<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>مقالات زندگینامه | مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</title>
	<atom:link href="https://behdashtravan.com/tag/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://behdashtravan.com/tag/زندگینامه/</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 15 Apr 2021 22:04:55 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.8.2</generator>

<image>
	<url>https://behdashtravan.com/wp-content/uploads/2017/09/cropped-logo-32x32.png</url>
	<title>مقالات زندگینامه | مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</title>
	<link>https://behdashtravan.com/tag/زندگینامه/</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<item>
		<title>زندگینامه آرتور شوپنهاور</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 20 Aug 2020 10:30:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[آرتور شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه]]></category>
		<category><![CDATA[شرح حال]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[هگل]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=6629</guid>

					<description><![CDATA[<p>زندگینامه آرتور شوپنهاور در قسمت دوم بعد از مطالعه شرایط اجتماعی شوپنهاور به زندگینامه آرتور شوپنهاور می‌پردازیم. شوپنهاور در ۲۲ فوریه ۱۷۸۸ در دانتزیک متولد شد.‌ پدر او بازرگانی بود که به علت مهارت و مزاج گرم و طبع مستقل و عشق به آزادی معروف بود.‌ هنگامی که آرتور پنج ساله بود پدرش از دانتزیک &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">زندگینامه آرتور شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>زندگینامه آرتور شوپنهاور</h2>
<p>در قسمت دوم بعد از مطالعه شرایط اجتماعی شوپنهاور به زندگینامه آرتور شوپنهاور می‌پردازیم.</p>
<p>شوپنهاور در ۲۲ فوریه ۱۷۸۸ در دانتزیک متولد شد.‌ پدر او بازرگانی بود که به علت مهارت و مزاج گرم و طبع مستقل و عشق به آزادی معروف بود.‌ هنگامی که آرتور پنج ساله بود پدرش از دانتزیک به هامبورگ مهاجرت کرد زیرا دانتزیک به جهت افتادن به دست پروس در سال ۱۷۹۳ استقلال خود را از دست داده بود.‌ بدین ترتیب شوپنهاور جوان میان تجارت و داد و ستد بزرگ شد و با آنکه این کار را با همه تشویق و تحریک پدر ترک گفت، اثرات آن در وی باقی ماند که عبارت بود از رفتاری نسبتاً خشن و ذهنی واقع‌بین و معرفتی به احوال دنیا و مردم، همین امر وی را در نقطه مقابل فیلسوفان رسمی ‌آکادمیک که مورد نفرت او بودند قرار داد.‌ او ظاهراً در ۱۸۰۵ خودکشی کرد و مادر پدرش در حال جنون مرد.‌</p>
<h2>رابطه شوپنهاور با مادرش</h2>
<p>شوپنهاور می‌گوید: «طبیعت و نهاد و یا اراده از پدر به ارث می‌رسد و هوش از مادر.‌» مادر او باهوش بود و یکی از معروف‌ترین قصه‌نویسان روزگار خود گردید ولی دارای نماد و سجایای دیگر نیز بود.‌ این زن از معاشرت با شوهر عامی ‌خود چندان خوش‌دل نبود و پس از مرگ او آزادانه به عشق‌ورزی برخاست و به ویمار که در آن هنگام مناسب‌ترین موضع این طرز زندگی بود، رهسپار شد.‌ آرتور شوپنهاور هم‌چون هاملت بر ضد ازدواج مجدد مادرش قیام کرد.‌ این نزاع با مادر موجب گردید که وی فلسفه خود را با عقایدی نیمه حقیقی درباره زنان چاشنی دهد.‌ یکی از نامه های مادرش وضع روابط آنها را روشن می‌سازد: «تو ستوه‌آور و ملال‌انگیز هستی و زندگی با تو خیلی سخت است؛ خودخواهی تو تمام صفات نیک تو را تحت‌الشعاع قرار داده است و تمام این صفات بی‌فایده است زیرا تو نمی‌توانی از عیب‌جویی دیگران خودداری کنی.‌» به همین جهت از هم جدا شدند و شوپنهاور گاهی مانند دیگر مهمانان خانه مادرش می‌رفت؛ روابط آن دو خیلی رسمی ‌و مودبانه گردید و آن نزاع و کدورتی که گاهی میان افراد خانواده دیده می‌شود میان آن دو وجود نداشت.‌ گوته خانم شوپنهاور را دوست می‌داشت زیرا این زن کریستیان محبوب گوته را با خود پیش او می‌برد.‌ رابطه مادر و فرزند را گوته تیره‌تر کرد زیرا به مادر خبر داد که فرزندش مردی سخت مشهور خواهد شد؛ مادر هرگز نشنیده بود که دو نابغه از یک خانواده می‌تواند به وجود بیاید.‌ بالاخره روزی نزاع به اوج خود رسید و مادر رقیب و فرزند خود را از پله‌ها پایین انداخت و فرزند به مادرش گفت که آیندگان مادر را فقط از راه فرزند خواهند شناخت.‌ پس از آن شوپنهاور به زودی ویمار را ترک گفت و با آن که مادر بیست و چهار سال دیگر زندگی کرد، دیگر ملاقاتی میان آن دو دست نداد.‌ گویا بابرون نیز در در ۱۷۸۸ که هنوز زنده بود با مادر خود چنین معامله‌ای کرد.‌ تقریباً این اوضاع و احوال بود که این اشخاص را به بدبینی محکوم کرد.‌ مردی که محبت مادری را نچشیده بلکه کین و عداوت او را دیده باشد، دلیلی ندارد که شیفته مردم جهان شود.