بر مشکلات خود فائق آید. هگل تقریباً با لحن تلخی به کنه بل نوشت:</p>
<p>«من این جمله‌ی کتاب مقدس را راهنمای خود قرار داده‌ام که می‌‌گوید: نخست در دنبال غذا و لباس خود باش، ملکوت آسمان بعد به سوی تو خواهد آمد. صحت ابن کلام را من به تجربه دریافته‌ام.» مدتی در بامبرگ روزنامه‌ای منتشر می‌کرد؛ بعد در سال ۱۸۱۲ رئیس مدرسه متوسطه نورنبرک گردید. شاید در همین جا بود که ضروریات ادراک سخت آتش رومانتیسم او را فرو نشاند و او را مانند گوته و ناپلئون، یادگار عصر کلاسیک در دوره رمانتیک ساختند.</p>
<p>در همین جا در سال‌های (۱۸۱۹-۱۸۱۲) وی کتاب منطق خود را نوشت که تمام آلمان را به جهت صعوبت فهم و اخلاق آن متحیر ساخت و موجب شد که به استادی فلسفه در دانشگاه هیدلبرک برسد، در هیدلبرک به سال ۱۸۱۷ کتاب عظیم خود را به نام دائره المعارف علوم فلسفی نوشت و در سایه آن در سایه ۱۸۱۸ به استادی دانشگاه برلین رسید. از این تاریخ تا آخر زندگی خود، پادشاه بلامنازع فلسفه بود، همچنان که گوته در ادبیات و و بتهوون در موسیقی بودند. روز تولد او یک روز بعد از روز تولد گوته بود و ملت پر غرور آلمان در هر سال به افتخار آن دو، دو روز تعطیل می‌‌‌کرد.</p>
<h2>روش نوشته شدن کتاب‌های هگل</h2>
<p>روزی یکن فر فرانسوی از وی درخواست کرد که فلسفه خود را در یک جمله خلاصه کند، ولی موفقیت او مثل موفقیت آن کشیش که از وی پرسیده بودند تا بر یک پای ایستاده است تعریفی از مسیحیت بکند، نشد. کشیش به سادگی جواب داده بود که، همسایه‌ات را چنان دوست بدار که خود را دوست می‌داری. هگل ترجیح داد که جواب آن فرانسوی را در ده جلد بدهد. کتاب‌ها نوشته شد و به طبع رسید و تمام عالم درباره آن سخن می‌‌راندند ولی خود او شکایت داشت که «فقط یک نفر سخنان مرا فهمید، ولی او هم نفهمید.» (انتقادات سخت، همچنانکه انتظار می‌رفت، صحت این داستان را مورد تردید قرار داده است.) بسیاری از آثار او مانند آثار ارسطو یادداشته‌ایی است که برای تدریس تهیه کرده بود و بدتر از آن آنهایی است که شاگردان او هنگام اصفای دروس او نوشته‌اند. فقط کتاب منطق و علم ظواهر روح به دست خودش نوشته شده است و این دو آیت ابهام و اخلاق و اطلاق و ایجاز می‌‌باشند. این دو کتاب مملو از اصطلاحات عجیب مخصوص به خودش می‌‌باشد و هر عبارت و جمله‌ای به دقت به جملات حصری فراوان که خاص روح گوتیک است تبدیل شده است. خود او کتاب خود را چنین وصف می‌‌‌کند: «کوششی است برای باد دادن زبان آلمانی به فلسفه» و در این کار موفق شده است.</p>
<p>منطق تحلیل طرف استقلال نیست بلکه تحلیل مفاهیمی ‌است که در استدلال به کار می‌‌رود، این مفاهیم همان مقولاتی است که کانت گفته است از قبیل هستی و کیف و کم و اضافه و غیره. نخستین وظیفه این است که این مفاهیم را که محیط بر تمام تفکرات ماست تجزیه و تحلیل کند. عام‌ترین این مفاهیم نسبت و یا اضافه است؛ هر تصوری مجموعه‌ای از نسبت و اضافات است. ما فقط وقتی می‌‌توانیم چیزی را تصور کنیم که نسبت او را با یک شیء دیگر در نظر آوریم و مشابهات و اختلافات آن را بدانیم. هر تصور بدون نسبت بی‌معنی خواهد بود و این است معنی اینکه: «وجود محض عین عدم است.» وجودی که مطلقا ًعاری از نسبت کیفیات باشد وجود ندارد و بی‌معنی است. این جمله هگل موجب پیدایش یکرشته مطایبات و لطایف شده است که هنوز هم می‌‌گویند و به منزله مانع و دامی ‌است برای مطالعه فلسفه هگل.</p>
<h2>تقابل و تضاد در فلسفه هگل</h2>
<p>در میان این نسبت آنچه از همه عام‌تر است نسبت تقابل و تضاد است. هرحالی از فکر و یا از اشیاء و هر تصور و وضعی در عالم به شدت به سوی ضد خود کشیده می‌‌شود، بعد با آن متحد شده یک کل برتر و معقدتر تشکیل می‌دهد. این حرکت دیالکتیکی، در تمام نوشته‌های زندگی هگل به چشم می‌‌خورد. مسلما ًاین یک فکر قدیمی ‌بود که انباذقلس شالوده آن را ریخته و ارسطو در عقیده «حد وسط» به کار برده و نوشته بود «علم به اضداد یکی است.» هر حقیقتی (مانند یک الکترون) وحدت مرکبی ‌است از اجزاء متضاد. حقیقت حاصل از محافظه‌کاری و تجدد‌خواهی مفرط، آزادی‌خواهی است. یک ذهن باز و دست محتاط، یک دست باز و ذهن محتاط؛ تمام عقاید ما درباره مسائل مهم عبارت است از نوسانات کاهش‌یابنده‌ای که میان دو طرف افراط و تفریط صورت می‌‌گیرد؛ و در هر مساله مورد نزاع، حقیقت در راه وسط است. هر حرکت تطوری عبارت است از بسط دائمی ‌متقابلات و اختلاط و ترکیب آنها. شلینک حق دارد که می‌‌گوید: در هر حقیقتی وحدت اضداد مستتر است؛ و فیخته درست می‌‌گوید که سرّ بسط و تکامل هر حقیقتی عبارت است از موضوع و ضد آن و ترکیب آن دو (تزیس، آنتی‌تزیس، سین تزیس).</p>
