<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مقالات زندگی نیچه | مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</title>
	<atom:link href="https://behdashtravan.com/tag/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%DA%86%D9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://behdashtravan.com/tag/زندگی-نیچه/</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 15 Apr 2021 22:40:13 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.8.2</generator>

<image>
	<url>https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2017/09/cropped-logo-32x32.png</url>
	<title>مقالات زندگی نیچه | مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</title>
	<link>https://behdashtravan.com/tag/زندگی-نیچه/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>جوانی فردریک نیچه فیلسوف آلمانی</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%81%d8%b1%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9-%d9%86%db%8c%da%86%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d8%b3%d9%88%d9%81-%d8%a2%d9%84%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%81%d8%b1%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9-%d9%86%db%8c%da%86%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d8%b3%d9%88%d9%81-%d8%a2%d9%84%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 15 Jul 2021 10:30:20 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[جوانی نیچه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی نیچه]]></category>
		<category><![CDATA[فردریش نیچه]]></category>
		<category><![CDATA[فردریک نیچه]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[نیچه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=6549</guid>

					<description><![CDATA[<p>جوانی فردریک نیچه با این همه پدر او کشیش بود، اجداد پدری و مادری او نیز تا چند پشت کشیش بودند خود او نیز تا پایان عمر واعظ و مبلغ ماند. برای آن به مسیحیت حمله می‌کرد که ریشه اخلاق و رفتار او در مسیحیت بود. فلسفه او می‌خواست با مخالفت شدید، این میل وافر &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%81%d8%b1%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9-%d9%86%db%8c%da%86%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d8%b3%d9%88%d9%81-%d8%a2%d9%84%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c/">جوانی فردریک نیچه فیلسوف آلمانی</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>جوانی فردریک نیچه</h2>
<p>با این همه پدر او کشیش بود، اجداد پدری و مادری او نیز تا چند پشت کشیش بودند خود او نیز تا پایان عمر واعظ و مبلغ ماند. برای آن به مسیحیت حمله می‌کرد که ریشه اخلاق و رفتار او در مسیحیت بود. فلسفه او می‌خواست با مخالفت شدید، این میل وافر به مهربانی و ملایمت و آشتی را که در سرنوشت او بود، اصلاح و تعدیل کند؛ مگر این بالاترین دشنام و ناسزا نیست که مردم خوب جنوه به او «مقدس وولی» (Il santo) خطاب کنند؟ مادر او مانند مادر ایمانوئل کانت زنی سخت پارسا و پابند به تمام اصول و آداب دینی بود، فقط یک فرق در میان بود و آن اینکه نیچه به‌رغم حملات سخت خویش به پارسایی و تقوی و تدین، تا آخر عمر پارسا و متدین ماند و مانند مجسمه‌ای خجول و کم‌رو بود. این پارسای سرسخت چقدر مایل بود که یک جنایت‌کار شود.</p>
