<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مقالات فیلسوف | مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</title>
	<atom:link href="https://behdashtravan.com/tag/%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://behdashtravan.com/tag/فیلسوف/</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 15 Apr 2021 21:43:59 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.8.2</generator>

<image>
	<url>https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2017/09/cropped-logo-32x32.png</url>
	<title>مقالات فیلسوف | مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</title>
	<link>https://behdashtravan.com/tag/فیلسوف/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>شر از نگاه شوپنهاور _ جهان همچون شر</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b4%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b4%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 25 Mar 2021 10:30:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[آرتور شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[اراده]]></category>
		<category><![CDATA[خیر]]></category>
		<category><![CDATA[شر]]></category>
		<category><![CDATA[شر از نگاه فلاسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فیلسوف]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5370</guid>

					<description><![CDATA[<p> جهان همچون شر _ شر از نگاه شوپنهاور در این بخش از بررسی فلسفه فلاسفه بزرگ جهان به شر از نگاه شوپنهاور می‌پردازیم. چون جهان همه اراده است، باید همه درد و رنج باشد. اولاً برای آنکه اراده بذاته خواست و طلب است و خواهش و درخواست او بیش از وسع و اندازه اوست. در &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b4%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">شر از نگاه شوپنهاور _ جهان همچون شر</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2> جهان همچون شر _ شر از نگاه شوپنهاور</h2>
<p>در این بخش از بررسی فلسفه فلاسفه بزرگ جهان به شر از نگاه شوپنهاور می‌پردازیم.</p>
<p><strong>چون جهان همه اراده است، باید همه درد و رنج باشد.</strong></p>
<p>اولاً برای آنکه اراده بذاته خواست و طلب است و خواهش و درخواست او بیش از وسع و اندازه اوست. در مقابل هر آرزویی که برآورده شود، ده آرزوی نابرآورده وجود دارد. میل و طلب را نهایت نیست ولی کامیابی محدود است. « همچون پولی است که به گدایی می‌دهند تا بتواند با آن امروز خود را زنده نگه دارد و بدبختی خود را تا فردا ادامه دهد. هر قدر که ضمیر ما مملو از خواست‌های ما باشد و هر چه اسیر خواهش‌ها و امیال خود که با بیم و امید دائمی ‌همراهند، باشیم و هر اندازه که مطیع و محکوم اراده خود شویم، روی آرامش و سعادت پایدار را نخواهیم دید.» اقناع و برآورد آرزو مایه خوشنودی خاطر نیست و هیچ امری برای آرزو شوم‌تر از تحقق آن نمی‌باشد. «شهوات اقناع شده بیشتر مایه بدبختی می‌شوند نه خوشبختی. زیرا تقاضای شهوت با سلامت شخص منافات دارد و غالباً سبب ویرانی کاخ وجود می‌گردد.» در هر شخصی تضاد و تناقض مخربی وجود دارد و هر میل برآورده شده میل نویی ایجاد می‌کند که برآورده شدن آن نیز میل دیگری تولید می‌نماید و همین‌طور إلى غیر النهایه. «علت اساسی این امر آن است که اراده باید روی خود زندگی کند، زیرا چیزی جز آن وجود ندارد و آن هم اراده گرسنه است.</p>
<p>طبیعت هر شخصی پیمانه رنج و دردی را که باید در طی زندگی تحمل کند، تعیین کرده است. این پیمانه نه خالی خواهد ماند و نه سر خواهد رفت. اگر فشار اندوهی از دل ما برخاست، اندوه دیگری جای آن را می‌گیرد که مایه آن از پیش آماده شده بود ولی نمی‌توانست محسوس شود، زیرا اندوه قبلی جای خالی برای آن نگذاشته بود. ولی همین که جا خالی شد، فوراً می‌آید و آن را اشغال می‌کند.</p>
<p>هم‌چنین زندگی شر است برای آنکه رنج مایه و حقیقت اصلی آن است، و لذت فقط امری منفی است و عبارت است از فقدان رنج. ارسطو حق داشت که می‌گفت: مرد خردمند در جستجوی لذت نیست بلکه در بند رهایی از غم است.</p>
<p>ماهیت و حقیقت هر اقناع و التذاذ (و به قول عامه هر خوشبختی) فقط امری منفی است. در حقیقت ما خیرات و برکات آنچه را در اختیار داریم، حس نمی‌کنیم و بر آن ارزشی قائل نیستیم و خیال می‌کنیم که می‌بایستی چنین باشد، زیرا لذت حاصل از آنها منفی است و عبارت است از جلوگیری از رنج. فقط هنگامی‌که آنها را از دست دادیم به ارزششان پی می‌بریم زیرا احتیاج و محرومیت و درد امور مثبتی هستند که مستقیماً به ما مربوط می‌باشند. برای چه کلبیون از لذائذ متنفر بودند؛ برای آنکه رنج و درد به درجه زیاد یا کم با لذت آمیخته است&#8230; همین حقیقت در این مثل ظریف فرانسوی موجود است که Leriaux est l &#8216; ennemi du bien «بهتر خوب دشمن است» فقط به خوب بسنده کنید.</p>
<p>زندگی شر است؛ برای آنکه «به محض اینکه شخصی از درد و طلب رهایی یافت ملول و کسل می‌گردد و در جستجوی سرگرمی ‌برمی‌آید» یعنی رنج بیشتر. حتی اگر بهشت سوسیالیزم صورت وقوع یابد، شرور و زشتی‌های بی‌شماری ظاهر می‌گردد؛ زیرا بعضی از این شرور از قبیل مبارزه و تنازع از لوازم حیات است و اگر سرور از میان برخیزد و مبارزه و تنازع به پایان برسد، ملالت و کسالت همچون رنج و درد غیرقابل‌تحمل می‌گردد. بنابراین «زندگی مانند پاندولی میان رنج و کسالت در حرکت است. پس از آنکه انسان تمام رنج‌ها و شکنجه‌های خود را در توهم دوزخ خلاصه کرد، برای بهشت چیزی جز کسالت باقی نماند.» هرچه بیشتر موفق شویم، بیشتر کسل می‌گردیم. «هم‌چنان که احتیاج بلای دائمی ‌توده مردم است، کسالت نیز بلای خواص و اشراف است. طبقات متوسط کسالت را به صورت تعطیلی جمعه و احتیاج را به شکل ایام دیگر هفته نشان داده‌اند.»</p>
<p>زندگی شر است برای آنکه هرچه موجود زنده کامل‌تر شود، رنج بیشتر می‌گردد. پیشرفت دانش راه حل این مسأله نیست.</p>
<p>هر چه ظواهر و پدیده‌های زندگی پیچیده‌تر گردد، رنج بیشتر و مشهودتر می‌شود. در نباتات حس نیست، بنابراین رنج هم نیست. در پست‌ترین انواع حیوانات، از قبیل حیوانات یک‌سلولی، درد و رنج بسیار کم است، حتی در حشرات استعداد احساس رنج محدود است. درجه بالاتر رنج در حیوانات ذوفقار که دارای دستگاه عصبی کامل هستند مشهود می‌گردد و هر چه درجه هوش بیشتر شود، مقدار رنج نیز فزون‌تر می‌گردد. بنابراین به هر نسبت که هوش مشخص‌تر شود و شعور بالاتر رود، رنج و درد نیز رو به ازدیاد می‌نهد و در انسان به بالاترین درجه خود می‌رسد. در انسان نیز هر که را دانش و هوش بیشتر، غم و اندوه فزون‌تر، چنانکه نوابغ بیشتر از همه رنج می‌برند.</p>
<p>به قول شهید بلخی:</p>
<p>اگر غم را چو آتــش دود بودی       جهان تاریک گشتی جاودانه<br />
در این گیتی سراسر گر بگردی       خردمندی نیابــــی شادمانه<br />
هر که دانش بیشتر دارد، رنج و اندوهش بیشتر است. حتی حافظه و پیش‌بینی بدبختی بشر را افزون‌تر می‌سازند، زیرا اغلب درد و غم در رجوع به گذشته یا پیش‌بینی آینده است؛ رنج خود مدتش کوتاه است. چقدر اندیشه مرگ از خود مرگ دردناک‌تر است؟</p>
<p>بالاخره بالاتر از همه، زندگی شر است برای آنکه زندگی مبارزه و جنگ است. هر جای طبیعت که بنگریم مبارزه و رقابت و پیکار می‌بینیم و همه جا تناوب مرگبار پیروزی و شکست به چشم می‌خورد. هر یک از انواع «برای به دست آوردن مایه و زمان و مکان انواع دیگر می‌جنگد.»</p>