<h2>حرکت دیالکتیکی در فلسفه هگل</h2>
<p>نه تنها فکر تابع این سر عقلی یا (حرکت دیالکتیکی) است، بلکه اشیاء دیگر نیز همین‌طور است. هر وضع و امری مستلزم یک نقیض و ضدی است که تطور باید آن دو را آشتی داده به وحدت مبدل سازد. چنانکه، بدون‌شک، دستگاه اجتماعی فعلى ما یک نقیض نابوده‌کننده‌ای را متضمن است: هر اجتماعی که دارای اقتصادیات جوان و منابع دست‌نخورده است ناچار از روح انفرادی است؛ این روح انفرادی در دوران بعد به تدریج تبدیل به روح همکاری و تعاون می‌‌گردد؛ ولی آینده نه روح فردی فعلی و نه تعاون مطلق نزدیک را خواهد دید، بلکه ترکیبی ‌از آن دو را شامل خواهد شد که زندگی عالی‌تری را ایجاد خواهد کرد. این حالت عالی‌تر نیز به اضداد اثربخشی تقسیم خواهد گشت و به وحدت و ترکیب و تشکیل بالاتری منجر خواهد شد. پس حرکت فکر همان حرکت اشیاء است؛ در هر یک از این دو یک سیر عقلی (حرکت دیالکتیکی) از وحدت، از راه کثرت، به کثرت در وحدت وجود دارد. فکر و هستی تابع یک قانون است؛ منطق و فلسفه ماوراء طبیعت یکی است.</p>
<p>ذهن عامل اصلی درک این سیر عقلی و وحدت و اختلاف است. عمل ذهن و وظیفه فلسفه عبارت از کشف وحدتی است که به طور نطفه و استعداد در کثرت موجود است؛ وظیفه اخلاق توحید سجایا یا کردار است و وظیفه سیاست توحید افراد است در دولت و حکومت وظیفه مذهب عبارت است از درک مطلق و وصول بدان که در آن همه اضداد و تناقضات یکی شده‌اند؛ این مطلق نطفه عالی و برتر وجود است که در آن ماده و ذهن، مدرک و مدرّک خیر و شر همه به صورت واحد در آمده‌اند. حذا مجموع نسبت و اضافاتی است که اشیاء درون آن غوطه می‌‌خورند و هستی و معنی خود را از آن گرفته اند. در انسان، مطلق به شکل وجدان ذات می‌‌رسد و اندیشه مطلق می‌‌گردد، یعنی اندیشه به صورت جزئی از مطلق در می‌آید و از حدود و غایات فرد قدم فراتر می‌نهد و در زیر پرده جدال عمومی‌‌، توافق نهانی همه اشیاء را به دست می‌آورد. «عقل جوهر جهان است؛ طرح و نقشه عالم به طور اطلاق عقلانی است.»</p>
<h2>کارکرد نزاع و شر در تاریخ</h2>
<p>نزاع و شر امور منفی ناشی از خیال نیستند؛ بلکه امورکاملاً واقعی هستند و در نظر حکمت پله‌های خیر و تکامل می‌‌باشند. تنازع، قانون پیشرفت است؛ صفات و سجایا در معرکه هرج‌ومرج و اغتشاش عالم تکمیل و تکوین می‌‌شوند و شخصی فقط از راه رنج و مسئولیت و اضطرار به اوج علو فرد می‌‌رسد. رنج هم امری معقول است و علامت حیات و محرک اصلاح می‌‌باشد. شهوات نیز در بین امور معقول برای خود جایی دارند «هیچ امر بزرگی بدون شهوت به کمال خود نرسیده است» ؛ و حتی جاه‌طلبی‌ها و خودخواهی‌های ناپلئون بدون اراده او به پیشرفت اقوام کمک کرده است. زندگی برای سعادت نیست، بلکه برای تکامل است. «تاریخ جهان صحنه سعادت و خوشبختی نیست؛ دوره‌های خوشبختی صفحات بی‌روح آن را تشکیل می‌‌‌دهد، زیرا این دوره‌ها ادوار توافق بوده اند.» ؛ و چنین رضایت و خرسندی گرانبار سزاوار یک مرد نیست. تاریخ در ادواری درست شده است که تناقضات عالم واقع به وسیله پیشرفت و تکامل حل شده است؛ همچنان که دودلی‌ها و ناشی‌گری‌های جوانی به نظم و فراغ دور کهولت ختم می‌‌گردد.</p>
<p>تاریخ یک سیر عقلانی و تقریباً رشته انقلابات است که در آن هر قومی ‌پس از قوم دیگر و هر نابغه‌ای پس از نابغه دیگر آلت دست «مطلق» بوده‌اند. مردان بزرگ خلاق و مبدع نبوده‌اند بلکه به منزله قابله‌هایی بودند برای آنچه روح زمان بدان آبستن بود. نابغه مانند دیگران سنگی بر این بنا اضافه می‌‌‌کند تا روزی که طاق بنا محکم بر روی خود استوار گردد، و آن که آخر از همه خواهد آمد و کمال بنا را خواهد دید، خوشبخت خواهد بود. این اشخاص از آنچه انجام می‌‌‌دادند یک تصور کلی نداشتند&#8230; بلکه فقط نظری به مقتضیات عصر خود داشتند&#8230; چیزی که برای تکامل ضروری است&#8230; این امر برای عصر آنها و جهان آنها حقیقت محض بود، یعنی برای انواع بعدی که جنین آنها در رحم زمان تکوین شده بود.