<p>در ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ در شهر روکن واقع در پروس متولد شد. این روز مصادف با روز تولد فردریک ویلهلم چهارم پادشاه وقت پروس بود. پدر او که معلم چند تن از اعضای خاندان سلطنت بود، به ذوق وطن‌خواهی از این تصادف خوشحال گردید و نام کوچک پادشاه را به فرزند خود نهاد. «این تصادف به هر حال به نفع من بود؛ در سرتاسر ایام کودکی روز تولد من با جشن عمومی ‌همراه بود.» (مرد را ببین (Ecce IIorno)، ترجمه انگلیسی، چاپ لیوی، صفحه ۱۰.)</p>
<h2>مرگ پدر نیچه</h2>
<p>مرگ زودرس پدر، او را در آغوش زنان مقدس خانواده انداخت و این امر موجب شد که با یک نرمی ‌و حساسیت زنانه بار آید. از کودکان شریر همسایه که لانه مرغان را خراب می‌کردند و باغچه‌ها را ضایع می‌ساختند و مشق سربازی می‌نمودند و دروغ می‌گفتند متنفر بود. هم‌درسان او به وی «کشیش کوچک» خطاب می‌کردند و یکی از آنان وی را «عیسی در محراب» نامید. لذت او در این بود که در گوشه‌ای بنشیند و انجیل بخواند و گاهی آنرا چنان به رقت و احساس بر دیگران می‌خواند که اشک از دیدگانشان می‌آورد. ولی در پشت این پرده، غرور شدید و میل فراوان به تحمل آلام جسمانی نهان بود. هنگامی‌که هم‌درسانش در داستان موسیوس سکه وولا (Nutius Scaevola جوان رومی‌ که در جنگ با اتروسک‌ها (۵۰۷ پیش از مسیح) از خود دلیری نشان داد و به کفاره قتلی که کرده بود، دست خود را پیش شاه به آتش فروزان فرو برد.) تردید کردند، یک بسته کبریت را در کف دست روشن کرد و چندان نگه داشت که همه بسوخت . این یک حادثه مثالی و نمونه‌ای بود در تمام عمر در جستجوی وسایل روحی و جسمی ‌بود تا خود را چنان سخت و نیرومند سازد که به کمال مردی برسد. «آنچه نیستم برای من خدا و فضیلت است.»</p>
<h2>از دست دادن ایمان نیچه</h2>
<p>در هیجده سالگی ایمان خود را به خدای نیاکانش از دست داد و بقیه عمر را به جستجوی خدای نوی بسر برد؛ به عقیده خود این خدا را در انسان برتر یافته است (Superman) بعد‌ها می‌گفت که این تغییر عقیده به آسانی صورت گرفت؛ ولی او خود درباره خویش خیلی زود اشتباه می‌کند و شرح حالی که از خود می‌نویسد با حقیقت وفق نمی‌دهد. مانند کسی که تمام مایملک خود را به یک مهره می‌بازد، به همه چیز بی‌اعتناء بود. مغز زندگی او دین بود و همین که آنرا از دست داد، زندگی برایش بی‌حاصل و بی‌معنی گردید. پس از آن ناگهان چندی با هم‌درسان خود در بن و لیپزیگ عیش و نوش مشغول شد و حتی بر نفرتی که از عادات مردانه از قبیل شراب‌خواری و صرف دخانیات داشت غالب آمد. ولی به زودی از زن و شراب و دخانیات زده شد و آبجوخواری عصر و مملکت خود را به باد طعنه و ریشخند گرفت. مردمی‌که آبجو می‌خورند و چپق می‌کشند از درک افکار باریک عاجزند.</p>
<p><strong>در همین ایام یعنی در ۱۸۶۵ بود که بر کتاب «جهان همچون اراده و تصور» <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">شوپنهاور</a> دست یافت</strong> و آن را همچون «آئینه‌ای دیدم که جهان زندگی و طبیعت خودم، با عظمت ترس‌آوری در آن پدیدار بود.» کتاب را به خانه برد و با حرص و ولع تمام کلمه به کلمه خواند. «گویی شوپنهاور شخصاً بمن خطاب می‌کرد. من هیجان و التهاب او را حس کردم و او را در برابر خود دیدم. هر سطری با صدای بلند به خویشتن داری و اعراض از دنیا فرا می‌خواند.» رنگ تیره فلسفه شوپنهاور همواره اثر خود را در فکر او باقی گذاشت. نه تنها هنگامی‌که مرید «شوپنهاور همچون آموزگار» (عنوان یکی از مقالات او) بود، بلکه در ایامی‌که بدبینی را نشانه انحطاط می‌دانست نیز از ته دل بدبخت بود. گویا اعصابش برای رنج آفریده شده بود و تعریف او از تراژدی به عنوان لذت زندگی، خود دلیل دیگری بر خودفریبی او بود. فقط سپینوزا و گوته می‌توانستند او را از دست شوپنهاور نجات دهند؛ ولی با آنکه خود او همیشه متانت و عشق به سرنوشت را می‌ستود، هرگز بدان عمل ننمود، آرامش و تعادل ذهنی که لازمه حکمت است در او نبود.</p>