<p>هیدرا Hydraی جوان به صورت جوانه‌ای برتن هیدرای دیگری می‌روید و بعد خود را از او جدا می‌کند. هنگامی‌که بر تن هیدرای بزرگ زندگی می‌کند با او در نبرد است و هر یک از آن دو، شکاری را که به دست می‌آید از دهن همدیگر می‌ربایند، ولی مورچه بولداک استرالیا مثال عجیب‌تری از این نوع بدست می‌دهد؛ زیرا همین که آن را از میان دو نیم کنند، میان دم و سر جنگ در می‌گیرد سر دم را با دندان می‌گیرد و دم با دلاوری از خود دفاع می‌کند و نیش خود را به سر فرو میبرد: جنگ تا نیم ساعت ادامه دارد تا آنکه هر دو طرف می‌میرند و یا مورچگان دیگر آن دو را از هم جدا ساخته می‌برند. هر زمان که این تجربه به عمل آید، همین قضیه تکرار می‌گردد &#8230;یونگه‌هان حکایت می‌کند که در جاوه دشتی دید که تا چشم کار می‌کرد پر از استخوان بود. نخست خیال کرد که میدان جنگ بوده است؛ ولی در حقیقت استخوان‌های لاک‌پشتان بود که از دریا برای تخم‌گذاری بیرون آمده بودند و سگان وحشی متحد به سوی آنها حمله برده، نخست همه را بر پشت گردانده بودند و کاسه روی شکم را برداشته، زنده‌زنده همه را خورده بودند تا آنکه پلنگی رسیده و بر سگان حمله برده بود. این سنگ‌پشتان برای همین زاییده بودند&#8230; همین‌طور اراده حیات همه جا خود را شکار می‌کند و به صورت‌های گوناگون از خود تغذیه می‌نماید تا آنکه بالاخره نژاد بشر پس از محکوم ساختن انواع دیگر، جهان را کارخانه‌ای می‌پندارد که فقط به منظور استفاده است. با ای نهمه حتی نژاد بشر نیز با وحشت بیشتری این مبارزه را دنبال می‌کند و این نزاع حیاتی در خود او نیز صورت می‌گیرد تا آنجا که به گفته مثل لاتینی انسان گرگ خود انسان است. Homo botnini lupus<br />
مشاهده منظره کلی حیات بسیار دردناک است؛ وقتی می‌توانیم زندگی کنیم که زندگی را خوب نشناسیم.</p>
<p>اگر رنج‌های وحشت‌زا و بدبختی‌هایی را که زندگی شخص در معرض آن قرار می‌گیرد به او با کمال وضوح بنمایانیم، در وحشت و اضطراب فرو خواهد رفت. اگر یک فرد خوش‌بین مؤمنی را از میان بیمارستان‌ها و پرستارخانه‌ها و تختخواب‌های جراحی بگذرانیم و زندان‌ها و شکنجه‌ها و برده‌خانه‌ها و میدان‌های جنگ و اعدام را به وی نشان دهیم؛ اگر نقاط تاریک بدبختی را که از نگاه مردم بیننده مستور است برای او باز کنیم و بالاخره زندان اوگولینو (Ugolino جبار خونخوار پیزا. دشمنان وی او را با فرزندانش در برجی محبوس ساختند تا از گرسنگی بمیرد. دانته در کومدی الهی شرحی از زندان اوگولینو بیان داشته است.) را که مردم را در آن از گرسنگی می‌کشتند پیش چشم او بیاوریم، عاقبت معنی این احسن عوالم ممکنه را در خواهد یافت. اگر مایه و ماده دوزخی که دانته وصف کرده است از این جهان نیست پس از کجاست؟ با این همه دانته دوزخ بهتری وصف کرده است. ولی همین که خواسته است بهشت و لذائذ آن را شرح دهد با مشکلات فراوانی مواجه شده است، زیرا در جهان، مایه و ماده‌ای برای بهشت وجود ندارد هر منظومه قهرمانی با درام می‌تواند فقط به شکل نبرد و کوشش و مبارزه به خاطر سعادت نشان داده شود؛ ولی درام و منظومه قهرمانی که همه‌اش سعادت و خوشی محض باشد، وجود ندارد. قهرمانان درام از میان هزاران مشکل و خطر به سوی هدف خویش راهی می‌گشایند و به محض اینکه به آن رسیدند، پرده می‌افتد. زیرا در این صورت نمایشنامه چیزی نمی‌تواند بگوید جز آنکه این مقصد درخشان که قهرمان این همه در انتظارش بودند، سراب و خیال بوده و انجام بهتر از آغاز نبوده است.</p>
<p>اگر ازدواج کنیم خوشبخت نخواهیم بود و اگر ازدواج نکنیم باز خوشبخت نخواهیم بود. چه در عزلت و چه در اجتماع ناراحتیم، مانند خارپشتانی هستیم که برای گرم شدن بهم می‌چسبند: اگر بهم بچسبند نیش خارشان به تن هم فرو می‌رود و اگر جدا شوند از سرما رنج خواهند برد. تمام اینها مسخره است. «اگر به طور کلی زندگی فردی را در نظر بیاوریم و فقط به قسمت‌های برجسته آن توجه کنیم خواهیم دید که این زندگی همواره غم‌انگیز بوده است؛ ولی جزئیات آن سراسر خنده‌آور می‌باشد.» حال تصور کنید که:</p>
<p>اگر کسی در پنج سالگی به کارخانه بافندگی با کارخانه دیگر داخل شود و از آن هنگام روزها در آن مشغول شود و نخست ده ساعت و بعد دوازده و بالاخره چهارده ساعت روزانه یکنواخت کار مکانیکی معین را انجام دهد، لذت تنفس را به قیمت گرانی خریده است. ولی سرنوشت میلیون‌ها مردم چنین است و میلیون‌ها مردم دیگر سرنوشتی مشابه آن دارند. هم‌چنین در زیر قشر محکم و سخت زمین قوای طبیعی نیرومندی وجود دارد که به محض اینکه حادثه‌ای این قوا را رها سازد، ناچار قشر زمین را نابود خواهند ساخت و تمام موجودات زنده را از میان خواهند برد؛ همچنان که نظیر آن سابقاً سه دفعه بر روی زمین اتفاق افتاده است و شاید بارها نیز اتفاق بیفتد. زمین‌لرزه لیسیون وهایتی و ویرانی بمبئی فقط اشارات ضعیف کوچکی هستند از آنچه ممکن است اتفاق بیفتد.</p>
<p>در برابر اینها، «خوش‌بینی مسخره تلخ رنج‌های انسان است.» ؛ ما نمی‌توانیم از کتاب تئودیسه لایب نیتز چیزی بگوییم جز آنکه «شرح پهناور و منظمی ‌از خوش‌بینی است و فقط برای آن خوب بوده که فرصتی به تألیف کاندید، اثر جاودانی ولتر بزرگ داده باشد؛ لایب نیتز برای شرور عالم این عذر شکسته پای را می‌آورد که بدی غالباً منتهی به خوبی می‌شود؛ در کتاب کاندید برای این اعتذار بیانی شده است که لایب نیتز انتظار آن را نداشت.» به طور خلاصه، «طبیعت زندگی از همه جا چنان عرضه می‌شود که گویی به دقت و عمداً برای معتقد ساختن ماست با این که شش‌های ما همه بی‌ثمر است و هر چه به نظر نیک آید بیهوده است و عاقبت جهان رو به ورشکستگی است و زندگی معامله‌ای است که خرج آن بیش از دخلش می‌باشد.»</p>
<p>برای خوشبخت بودن باید جهل و نادانی جوانی را داشت، به نظر جوان اراده و کوشش لذت است، زیرا هنوز خستگی اشباع نشدنی لذت را نچشیده و بیهودگی آن را درک نکرده است: جوان هنوز نمی‌داند که شکست غیرقابل اجتناب می‌باشد.</p>
<p>قسمتی از خوشی و مسیر زندگی جوانی شبیه آن کسی است که از تنه‌ای بالا می‌رود مرگ در پشت این تپه نهان است و دیده نمی‌شود. هر چه به پایان زندگی نزدیک می‌شویم، آن احساسی را درک می‌کنیم که جنایتکاری در حال نزدیک شدن به پای دار حس می‌کند. برای اینکه بدانیم زندگی چقدر کوتاه است، باید زیاد عمر کنیم، تا سی‌وشش سالگی نیروی حیاتی ما چنان مصرف می‌شود که گویی مردی از عایدی سرمایه‌اش زندگی می‌کند و هر چه امروز خرج می‌نماید، فردا محل آن پر می‌شود. از سی‌وشش سالگی به بعد حال ما شبیه سرمایه‌داری است که از اصل سرمایه خرج می‌کند. ترس از این بدبختی موجب می‌شود که هر چه سن بالاتر رود، میل تملک بیشتر شود. مردم دوره جوانی را خوش‌ترین ایام زندگی می‌دانند ولی گفتار افلاطون در آغاز کتاب جمهوریت به حقیقت نزدیک‌تر است که باید پیری را بیشتر ستود زیرا به هنگام پیری شخص از بند شهوات حیوانی که تا آن وقت وی را رنج می‌داده رها می‌گردد. با این همه نباید فراموش کرد که پس از رها شدن از این شهوات، مغز و هسته اصلی زندگی از میان رفته و فقط پوست خالی مانده است و یا به عبارت دیگر زندگی همچون نمایش خنده‌آوری است که بازیکنان آن در آغاز مردم واقعی‌اند و در انجام تبدیل به بازیگران چوبین می‌شوند که بر آن‌ها لباس مردم پوشانده‌اند.</p>
<p>بالاخره مرگ فرا می‌رسد. به محض اینکه تجربه با حکمت در می‌آمیزد مغز و جسم رو به انحطاط می‌رود. «دوام هر چیز فقط یک لحظه است و همه به سوی مرگ می‌شتابند.» اگر مرگ کمی ‌مهلت دهد مانند آن گربه‌ای است که با موش بیچاره بازی می‌کند: «مسلماً عمر ما مانند آن گردشی است که قدم به قدم به سوی سقوط نزدیک می‌شود یعنی هر آن به سوی مرگی که در انتظار ماست می‌رویم. زندگی مرگی است که هر آن به تاخیر می‌افتد.» در زندگی با شکوه و پرجلال شاهان شرق شیشه‌ی کوچکی مملو از زهری گرانبها وجود داشت. فیلسوفان شرق مرگ را همه جا حاضر می‌دانستند و به شاگردان آرامش و سکوت و بطؤ شایسته‌ای را توصیه می‌کردند که ناشی از شعور به کوتاهی زندگی است، ترس از مرگ آغاز فلسفه و علت غائی ادیان است. فرد عادی نمی‌تواند تن به مرگ دهد و همین امر فلسفه‌ها و خداشناسی‌های متعدد به وجود آورده است با اینکه همه جا ایمان بخلود و بقاء دیده می‌شود خود دلیل بر این وحشت شدید از مرگ است.</p>