به نظر می‌‌رسد که این فلسفه تاریخ به نتایج انقلابی ‌منتهی می‌گردد. سیر عقلی (حرکت دیالکتیکی) مبادی اساس حیات را تغییر می‌‌‌دهد، هیچ وضعی پایدار نیست؛ در هر مرحله و طبقه‌ای از اشیاء، تناقضی هست که فقط «تنارع اضداد» می‌‌تواند آن را حل کند. بنابراین عمیق‌ترین قانون سیاست، آزادی است یعنی شاهراه تغیّر و تبدّل. تاریخ عبارت از پیشرفت آزادی است و دولت آزادی متشکل است و یا خواهد بود. از طرف دیگر عقیده بر اینکه «هر واقعیتی عقلانی است» رنگ محافظه‌کاری دارد. هر وضعی اگرچه محکوم به فنا باشد، یک حق الهی دارد که متعلق به اوست، از آن جهت که خود یک مرحله لازمی ‌در تطور است؛ به یک معنی «آنچه هست، حق است.» حقیقت خشنی است. هم‌چنانکه وحدت غرض و هدف تکامل است، نخستین اقتضای آزادی نیز نظم و ترتیب است.</p>
<h2>زندگی هگل در اواخر عمر</h2>
<p>زندگی هگل ، در سال‌های آخر عمر به جنبه‌های محافظه‌کارانه‌ی فلسفه خود بیش‌تر متمایل شد تا به جنبه‌های مترقی و افراطی آن، و این بدان جهت بود که روح زمان به اصطلاح خود او از آن همه تغییر و تبدیل خسته شده بود. پس از انقلاب ۱۸۳۰ چنین نوشت: «بالاخره پس از چهل سال جنگ و اضطراب بی‌اندازه، یک قلب پیر باید از پایان یافتن آن و آغاز یک دوره صلح و سرور اظهار خوش‌وقتی کند.» این کاملاً از روی قاعده نبود که فیلسوف تنازع و جدال، و حکیم سیر عقلانی پیشرفت، مدافع قناعت و رضایت شود؛ بلکه یک مرد شصت ساله حق دارد که هواخواه صلح باشد. معذلک تناقض واقع در فکر هکل آنقدر عمیق بود که نمی‌‌توانست به سکوت منجر شود؛ و پیروان او در نسل بعد به حکم سیر عقلی به دو دسته منقسم شدند: «هگلی‌های ‌راست» و «هگلی‌های چپ». والیه و فیخته جوانتر در فلسفه «واقع همچون امر عقلانی» برای عقیده به مشیت ازلی به تعبیر فلسفی یافته و آن را وسیله تحقق و اثبات اطاعت محض در سیاست قرار دادند. فویر باخ و موله شوت و به اوئر و مارکس به شکاکیت و «انتقاد برتر» دوره جوانی هگل برگشتند و فلسفه تاریخ را به نزاع طبقاتی برگرداندند که ضرورت سیر عقلی هگل آن را به «سوسیالیزم اجتناب‌ناپذیر» می‌‌راند. هگل می‌‌گفت «مطلق» جریان تاریخ را از راه «روح زمان» تعیین می‌‌‌کند؛ مارکس به جای آن، علل اساسی هر تغییر و تبدیل را عوامل اقتصادی و جنبش توده‌ها می‌‌‌داند، خواه این تغییر در اشیاء صورت بگیرد و خواه در جریان فکر و فلسفه. هگل، آن معلم سلطنتی، تخم اشتراکی و سوسیالیزم گذاشت.</p>
<p>فیلسوف پیر اصلاح‌طلبان افراطی را اهل خواب و خیال دانست و به دقت مقالات نخستین خود را از میان برد. با حکومت پروس متحد شده و آن را آخرین منزل (مطلق) دانست و در سایه هواخواهان و دوستان آکادمی ‌به زندگی خود ادامه داد. دشمنان او وی را «فیلسوف رسمی‌‌» نام نهادند. دستگاه فلسفی خود را جزئی از قوانین طبیعی عالم دانست و فراموش کرد که دیالکتیک خود او افکار او را به زوال و سقوط محکوم می‌‌‌کند. «هرگز فلسفه چنین آهنگ قوی نداشته است و هرگز تا این اندازه مورد احترام و حمایت شاهانه نبوده است. یعنی سال ۱۸۳۰ در برلین.»</p>
<p>ولی زندگی هگل در این روزهای خوش به سرعت رو به پیری می‌‌گذاشت و مانند بعضی از اشخاص قصه‌های کودکان، هوش و حواس خود را از دست می‌‌‌داد؛ چنانکه روزی فقط با یک کفش به اطاق تدریس وارد شد و کفش دیگر را در میان گل و لای به جای گذاشته بود. هنگامی‌که مرض وبا در سال ۱۸۳۱ به برلین سرایت کرد، جسم ناتوان او دچار این مرض گردید و پس از یک روز بیماری ناگهان به آرامی ‌در خواب از این جهان رفت. هم‌چنان که ناپلئون و هگل و بتهوون در فاصله یکسال متولد شده بودند، همین‌طور در فاصله ۱۸۳۲- ۱۸۲۷ آلمان بتهوون و گوته و هگل را از دست داد. این پایان یک عصر بود، کوشش نهایی و عالی بزرگ‌ترین قرن آلمان.