‌ در این میان شوپنهاور دبیرستان و دانشگاه را تمام کرد و بیشتر از آنچه در برنامه دروس بود، کسب معلومات نمود.‌ مدتی معاشرت با مردم و عشق‌بازی گذرانید و نتایج آن در طبع و فلسفه او آشکار گردید.‌ ملول و دریده و ظنین بار آمد؛ دچار وسوسه ترس و خیالات بد گردید، پیپ خود را در قفل و کلید نهان می‌کرد و هرگز نگذاشت تیغ سلمانی به گردنش برسد؛ همیشه زیر بالش خود طپانچه‌ای پر می‌گذاشت، شاید برای آن که کار دزدان را آسان‌تر سازد.‌ از سر و صدا بیزار بود و در این باره می‌نویسد: «مدتی است معتقد شده است که قدرت تحملی که شخصی از سر و صدا دارد با استعداد ذهنی او نسبت معکوس دارد و از این راه می‌توان به درجه هوش و استعداد او پی برد.‌.‌.‌ سر و صدا برای مردم هوشمند رنج و عذاب است.‌.‌.‌ نیروی فراوانی که از تصادم و چکش زدن و سقوط اشیاء حاصل می‌شود، هر روز طی زندگانی من مرا رنج و عذاب داده است.‌»</p>
<p>او از این که قدر و اهمیتش شناخته نشده است، سخت مکدر بود و این حس در او به درجه بیماری رسیده بود، و چون شهرت و موفقیتی نیافته بود، به خود مشغول بود و خود را می‌خورد.‌</p>
<h2>انزوای شدید شوپنهاور</h2>
<p>مادر و زن و خانواده و وطن نداشت، «مطلقاً تنها بود و کمترین دوستی نداشت و فاصله میان یک و هیچ ،لایتناهی است.‌» او بیشتر از گوته به شور و حرارت وطن‌پرستی عمر خود بی‌اعتناء بود.‌ در سال ۱۸۱۳ تحت تاثیر فیخته، در او هیجانی برای قیام برای ضد ناپلئون پدید آمد و خواست داوطلبانه به جنگ رود و به دست اسلحه نیز خرید.‌ ولی به زودی حزم و دوراندیشی او مانع گردید و پیش خود چنین استدلال کرد که: «ناپلئون آن خودخواهی و شهوت زندگی را که همه مردم فانی ضعیف حس می‌کنند، بعد کمال و بدون قید و حد داراست؛ منتهی در مردم دیگر به شکل دیگری در می‌آید.‌» به جای آن که به جنگ رود به ده رفت و مشغول تدوین رساله اجتهادیه خود در فلسفه گردید.‌ این رساله به نام «چهار اصل دلیل کافی» (۱۸۱۲) و پس از اتمام آن شوپنهاور تمام وقت و هم خود را صرف تدوین شاهکار خود به نام جهان همچون اراده و تصور نمود و پس از اتمام، نسخه خطی آن را برای طبع فرستاد؛ به عقیده او این کتاب دیگ جوش پر از افکار و عقاید کهن نیست، بلکه یک بنای عالی است که از فکری بدیع و نو ترکیب شده است و «روشن و قابل فهم و متین است و خالی از لطف و زیبایی نیست»، «کتابی است که بعد از این منبع صد کتاب دیگر خواهد بود.‌»</p>
<h2>چهار اصل دلیل کافی</h2>
<p>توضیحات: شوپنهاور مانند یک تاجر بدون دلیل کافی همیشه اصرار می‌کند که پیش از خواندن کتاب جهان همچون اراده و تصور این کتاب را بخوانند در غیر این صورت کتاب جهان همچون اراده قابل فهم نخواهد بود.‌ خوانندگان فقط می‌توانند به دانستن این نکته قناعت کنند که چهار اصل دلیل کافی عبارت است از قانون علت و معلول که به چهار صورت در آمده است: ۱- در منطق به شکل حصول نتیجه از مقدمات قیاس، ۲- در فیزیک به شکل تتابع معلول و علت؛ ۳-ریاضیات به شکل قوام بنا از قوانین ریاضی و مکانیک، ۴- در اخلاق به شکل حصول رفتار از نهاد و طبیعت</p>
<p>این بیانات متضمن خودخواهی و غرور گستاخانه‌ای است ولی کاملاً صحیح است.‌ چند سال بعد شوپنهاور معتقد شد که تمام مسائل فلسفی را حل کرده است تا آنجا که خواست بر نگین انگشتری خود تصویر اسفنکس را در حالی که خود را به گرداب می‌اندازد نقش کند؛ زیرا اسفنکس گفته بود که اگر کسی مسائل و معماهای او را حل کند، خود را به گرداب خواهد افکند.‌</p>
<h2>بی‌توجهی مردم به  آثار شوپنهاور</h2>
<p>با این همه، کتاب دقت مردم را جلب نکرد؛ مردم به اندازه کافی بدبخت بودند و دیگر نمی‌خواستند کتابی درباره بدبختی و ادبار خویش بخوانند.‌ شانزده سال پس از انتشار کتاب، به شوپنهاور خبر رسید که قسمت اعظم نسخ چاپی کتاب را به جای کاغذ باطله فروخته‌اند.‌ در مقاله «شهرت» و «عقل معاش» دو نکته از لیشتن‌برگ نقل می‌کند که مسلماً اشاره‌ای است به شاهکار خویش: «اینگونه کتاب‌ها همچون آئینه‌اند؛ اگر خری به آئینه نگاه کرد نباید انتظار داشت که صورت فرشته در آن ظاهر شود» و «اگر کتابی به کله‌ای خورد و از یکی صدایی برخاست که دلیل تو خالی بودن آن شد، نباید گفت که همیشه این صدا از کتاب برخاسته است.‌» شوپنهاور به سخنان خود چنین ادامه می‌دهد و صدای او همچون کسانی است که نفسشان صدمه وارد شده است: «هر قدر شخصی متعلق به آیندگان خود و به عبارت دیگر متعلق به تمام بشریت باشد، همان اندازه در نظر معاصرین خود بیگانه است، زیرا کتاب او مربوط به معاصرین نیست و اگر باشد از آن جهت است که جزیی از بشریت را تشکیل می‌دهند و به همین جهت معاصران رنگ و خصوصیات محلی خود را در آن نخواهند یافت.‌» و بعد مانند آن روباهی که در داستا‌ن‌ها نقل می‌کنند با فصاحت تمام می‌گوید اگر مستمعین یک نوازنده‌ای تقریباً کر باشند، آیا او از کف زدن و تحسین آنان خوشحال خواهد شد؟» و اگر یکی دو نفر که کر نیستید، فقط محض نهان داشتن نقص دیگران بیشتر کف بزنند، باز خوشحالی ادامه خواهد داشت؟ و اگر بداند که این دو نفر همیشه پول می‌گیرند تا برای بدترین نوازندگان کف بزنند چه خواهد گفت؟» در بعضی اشخاص خودستایی به منزله جبران نقص شهرت است و در برخی دیگر به منزله همکاری صمیمانه با وضع فعلی او.‌</p>