<p>هم‌چنان که خداشناسی فرار از مرگ است، جنون نیز فرار از رنج است. «دیوانگی راهی است برای اجتناب حافظه از درد و رنج.» جنون شکاف نجات‌بخشی است که در تار و پود وجدان صورت می‌گیرد؛ پس از بعضی وحشت‌ها فقط وقتی می‌توانیم زنده بمانیم که آنها را فراموش کنیم.</p>
<p>چقدر کراهت داریم از اینکه درباره اشیائی که به منافع ما صدمه می‌رسانند و یا غرور ما را جریحه‌دار می‌سازند و یا با آرزوهای ما مخالفت می‌کنند، فکر کنیم، با چه صعوبت و اشکالی اینگونه امور را، برای تحقیق و مطالعه جدی در پیش ذهن حاضر می‌سازیم. اراده کراهت دارد از اینکه امور مخالف او تحت آزمایش فکر و ذهن درآیند و به همین جهت است که جنون سر می‌رسد. اگر مخالفت اراده در برابر در بعضی امور به درجه‌ای رسد که این عمل نتواند کاملاً صورت گیرد، بعضی از اوضاع و احوال برای ذهن و مغز کاملاً شکنجه‌آمیز می‌شود زیرا اراده نمی‌تواند منظره این اوضاع را تحمل کند؛ بنابراین برای جستجوی ارتباطات ضروری باید این شکاف و خلاء به وسیله لذت پر شود؛ همین جاست که جنون فرا می رسد زیرا ذهن به خاطر اراده از خوشی و لذت خود چشم پوشیده است و شخص آنچه را که وجود ندارد تخیل می‌کند. با این همه جنونی که به این ترتیب فرا رسیده است، رنج تحمل‌ناپذیری دارد و مانند شط دوزخی لیث (Lethe یعنی فراموشی نهری است در دوزخ، اشباح اموات از آن می‌نوشند تا درد‌ها و لذائذ دنیا را فراموش کنند. (مترجم )) است؛ جنون آخرین دوای طبیعتی است که به ستوه آمده است یعنی اراده.</p>
<p>آخرین گریز خودکشی است. در خودکشی بالاخره فکر و تخیل به طور شگفت‌انگیزی بر غریزه پیروز می‌گردند. می‌گویند دیوجانسن آنقدر نفس را در سینه حبس کرد تا مرد؛ به چه شکست عجیبی که بر اراده حیات وارد آمده است؛ ولی این فتح و پیروزی فقط انفرادی است و اراده به حیات خود در نوع ادامه می‌دهد. حیات به خودکشی می‌خندد و به مرگ لبخند می‌زند؛ در مقابل هر مرگ عمدی هزاران تولد غیرعمدی واقع می‌شود، خودکشی با تخریب عمدی بنیان حیات فردی، امری بیهوده و جنون‌آمیز است زیرا این امر به شیء فی ذاته یعنی انواع و حیات و اراده کلی صدمه‌ای نمی‌زند و مانند قوس قزحی است که با وجود سقوط سریع قطرات باران پا برجاست و وجودش مدیون آن است. فقر و پیکار پس از مرگ افراد ادامه دارد و تا آنجا که اراده بر افراد تسلط دارد، ادامه خواهد داشت. نمی‌توان بر رنج و شر حیات پیروز شد مگر آنکه اراده تابع عقل و علم شود.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>مقاله</strong>: شر از نگاه <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">شوپنهاور<br />
</a><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener noreferrer">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b4%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">شر از نگاه شوپنهاور _ جهان همچون شر</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b4%d8%b1-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مرگ اسپینوزا و انزوای او</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%a8%d9%86%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%b2%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%a8%d9%86%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%b2%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 21 Mar 2019 11:30:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[آثار اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[باروخ اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[تکفیر اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه]]></category>
		<category><![CDATA[فلاسفه بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فیلسوف]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5632</guid>

					<description><![CDATA[<p>عزلت و مرگ اسپینوزا مرگ اسپینوزا: (این دو بیت را به جهت مناسبت کامل با زندگی اسپینوزا از مثنوی نقل کردیم. (مترجم) این جفای خلق با تو در نـهان           گر بدانی گنج زر آمد نهان خلق را با تو چنین بدخو کند           تا ترا ناچار رو آنـــسو &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%a8%d9%86%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%b2%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88/">مرگ اسپینوزا و انزوای او</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2><strong>عزلت و مرگ اسپینوزا</strong></h2>
<p><strong>مرگ اسپینوزا</strong>: (این دو بیت را به جهت مناسبت کامل با زندگی <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%d9%86%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">اسپینوزا</a> از مثنوی نقل کردیم. (مترجم)</p>
<p>این جفای خلق با تو در نـهان           گر بدانی گنج زر آمد نهان<br />
خلق را با تو چنین بدخو کند           تا ترا ناچار رو آنـــسو کند</p>
<p>&nbsp;</p>
<h2>تاثیر تکفیر بر زندگی اسپینوزا</h2>
<p>او اخراج و تکفیر را با خونسردی و متانت تلقی کرد و گفت: «این امر مرا به چیزی مجبور نمی‌کند که تا به حال به هیچ‌وجه نکرده بودم.» ولی این به ظاهر بود و در حقیقت این دانشجوی جوان حس کرد که او را بی‌رحمانه و در نهایت شدت تنها گذاشته‌اند. هیچ چیز به اندازه تنهائی و عزلت وحشتناک نیست، و جداشدن یک یهودی از قوم خود، از انواع سخت تنهایی است. اسپینوزا هنگامی که ایمان خود را به دین خویش از دست داده بود، دچار رنج روحی شده بود؛ زیرا ریشه‌کن ساختن عقاید از ذهن یک نفر، عمل بزرگی است و از خود جراحت‌هایی به جا می‌گذارد.</p>
<p>اگر اسپینوزا دین دیگری را می‌پذیرفت و به دسته مذهبی دیگری که اعضای آن سخت به یکدیگر نزدیک بودند، وارد می‌شد، می‌توانست به عنوان یک نومذهب و نوایمان قدری از زندگی از دست رفته را به دست بیاورد و آنچه را که با از دست دادن خانواده و قومیت خود کم کرده بود، جبران سازد. ولی او به هیچ مذهب و دسته دیگری وارد نشد و تمام عمر را تنها به سر برد. پدر او که امیدوار بود وی یکی از علمای بزرگ عبری گردد، او را ترک گفت.</p>
<p>خواهر او سعی کرد تا وی را از ارث مختصری محروم سازد. (سپینوزا نخست به محکمه شکایت کرد و پس از آنکه غالب شد دوباره ارثیه را به خواهر خود هبه کرد.) دوستان سابق او از وی جدا شدند. بنابراین نباید از اینکه گاهی می‌بینیم خلق بندیکت اسپینوزا قدری تنگ می‌شود تعجب کنیم و نیز جای تعجب نیست که هنگامی که وی از حامیان شریعت و دین سخن می‌راند، قدری تند و تلخ می‌شود.</p>
<p>آنها که می‌خواهند علل حقیقی معجزات و کرامات را کشف کنند و اشیاء را مانند یک فیلسوف درک کنند به مانند عوام که از هر چیز حیرت می‌افتند، فوراً تکفیر می‌کردند و بی‌دین خوانده می‌شوند. این تکفیر از جانب کسانی است عوام الناس آنان را کاشف اسرار طبیعت و خدا می‌دانند. زیرا این اشخاص به خوبی می‌دانند که اگر پرده‌ی اوهام دریده شود، آن اعجاب مردم که مایه‌ی حفظ قدرت آنهاست از میان خواهد رفت.</p>
<h2>آزمایش‌های زندگی اسپینوزا</h2>
<p>کمی پس از تکفیر و اخراج، آزمایش به نقطه اوج خود رسید. شبی اسپینوزا در میان کوچه‌ها و خیابان‌ها می‌گشت؛ یکی از اوباش متدین برای اثبات خداشناسی خود خواست او را به قتل برساند و با خنجری کشیده به دانشجوی جوان حمله کرد، بندیکت اسپینوزا فوراً خود را کنار کشید و با مختصر جراحتی که به گردنش وارد آمده بود فرار کرد. پس از این واقعه دریافت که در روی زمین برای فیلسوف شدن جا و محل خیلی کم است. بنابراین در بیرون آمستردام در خیابان اوتردک (Outerdeck) اتاق آرامی در زیر شیروانی اجاره کرد و ظاهراً در همین ایام بود که نام خود را از باروخ به بندیکت تبدیل نمود.</p>