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%87%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d8%a7%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%82%d9%84%d9%85-%d9%88%db%8c%d9%84-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%aa/">زندگی هگل و فلسفه او به قلم ویل دورانت</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d9%87%da%af%d9%84-%d9%88-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d8%a7%d9%88-%d8%a8%d9%87-%d9%82%d9%84%d9%85-%d9%88%db%8c%d9%84-%d8%af%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>تاثیر اسپینوزا بر فلسفه و فیلسوفان بعد از خود</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%aa%d8%a7%d8%ab%db%8c%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d8%a8%d8%b1-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%88-%d9%81%db%8c%d9%84%d8%b3%d9%88%d9%81%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%b9%d8%af/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%aa%d8%a7%d8%ab%db%8c%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d8%a8%d8%b1-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%88-%d9%81%db%8c%d9%84%d8%b3%d9%88%d9%81%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%b9%d8%af/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Apr 2019 10:30:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سبک زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[باروخ اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[بندیکت اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[تاثیر اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[خدمات اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی فلاسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[نفوذ اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[هگل]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5341</guid>

					<description><![CDATA[<p> نفوذ و تاثیر اسپینوزا بر فلسفه تاثیر اسپینوزا بر فلسفه : «اسپینوزا نمی‌خواست یک فرقه مذهبی تأسیس کند و تأسیس هم نکرد »؛ با این همه تمام فلسفه‌ها از اندیشه وی لبریز است. در طی نسلی که پس از مرگ اسپینوزا  می‌زیست، نام وی با تنفر و انزجار توام بود؛ حتی هیوم فلسفه او را (فرضیات زشت &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%aa%d8%a7%d8%ab%db%8c%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d8%a8%d8%b1-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%88-%d9%81%db%8c%d9%84%d8%b3%d9%88%d9%81%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%b9%d8%af/">تاثیر اسپینوزا بر فلسفه و فیلسوفان بعد از خود</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2> نفوذ و تاثیر اسپینوزا بر فلسفه</h2>
<p><strong>تاثیر اسپینوزا</strong> <strong>بر فلسفه </strong>: «اسپینوزا نمی‌خواست یک فرقه مذهبی تأسیس کند و تأسیس هم نکرد »؛ با این همه تمام فلسفه‌ها از اندیشه وی لبریز است.</p>
<p>در طی نسلی که پس از مرگ<a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%d9%86%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener"> اسپینوزا</a>  می‌زیست، نام وی با تنفر و انزجار توام بود؛ حتی هیوم فلسفه او را (فرضیات زشت و ناپسند) می‌شمارد؛ لسینگ می‌گوید: «مردم از اسپینوزا  چنان یاد می‌کردند که گویی از سگ مرده یاد می‌کنند.»</p>
<h2>زنده شدن نام اسپینوزا توسط لسینگ</h2>
<p>لسینگ نام او را زنده کرد و مایه اشتهار او گردید. این نقاد بزرگ در مکالمه معروفی(تمام این مکالمه در کتاب ویلیس درج شده است) که در سال ۱۷۸۰ با یاکوبی (Jacobi فریدریش هینریش، فیلسوف آلمانی (۱۸۱۹-۱۷۴۳)) به عمل آورد، وی را به حیرت انداخت؛ زیرا اظهار کرد که در سنین کهولت و پختگی پیرو اسپینوزا  شده است و تاکید کرد که «فلسفه‌ای جز فلسفه اسپینوزا  وجود ندارد.» عشق او به اسپینوزا ، دوستی وی را با موسی مندلسون (Mandelssohn فیلسوف آلمانی (۱۸۷۶-۱۷۶۸)) مستحکم کرد، و در نمایشنامه بزرگ خود به نام «ناتان خردمند» تصوری را که این دوست تاجر با فیلسوف متوفی در ذهن او گذاشته بودند، در یک قالب آمیخت و یهودی ایده‌آلی را نشان داد.</p>