<p>شوپنهاور تمام عقاید و آراء خود را در این کتاب گنجانید؛ تا آنجا که کتاب‌های بعدی او فقط در این کتاب محسوب می‌شوند؛ او شارح و مفسر تورات و «مراتی» خود گردید.‌ در ۱۸۳۶ رساله‌ای به نام «اراده در طبیعت» منتشر کرد که تا حدی در کتاب جهان همچون اراده و تصور که در ۱۸۴۴ با اضافات منتشر شد، گنجانیده شده بود.‌ در ۱۸۴۱ کتابی به نام در مساله اساسی اخلاقی تألیف کرد و در سال ۱۸۵۱ کتابی به نام مقدمات و ملحقات و یا Purerga et Parliapomena نوشت که می‌توان آن را به «پیش‌غذاها و دسرها» نیز ترجمه کرد، این کتاب به انگلیسی به نام «مقالات» یا «رسالات» (Essays) ترجمه شده است و خواندنی‌ترین آثار اوست و شوپنهاور برای حق تألیف آن فقط ده جلد از نسخ چاپی آن دریافت کرد.‌ با چنین وضعی خوش‌بین بودن مشکل است.‌</p>
<h2>ماجرای تدریس شوپنهاور و رقابت با هگل</h2>
<p>پس از آنکه ویمار را ترک گفت، در عزلت و تحقیق روزگار می‌گذشت و فقط به حادثه این یکنواختی را بهم زد.‌ او آرزو داشت که فلسفه خود را در یکی از دانشگاه‌های بزرگ آلمان تدریس کند و این فرصت در ۱۸۲۲ پیش آمد و وی را به عنوان دانشیاری دانشگاه برلن دعوت کردند.‌ وی عمداً همان ساعاتی را که هگل در آن درس می‌گفت برای تدریس انتخاب کرد و معتقد بود که دانشجویان به او و هگل مثل آیندگان نگاه خواهند کرد، ولی دانشجویان اینقدر پیش‌بین نبودند و شوپنهاور مجبور شد که در اتاق خالی تدریس کند؛ بدین جهت استعفاء داد و برای انتقام هجونامه‌های تلخی بر ضد هگل نوشت.‌ این هجونامه‌ها چاپ‌های بعدی شاهکار او را لکه‌دار کرده است.‌ در ۱۸۳۱ مرض وبا به شهر برلین سرایت کرد و هگل و شوپنهاور هر دو فرار کردند ولی هگل زود برگشت و گرفتار مرض گردید و پس از چند روز وفات یافت.‌ شوپنهاور تا فرانکفورت نایستاد و در آنجا بقیه عمر هفتاد و دو ساله خود را به سر برد.‌</p>
<p>مانند یک بدبین حساس از دامی‌که خوش‌بینان آن گرفتار می‌شوند پرهیز کرد: یعنی نخواست از راه قلم زندگی کند منافعی از تجارت‌خانه پدرش به او ارث رسیده بود و از عایدات آن زندگی نسبتاً راحتی برای خود درست کرده بود.‌ پول خود را چنان با عقل و تدبیر به کار میبرد که از فلاسفه دیده نشده بود.‌ یکی از شرکت‌هایی که وی در آن سهیم بود ورشکست شد و طلبکاران دیگر به صدی هفتاد راضی شدند ولی شوپنهاور راضی نشد و برای تحصیل تمام طلب خود مبارزه کرد و پیروز گردید.‌ در اتاق در یک خانه پانسیون اجاره کرده بود و سی سال آخر زندگی خود را در آنجا گذرانید؛ رفیق او منحصر به یک سگ بود.‌ او این سگ را آتما می‌نامید (روح عالم به عقیده برهمنان) ولی لودگان شهر او را شوپنهاور جوان می‌نامیدند.‌ معمولاً در مهمان‌خانه انگلیس‌ها غذا می‌خورد.‌ هر وقت می‌خواست در این مهمان‌خانه غذا بخورد یک سکه طلا روی میز می‌گذاشت و پس از غذا دوباره آن را بر می‌داشت، پیشخدمت فضولی علت این کار دائمی ‌را از او پرسید و او در پاسخ گفت که نذر کرده است هر وقت انگلیس‌ها در این مهمان‌خانه به جز زن و سگ و اسب از چیزهای دیگر سخن گفتند، این پول را به صندوق خیریه بپردازد.‌</p>
<p>دانشگاه‌ها از او و آثارش بی‌خبر بودند؛ گویا هر پیشرفت مهم فلسفی می‌بایست خارج از محوطه دانشگاه صورت گیرد.‌ نیچه می‌گوید: «هیچ چیز علمای آلمان را مانند عدم شباهتی که میان شوپنهاور و آنان بود، رنج نداد.‌» ولی او صبر آموخته بود و می‌دانست که بالاخره دیر هم باشد، شهرت و شناسایی روزی به سراغ او خواهند آمد و بالاخره شهرت به آرامی‌ رسید.‌ مردم طبقه متوسط از وکلاء و اطباء و تجار او را فیلسوفی یافتند که با اصطلاحات پر سر و صدای مظنونات ماوراء‌طبیعی سر و کار ندارد؛ بلکه نظر قابل فهمی ‌درباره حادثات و زندگی روزانه دارد.‌ اروپایی که از اسلام و کوشش‌های ۱۸۴۸ سرخورده بود، از این فلسفه که انعکاس نومیدی ۱۸۱۵ بود استقبال کرد.‌ حمله علم به الهیات، نفرت سوسیالیسم از فقر و جنگ و اجبار حیاتی نزاع برای زندگی همه عواملی بودند که به اشتهار شوپنهاور کمک کردند.‌</p>
<p>برای لذت بردن از این وجهه و اشتهار هنوز پیر نشده بود.‌ با حرص و ولع تمام مقالاتی را که درباره او می‌نوشتند مطالعه می‌کرد؛ از دوستان خود درخواست کرده بود که هر چه درباره او چاپ می‌شود برایش بفرستند و او پول پست را خواهد پرداخت.‌ در ۱۸۵۴ واگنر نسخه‌ای از Der Ring der Nibelugen به همراه تقدیری از فلسفه موسیقی شوپنهاور برای او فرستاد.‌ بدین ترتیب این بدبین بزرگ در سنین پیری تقریباً خوش‌بین گردیده؛ بعد از غذا به گرمی تمام فلوت می‌نواخت و از روزگار سپاس‌گزار بود که او را از آتش جوانی نجات داده است.‌</p>