<p>صاحب خانه و زنش هر دو از مسیحیان منونیت (Mennonite فرقه مسیحی که طرفداران منوسیمونیس هستند.) بودند و تا اندازه‌ای طعم تکفیر را چشیده بودند و می‌توانستند وضع اسپینوزا را بفهمند. آنها صورت ملایم و محزون اسپینوزا را دوست می‌داشتند (کسانی که زیاد رنج و محنت کشیده باشند، یا قسی‌القلب می‌گردند و یا مهربان و ملایم) و گاهی که عصرها اسپینوزا از اتاق خود پایین می‌آمد و با آنان چپق می‌کشید، به سادگی ذاتی خود از بیانات او سخت محظوظ می‌شدند.</p>
<p>برای امرار معاش نخست در مدرسه فان دن انده به تعلیم کودکان اشتغال ورزید و پس از آن به صیقل دادن شیشه‌های عدسی مشغول گردید؛ گفتی میل داشت که همیشه با اشیاء مقاومت‌کننده سروکار داشته باشد. صنعت عینک‌سازی و عدسی‌تراشی را هنگامی که در جامعه یهود می‌زیست یاد گرفته بود و شرع کافی عبری دستور داده بود که هر دانشجویی باید یک کار دستی نیز یاد بگیرد، نه برای آنکه علم به تنهایی برای امرار معاش کافی نیست بلکه برای آن که بنا به گفته گامالیل کار شخص را با فضیلت و متقی نگه می‌دارد، در صورتی که «هر مرد تحصیل‌کرده‌ای که صنعتی یاد نگیرد، آخر کار جزو ارازل و اوباش می‌گردد.»</p>
<h2>محل زندگی اسپینوزا</h2>
<p>پنج سال بعد (۱۶۶۰) صاحب‌خانه او به رانینیسبورک (Rhynsburg) در نزدیکی شهر لندن منتقل شد و اسپینوزا نیز با وی به آنجا رفت. این خانه هنوز برجاست و نام خیابان به نام اسپینوزا معروف است. در این سال‌ها زندگی اسپینوزا به سادگی و با افکار عالی می‌گذشت. بارها دو یا سه روز پی‌درپی در خانه می‌ماند و کسی را نمی‌دید و غذای مختصر او را پیش او می‌بردند.</p>
<p>کارهای عدسی ها خوب انجام می‌شد ولی نه به طور مداوم و آنقدر که از کفاف بندیکت اسپینوزا بیشتر باشد؛ او مملکت را از «زندگی عالی» بیشتر دوست می‌داشت. کورلروس (Colerus) که در این منزل به دنبال اسپینوزا بود و ترجمه حال مختصری از این فیلسوف به نقل از اشخاصی که او را می‌شناختند، نوشته است؛ می‌گوید: «او مواظب بود که هر سه ماه دخل و خرج خود را بررسی کند تا خرج او بیشتر و یا کمتر از دخل سالیانه او نباشد. گاهی به ساکنان خانه می‌گفت که او مثل مار حلقه می‌زند و دم خود را به دهن خویش می‌گیرد تا به این وسیله بگوید که در آخر سال چیزی برای او نمانده است.»</p>
<p>این زندگی ساده و محقر او را خوشبخت ساخته بود. شخصی به او نصیحت کرد که به وحی و الهام بیشتر از عقل ایمان داشته باشد، وی در جواب گفت: «اگر آنچه را که من با استدلالات طبیعی خود جمع کرده‌ام، گاهی مطابق واقع نباشد، باز کاری جز این انجام نخواهم داد، زیرا با جمع این مواد من خود را خوشبخت حس می‌کنم و روز خود را با غم و اندوه تمام نمی‌کنم، بلکه با خوشی و صفا و آرامش به سر می‌برم.» یکی از عقلای بزرگ می‌گوید: «اگر ناپلئون مانند اسپینوزا عقل و هوش داشت همچون او در یک زیر شیروانی به سر می‌برد و چهار کتاب تالیف می‌کرد.»</p>
<h2>درباره شمایل به جا مانده از اسپینوزا</h2>
<p>به آنچه از شمایل اسپینوزا به ما رسیده است، باید شرحی را که کولروس نوشته است، اضافه کرد. قامت او متوسط و خطوط چهره او خوب بود. پوست گندم‌گون و موی تیره مجعدی داشت؛ ابروان او کشیده و سیاه بود چنان که به سهولت تشخیص داده می‌شد که او از اعقاب یهودیان پرتغال است. لباس خوب نمی‌پوشید و لباس او از فقیرترین هموطنان خود بهتر نبود.</p>
<p>روزی یکی از اعیان دولت به دیدن او رفت و دید که جامه خانگی سخت بدریخت به تن دارد. به همین علت او را سرزنش کرد و خواست جامه دیگری به او بدهد؛ اسپینوزا جواب داد که یک شخص با پوشیدن لباس بهتر، بهتر نخواهد شد و گفت: «پوشاندن اشیاء بی‌ارزش وکم‌بها با جامه‌های فاخر و ایمنی کار ناشایستی است.» فلسفه لباس‌پوشی او همیشه این قدر خشن و توأم با ریاضت نبود، چنان که می‌نویسد: «ژولیدگی و بدلباسی دلیل عقل و حکمت نیست؛ زیرا تظاهر به بی‌قیدی و بی‌علاقگی به حفظ ظاهر دلیل روح زبونی است که با حکمت حقیقی سازگار نیست و علم در آن با هرج‌و‌مرج و ازهم‌پاشیدگی روبرو می‌شود.»</p>
<h2>آثار و ثمرات زندگی اسپینوزا</h2>
<p>اسپینوزا در طی پنج سال اقامت خود در راینسبورک قطعه‌ی کوچکی به نام «اصلاح قوه مدرکه»، Intellectus Erniendations) (De نوشت و کتاب دیگری به نام «اثبات اخلاق به طریق هندسی» (Ethica More Geommetric Demonstrata) تألیف کرد. این کتاب در سال ۱۶۶۵ تمام شد، ولی بندیکت اسپینوزا تا ده سال آن را برای چاپ نفرستاد. در سال ۱۶۶۸ آدریان کوثر باخ (Adrian Koerbag) به علت چاپ عقایدی نظیر اسپینوزا به ده سال حبس محکوم گردید و پس از آنکه هیجده ماه از این مدت را در زندان گذرانید بدرود حیات گفت. در سال ۱۶۷۵ اسپینوزا به آمستردام رفت تا ببیند که آیا می‌تواند شاهکار خود را آزادانه و بی‌خطر به طبع برساند؟</p>
<p>در این باب به دوست خود اولدنبرک (Oldenberg) چنین می‌نویسد: «همهمه پیچید که در کتابی که می‌خواهم منتشر کنم؛ سعی کرده‌ام تا ثابت کنم که خدایی وجود ندارد. متأسفانه باید بگویم که خیلی از مردم این شایعه را باور کردند. بعضی از علمای کلام (شاید خود آنها این شایعه را باور کرده بودند) فرصتی پیدا کردند تا از من به پیش امیر و قضات شهر شکایت برند &#8230; بعضی از دوستان قابل اعتماد من این خبر را به من رساندند و گفتند که علمای کلام همه جا مراقب من هستند. بنابراین تصمیم گرفتم که فعلاً از انتشار آن خودداری کنم تا وقتی که ببینم کارها وضع دیگری به خود گرفته است.»</p>
<p>کتاب اخلاق فقط پس از مرگ اسپینوزا در سال ۱۶۷۷ به چاپ رسید و در همان وقت یک رساله ناتمام دیگری از وی در سیاست (Tractatus Pliticus) و رساله دیگری درباره قوس قزح به چاپ رسید. تمام این رساله‌ها به زبان لاتینی که در قرن هفدهم زبان فلسفی و علمی اروپا بود، می‌باشد. فان فلوتن در سال ۱۸۵۲ رساله دیگری به زبان هلندی از او پیدا کرد، به نام «رساله مختصری درباره خدا و انسان» به نظر می‌رسد که این رساله طرح مقدماتی کتاب اخلاق است. کتاب‌هایی که اسپینوزا خود در زمان حیاتش چاپ کرد عبارتند از: «اصول فلسفه دکارت» (۱۶۶۲) و «رساله‌ای در باب دین و دولت»</p>
<h2>تاثیر تقابل مذهیبیون در زندگی اسپینوزا</h2>
<p>(Tractatus Theologi co- Politicus) که در سال ۱۶۷۰ بدون نام مؤلف انتشار یافت. این کتاب فوراً افتخار یافت که جزو فهرست کتب ممنوعه که باید کفریات آن حذف شود درآید. فروش آن نیز از طرف مقامات دولتی ممنوع گردید. همین امر سبب شد که این کتاب بین مردم دنیا رواج بیشتری داشته باشد و به همین جهت صفحات اول کتاب را که متضمن عنوان آن بود عوض می‌کردند و به نام رساله‌ای در طب یا در داستان‌های تاریخی، دست به ‌دست می‌گردانیدند. کتب بی‌شماری در رد آن نوشته شد.</p>
<p>در یکی از آنها از اسپینوزا چنین یاد می‌کند: «بی‌دین‌ترین ملحدی که تا کنون بر روی زمین زیسته است.» کولروس از یکی از کتب رد چنین می‌گوید: «گنجی که ارزش آن از حد شمار بیرون است و هرگز فانی نمی‌گردد.» از این کتاب فقط این تعریف باقی مانده است. علاوه بر این کیفرهای عمومی، اسپینوزا نامه‌های خصوصی زیادی نیز دریافت کرد که برای اصلاح و هدایت او به وی می‌نوشتند. یکی از شاگردان قدیمی او بنام آلبرت بورخ که به مذهب کاتولیک گرویده بود، نامه‌ای به او نوشت که ما به عنوان نمونه در اینجا ذکر می‌کنیم:</p>