<p>چند سال بعد هردر (Herder نویسنده آلمانی (۱۸۰۳-۱۷۴۴)) کتابی نوشت به نام «سخنی چند درباره فلسفه اسپینوزا » و در آن نظر علمای الهیات آزادی‌خواه را به کتاب اخلاق اسپینوزا  جلب کرد. شلایرماخر (Schleier macher متکلم و فیلسوف آلمانی (۱۸۳۴-۱۷۶۸)) که در راس این مکتب بود، از «سپینوزای مقدس و تکفیر شده» سخن گفت و نووالیس (Novalis بزرگترین شاعر سبک رمانتیسم در آلمان (۱۸۰۱-۱۷۷۲)) شاعر کاتولیک او را «دست خدا» نامید.</p>
<h2>توجه یاکوبی به اسپینوزا</h2>
<p>در این میان <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B4_%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%B4_%DB%8C%D8%A7%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C" target="_blank" rel="noopener">یاکوبی</a> دقت گوته را به سوی اسپینوزا  معطوف داشت. این شاعر بزرگ به ما می‌گوید که پس از خواندن کتاب اخلاق اسپینوزا  به آن ایمان آورد؛ مسلماً این همان فلسفه‌ای بود که روح عمیق او در جستجوی آن بود و از آن به بعد شعر و نثر او تحت‌ تاثیر اسپینوزا قرار گرفت. در این کتاب بود که او یاد گرفت که باید حدود و قیودی را که طبیعت بر دست و پای ما گذاشته است، پذیرفت. آنجا که از رمانتیسم وحشی «کوتز» و «دورتر» به شعر کلاسیک اواخر عمر خود روی آورد، تا اندازه‌ای تحت تاثیر اسپینوزا و نفس ملایم او قرار گرفته بود.</p>
<h2>تاثیر اسپینوزا بر فلسفه فیخته، شلینگ و هگل</h2>
<p>فیخته و شلینگ و <a href="http://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%da%af%d9%84/" target="_blank" rel="noopener">هگل</a> با درآمیختن فلسفه اسپینوزا  با بحث معرفت کانت، طرق مختلف وحدت وجود را به وجود آوردند. آنجا که فیخنه از «من» حرف می‌زند و یا <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">شوپنهاور</a> از «اراده زندگی» سخن می‌گوید و <a href="http://behdashtravan.com/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%86%db%8c%da%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%ac%d8%b0%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d8%b5%d8%b7%d9%81%db%8c-%d9%85%d9%84%da%a9%db%8c%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">نیچه</a> از «اراده قدرت» و برکسون از «نشاط و نیروی حیاتی» دم می‌زنند، همه از «کوشش برای حفظ نفس Sese preservandi Conatus» اسپینوزا  الهام گرفته‌اند. هگل اعتراض می‌کند که فلسفه اسپینوزا  خالی از فروغ حیات بوده و خشن و زمخت است. اما وی از عنصر و ماده نشاطی و حرکتی آن غافل بوده و فقط آن تصور عظیم خدا را به شکل قانون و اصل کلی به خاطر داشته است که به خود تخصیص داده و «عقل مطلق» را بر پایه آن نهاده است، ولی در جای دیگر با صفا و صداقت بیشتری می‌گوید: <strong>«برای فیلسوف شدن لازم است اول اسپینوزا  را خواند</strong>.»</p>
<h2>تاثیر اسپینوزا بر فلسفه انگلیس</h2>
<p>در انگلستان تاثیر و نفوذ اسپینوزا بر فلسفه انگلیسی‌ها در عصر نهضت انقلابی بالا گرفت و شورشیان جوان مانند کولریج و وردزورث درباره سبای &#8211; نوزا (Spy &#8211; nosa) سخن می‌گفتند. سپی نوزا به انگلیسی یعنی شم جاسوسی زیرا دلیل جاسوسانی که مراقب انقلابیون بودند، شم جاسوسی خودشان بود و چنان به گرمی از او یاد می‌کردند که روشن‌فکران روسی در روزهای آرام(Y Narida) . کولریچ مهمانان خود را با مکالمات درباره اسپینوزا  سرگرم می‌کرد و وردزورث در اشعار معروف ذیل مایه‌ای از اندیشه این فیلسوف گرفته است:</p>
<p>آنچه در نور شفق محسـوس است یا که اندر دل اقیـــانوس است<br />
یا که اندر نفس باد صــــــباست یا در این گنبد سبز میـــناست<br />
جوشش جان که درون بشـر است که بهر فکر و خرد راهـبر است<br />
تار و پــود همه اشــــــیا اوست خرد و فکر ازو در تک و پوسـت</p>
<p>شلی رساله دین و دولت را در حواشی اصلی کوین ماب (Queen Mab) گنجانید و شروع به ترجمه آن کرد و بابرون وعده داد که دیباچه‌ای بر آن بنویسد. قطعه‌ای از نسخه خطی از این ترجمه به دست سی.راس.پمیدلتون افتاد که خیال کرد اثر خود شلی است و درباره آن گفت: «مطالعات دانشجویی است که شایسته انتشار کامل نیست». در زمان‌های متاخر‌تر و روشن‌تر جورج الیوت کتاب اخلاق را ترجمه کرد ولی به چاپ نرسانید. ممکن است آنجا که سپنسر از «نشناختنی»، سخن می‌گوید مدیون اسپینوزا  باشد و آنرا از راه دوستی که با این داستان‌نویس داشته کسب کرده است. بلفورت باکس می‌گوید: «عده اشخاص عالی‌مقام که امروز درباره تاثیر اسپینوزا روی فلسفه و علم می‌گویند : فلسفه اسپینوزا  لب و خلاصه علم جدید است، کم نیست.»</p>