<h2>خدمت نیچه در نظام</h2>
<p>در بیست‌وسه سالگی به خدمت نظام فرا خوانده شد؛ این خوشبختی را داشت که به علت نزدیک‌بینی و به خاطر مادر بیوه‌اش از خدمت نظام معاف گردد ولی با این همه نظام از او دست برنداشت. حتی فلاسفه در روزهای سخت سدان و سادووا طعمه خوبی برای توپ به شمار می‌رفتند. ولی چون از اسب افتاد و عضلات سینه‌اش کوفته شد، مامور سربازگیری مجبور شد که شکار خود را ترک کند. نیچه هرگز از این آسیب به خود نیامد. تجربه او از سپاهی‌گری سخت مختصر بود و هنگامی‌که از سپاه خارج شد، همان اشتباهاتی را که درباره نظام قبلاً داشت از دست نداده بود. زندگی سخت سپارتی فرماندهی و فرمانبری، سخت‌گیری و انضباط، خیال او را، حتی در روز کاری که نمی‌توانست این آرزو را عملی کند، به خود مشغول داشته بود. زندگی سربازی را می‌پرستید برای آنکه مزاج علیلش او را از خدمت سربازی مانع شده بود.</p>
<p>از زندگی سربازی برگشت و درست به نقطه مقابل آن یعنی زندگی بحث و درس رفت و به جای آنکه مردی جنگی شود، دانشمندی لغوی گردید و دکتر در زبان‌شناسی شد. در بیست‌وپنج سالگی در دانشگاه باسل استاد کرسی زبان‌شناسی قدیم گردید و از این فاصله مصون از تعرض توانست به لاقیدی‌ها و ریشخند‌های خون‌آلود بیسمارک آفرین گوید. از این شغل عزلت‌پسند و دور از قهرمانی خود به طور عجیبی دلتنگ بود؛ از یک سوى آرزومند شغل عملی و فعالیت‌آمیزی مانند طب بود و در عین حال به فراگرفتن موسیقی علاقه وافر داشت. تا اندازه‌ای در پیانو مهارت پیدا کرد و چند سونات نوشت، خود او می‌گوید: «زندگی بدون موسیقی، اشتباه است.» و شهر تریبشن از باسل چندان دور نبود و در آنجا ریشارد واگنر، این قهرمان موسیقی، با زن شخص دیگری زندگی می‌کرد. نیچه را دعوت کردند تا عید میلاد مسیح را در سال ۱۸۶۹ در آنجا بگذراند. او برای موسیقی آینده شوق شدیدی داشت و واگنر از نوآموزانی که ممکن بود در دانشگاه‌ها و مجامع علمی‌ مایه‌ی شهرت او شوند، بدش نمی‌آمد. نیچه تحت تاثیر این آهنگساز بزرگ به تألیف نخستین کتاب خویش آغاز کرد که می‌بایستی از درام یونانی شروع شود و به «حلقه نیبلونگ» ختم گردد و واگنر را به جهان مانند آفیلوس نو معرفی کند. برای آنکه کتاب خود را در سکوت و دور از غوغای مردم بنویسد، به کوههای آلپ رفت؛ در اینجا بود که به سال ۱۸۷۰ خبر جنگ فرانسه و آلمان به او رسید.</p>
<h2>روح یونانی و نیچه</h2>
<p>دچار تردید شد؛ روح یونانی و خدایان شعر و فلسفه و درام و موسیقی دست‌های برکت بخش خود را به سوی او دراز کرده بودند. ولی او نتوانست دعوت مملکت خود را رد کند؛ آنجا نیز شعر وجود داشت. می‌نویسد: «اصل شرم‌آور دولت همین جاست؛ او برای مردم سرچشمه تمام نشدنی رنج و درد است و آتشی است که در شعله‌های دائمی ‌خود همه را می‌سوزاند. با این همه، همین که ما را می‌خواند، خود را فراموش می‌کنیم؛ ندای خون‌آلود او برای مردم مایه دلیری و ارتقاء به مقام قهرمانی است.» بر سر راه خود به جبهه جنگ، در فرانکفورت یک دسته سواره نظام دید که با دبدبه و شکوه از شهر می‌گذشتند، همین جا بود که به گفته خودش، اندیشه و تصوری به ذهنش رسید که تمام فلسفه او بر روی آن استوار گردید. «در اینجا که بود نخستین بار فهمیدم که اراده زندگی برتر و نیرومندتر در مفهوم ناچیز «نبرد برای زندگی» نیست؛ بلکه در اراده جنگ، اراده قدرت و اراده مافوق