<p>مردم از همه جهان برای زیارت او می‌آمدند و در ۱۸۵۸ روز هفتادمین سال تولد وی از تمام نواحی اروپا سیل تبریک و تهنیت به سوی او روان گردید.‌</p>
<p>ولی این چندان زود نبود و فقط دو سال دیگر زندگی کرد.‌ در ۲۱ سپتامبر ۱۸۶۰ تنها به خوردن صبحانه مشغول شد و ظاهراً سالم به نظر می‌رسید، ساعتی بعد زنی که مهمان‌دار و پرستار وی بود، او را پشت میز غذاخوری مرده یافت.‌</p>
<p>&nbsp;</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>مقاله</strong>: بیوگرافی یا زندگینامه آرتور <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">شوپنهاور<br />
</a><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener noreferrer">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener noreferrer">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener noreferrer">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/">زندگینامه آرتور شوپنهاور</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>دونالد وینیکات: زندگی، آثار و فعالیت‌ها</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%af%d9%88%d9%86%d8%a7%d9%84%d8%af-%d9%88%db%8c%d9%86%db%8c%da%a9%d8%a7%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d8%8c-%d8%a2%d8%ab%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa%e2%80%8c/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%af%d9%88%d9%86%d8%a7%d9%84%d8%af-%d9%88%db%8c%d9%86%db%8c%da%a9%d8%a7%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d8%8c-%d8%a2%d8%ab%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa%e2%80%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 09 Apr 2020 10:30:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روان پویشی و روانکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<category><![CDATA[دکتر ترو سلف]]></category>
		<category><![CDATA[دونالد وینیکات]]></category>
		<category><![CDATA[روانکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه]]></category>
		<category><![CDATA[نظریه های وینیکات]]></category>
		<category><![CDATA[وینیکات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5833</guid>

					<description><![CDATA[<p>مقدمه‌ی ویراستار دونالد وینیکات : پیش از خواندن زندگینامه نظریه‌پردازان، لازم است چند نکته را در نظر داشته باشیم؛ یک اینکه، یک فرد به‌صرف نظریه‌پرداز بودن یا مشهور بودنش از خطا مصون نیست و dark side های مخصوص به خودش را دارد، چون این بخشی از وجود انسانی همه‌ی ماست که در کنار خوبی‌ها، و &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%af%d9%88%d9%86%d8%a7%d9%84%d8%af-%d9%88%db%8c%d9%86%db%8c%da%a9%d8%a7%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d8%8c-%d8%a2%d8%ab%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa%e2%80%8c/">دونالد وینیکات: زندگی، آثار و فعالیت‌ها</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>مقدمه‌ی ویراستار</h2>
<p><strong>دونالد وینیکات</strong> : پیش از خواندن زندگینامه نظریه‌پردازان، لازم است چند نکته را در نظر داشته باشیم؛</p>
<p>یک اینکه، یک فرد به‌صرف نظریه‌پرداز بودن یا مشهور بودنش از خطا مصون نیست و dark side های مخصوص به خودش را دارد، چون این بخشی از وجود انسانی همه‌ی ماست که در کنار خوبی‌ها، و نقاط روشن، نقاطی تاریک داشته باشیم. مهم این است که دوز این نقاط روشن بیش از نقاط تاریک و ناشناخته وجودمان باشد.</p>
<p>دو اینکه، هیچ‌گاه به این دلیل که نظریه‌پردازی نقاط تاریک در زندگی داشته، نظریه‌اش، و کمکی که به دانش بشری کرده است را زیر سؤال نبریم. دانستن لغزش‌های انسان‌های بزرگ می‌تواند دیدی واقع‌بینانه‌تر و انسانی‌تر از آن‌ها ایجاد کند و به‌جای تصویری ایده آل و بدون کاستی، تصویری انسانی ایجاد کرده و احساس نزدیکی بین ما و آنها را سبب شود.</p>
[شاید با این طرز نگاه، یکی از اهداف مهم روانکاوی که توانایی دوسوگرایی و تحمل خوبی‌ها و بدی‌ها در کنار یکدیگر است، تا حدی محقق گردد].</p>
<p>در ادامه توجه شما را به زندگی‌نامه‌ی یکی از تأثیرگذارترین روانکاوان، دونالد وینیکات، جلب می‌کنیم:</p>
<h2>دونالد وینیکات، فروید و روان‌تحلیلگری</h2>
<p>وینیکات نه مانند <a href="http://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">فروید</a>، چهره‌ای فرهنگی است که در کتاب‌های بزرگ درباره او نوشته‌شده و مورداحترام و یا اهانت گسترده قرار گرفته باشد. و نه مثل ژاک لاکان، نمادی است از یک مکتب فکری که احکامی نفوذناپذیر و دارو دسته‌ای از مشتاقان داشته باشد. هیچ مکتبی از دونالد وینیکات وجود ندارد؛ هیچ دوره‌ای از روش‌های او موجود نیست.</p>