<h2>علت نفوذ و تاثیر اسپینوزا روی فلسفه</h2>
<p>شاید علت نفوذ اسپینوزا  در آن باشد که قابل تأویلات مختلف است و در هر بار خواندن افکار تازه‌ای به دست می‌دهد. هر کلام عمیقی برای اشخاص مختلف معانی مختلف ایجاد می‌کند. درباره اسپینوزا  می‌توان سخنی را که در کتاب سلیمان درباره حکمت گفته شده است، به یاد آورد: «انسان نخستین نتوانست آن را کاملاً بفهمد و آخرین انسان نیز نخواهد توانست آن را به دست بیاورد. زیرا معانی آن از دریاها پهن‌تر و از ژرف‌ترین مغاک‌ها عمیق‌تر است.»</p>
<p>دو قرن پس از مرگ اسپینوزا  برای برپا کردن مجسمه‌ای از او در لاهه اعاناتی جمع کردند، از هر گوشه جهان که از علم و دانش برخوردار بود در این امر شرکت جستند.</p>
<p>هیچ ساختمانی بر پایه این همه عشق و محبت بنا نشده است. در ۱۸۸۲ از آن پرده برداشتند و ارنست رنان سخنان خود را با جملاتی پایان داد که شایسته است ما نیز به همان پایان دهیم:</p>
<p>«خوار و زبون باد آن که هنگام عبور از اینجا به این قیافه نجیب و متفکر ناسزا بگوید. سزای او همان جهل اوست که سزای همه جاهلان است و قصور او در ادراک الوهیت بدترین کیفر اوست.</p>
<p>این مرد، از روی این پایه سنگی به تمام مردم جهان راه خوشبختی را نشان می‌دهد و هر که از این راه برود به آن خواهد رسید. سیاحان متفکر که در قرون آینده از اینجا خواهند گذشت در دل خود خواهند گفت: شاید حقیقی‌ترین مظهر خدا در اینجا تجلی کرده است.»</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>نفوذ و تاثیر اسپینوزا بر فلسفه<br />
</strong><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%aa%d8%a7%d8%ab%db%8c%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d8%a8%d8%b1-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%88-%d9%81%db%8c%d9%84%d8%b3%d9%88%d9%81%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%b9%d8%af/">تاثیر اسپینوزا بر فلسفه و فیلسوفان بعد از خود</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%aa%d8%a7%d8%ab%db%8c%d8%b1-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d8%a8%d8%b1-%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%88-%d9%81%db%8c%d9%84%d8%b3%d9%88%d9%81%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%b9%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زندگینامه هگل</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%da%af%d9%84/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%da%af%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 02 Oct 2018 11:30:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[ایده‌آلیسم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه هگل]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فیلسوف]]></category>
		<category><![CDATA[گئورگ ویلهلم فریدریش هگل]]></category>
		<category><![CDATA[هگل]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=4001</guid>

					<description><![CDATA[<p>ویلهلم هگل فیلسوف برجسته و یکی از پایه‌گذاران ایده‌آلیسم آلمانی بود. (۱۷۷۰-۱۸۳۱) پدیدارشناسی روح، عناصر فلسفه حق و علم منطق هگل از آثار فاخر او می‌باشند. در ادامه خلاصه زندگینامه هگل را مطالعه خواهید کرد: خلاصه زندگینامه هگل گئورگ ویلهلم فریدریش هگل در ۲۷ آگوست سال ۱۷۷۰ در اشتوتگارت آلمان متولد شد. او در توبینگن در &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%da%af%d9%84/">زندگینامه هگل</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>ویلهلم <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%da%af%d8%a6%d9%88%d8%b1%da%af-%d9%88%db%8c%d9%84%d9%87%d9%84%d9%85-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b4-%d9%87%da%af%d9%84/" target="_blank" rel="noopener">هگل</a> فیلسوف برجسته و یکی از پایه‌گذاران ایده‌آلیسم آلمانی بود. (۱۷۷۰-۱۸۳۱) پدیدارشناسی روح، عناصر فلسفه حق و علم منطق هگل از آثار فاخر او می‌باشند. در ادامه خلاصه زندگینامه هگل را مطالعه خواهید کرد:</p>