قدرت است.» نزدیک‌بینی مانع شد که در زندگی فعال سربازی شرکت کند و به پرستاری از زخمیان راضی شد. با اینکه وحشت و ترس به اندازه کافی دید، باز هم خشونت و شدت میدان جنگ را ندید؛ همین وحشت و خشونت میدان جنگ بود که بعدها روح سربه زیر او آن را کمال مطلوب می‌دانست و با تخیل قوی کسی که تجربه ندیده است، آنرا کمال مطلوب می‌پنداشت. به قدری نازک‌دل و سریع‌التأثر بود که در پرستاری هم نتوانست بماند؛ منظره خون او را ناخوش می‌کرد و به همین جهت بیمار شد، او را به کهنه پیچیدند و به خانه‌اش فرستاند، پس از آن همواره اعصاب‌شلی و معده <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D8%B3_%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%84" target="_blank" rel="noopener noreferrer">کارلایل</a> را داشت؛ دختری بود در لباس جنگی.</p>
<p>&nbsp;</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>کتاب: </strong><a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener noreferrer">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%81%d8%b1%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9-%d9%86%db%8c%da%86%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d8%b3%d9%88%d9%81-%d8%a2%d9%84%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c/">جوانی فردریک نیچه فیلسوف آلمانی</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%d9%81%d8%b1%d8%af%d8%b1%db%8c%da%a9-%d9%86%db%8c%da%86%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d8%b3%d9%88%d9%81-%d8%a2%d9%84%d9%85%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نیچه و سالومه و شکست‌های عشقی پی‌درپی</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d9%86%db%8c%da%86%d9%87-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%85%d9%87-%d9%88-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d8%b4%d9%82%db%8c-%d9%be%db%8c%e2%80%8c%d8%af%d8%b1%d9%be%db%8c/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d9%86%db%8c%da%86%d9%87-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%85%d9%87-%d9%88-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d8%b4%d9%82%db%8c-%d9%be%db%8c%e2%80%8c%d8%af%d8%b1%d9%be%db%8c/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 03 Jan 2019 11:30:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سبک زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[اپیکور و نیچه]]></category>
		<category><![CDATA[اسب تورین]]></category>
		<category><![CDATA[جنون نیچه]]></category>
		<category><![CDATA[چالش‌های نیچه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی نیچه]]></category>
		<category><![CDATA[شکست نیچه]]></category>
		<category><![CDATA[لو سالومه]]></category>
		<category><![CDATA[نیچه]]></category>
		<category><![CDATA[نیچه و ماتیلدا]]></category>
		<category><![CDATA[واگنر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5215</guid>