<p>شما ادعا می‌کنید که بالاخره فلسفه حقیقی را پیدا کرده‌اید. از کجا می‌توانید ادعا کنید که فلسفه شما بهترین فلسفه‌هائی است که تا کنون در دنیا بوده و هست و خواهد بود؟ از فلسفه‌های آینده سخن نمی‌گوییم؛ آیا شما تمام فلسفه‌های قدیم و جدید را که تاکنون در هند و تمام دنیا تعلیم داده شده است، آزموده اید و فرض کنیم که همه را آزموده اید از کجا می‌توانید ادعا کنید که بهترین آن را انتخاب کرده‌اید؟ چطور جرات می‌کنید که خودتان را بالای همه انبیاء و مرسلین و حواریون و شهداء و علما و کشیشان کلیسا بدانید؟</p>
<p>مرد بیچاره و کرم ضعف، بلکه باید گفت غذای کرم؛ چگونه حکمت ابدی را با کفر لاطائل خود برابر می‌کنی؟ این عقیده‌ی ملعون و رقت‌بار و بی‌معنی و گستاخانه خود را بر چه اصلی بنا می‌نهی؟ با چه غرور شیطانی درباره‌ی اسراری سخن می‌گویی که خرد کاتولیک‌ها هم آن را قابل درک نمی‌دانند؟ و غیره و غیره</p>
<p>سپینوزا به این نامه چنین پاسخ داد:</p>
<p>شما ادعا می‌کنید که بالاخره بهترین مذهب را پیدا کرده اید و یا لااقل بهترین معلمان شما را به آن هدایت کرده اند. از کجا می‌توانید ادعا کنید که اینها بهترین معلمان مذهبی هستند که تاکنون بوده‌اند و هستند و خواهند بود و آیا تمام مذاهبی را که تا کنون در هند و در تمام عالم تعلیم داده شده اند، آزموده ای؟ فرض کنیم که همه را آزموده‌ای؛ چگونه می‌توانی ادعا کنی که بهترین آن را انتخاب کرده ای؟</p>
<p>ظاهراً این فیلسوف ملایم و آرام؛ به هنگام ضرورت می‌توانست خود را سخت و درشت نشان دهد.</p>
<p>ولی تمام نامه‌ها به این ناشایستی نبود. بسیاری از آنها از اشخاص عالم و عالی‌مقام می‌رسد. عالی‌ترین آنها یکی از هانری اولدنبرگ (Henry Old onbury) منشی انجمن سلطنتی انگلستان بود دیگری از فون چیرن هاوس (Von Tchirnhuus) بود که جوان مخترعی بود از نجبای آلمان و هم‌چنین از هویگنس (Huygens) عالم هلندی و لایب نیتز فیلسوف که در سال ۱۶۷۶ با  اسپینوزا ملاقات کرد و لوتی مایر از اطبای لاهه و دووریس (De Vries) تاجر توانگر اهل آمستردام. این بازرگان ثروتمند چنان مفتون  اسپینوزا شد که از او درخواست کرد مبلغ یک هزار فلورن از او بپذیرد ولی  اسپینوزا رد کرد.</p>
<p>بالاخره دووریس پیشنهاد کرد که به موجب وصیت‌نامه تمام ثروت خود را پس از مرگ به او واگذار نمایند؛ ولی  اسپینوزا او را قانع ساخت که به جای این کار، ثروت خود را به برادر خودش هبه کند. پس از مرگ دووریس در وصیت‌نامه او چنین یافتند که هر سال مبلغ ۲۰۰ فلورن از عایدات ثروت خود را به او واگذار کرده بود. ولی  اسپینوزا خواست این را هم رد کند و گفت: «طبیعت به کم قانع است و من هم همین‌طور.» ولی بالاخره او را وادار کردند که هر سال در حدود ۱۵۰ فلورن قبول کند.</p>
<p>یک دوست دیگر او به نام جان دوویت که رئیس هیات قضات جمهوری هلند بود، سالیانه مبلغ ۵۰ فلورن از طرف دولت در حق او برقرار کرد. بالاخره خود لوئی چهارم پادشاه بزرگ، مواجب مهمی به او پیشنهاد کرد؛ به شرط آنکه کتاب آینده خود را به شاه اهداء کند.  اسپینوزا این پیشنهاد را مؤدبانه رد کرد.</p>
<h2>زندگی اسپینوزا در لاهه</h2>
<p>سپینوزا بنا به خواهش دوستانش و کسانی که با او مکاتبه می‌کردند، به فوربورگ (Voorburg) محلی که در خارج شهر لاهه بود، منتقل شد و این در سال ۱۶۶۵ بود. در سال ۱۶۷۰ در خود لاهه اقامت گزید. در این سال‌های اخیر دوستی صمیمانه ای با جان دوویت (Jan de Witt) برقرار کرد، یکی از عوام الناس که جان دوویت را مسؤول شکست لشکر هلندی در جنگ با فرانسه در سال ۱۶۷۲ می‌دانست، او و برادرش را در یکی از خیابان‌های شهر به قتل رسانید.</p>
<p>همین که این خبر ناگوار به گوش  اسپینوزا رسید، صدای ضجه و ناله‌اش بلند گردید و اگر دوستانش ممانعت نمی‌کردند، می‌خواست مانند آنتوان به محل و قوع جنایت برود و همان جا اعلام جرم کند. کمی بعد پرنس دوکنده (Prince de Condé) رئیس سپاهیان مهاجم فرانسوی او را به محل فرماندهی خود فراخواند تا برقراری به مستمری را از طرف پادشاه فرانسه به او اعلام کند و او را به عده ای از شیفتگانش که همراه کنده بودند، معرفی کند.  اسپینوزا که ظاهراً به نظر می‌رسید یک « اروپائی نیک» است نه یک متعصب ملی، در رفتن به اردوگاه کنده عیب و ضرری نمی‌دید پس از برگشت به لاهه، خبر ملاقات او با پرنس کنده در شهر پیچید و در میان مردم سر و صدائی بر ضد او بلند شد.</p>
<p>فاندن سپیک (Van den Spychk) صاحب خانه  اسپینوزا ترسید که منزل او مورد هجوم قرار گیرد؛ ولی  اسپینوزا او را مطمئن ساخت و گفت: «من می‌توانم به آسانی خود را از تهمت خیانت مبرا سازم &#8230;ولی اگر مردم خواستند کوچک‌ترین صدمه ای به تو برسانند و حتی اگر خواستند جلوی خانه تو سر و صدای راه بیندازند، من خود پیش آنها خواهم رفت اگر چه بخواهند مرا به همان روز دوویت بیچاره بنشانند.» ولی همین که مردم فهمیدند  اسپینوزا فقط یک فیلسوف است، متوجه شدند که زیانی از او بر نمی‌خیزد، و اضطراب و هیجان پایان یافت.</p>
<h2>وضع اقتصادی پیش از مرگ اسپینوزا</h2>
<p>چنانکه از این حوادث کوچک بر می‌آید، زندگی اسپینوزا آن طوری که می‌گویند با فقر و عزلت توأم نبوده است. وضع اقتصادی او تا حدی اطمینان‌بخش بود، دوستانی صمیمی و با نفوذ داشت و به جریانات سیاسی عصر خود اظهار علاقه می‌کرد و زندگی او از بعضی حوادث که موجب مرگ یا زندگی می گردد نیز خالی نبود. علی‌رغم اخراج و منع او از جامعه یهود، مورد احترام معاصرین خود بود. در سال ۱۶۷۳ کرسی فلسفه را در دانشگاه هیدلبرگ به او پیشنهاد کردند. این پیشنهاد با تعارفات خیلی مؤدبانه توأم بود در آن وعده داده شده بود که «او می‌تواند به آزادی تدریس حکمت کند زیرا والاحضرت مطمئن است که این تدریس مداخله‌ای در دین رسمی دولت نخواهد داشت» پاسخ بندیکت اسپینوزا شایان دقت و ملاحظه است:</p>
<p>سرور محترم ! اگر آرزو می‌داشتم که روزی وظیفه تدریس را در دانشگاهی به عهده بگیرم، این آرزو با قبول آنچه والا حضرت امیر پالانین مرا به انجام دادن آن مفتخر می‌سازد، به بهترین وجهی برآورده می‌شد. ارزش این پیشنهاد وقتی در نظر من بیشتر شد که آزادی تدریس فلسفه به آن منضم بود &#8230; ولی من می‌دانم این آزادی تدریس فلسفه به چه حدودی محدود است، زیرا من نباید در مذهب رسمی دولتی مداخله کنم. سرور محترم! شما می‌دانید که من شغلی مهم‌تر و برتر از آنچه به من پیشنهاد شده است در نظر ندارم، و به جهت عشق به آرامش و آسودگی خیال است که آن را رد می‌کنم زیرا این راحتی وقتی برای من میسر خواهد بود که از تعلیم در ظاهر و ملاءعام چشم پوشم&#8230;</p>
<h2>مرگ اسپینوزا</h2>
<p>پایان عمر او در سال ۱۶۷۷ بود.  اسپینوزا در آن هنگام فقط چهل و چهار سال داشت ولی رفقای او می‌دانستند که دیگر برای او رمقی بیش نمانده است. او سل ارثی داشت و عزلت نسبی و اتاق‌های گردآلودی که در آن زندگی می‌کرد، نمی‌توانست این مرض ارثی را درمان کند.</p>
<p>روز به‌ روز تنفس بر او مشکل می‌شد و سال به سال ریه‌های او ضعیف‌تر می‌گردد، او خود می‌دانست که به زودی از دنیا خواهد رفت و ترسی که داشت فقط آن بود که آنچه را که در زمان حیات خود جرئت نکرده است طبع کند، پس از مرگش گم خواهد شد و از بین خواهد رفت. او نسخه را در جعبه تحریر گذاشت و در آن را قفل کرد و کلیدش را به صاحب خانه داد و از او درخواست کرد که پس از مرگ اسپینوزا جعبه را با کلیدش به جان ریو ورتز (Jan Rieu Wertz) ناشر کتب در آمستردام تحویل دهد.</p>
<p>روز یکشنبه ۲۰ فوریه خانواده‌ای که بندیکت اسپینوزا با آنها زندگی می‌کرد به کلیسا رفتند و مطمئن بودند که بیماری بندیک اسپینوزا شدیدتر نشده است، فقط دکتر مایر تنها با او ماند، هنگامی که برگشتند دیدند فیلسوف در آغوش دوست خویش جان داده است. خیلی از مردم بر او گریه کردند. مردم عادی او را به خاطر مهربانی و ملایمتش دوست می‌داشتند و علما به خاطر حکمتش، حکما و قضات با مردم در تشییع جنازه او شرکت کردند و بر سر قبر او از پیروان هر دینی دیده می‌شد.</p>