<p>همه‌چیز همان‌طور است که خودش آرزویش را داشت. او در تمام زندگی‌اش یک دغدغه داشت و آن رهایی و آزادی «خود» در برابر خواست‌های والدینی و فرهنگی بود. او ترجیح می‌داد در سکوت، و بدون اینکه نیازی به اثبات خود داشته باشد، وجودش را تحقق بخشد. او در نوشته‌هایش با زبانی صحبت می‌کند که مطمئناً زبان خودش است و به طرز شگفت‌انگیزی شخصی، خودهمخوان، بازیگوشانه و همزمان منظم است. شاید همین موضوع یکی از دلایلی باشد که او هیچ کرسی‌ای در محیط‌های آکادمیک نداشت و البته همین دلایل نیز منجر به تأثیرگذاری شگرف او بر روان‌تحلیلی به‌خصوص در آمریکا شده است</p>
<p>زمانی که وینیکات قدم به عرصه <a href="http://behdashtravan.com/%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%da%86%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%a7%d9%88%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">روان‌تحلیلی</a> (روانکاوی) در لندن گذاشت، <a href="http://behdashtravan.com/%d9%81%d8%b1%d9%82-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%a7%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%be%d8%b2%d8%b4%da%a9/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">روان‌تحلیل‌گران </a>هنوز انگیزه‌های انسانی را عمدتاً در قالب تکانه‌های غریزی ابتدایی فروید در نظر می‌گرفتند که هدف آن‌ها کامیابی جنسی است. ملانی کلاین پیشاپیش تأثیر مهمی بر تئوری فروید با استفاده از پافشاری بر اهمیت حیاتی مواضع رشدی اولیه در زندگی گذاشته بود اما همچنان به نظریه‌ی لذت‌گرایی فروید قائل بود که نیاز اولیه‌ی نوزاد را در درجه‌ی اول جستجوی لذت می‌دانست.</p>
<p>کلاین علاقه‌ی خاصی به دنیای درون روانی و فانتزیک کودک داشت که اغلب شامل فرافکنی‌های شیطانی از برخی قسمت‌های واقعیت بود؛ همان‌طور که مشخص است او در نظریه‌اش هیچ علاقه‌ای به محیط واقعی و بیرون از ذهن کودک نداشت.</p>
<h2>رابطه‌ی با ملانی کلاین</h2>
<p>وینی کات آموخته‌های مهمی از کلاین که رابطه‌ای نزدیک اما نابرابر با او داشت، کسب کرد. او از کلاین اهمیت زندگی فانتزیک کودک را گرفت اما معتقد بود که کودک از ابتدا به دنبال اشکال پیچیده‌ای از روابط است و نه لذت‌گرایی محض! او همچنین رشد کودک را بدون توجه به اطرافیان واقعی او امکان‌پذیر نمی‌دانست.</p>
<p>این افراد شامل ابژه‌های کودک (چه پاسخ‌دهنده و چه غیر پاسخ‌دهنده) هستند که «محیط تسهیل‌گر» را برای رشد هیجانی او ایجاد می‌کنند یا باعث مخفی شدن «خود» حقیقی او می‌شوند. بر همین اساس سخن معروفی از زبان وینی کات انتشار می‌یابد که «چیزی به‌عنوان نوزاد به‌تنهایی وجود ندارد» و ما همیشه با «زوج نوزاد-والد» سروکار داریم.</p>
<p>در واقع اگر روان‌تحلیلی در آمریکا عمدتاً تبدیل به نظریه‌ای مبتنی بر رشد و تبادل هیجانی در عوض نظریه مبتنی بر لذت شده است، باید از وینی کات سپاس‌گزار بود.</p>
<h2>گسترش مرزهای روان‌تحلیلگری توسط دونالد وینیکات</h2>
<p>وینی کات بیش از دیگر روانکاوان مرزهای روان‌تحلیلی را گسترش داد؛ او روان‌تحلیلی را به عنوان مجاهده‌ای انسانی تخیلی وابسته به شعر و عشق می‌دانست، نه علمی صرف همراه با قواعد غیرقابل انعطاف. گانتریپ که همکار و از بیماران وینی کات بود تأکید می‌کند که: «ما راهمان را از فروید که به دنبال درمان سمپتوم‌ها بود جدا کردیم. ما نگران افراد زنده هستیم. نگرانِ به تمامی زندگی کردن و عشق ورزیدنشان.» بنابراین هدف این فرآیند صرفاً حذف ساده سمپتوم‌ها نیست بلکه آنچه به‌عنوان هدف نهایی برمی‌گزیند، توانایی بازی و خلاقیت است. [به عقیده‌ی وینی کات، یافتن خود حقیقی تنها از طریق خلاقیت امکان‌پذیر است و این خلاقیت از طریق ظرفیت بازی است که متحقق می‌گردد. ویراستار].</p>
<p>به قول دونالد وینیکات «خیلی بیچاره خواهیم بود، اگر قرار باشد فقط انسان‌هایی عاقل باشیم!»</p>
<h2>زندگینامه‌نویس دونالد وینیکات</h2>
<p>آن‌چنان که رادمن (زندگینامه نویس وینی کات) می‌گوید، بینش‌های وینی کات حاصل زندگی پردردسر کودکی است که به بزرگ‌سالی موفق و نسبتاً شاد تبدیل شده است. هرچند زندگی او در انتها با بیماری قلبی، تعارض با دیگر اعضای انجمن روان‌تحلیلی و یک سری قضاوت‌های اخلاقی سؤال برانگیز به پایان می‌رسد.</p>
<p>رادمن، تحلیل‌گری در حال کار است که این زندگینامه را ابتدا با همکاری یکی از اعضای مورد اعتماد وینی‌کات شروع کرده و در طی آن از همسر وینی کات و سایر دوستان و نزدیکان او کمک گرفته است. او علاوه بر شرح و بسط نظریات وینی کات و نقاط قوت او، نقدهایی از نحوه‌ی کار وینی کات و تناقضاتی که در تئوری و کار بالینی او دیده می‌شد را بیان می‌کند. در ادامه بخش‌هایی از این زندگی‌نامه را می‌خوانیم:</p>