<h2>خلاصه زندگینامه هگل</h2>
<p>گئورگ ویلهلم فریدریش هگل در ۲۷ آگوست سال ۱۷۷۰ در اشتوتگارت آلمان متولد شد. او در توبینگن در رشته فلسفه و تاریخ تحصیل نمود و بعد از فارغ‌التحصیلی، به‌عنوان معلم خصوصی مشغول به کار شد. نخستین اثر موفق او پدیدارشناسی روح (یا پدیدارشناسی ذهن) بود که در سال ۱۸۰۷ منتشر شد. هگل در دانشگاه‌های هایدلبرگ و برلین در کرسی استادی تدریس می‌کرد و در نهایت در سال ۱۸۳۱ در اثر بیماری وبا درگذشت.</p>
<h2>زندگینامه هگل و سال‌های جوانی</h2>
<p>گئورگ ویلهلم فریدریش هگل که در میان دوستان و آشنایان به ویلیام شناخته می‌شد در ۲۷ آگوست سال ۱۷۷۰ در اشتوتگارت آلمان متولد شد. او بزرگ‌ترین فرزند یک خانواده ۵ نفره بود. پدرش گئورگ لودویگ، کارمند دولت و مادرش ماریا مگدالنا، دختر یکی از سرشناس‌ترین وکلای دادگاه ووتمبرگ بود. هگل در ۳ سالگی وارد مدرسه‌ای به نام مدرسه آلمانی شد و تا قبل از ۵ سالگی و ورود به مدرسه لاتین، زبان لاتین را از مادرش آموخت. هگل در دوران نوجوانی مادرش را در اثر ابتلا به تب شدید از دست داد.</p>
<p>پس از فارغ‌التحصیلی از دبیرستان نخبگان ایلوستره اشتوتگارت، به خاطر پافشاری‌های پدرش به دانشگاه علوم دینی توبینگن رفت. هگل در توبینگن با هم‌کلاس و هم‌اتاقی خود فردریش شلینگ دوست شد و این دوستی آغاز علاقه‌مندی و گرایش هگل به فلسفه گردید.</p>
<h2>تعریف فلسفه از دیدگاه هگل</h2>
<p>هگل پدر خود را در سال ۱۸۰۰ از دست داد و پس از آن با ارثیه کمی که برایش به‌جامانده بود، فرصت بیشتری پیدا می‌کرد تا با استفاده از پیش‌زمینه‌های مذهبی و اجتماعی خود روی فلسفه تمرکز کند اما در عوض به سمت اصلاحات آموزشی حرکت کرد. با تأثیر از ایده‌آلیسم غیرجبری امانوئل کانت و همچنین سیاست‌های روسو، هگل سیستم فلسفی پیچیده خود را با ترکیب تاریخ، اخلاق، دولت و دین ایجاد کرد و شروع به انتشار مقالات خود نمود. در همین زمان همراه با دوستان قدیمی خود به عنوان استاد در دانشگاه تدریس می‌کرد. در نهایت فلسفه هگل؛ تئوری کانت و دیگر نظریات محبوب آن دوران را به دلیل محدودیت بیش از حد رد کرد.</p>
<p>هگل آنچه که به نام &#8220;تفکر دیالیکتیکی&#8221; خوانده می‌شود را در اولین اثر موفق خود یعنی ”پدیدارشناسی روح&#8221; توضیح داد. این مورد که تنها بخشی از سیستم جامع علمی هگل را تشکیل می‌داد، آنقدر بزرگ و گسترده بود که نمی‌توانست تنها در حد یک خلاصه باقی بماند. دیالکتیک فلسفه هگل عبارت بود از انتزاعی که در هنگام رویارویی دو نیروی متضاد در وقایع تاریخی و رویدادهای تعیین‌کننده در تاریخ به وجود می‌آمد.</p>
<h2>زندگی خصوصی هگل</h2>
<p>از سال ۱۸۰۸ تا ۱۸۱۵ پس از تجربه کوتاه‌مدت شغل سردبیری روزنامه که اصلاً از آن خوشش نمی‌آمد، به تدریس فلسفه مشغول شد و هم‌زمان به عنوان مدیر مدرسه‌ای در نورنبرگ فعالیت می‌کرد. در همین دوران هگل با ماری فون تاچر ازدواج کرد و این زوج صاحب سه فرزند؛ یک دختر (که در کودکی از دنیا رفت) و دو پسر به نام‌های کارل و امانوئل شدند.</p>
<p>در سال ۱۸۱۶، هگل به عنوان استاد فلسفه در دانشگاه هایدلبرگ مشغول‌به‌کار شد و دائره‌المعارف علوم فلسفی خود را منتشر نمود. کتابی که تحسین بسیاری را برانگیخت و مقدمه کسب کرسی استادی در دانشگاه برلین شد.</p>
<h2>مرگ هگل</h2>
<p>هگل در سال ۱۸۲۰ کتابی را تحت عنوان &#8220;عناصر فلسفه حق&#8221; منتشر نمود اما بسیاری از دیگر آثار فاخر او پس از مرگش منتشر شدند. هگل در ۱۴ نوامبر سال ۱۸۳۱ در اثر بیماری وبا درگذشت و خواهرش که نتوانست این فقدان را تحمل کند، سه ماه بعد دست به خودکشی زد.</p>