					<description><![CDATA[<p>در این نوشته آلن دوباتن با قلم جذاب خود ماجرای نیچه و سالومه و شکست‌های عاطفی و حرفه‌ای و پایان غم انگیز او را شرح می‌دهد. در ادامه با بخشی از زندگی جذاب و پر فراز نشیب نیچه آشنا می‌شوید اپیکور و نیچه از همان ابتدا، اپیکور یکی از آن فیلسوفان باستان محبوب نیچه بود؛ &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d9%86%db%8c%da%86%d9%87-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%85%d9%87-%d9%88-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d8%b4%d9%82%db%8c-%d9%be%db%8c%e2%80%8c%d8%af%d8%b1%d9%be%db%8c/">نیچه و سالومه و شکست‌های عشقی پی‌درپی</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>در این نوشته آلن دوباتن با قلم جذاب خود ماجرای نیچه و <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D9%88_%D8%A2%D9%86%D8%AF%D8%B1%D8%A6%D8%A7%D8%B3_%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%85%D9%87" target="_blank" rel="noopener">سالومه</a> و شکست‌های عاطفی و حرفه‌ای و پایان غم انگیز او را شرح می‌دهد. در ادامه با بخشی از زندگی جذاب و پر فراز نشیب نیچه آشنا می‌شوید</p>
<h2>اپیکور و نیچه</h2>
<p>از همان ابتدا، <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d9%be%db%8c%da%a9%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">اپیکور</a> یکی از آن فیلسوفان باستان محبوب <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b4-%d9%86%db%8c%da%86%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">نیچه</a> بود؛ او اپیکور را «تسکین‌دهنده‌ی روح اواخر دوران باستان» «یکی از بزرگ‌ترین انسان‌ها» «خالق شیوه‌ی قهرمانی &#8211; شبانی فلسفه ورزی» می‌نامید. آنچه در نظر نیچه جذابیت خاصی داشت این ایده اپیکور بود که خوشبختی یعنی زندگی در جمع دوستان. ولی نیچه با رضایت خاطر حاصل از اجتماع ناآشنا بود: «این تقدیر ماست که از لحاظ فکری گوشه‌نشین باشیم و گاه‌وبیگاه با کسی گفتگو کنیم که از لحاظ فکری شبیه خودمان است.» در سی سالگی شعری در وصف تنهایی سرود «Hymnus auf die Einsanekeit» که دلش نیامد آن را تمام کتند.</p>
<h2>ماتیلده</h2>
<p>همسریابی هم کمتر دردناک نبود، مشکلی که تا حدی ناشی از ظاهر- سبیل‌های بزرگ غیرعادی شبیه فیل دریایی- و کمرویی نیچه بود که رفتار خشک بی‌ظرافت سرهنگی بازنشسته را در ذهن تداعی می‌کرد. در بهار ۱۸۷۶، در سفری به زنو، عاشق دختر موطلایی چشم‌سبز بیست و سه ساله‌ای به نام ماتیلده ترامبداخ شد. طی گفتگویی درباره شعر هانری لانگ فلو، نیچه گفت که هرگز با نسخه آلمانی شعر «پوشال» لانگ فلو برخورد نکرده است.</p>
<p>ماتیلده گفت که نسخه‌ای از آن را در خانه دارد و می‌تواند برایش رونویسی کند. نیچه که دل‌وجرئت پیدا کرده بود، او را به پیاده‌روی دعوت کرد. ماتیلده صاحب‌خانه‌اش را به‌عنوان همدم خود همراه برد. چند روز بعد نیچه پیشنهاد کرد برای ماتیلده پیانو بنوازد، و بی‌درنگ این استاد سی‌ویک ساله زبان‌شناسی کلاسیک دانشگاه بال از ماتیلده خواستگاری کرد. او پرسید: «آیا فکر نمی‌کنی اگر با هم باشیم، هر یک از ما -و نیز پوشال &#8211; بهتر و آزادتر از زمانی خواهیم بود که تنها بوده‌ایم؟» «جرئت می‌کنی در تمام مسیرهای زندگی و تفکر&#8230; با من همراه شوی؟» <strong>ماتیلده جرئت نکرد</strong>.</p>
<p><strong>مجموعه شکست‌های متوالی در امر خواستگاری به نیچه بسیار صدمه زد.</strong> با توجه به <a href="http://behdashtravan.com/%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%84%d8%a7%d9%84%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%b1%d8%af%da%af%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">افسردگی</a> و بیماری نیچه، <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%DB%8C%DA%86%D8%A7%D8%B1%D8%AF_%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%86%D8%B1" target="_blank" rel="noopener">ریشارد