<h2>زندگی دونالد وینیکات</h2>
<p>دونالد وینی کات در سال ۱۸۹۶، در غرب انگلستان و در یک خانواده‌ی مرفه مذهبی از طبقه متوسط اجتماعی به دنیا آمد. بر اساس خاطره‌ای از همسرش، او کودکی بسیار شادی داشته اما موشکافی‌های رادمان مشخص نموده مسائل پیچیده‌تر از آن هستند که به نظر می‌رسند. پدر وینی کات، مردی سرسخت بود که حتی در تمامی عکس‌ها بسیار آراسته ظاهر می‌شد و استانداردهای رفتاری بسیار سخت‌گیرانه‌ای داشت.</p>
<p>دونالد جوان بازی با یک عروسک دختر زیبا را دوست داشت اما پدرش این رفتارهای به زعم او غیر مردانه را به‌شدت تقبیح و تمسخر می‌کرد، آن‌قدر که یک روز دونالد کوچولو عروسک موردعلاقه‌اش را له کرد و کمی بعد (بر اساس خاطره‌ای مبهم که همسرش نقل کرده) وقتی در آینه خود را برانداز می‌کرد به این نتیجه رسید که زیادی دلپذیر است و باید کمی خشن‌تر رفتار کند! یک روز پدرش می‌شنود که دونالد او را با لفظی اهانت‌آمیز خطاب می‌کند و بلافاصله او را به مدرسه‌ی شبانه‌روزی می‌فرستد.</p>
<p>اگر بیشتر زندگی و افکار وینی کات صرف ناهمنوایی و محافظت از «خود حقیقی» از تجاوز نیروهای همرنگ کننده (شامل همنوایی جنسی که بسیار علاقه وینی کات را به خود جلب کرده بود) شده است، مطمئناً برآمده از مداخلات پدرش و درد ناشی از این مداخلات بوده است. وینی کات در یکی از مقالات اخیرش درباره‌ی «خود»، تأکید می‌کند که مورد تجاوز قرار گرفتن یا بلعیده شدن توسط آدم‌خوارها، خیلی کم‌اهمیت‌تر از نقض ِخود و تجاوز به هسته‌ی اساسی «خود» است؛ که از نظر او این گناهی است که ما در برابر «خود»مان مرتکب می‌شویم.</p>
<h2>رابطه‌ی دونالد وینیکات با مادر</h2>
<p>مادر دونالد برخلاف پدرش، زنی کم نقش بود. دیگران خیلی کم در مورد او حرف می‌زدند و رادمن با تلاش بسیار و کنار هم قرار دادن تکه‌های پازل توانست متوجه شود که او زنی افسرده بوده که از جنسیتش واهمه داشته است. دونالد وینیکات در جایی اشاره می‌کند که مادرش به این دلیل او را زود از شیر گرفته که پرستاری کردن و مادری کردن را دوست نداشته است. در اواخر زندگی‌اش، در شعری به نام «درخت» (اشاره‌ای ضمنی به رنج مسیح)، درباره‌ی رنجی می‌نویسد که برای تلاش در جهت زنده نگه‌داشتن مادرش متحمل شده است:</p>
<p>و من او را شناختم<br />
درحالی‌که دامنش را می‌کشیدم<br />
و حال‌آنکه او یک درخت مرده بود<br />
من یاد گرفتم<br />
دلیلی باشم برای لبخندش<br />
دستی برای پاک کردن اشک هاش<br />
و عاملی برای ابطال گناهش<br />
تا درمان کنم مرگ درونی‌اش را<br />
تا زنده‌اش سازم…<br />
زیرا او زندگی من بود…</p>
[چه قدر دشوار است ادامه‌ی بحث را پی گرفتن وقتی‌که شعر به هزار زبان در سخن است… ویراستار]
<h2>احساسات پرخاشگرانه و جنسی</h2>
<p>دوباره مداخله‌ای دیگر در «خود» را مشاهده می‌کنیم که به وضوح او را از احساسات پرخاشگرانه و جنسی منع می‌کنند. درحالی‌که می‌دانیم هیچ عضوی از خانواده دونالد وینیکات زندگی جنسی سالمی نداشته است. دو خواهر او علیرغم جذابیتی که داشتند هرگز ازدواج نکردند و اولین انتخاب وینیکات به‌عنوان همسر، زنی بود دارای اختلال روان‌شناختی؛ آلیس تیلور، زنی که به‌ندرت حمام می‌رفته و مدام با طوطی‌اش صحبت می‌کرده است.</p>
<p>این ازدواج ۲۶ سال به طول انجامید اما هیچ‌گاه رضایت‌بخش نبوده است. ناتوانی جنسی یکی از نقاط برجسته در اوایل زندگی دونالد وینیکات بوده و او بعداً توانایی لذت کامل از سکس را با اجازه دادن به دیگری برای پرخاشگر بودن مرتبط می‌نماید. شواهد متعددی نشان می‌دهد که مراقبت شدید وینیکات از همسر دیوانه‌اش، با حملات قلبی او ارتباط داشته است چیزی که او را از لحاظ سلامتی به‌شدت آسیب‌پذیر ساخت.</p>
<p>وینیکات دوران سربازی خود را در جنگ جهانی اول گذراند (در آنجا بیشتر وقت خود را صرف خواندن آثار هنری جیمز کرد) و پس‌ازآن مدرک پزشکی خود را از کمبریج گرفت، سپس تحصیل خود را به‌عنوان متخصص اطفال ادامه داد. او سال‌ها علاقه بسیار زیادی به درمان کودکان داشت. او در نامه‌ای که از کمبریج نوشته است، از لذتی سخن گفته که از تنظیم برنامه‌ی بازی تئاتر برای پسران داشته است.</p>
<p>او این تجربه را بسیار الهام‌بخش دانسته و از اینکه هریک از آن پسرها چطور به شیوه‌ای متفاوت و منحصربه‌فرد درخشیدند، متحیر مانده است. طبق اظهارات خودش ۶۰۰۰ کودک را درمان کرده است. این تجربه‌ی غنی از کار با کودکان سبب شده که رویکرد او دارای بعد تجربی جدید (و البته مشخصاً انگلیسی) باشد.</p>
<h2>علاقه‌ی دونالد وینیکات به روان‌تحلیلی</h2>