<p>نیچه در جایی می‌گوید که آخرین مسیحی همان بود که مصلوب شد (مقصودش این بود که فقط یک مسیحی وجود داشت و آن هم خود عیسی بود و دیگران همه تا کنون مسیحی حقیقی نیستند) ؛ ولی او بندیکت اسپینوزا را فراموش کرده بود.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%a8%d9%86%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%b2%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88/">مرگ اسپینوزا و انزوای او</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%a8%d9%86%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%b2%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>رنج از نگاه نیچه</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b1%d9%86%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%db%8c%da%86%d9%87/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b1%d9%86%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%db%8c%da%86%d9%87/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 20 Dec 2018 11:30:07 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سبک زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[آلن دو باتن]]></category>
		<category><![CDATA[رنج از نگاه نیچه]]></category>
		<category><![CDATA[رنج نیچه]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فیلسوف]]></category>
		<category><![CDATA[نیچه]]></category>
		<category><![CDATA[نیچه و رنج]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=4806</guid>

					<description><![CDATA[<p>رنج از نگاه نیچه ۱ معدودی از فلاسفه به احساس بدبختی و ستوه، حسن ظن داشته‌اند. به‌طور سنتی، زندگی خردمندانه را با کوشش برای کاهش رنج &#8211; اضطراب، ناامیدی، عصبانیت، تحقیر خود و شکست عاطفی &#8211; ملازم شمرده‌اند. ۲ فریدریش نیچه اشاره کرد که اکثر فلاسفه همواره «بی‌خاصیت» بوده‌اند. او در پاییز ۱۸۸۸ با اندکی پریشانی گفت: &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b1%d9%86%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%db%8c%da%86%d9%87/">رنج از نگاه نیچه</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>رنج از نگاه نیچه</h2>
<h6>۱</h6>
<p>معدودی از فلاسفه به احساس بدبختی و ستوه، حسن ظن داشته‌اند. به‌طور سنتی، زندگی خردمندانه را با کوشش برای کاهش رنج &#8211; اضطراب، ناامیدی، عصبانیت، تحقیر خود و شکست عاطفی &#8211; ملازم شمرده‌اند.</p>
<h6>۲</h6>
<p><a href="http://behdashtravan.com/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%86%db%8c%da%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%ac%d8%b0%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d8%b5%d8%b7%d9%81%db%8c-%d9%85%d9%84%da%a9%db%8c%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">فریدریش نیچه</a> اشاره کرد که اکثر فلاسفه همواره «بی‌خاصیت» بوده‌اند. او در پاییز ۱۸۸۸ با اندکی پریشانی گفت: «سرنوشت من این است که نخستین انسان شریف باشم»، «سخت بیمناکم که روزی مرا مقدس بنامند»؛ و این تاریخ را حدود طلوع هزاره‌ی سوم می‌دانست: «بگذارید فرض کنیم که مردم حدود سال ۲۰۰۰ اجازه خواهند یافت آثار مرا بخوانند.» او مطمئن بود مردم از آثارش لذت خواهند برد:</p>
<p>به نظر می‌آید به دست گرفتن یکی از کتاب‌های من از نادرترین امتیازاتی است که فرد می‌تواند به خود عطا کند &#8211; حتی تصور می‌کنم چنین شخصی در حین انجام دادن این کار کفش‌های خود را &#8211; چیزی از پوتین نمی‌گویم &#8211; از پا درمی‌آورد.</p>
<p>این امتیازی بود؛ زیرا نیچه، چهره‌ای تنها در میان بی‌خاصیت‌ها، دریافته بود کسانی که خواهان احساس رضایت خاطر هستند باید از هر گونه سختی استقبال کنند:</p>
<p>شما می‌خواهید رنج را از میان بردارید، اگر بشود &#8211; و کدام «اگر بشود» ی دیوانه‌وارتر از این! ولی چه می‌خواهیم؟ گویی ما به راستی خوش می‌داریم که رنج را فزونی بخشیم و آن را از آنچه تاکنون بوده است بدتر کنیم.</p>
<p>گرچه نیچه در ابراز بهترین آرزوها برای دوستانش بسیار مبادی آداب بود، ولی قلباً می‌دانست به چه نیاز دارند:</p>
<p>در حق انسان‌هایی که دوستشان دارم، آرزوی رنجوری، پریشانی، بیماری، بدرفتاری و آزردگی می‌کنم. آرزو می‌کنم که آنها با خودخوارشماری ژرف، عذاب بی‌اعتمادی به خود و بدبختی شکست‌خوردگان ناآشنا نمانند.</p>
<p>این امر کمک می‌کند تا دریابیم چرا کارش به مقام زیر رسید، گرچه خودش هم این وضع را پیش بینی کرده بود:</p>
<p>بزرگ‌ترین هدیه‌ای که تاکنون به بشریت داده شده است.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>کتاب:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/The_Consolations_of_Philosophy" target="_blank" rel="noopener">تسلی بخشی‌های فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://www.google.com/search?rlz=1C1CHZL_enIR744IR744&amp;biw=1242&amp;bih=557&amp;q=Alain+de+Botton&amp;stick=H4sIAAAAAAAAAOPgE-LSz9U3MDEvMy4pU-IEsQ1zjMvStGSyk630k_Lzs_XLizJLSlLz4svzi7KtEktLMvKLACOjzLs3AAAA&amp;sa=X&amp;ved=0ahUKEwjCv8zy0u7bAhVsp1kKHdPWAfIQmxMI8gEoATAR" target="_blank" rel="noopener">آلن دوباتن</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86_%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D8%AA%DB%8C" target="_blank" rel="noopener">عرفان ثابتی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b1%d9%86%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%db%8c%da%86%d9%87/">رنج از نگاه نیچه</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b1%d9%86%d8%ac-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%86%db%8c%da%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زندگینامه هگل</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%da%af%d9%84/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%da%af%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 02 Oct 2018 11:30:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[ایده‌آلیسم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه هگل]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فیلسوف]]></category>
		<category><![CDATA[گئورگ ویلهلم فریدریش هگل]]></category>
		<category><![CDATA[هگل]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=4001</guid>

					<description><![CDATA[<p>ویلهلم هگل فیلسوف برجسته و یکی از پایه‌گذاران ایده‌آلیسم آلمانی بود. (۱۷۷۰-۱۸۳۱) پدیدارشناسی روح، عناصر فلسفه حق و علم منطق هگل از آثار فاخر او می‌باشند. در ادامه خلاصه زندگینامه هگل را مطالعه خواهید کرد: خلاصه زندگینامه هگل گئورگ ویلهلم فریدریش هگل در ۲۷ آگوست سال ۱۷۷۰ در اشتوتگارت آلمان متولد شد. او در توبینگن در &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%da%af%d9%84/">زندگینامه هگل</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>ویلهلم <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%da%af%d8%a6%d9%88%d8%b1%da%af-%d9%88%db%8c%d9%84%d9%87%d9%84%d9%85-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b4-%d9%87%da%af%d9%84/" target="_blank" rel="noopener">هگل</a> فیلسوف برجسته و یکی از پایه‌گذاران ایده‌آلیسم آلمانی بود. (۱۷۷۰-۱۸۳۱) پدیدارشناسی روح، عناصر فلسفه حق و علم منطق هگل از آثار فاخر او می‌باشند. در ادامه خلاصه زندگینامه هگل را مطالعه خواهید کرد:</p>