واگنر</a> به این نتیجه رسید که دو درمان احتمالی وجود دارد: «<strong>او باید ازدواج کند یا اپرا بنویسد</strong>.» ولی نیچه نمی‌توانست اپرا بنویسد و ظاهراً حتی استعداد نداشت که ملودی خوبی بنویسد. (در ژوئیه ۱۸۷۲، دوئت پیانویی را که نوشته بود برای یک رهبر ارکستر به نام هانس فون بولاو فرستاد و از او خواست که آن را صادقانه ارزیابی کنند. فون بولاو گفت آن دوئت، «شدیدترین گزافه‌گویی، عصبانی‌کننده‌ترین و ناموسیقایی‌ترین مجموعه نت‌های کاغذ دست‌نویسی بوده که تا کنون دیده‌ام»، او نمی‌دانست آیا نیچه او را دست انداخته یا نه. «شما موسیقی خود را &#8220;هولناک&#8221; خوانده‌اید &#8211; واقعاً همین‌طور است.»</p>
<h2>اصرار واگنر برای ازدواج</h2>
<p>اصرار واگیر شدیدتر شد. با آهنگ یکنواخت می‌گفت: «تو را به خدا با زنی پولدار ازدواج کن!» او با پزشک نیچه، اوتو آیزر، تماس گرفت و هر دو حدس زدند که بیماری نیچه حاصل خودارضایی شدید اوست. <strong>این طنز روزگار بود که تنها زن ثروتمندی که نیچه واقعاً عاشقش بود زن خود واگنر، کوزیما، بود</strong>. نیچه سال‌ها احساساتش نسبت به کوزیما را در لباس صمیمیت دوستانه مخفی کرده بود. فقط پس از زوال عقلش بود که واقعیت آشکار شد. نیچه، با مطابق امضای خودش، دیونوسوس، در کارت‌پستالی که در ابتدای ژانویه ۱۸۸۹ از تورین برای کوزیما فرستاد نوشت: «آریادنه، تو را دوست دارم.»</p>
<p>با وجود این، نیجه گاه و بی گاه با نظریه واگنر درباره اهمیت ازدواج موافق می‌شد. در نامه‌ای به دوست متأهلش، فرانتس اووربک، چنین نوشت: «به لطف همسرت، اوضاع تو صد بار از من بهتر است. شما با هم لانه و آشیانه‌ای دارید. من، در بهترین حالت، یک غار دارم&#8230; ملاقات گاه‌وبیگاه من با مردم شبیه نوعی تعطیلات، و نوعی رهایی از خودم است.»</p>
<h1>نیچه و سالومه</h1>
<p>در ۱۸۸۲ یک بار دیگر امیدوار شد که زن مطلوبش را یافته: لو آندریاس سالومه، بزرگ‌ترین و دردناک‌ترین عشقش، سالومه بیست و یک‌ساله، زیبا، باهوش، عشوه‌گر و مجذوب <a href="http://behdashtravan.com/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%86%db%8c%da%86%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%ac%d8%b0%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d8%b5%d8%b7%d9%81%db%8c-%d9%85%d9%84%da%a9%db%8c%d8%a7%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">فلسفه نیچه</a> بود. نیچه در برابر سالومه بی‌دفاع بود به او گفت: «دیگر نمی‌خواهم تنها باشم، بلکه می‌خواهم یاد بگیرم دوباره انسان باشم. اوه، اینجا واقعاً همه‌چیز برای یادگیری دارم!» آن دو هفته را با یکدیگر گذراندند و در لوکرن همراه با دوست مشترک خود، پل ره، عکسی عجیب گرفتند.</p>
<figure style="width: 211px" class="wp-caption aligncenter"><img fetchpriority="high" decoding="async" title="نیچه و سالومه" src="https://encrypted-tbn0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTg_LQg-C47c7za-1VNh-M_-PYDLAPxm3U8A0Wb4y7u4mAEEqEQ9w" alt=" نیچه و سالومه و وپل ره" width="211" height="238" /><figcaption class="wp-caption-text">نیچه و سالومه و وپل ره</figcaption></figure>
<p>ولی دوستی نیچه و سالومه به این خاطر بود که سالومه بیشتر به نیچه به خاطر فیلسوف بودنش علاقه‌مند بود نه اینکه بخواهد او شوهرش باشد. ماجرای نیچه و سالومه او را بار دیگر دچار افسردگی شدید و طولانی کرد. او به اووربک گفت: «<strong>اکنون به‌شدت بی‌اعتمادم</strong>»، «هر چیزی که می‌شنوم مرا به این فکر می‌اندازد که مردم از من نفرت دارند.» نسبت به مادر و خواهرش احساس ناخوشایند خاصی داشت. خواهرش در رابطه‌ی نیچه و سالومه مداخله کرده بود. با آنها قطع رابطه کرد، که این امر بر تنهایی‌اش افزود («مادر را دوست ندارم و شنیدن صدای خواهرم برایم دردناک است. هر وقت با آنها هستم مریض می‌شوم.»)</p>