<p>وینیکات همیشه علاقه زیادی به روان تحلیلی داشت که این علاقه بدون شک به دلیل تعلق‌خاطر او به مشکلات شخصی‌اش بود. او در حین اینکه به طب کودک مشغول بود، جلسات آموزشی با استراچی را هم می‌گذراند (کسی که نامه‌های شایعه آمیز می‌نوشت و یکی از آن‌ها این بود که چگونه آقای W همسر خود را فریب داد!).دونالد وینیکات در سال ۱۹۳۵ از انیستیتوی بریتانیایی در روان تحلیلی فارغ‌التحصیل شده و جلسات تحلیلش را با یک تحلیل‌گر کلاینی، ژان ریوییر شروع کرد و از اینجا درگیری مادام‌العمر دونالد وینیکات با عقاید کلاین و خودِ کلاین آغاز می‌گردد.</p>
<p>او در سال ۱۹۳۵ برای تحلیل پسر کلاین (اریک) توسط خود او انتخاب شده و پس‌ازآن عمیقاً درون حلقه کلاینی کشیده شد، جایی که هیچ‌وقت در آن احساس راحتی نکرد. رادمن به خوبی تعارض بین کلاین را (با آن خلوص نظری و اصرارش بر سنت‌گرایی)، با نیاز شدید وینیکات برای سرکشی و راه خودش را رفتن به تصویر می‌کشد.</p>
<p>وینیکات دوستی‌اش با کلاین را تا پایان عمر او ادامه داد و درعین‌حال در نامه‌هایی که به او می‌نوشت، به‌طور فزاینده‌ای از او می‌خواست که مراقب مکتبش باشد و متوجه باشد که بسته بودن از لحاظ نظری و کمال‌گرایی تحلیلی اهداف مناسبی برای یک مکتب نیستند. او در همین حین در سلسله مقالاتی که توجه زیادی را هم به خودشان جلب نمودند، بنیان‌های نظریه کلاین را به چالش کشید و بر اهمیت رفتار حقیقی مادر در زندگی واقعی و تعاملات زنده‌ی انسانی تأکید کرد.</p>
<p>پس از مرگ کلاین و حتی اندکی پیش از آن، طرفدارانش رفتار سردی با وینیکات داشتند. (در اینجا رادمن کلاینین‌ها را سرزنش می‌کند. او می‌گوید درست است کلاینین‌ها تئوری پردازان خوبی بودند، اما از نظر تئوری بسیار بسته بودند و تحمل سرکشی طرفدارانشان را نداشتند و معلوم نیست وینیکات را که خواهان تغییر و اصلاح بود چقدر مورد آزار قرار دادند.</p>
<h2>زندگی عاطفی دونالد وینیکات</h2>
<p>وینیکات در حین خدمت در جنگ جهانی دوم با مددکاری اجتماعی به نام کلر بریتون آشنا شد، رابطه آن‌ها تا سال ۱۹۴۹ ادامه یافت و در انتها منجر به جدایی دونالد وینیکات از همسرش آلیس و ازدواج با کلر شد (البته او پس از فوت پدرش این مرحله از زندگی را پشت سر گذاشت). این ازدواج موفق و رضایت‌بخش تا پایان عمر او ادامه پیدا کرد.</p>
<p>آن‌ها رابطه‌ی جنسی خوبی باهم داشتند و عشقشان سرشار از طنز، موسیقی و شاعرانگی بود. آنها برای هم جوک می‌ساختند و شعرهای احمقانه‌ای برای هم می‌نوشتند که در حین کنفرانس‌های کسل‌کننده حالشان را جا می‌آورد. یکی از دوستانشان آنها را دیوانه‌هایی خطاب می‌کرد که خودشان و دوستانشان را سر کیف می‌آورند! در مورد اینکه آنها هرگز باهم دعوا کرده‌اند یا نه، کلر به یاد نمی‌آورد که آنها هرگز به هم آسیب زده باشند چون هرکدام در محدوده‌ی مجاز خود بازی می‌کردند. او می‌گوید گاهی دونالد وینیکات نیمه‌شب از خواب بیدار می‌شده و می‌گفته «هی…من دیوونه توام! هیچ اینو می‌دونستی؟»</p>
<p>کلر زنی موفق و باتجربه در عرصه کار با کودکان نیازمند بود به همین دلیل به نظر می‌رسد توانمندی قابل‌توجهی برای «دربر گرفتن و hold کردن» خلق خوی تند دونالد، نوساناتش و مشکلات جسمانی‌اش داشت. کلر اظهار می‌کند بعد از یکی از جراحی‌های قلبی سخت دونالد، او را در حال تاب خوردن بر درختی خارج از خانه می‌یابد.</p>
<p>اول تصمیم می‌گیرد او را به خانه برگردانده و به استراحت وادارد اما بعد فکر می‌کند: «نه، این زندگی اوست و او باید آن را زندگی کند. اگر بعد از این اتفاق بمیرد، مرده.. اما او الآن زنده است و می‌خواهد «زندگی» کند. دونالد وینیکات در ابتدای زندگینامه‌اش که در زمان مرگش نگارش آن شروع شد می‌نویسد: «دعا: آه خدا ممکن است بعد از مرگم زنده بمانم؟» و کلر می‌گوید دعای او مستجاب شد. او پس از مرگش زنده ماند!</p>
<h2>شروع موفقیت‌های دونالد وینیکات</h2>
<p>با افزایش موفقیت‌های وینیکات، اعتمادبه‌نفس او نسبت به تصمیم‌گیری‌هایش نیز افزایش یافت. قسمت تاریک داستان از نظر رادمن همین اعتمادبه‌نفس است که منجر به خطاهای متعدد جدی می‌گردد. احتمالاً تا همین‌جا تخطی‌های اخلاقی دونالد وینیکات در برخورد با کلاین را متوجه شده‌اید: تحلیل پسر کلاین درحالی‌که دونالد وینیکات و مادر او باهم در تعامل هستند، تشویق کلر به تحلیل شدن با کلاین درحالی‌که خودش با او ارتباط نزدیک دارد. این تخطی‌ها همچنان ادامه پیدا کرد.</p>
<p>او ماریان میلنر را که دوست صمیمی‌اش بود و احتمال دارد عاشقش نیز بوده باشد آنالیز کرد. خطای دیگرش این بود که یکی از بیمارانش که توسط او تحلیل می‌شد برای برهه‌ای از زمان مستأجرش بود. او با برخی بیمارانش روابط اجتماعی داشت و این‌طور به نظر می‌رسد که آگاهی اندکی نسبت به مرزهای مناسب با بیماران خود داشته است!</p>
<h2>جدی‌ترین تخلف وینی کات</h2>