<h2>خلاصه زندگینامه هگل</h2>
<p>گئورگ ویلهلم فریدریش هگل در ۲۷ آگوست سال ۱۷۷۰ در اشتوتگارت آلمان متولد شد. او در توبینگن در رشته فلسفه و تاریخ تحصیل نمود و بعد از فارغ‌التحصیلی، به‌عنوان معلم خصوصی مشغول به کار شد. نخستین اثر موفق او پدیدارشناسی روح (یا پدیدارشناسی ذهن) بود که در سال ۱۸۰۷ منتشر شد. هگل در دانشگاه‌های هایدلبرگ و برلین در کرسی استادی تدریس می‌کرد و در نهایت در سال ۱۸۳۱ در اثر بیماری وبا درگذشت.</p>
<h2>زندگینامه هگل و سال‌های جوانی</h2>
<p>گئورگ ویلهلم فریدریش هگل که در میان دوستان و آشنایان به ویلیام شناخته می‌شد در ۲۷ آگوست سال ۱۷۷۰ در اشتوتگارت آلمان متولد شد. او بزرگ‌ترین فرزند یک خانواده ۵ نفره بود. پدرش گئورگ لودویگ، کارمند دولت و مادرش ماریا مگدالنا، دختر یکی از سرشناس‌ترین وکلای دادگاه ووتمبرگ بود. هگل در ۳ سالگی وارد مدرسه‌ای به نام مدرسه آلمانی شد و تا قبل از ۵ سالگی و ورود به مدرسه لاتین، زبان لاتین را از مادرش آموخت. هگل در دوران نوجوانی مادرش را در اثر ابتلا به تب شدید از دست داد.</p>
<p>پس از فارغ‌التحصیلی از دبیرستان نخبگان ایلوستره اشتوتگارت، به خاطر پافشاری‌های پدرش به دانشگاه علوم دینی توبینگن رفت. هگل در توبینگن با هم‌کلاس و هم‌اتاقی خود فردریش شلینگ دوست شد و این دوستی آغاز علاقه‌مندی و گرایش هگل به فلسفه گردید.</p>
<h2>تعریف فلسفه از دیدگاه هگل</h2>
<p>هگل پدر خود را در سال ۱۸۰۰ از دست داد و پس از آن با ارثیه کمی که برایش به‌جامانده بود، فرصت بیشتری پیدا می‌کرد تا با استفاده از پیش‌زمینه‌های مذهبی و اجتماعی خود روی فلسفه تمرکز کند اما در عوض به سمت اصلاحات آموزشی حرکت کرد. با تأثیر از ایده‌آلیسم غیرجبری امانوئل کانت و همچنین سیاست‌های روسو، هگل سیستم فلسفی پیچیده خود را با ترکیب تاریخ، اخلاق، دولت و دین ایجاد کرد و شروع به انتشار مقالات خود نمود. در همین زمان همراه با دوستان قدیمی خود به عنوان استاد در دانشگاه تدریس می‌کرد. در نهایت فلسفه هگل؛ تئوری کانت و دیگر نظریات محبوب آن دوران را به دلیل محدودیت بیش از حد رد کرد.</p>
<p>هگل آنچه که به نام &#8220;تفکر دیالیکتیکی&#8221; خوانده می‌شود را در اولین اثر موفق خود یعنی ”پدیدارشناسی روح&#8221; توضیح داد. این مورد که تنها بخشی از سیستم جامع علمی هگل را تشکیل می‌داد، آنقدر بزرگ و گسترده بود که نمی‌توانست تنها در حد یک خلاصه باقی بماند. دیالکتیک فلسفه هگل عبارت بود از انتزاعی که در هنگام رویارویی دو نیروی متضاد در وقایع تاریخی و رویدادهای تعیین‌کننده در تاریخ به وجود می‌آمد.</p>
<h2>زندگی خصوصی هگل</h2>
<p>از سال ۱۸۰۸ تا ۱۸۱۵ پس از تجربه کوتاه‌مدت شغل سردبیری روزنامه که اصلاً از آن خوشش نمی‌آمد، به تدریس فلسفه مشغول شد و هم‌زمان به عنوان مدیر مدرسه‌ای در نورنبرگ فعالیت می‌کرد. در همین دوران هگل با ماری فون تاچر ازدواج کرد و این زوج صاحب سه فرزند؛ یک دختر (که در کودکی از دنیا رفت) و دو پسر به نام‌های کارل و امانوئل شدند.</p>
<p>در سال ۱۸۱۶، هگل به عنوان استاد فلسفه در دانشگاه هایدلبرگ مشغول‌به‌کار شد و دائره‌المعارف علوم فلسفی خود را منتشر نمود. کتابی که تحسین بسیاری را برانگیخت و مقدمه کسب کرسی استادی در دانشگاه برلین شد.</p>
<h2>مرگ هگل</h2>
<p>هگل در سال ۱۸۲۰ کتابی را تحت عنوان &#8220;عناصر فلسفه حق&#8221; منتشر نمود اما بسیاری از دیگر آثار فاخر او پس از مرگش منتشر شدند. هگل در ۱۴ نوامبر سال ۱۸۳۱ در اثر بیماری وبا درگذشت و خواهرش که نتوانست این فقدان را تحمل کند، سه ماه بعد دست به خودکشی زد.</p>
<p>هگل را می‌توان آخرین فیلسوف مکتب ایده‌آلیسم دوران مدرن دانست اما فلسفه هگل خیلی زود جنبه سیاسی پیدا کرد و در تقابل با نظریات افرادی مانند <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d9%86-%da%a9%db%8c%e2%80%8c%db%8c%d8%b1-%da%a9%da%af%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">سورن کرکگارد</a> و <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">آرتور شوپنهاور</a> قرار گرفت.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><a href="http://setare.com/fa/news/2404/%D8%A8%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D9%84%D9%87%D9%85-%D9%87%DA%AF%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81-%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%87%DA%AF%D9%84" target="_blank" rel="nofollow noopener">ستاره</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%da%af%d9%84/">زندگینامه هگل</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%da%af%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زندگینامه اریک فروم</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9-%d9%81%d8%b1%d9%88%d9%85/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9-%d9%81%d8%b1%d9%88%d9%85/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 01 Nov 2017 11:30:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روان پویشی و روانکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[مکاتب روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اریش فروم]]></category>
		<category><![CDATA[اریک فروم]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی اریک فروم]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[روانکاو]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی اریک فروم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه اریک فروم]]></category>
		<category><![CDATA[فروم]]></category>
		<category><![CDATA[فروید]]></category>
		<category><![CDATA[فیلسوف]]></category>
		<category><![CDATA[هورنای]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=2059</guid>

					<description><![CDATA[<p>اریک فروم مانند آلفرد آدلر و کارن هورنای، معتقد بود آن‌گونه که فروید اعلام کرد، ما به‌صورت انعطاف‌ناپذیر، توسط نیروهای غریزی زیستی شکل نمی‌گیریم. در عوض، فروم معتقد بود که شخصیت تحت تأثیر نیروهای اجتماعی و فرهنگی که در محدودهٔ فرهنگ بر انسان تأثیر می‌گذارند و نیروهای کلی که در طول تاریخ بر بشریت تأثیر &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9-%d9%81%d8%b1%d9%88%d9%85/">زندگینامه اریک فروم</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>اریک فروم مانند آلفرد <a href="http://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d8%af%d9%84%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">آدلر </a>و کارن هورنای، معتقد بود آن‌گونه که <a href="http://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/" target="_blank" rel="noopener">فروید </a>اعلام کرد، ما به‌صورت انعطاف‌ناپذیر، توسط نیروهای غریزی زیستی شکل نمی‌گیریم. در عوض، فروم معتقد بود که شخصیت تحت تأثیر نیروهای اجتماعی و فرهنگی که در محدودهٔ فرهنگ بر انسان تأثیر می‌گذارند و نیروهای کلی که در طول تاریخ بر بشریت تأثیر گذاشته‌اند، قرار دارد.</p>
<p>تأکید اریک فروم بر عوامل تعیین‌کنندهٔ شخصیت از تأکید آدلر و هورنای گسترده‌تر است. می‌توانیم بگوییم که فروم به خاطر علاقه‌ای که به تاریخ داشت، رشت شخصیت را به‌صورت گسترده‌تری در نظر گرفت. او معتقد بود که ما می‌توانیم ریشه‌های تنهایی، انزوا، و پوچی انسان امروزی را در رویدادهای تاریخی بیابیم. برای اینکه در زندگی معنی پیدا کنیم، باید از این احساس‌های انزوا بگریزیم و احساس تعلق پذیری را پرورش دهیم. شگفتا که هرچه بیشتر خود را در طول قرن‌ها از قید طبیعت و نظام‌های اجتماعی خشک و مقرراتی آزاد کردیم، تنهایی و انزوای ما شدیدتر شده است. آزادی خیلی زیاد دردسر شده است، وضعیت ناگواری که سعی می‌کنیم از آن بگریزیم.</p>