<h2>مشکلات حرفه‌ای نیچه</h2>
<p>مشکلات حرفه‌ای نیز وجود داشت. در دوران سلامت عقلی نیچه، هیچ‌یک از کتاب‌هایش بیش از دو هزار نسخه فروش نرفته بود. اغلب چند صدتایی فروش رفته بودند، با مستمری معمولی و چند سهمی که از عمه‌اش به ارث برده بود، به‌زحمت می‌توانست لباس‌های جدیدی بخرد و به قول خودش «شبیه بز کوهی» شده بود در هتل‌ها در ارزان‌ترین اتاق‌ها اقامت می‌کرد و اغلب در پرداخت اجاره تأخیر داشت و نمی‌توانست پول گرم کردن اتاق یا ژامبون‌ها و سوسیس‌های موردعلاقه‌اش را بپردازد.</p>
<p>سلامتش مشکل‌آفرین بود. از دوران مدرسه به بیماری‌های زیادی مبتلا بود: سردردها، سوءهاضمه، تهوع و استفراغ، سرگیجه، ضعف بسیار شدید بینایی و بی‌خوابی. بسیاری از اینها نشانگان سیفلیسی بودند که تقریباً به‌طورقطع در روسپی‌خانه کولونی در فوریه ۱۸۶۵ گرفته بود (گرچه نیچه ادعا می‌کرد در آن جا به چیزی غیر از یک پیانو دست نزده است).</p>
<p>در نامه‌ای به مالویدا فرن مایزنبرگ، سه سال پس از سفر به سورنتو نوشت: «از نظر رنج و عذاب و کف نفس، زندگی من طی سال‌های گذشته شبیه زندگی هر زاهدی در هر زمانی است&#8230;» و به پزشکش چنین گزارش داد: «درد مداوم، احساس نیمه فلج بودن، حالتی شبیه دریازدگی، که طی آن به‌سختی می‌توانم صحبت کنم &#8211; این احساس روزی چند ساعت طول می‌کند. به‌عنوان تغییر ذائقه حمله‌های شدید صرع (آخرین آنها مرا مجبور کرد سه روز و سه شب استفراغ کنم؛ آرزوی مرگ می‌کردم). نمی‌توانم بخوانم! فقط به‌ندرت می‌توانم بنویسم! نمی‌توانم با دوستانم معاشرت کنم! نمی‌توانم به موسیقی گوش کنم!»</p>
<h2>سرانجام نیچه</h2>
<p>سرانجام، در ابتدای ژانویه ۱۸۸۹، نیچه در آلبرتو کارلو پانسای تورین از پا درآمد و اسبی را در آغوشی گرفت. او را به خانه شبانه‌روزی‌اش بردند. آن جا به فکر کشتن قیصر افتاد، جنگ علیه سامی ستیزان را برنامه‌ریزی کرد، و اطمینان یافت که- بسته به ساعت &#8211; دیونوسوس، مسیح، خدا، ناپلئون، پادشاه ایتالیا، بودا، اسکندر کبیر، سزار، ولتر، الکساندر هرتن و ریشارد واگنر است؛ سپس او را به‌سرعت با قطار به تیمارستانی در آلمان فرستادند. در آنجا مادر پیر و خواهر نیچه تا هنگام مرگش، یازده سال بعد در پنجاه و پنج‌سالگی، از او مراقبت کردند.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>کتاب</strong>: تسلی بخشی‌های فلسفه</p>
<p><strong>نویسنده</strong>:<a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Alain_de_Botton" target="_blank" rel="noopener"> آلن دوباتن</a></p>
<p><strong>مترجم</strong>: عرفان ثابتی</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d9%86%db%8c%da%86%d9%87-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%85%d9%87-%d9%88-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d8%b4%d9%82%db%8c-%d9%be%db%8c%e2%80%8c%d8%af%d8%b1%d9%be%db%8c/">نیچه و سالومه و شکست‌های عشقی پی‌درپی</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d9%86%db%8c%da%86%d9%87-%d9%88-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%85%d9%87-%d9%88-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d8%b4%d9%82%db%8c-%d9%be%db%8c%e2%80%8c%d8%af%d8%b1%d9%be%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