<p>هگل را می‌توان آخرین فیلسوف مکتب ایده‌آلیسم دوران مدرن دانست اما فلسفه هگل خیلی زود جنبه سیاسی پیدا کرد و در تقابل با نظریات افرادی مانند <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d9%86-%da%a9%db%8c%e2%80%8c%db%8c%d8%b1-%da%a9%da%af%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">سورن کرکگارد</a> و <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">آرتور شوپنهاور</a> قرار گرفت.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><a href="http://setare.com/fa/news/2404/%D8%A8%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D9%84%D9%87%D9%85-%D9%87%DA%AF%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81-%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%87%DA%AF%D9%84" target="_blank" rel="nofollow noopener">ستاره</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%da%af%d9%84/">زندگینامه هگل</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%da%af%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>جملات گئورگ ویلهلم فریدریش هگل</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%da%af%d8%a6%d9%88%d8%b1%da%af-%d9%88%db%8c%d9%84%d9%87%d9%84%d9%85-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b4-%d9%87%da%af%d9%84/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%da%af%d8%a6%d9%88%d8%b1%da%af-%d9%88%db%8c%d9%84%d9%87%d9%84%d9%85-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b4-%d9%87%da%af%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 07 Oct 2017 16:06:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[نقل قول]]></category>
		<category><![CDATA[جملات بزرگان]]></category>
		<category><![CDATA[جملات روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[جملات فلسفی]]></category>
		<category><![CDATA[سخن بزرگان]]></category>
		<category><![CDATA[گئورگ ویلهلم فریدریش هگل]]></category>
		<category><![CDATA[گزین گویه]]></category>
		<category><![CDATA[هگل]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=1790</guid>

					<description><![CDATA[<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%da%af%d8%a6%d9%88%d8%b1%da%af-%d9%88%db%8c%d9%84%d9%87%d9%84%d9%85-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b4-%d9%87%da%af%d9%84/">جملات گئورگ ویلهلم فریدریش هگل</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<figure id="attachment_1802" aria-describedby="caption-attachment-1802" style="width: 300px" class="wp-caption alignnone"><a href="http://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2017/10/گئورگ-ویلهلم-فریدریش-هگل-1.jpg"><img fetchpriority="high" decoding="async" class="size-medium wp-image-1802" src="http://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2017/10/گئورگ-ویلهلم-فریدریش-هگل-1-300x300.jpg" alt="Georg Wilhelm Friedrich Hegel گئورگ ویلهلم فریدریش هگل" width="300" height="300" srcset="https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2017/10/گئورگ-ویلهلم-فریدریش-هگل-1-300x300.jpg 300w, https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2017/10/گئورگ-ویلهلم-فریدریش-هگل-1-150x150.jpg 150w, https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2017/10/گئورگ-ویلهلم-فریدریش-هگل-1-768x768.jpg 768w, https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2017/10/گئورگ-ویلهلم-فریدریش-هگل-1.jpg 800w" sizes="(max-width: 300px) 100vw, 300px" /></a><figcaption id="caption-attachment-1802" class="wp-caption-text">در جهان هیچ کار بزرگی بدون اشتیاق به سرانجام نرسیده است.<br />گئورگ ویلهلم فریدریش هگل</figcaption></figure>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%da%af%d8%a6%d9%88%d8%b1%da%af-%d9%88%db%8c%d9%84%d9%87%d9%84%d9%85-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b4-%d9%87%da%af%d9%84/">جملات گئورگ ویلهلم فریدریش هگل</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%da%af%d8%a6%d9%88%d8%b1%da%af-%d9%88%db%8c%d9%84%d9%87%d9%84%d9%85-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b4-%d9%87%da%af%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