<p>اریک فروم معتقد بود که تعارض‌های شخصی ما از انواع جوامعی که می‌سازیم ناشی می‌شوند. بااین‌حال، محکوم به رنج کشیدن نیستیم. فروم در مورد توانایی ما در شکل دادن به شخصیت و حل کردن مشکلاتمان خوش‌بین بود – مشکلاتی که ما به‌عنوان یک جامعه به وجود آورده‌ایم. ما به‌صورت منفعل تحت تأثیر نیروهای اجتماعی، به‌عنوان عوامل تعیین‌کنندهٔ شخصیت، با جامعه قرار نمی‌گیریم.</p>
<p>فروم روان‌کاو، فیلسوف، تاریخ‌دان، انسان شناس، و جامعه‌شناس بود. او اطلاعاتی را از منابع متعدد غیر از تخت روان‌کاوی، گردآوری کرد و تعبیر منحصربه‌فردی را از تعامل بین ماهیت انسان و جامعه ارائه داد.</p>
<h1>زندگینامه اریک فروم</h1>
<h2>کودکی آشفته</h2>
<p>اریک فروم در شهر فرانکفورت کشور آلمان، در یک خانوادهٔ یهودی سنت‌گرا به دنیا آمد. پدرش کاسب، پدربزرگش خاخام، و عموی مادرش محقق مشهور تلمود (آثاری دربارهٔ قوانین و سنت‌های یهودی) بود. فروم در کودکی وقت خود را صرف مطالعات مذهبی کرد؛ شور معنوی تورات عمیقاً بر او تأثیر گذاشته بود. او همچنین تحت تأثیر عقل و منطق یهودی و مشکلات عاطفی عضوی از گروه اقلیت بودن قرار داشت. فروم بعدها کلیهٔ ارتباط‌های خود را با مذهب سازمان‌یافته قطع کرد و خود را عارف ملحد نامید. زندگی خانوادگی او شاد نبود. فروم موقعیت خانوادگی خود را عصبی توصیف کرد. پدر او دمدمی، منزوی، مضطرب، عبوس و مادرش اغلب افسرده بود. او خود را «بچهٔ روان رنجور غیرقابل‌تحمل» توصیف کرد (نقل‌شده درفانک، ۱۹۸۲، ص ۱). زمانی که فروم ۱۲ ساله بود، از رفتار یکی از دوستان والدینش، زن ۲۵ سالهٔ نقاش که ترجیح داده بود نقاشی را کنار بگزارد و خود را وقف پدر بیوه‌اش کند، شوکه شد.</p>
<p>شاید فروم صرفاً به او حسادت کرده باشد، ولی نمی‌توانست بفهمد چرا این زن جوان هم‌نشینی با پیرمرد زشتی را ترجیح می‌داد. مدت کوتاهی بعد از این‌که پدر این زن فوت کرد، او خودش را کشت. او در وصیت‌نامهٔ خود قید کرده بود که همراه با پدرش دریک تابوت دفن شود. فروم که از این خودکشی آشفته شده بود، از تصمیم و علاقهٔ او به پدرش بسیار عذاب کشید.</p>
<p>من دربارهٔ عقیدهٔ ادیپ یا تثبیت‌های نامشروع بین دختر و پدر چیزی نشنیده بودم. اما عمیقاً آن را حس کردم. چگونه امکان دارد زن جوان زیبایی آن‌چنان عاشق پدرش باشد که دفن شدن با او را به زنده ماندن و لذت بردن از زندگی و نقاشی ترجیح دهد؟ (فروم، ۱۹۶۲، ص ۴).</p>
<p>به‌راحتی می‌توان فهمید که چرا فروم بعدها در نظریهٔ عقیدهٔ ادیپ فروید، که به نظر می‌رسید این تجربهٔ گیج‌کننده و مصیبت‌بار را توضیح می‌دهد، معنی پیدا کرد.</p>
<p>وقتی فروم ۱۴ سال داشت، جلوهٔ دیگری از غیرمنطقی بودن او را ناراحت کرد: فوران تعصب هیستریک در ملت آلمان در خلال جنگ جهانی اول. او از نفرتی که کشور را فراگرفته بود و مردم در اثر تبلیغات دولت ، به افکار و اعمال دیوانه‌وار کشیده شده بودند، شگفت‌زده شد. فروم شاهد تغییراتی در خویشاوندان، دوستان، و معلمان خود شد و از خود پرسید چرا این‌همه آدم که بهنجار بودند، ناگهان به نظر می‌رسد که دیوانه شده‌اند. فروم بعد از جنگ نوشت: «منِ جوان عمیقاً آشفته و دل‌مشغول این سؤال بودم که چگونه امکان دارد جنگ شود، امیدوار بودم از نامعقول بودن رفتار تودهٔ مردم سردر بیاورم و آرزو داشتم که صلح برقرار شود و تفاهم بین‌المللی ایجاد شود» (فروم، ۱۹۶۲، ص ۹).</p>
<h2>در جستجوی پاسخ‌ها</h2>
<p>اریک فروم عمدتاً از همین تجربیات شخصی گیج‌کننده – از زندگی خانوادگی آشفته، خودکشی، و رفتار زمان جنگ تودهٔ مردم – احساس کرد که نیاز دارد علت‌های نامعقولی را درک کند. او نوشت: «علاقهٔ اصلی من به‌وضوح مشخص‌شده بود. می‌خواستم از قوانین حاکم بر زندگی انسان و قوانین جامعه آگاه شوم» (فروم، ۱۹۶۲، ص ۹). او تصور کرد که شخصیت انسان عمیقاً تحت تأثیر نیروهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، و تاریخی قرار دارد و جامعه بیمار، افراد بیمار به وجود می‌آورد. بنابراین، نظر او دربارهٔ شخصیت در راستای شهودی و از تجربیات خود او شکل گرفت، و بعداً در راستای تجربی اصلاح‌شد.</p>
<p>فروم جستجوی خود را برای علت‌های رفتار نامعقول در دانشگاه‌ها یدلبرگ آغاز کرد، که در آنجا به تحصیل روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، و فلسفه پرداخت. او آثار نظریه‌پردازان اقتصادی و سیاسی مانند کارل مارکس، هربرت اسپنسر و مکس وِبِر را مطالعه کرد و در سال ۱۹۲۲ دکترای خود را در جامعه‌شناسی گرفت. فروم در مونیخ و مؤسسهٔ روان‌کاوی برلین تحت آموزش روان‌کاوی فروید قرار گرفت. او با اولین روان‌کاو خود فریدا ریچمن که ۱۰ سال از وی بزرگ‌تر بود ازدواج کرد. یکی از زندگینامه نویسان هورنای اظهار داشت که فروم در این مرحله از زندگی خود، به زنان مسن ترکه مظهر مادر بودند، نوعی دل‌بستگی داشت &#8230;. گزارش‌شده که پدر اریک در روز ازدواج فریدا ریچمن به او گفت، خوشحالم از اینکه شما قرار است اکنون مسئولیت او را بر عهده بگیرید. اریک که محبوب مادرش بود خیلی وابسته است، شاهزاده‌ای که نیاز دارد از او مراقبت شود ». (پاریس، ۱۹۹۴، ص ۱۴۴).</p>
<p>فروم در دههٔ ۱۹۳۰ مقالات انتقادآمیزی نوشت و به فروید به خاطر امتناع از پذیرفتن تأثیر عوامل اجتماعی بر شخصیت، اعتراض کرد. فروم نیز مانند هورنای در آغاز معتقد بود که انتقادهای او از فروید صرفاً به‌قصد گسترش دادن موضوع وی نه جایگزین کردن آن است. او خود را «مانند شاگرد و مترجم فروید می‌دانست که سعی دارد به کشفیات بسیار مهم او نظم دهد و آن‌ها را غنی سازد و با آزاد کردن آنها از قید نظریهٔ محدود لیبیدو، عمیق‌تر کند» (ایوانس، ۱۹۶۶، ص ۵۹). بااین‌حال، فروم در شکل دادن به رویکرد خود به شخصیت خیلی فراتر از دیدگاه فروید رفت، طوری که «درون تشکیلات فروید مورد خشم و نفرت قرار گرفت» (مک لافلین، ۱۹۹۸، ص ۱۱۶).</p>
<p>فروم در سال ۱۹۳۴ برای گریختن از تهدید نازی‌ها به ایالت متحده مهاجرت کرد. او به شیکاگو رفت تا با هورنای کار کند و بعد به دنبال او به نیویورک رفت. او از همسرش طلاق گرفت و رابطه‌ای طولانی را با هورنای آغاز کرد. در طول این سال‌ها، عقاید هورنای تأثیر زیادی بر نظریهٔ فروم گذاشت، دِینی که او به‌ ندرت به آن اعتراف کرد.</p>
<p>فروم نظریهٔ خود را در چندین کتاب که به سبک مردم‌پسند نوشته شده است، ارائه داد و مخاطب او بیشتر عامهٔ مردم بودند تا همکاران. او در دانشگاه کلمبیا و ییل تدریس کرد و دپارتمان آموزش روان‌کاوی را در دانشگاه پزشکی دانشگاه ملی مکزیک دایر کرد. او در جنبش صلح دههٔ ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ فعال شد و به تأسیس سازمان خط‌ مشی هسته‌ای معقول SANE کمک کرد. فروم با جنگ سرد، مسابقهٔ تسلیحات اتمی، و جنگ ویتنام مخالفت کرد. او به سال ۱۹۸۰ در خانه خود در سوئیس درگذشت.</p>
<h2>منبع:</h2>
<p><strong>کتاب:</strong> <a href="https://books.google.com/books/about/Theories_of_Personality.html?id=oStTCwAAQBAJ&amp;printsec=frontcover&amp;source=kp_read_button#v=onepage&amp;q&amp;f=false" target="_blank" rel="noopener">نظریه‌های شخصیت</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> دوان.پی.شولتز / سیدنی.الن.شولتز<br />
<strong>مترجم:</strong> یحیی سیدمحمدی</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9-%d9%81%d8%b1%d9%88%d9%85/">زندگینامه اریک فروم</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a7%d8%b1%db%8c%da%a9-%d9%81%d8%b1%d9%88%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