<p>شایان ذکر است که جدی‌ترین تخلف وینی کات دوستی و تحلیل طولانی‌مدت مسعود خان است. مسعود خان شاهزاده مرفه پاکستانی که بسیار خودپسند بوده به‌تدریج پرده از یکی از مخرب‌ترین و بی‌قاعده‌ترین تحلیل وینی کات در طول تمام دوران حرفه‌ای‌اش برمی‌دارد. مسعود خان با بسیاری از بیماران خود رابطه عشقی داشته، با آن‌ها روابط دوستانه منفعت‌طلبانه برقرار می‌کرده،<strong> گاهی آن‌ها را مورد اهانت و تحقیر قرار می‌داده و فضای تحلیل برای کامیابی خودبزرگمنشی مرضی خود استفاده می‌کرده‌است</strong>. در تمام مدت او توسط وینی کات تحلیل می‌شده و وینی کات او را شدیداً حمایت می‌کرده است.</p>
<p>همچنین وینی کات تلاش‌های زیادی برای نمایندگی مسعود خان در انیستیتو و استمرار مقامش انجام داده است. رادمن اظهار می‌دارد گرچه کلر شدیداً تلاش می‌کرده بین این دو فاصله بیندازد و از ویرایش مقالات وینی کات توسط خان جلوگیری به عمل آورد ولی بازهم مسعود خان برای وینی کات مانند پسر نداشته‌اش بود. هرچند دونالد وینیکات نیازی به داشتن مکتب مستقل نداشت، اما نیاز به فردی داشت که از ایده‌هایش حمایت کند و آنها را منتشر سازد. او برای این کار فرد بسیار نامناسبی را انتخاب کرد. گویی او به‌نوعی در رابطه با خان گیر کرده بود درحالی‌که تخطی‌های خان را از مسیر حرفه‌ای مشاهده می‌کرد، باز از او حمایت کرده و رابطه‌اش را با او حفظ نمود.</p>
<h2>اواخر زندگی</h2>
<p>وینیکات در سفری که در سال ۱۹۶۹ به نیویورک داشت، به دنبال یک آنفولانزا، دچار حمله‌ی قلبی جدی شد و در نامه‌ای نوشت که آرزو دارد قبل از مرگ به خانه‌اش برسد. او پس‌ازآن یک سال دیگر زندگی کرد اما باید تمام‌وقت استراحت می‌کرد. عجیب اینجاست که در طول این یک سال، وینیکات همچنان بیمارانش را می‌دید، مقالات جدیدی را نوشت و منتشر کرد و حتی مسائل جدیدی را مطرح نمود از قبیل مباحث مربوط به سرسختی قواعد جنسیتی در اجتماع و مرکب بودن جنسیت در همه انسان‌ها.</p>
<p>وینیکات به طرز سخاوتمندانه و تأثیرگذاری با غریبه‌ها ارتباط برقرار می‌کرد. مثلاً او برای رادمن که در آن زمان آنالیست جوانی بود، تفسیری چهار صفحه‌ای از مقاله‌اش ارسال کرد. یا مردی از اوکلاهاما در مورد مشکلاتش نامه‌ای به دونالد وینیکات نوشت و پس از آن نامه‌ای سه صفحه‌ای از وینیکات در باب پرخاشگری دریافت کرد.</p>
<h2>مرگ دونالد وینیکات</h2>
<p>آلن استون، روانکاو، که در زمان حیات وینیکات او را دیده بود می‌گوید، درحالی‌که وینیکات به‌سختی راه می‌رفت، مرا طوری در مرکز توجهش قرار داده بود که من تا آن زمان چنین توجهی را از کسی دریافت نکرده بودم. این توجه صرفاً از جنس تماس چشمی یا آنچه روانکاوان همدلی می‌خوانند نبود. همان‌طور که باهم قدم می‌زدیم و او در مورد نظریاتش حرف می‌زد، طوری به من پاسخ می‌داد که مدل صحبت کردنش سرشار از بزرگواری و اصالت بود، و در تمام این زمان من احساس می‌کردم به رسمیت شناخته شده و تشویق می‌شوم. – در واقع من در آن زمان در یک «محیط تسهیل گر» بودم.</p>
<p>البته همه‌ی تعاملات وینیکات دوستانه نبودند. او به روانکاوی که از دیدگاه زیستی ساده‌انگارانه نسبت انسان حمایت می‌کرد نوشت: «به نظر می‌رسد شما در نوشتن این مطالب هیچ بازیگوشی و حسی از بازی نداشتید و به همین دلیل نوشته‌ی شما خالی از خلاقیت است. شاید شما خلاقیتتان را برای بخش دیگری از زندگی ذخیره کرده‌اید، مثلاً برای دوستانتان یا برای نقاشی، یا هر چیز دیگر، من نمی‌دانم!»</p>
<p>وینیکات در سال ۱۹۷۱ پس از دیدن یک فیلم کمدی از تلویزیون از دنیا رفت.</p>
<h2>نگاه وینیکات به طبیعت بشر</h2>
<p>تفکرات اصلی وینیکات به تدریج پرورش یافت و مقالاتش از لحاظ بالینی بسیار غنی شدند. درحالی‌که فروید، انسان را موجودی می‌دانست که تحت کنترل غرایز قدرتمندی است که باید توسط اخلاق و فرهنگ سرکوب شوند، وینیکات به فرآیند دست‌نخورده رشد که باعث ایجاد آگاهی اخلاقی به عنوان محصول جدال اولیه می‌باشد، اعتقاد داشت. او معتقد بود (احتمالاً علیرغم تجربه‌ی شخصی او) رشد معمولاً به خوبی پیش می‌رود و مادران معمولاً «به‌اندازه کافی» خوب هستند. مادران در ابتدای زندگی فرزندشان کاملاً دل‌مشغول آنها هستند و در نتیجه به تمام نیازهای آنها به خوبی توجه می‌کنند و این موضوع باعث می‌شود «خود» نوزاد به خوبی رشد کند و در نهایت بتواند خودش را بروز دهد.</p>
<h4>رابطه‌ی کودک و مادر</h4>
<p>در ابتدا کودک نمی‌تواند مادر را به‌عنوان ابژه‌ای مستقل در نظر بگیرد و بنابراین نمی‌تواند هیجانات پخته‌ای نسبت به او داشته باشد. دنیای او همزیست و خودشیفته است. به تدریج، کودک ظرفیت «تنها ماندن» را به‌دست می‌آورد (به کمک «ابژه انتقالی» که مرحله‌ای مشهور است که برای نخستین بار توسط وینیکات مطرح شد) و به کودک اجازه می‌دهد در غیاب مادر خود را آرام کند. در نهایت کودک قادر می‌شود «در حضور مادر به‌تنهایی بازی کند» که نشانه‌ای کلیدی از رشد اعتماد به خودِ در حال رشد می‌باشد.</p>
<p>در این زمان، کودک شروع به ارتباط برقرار کردن با مادر به عنوان یک شخص کامل و نه به عنوان فردی که در ادامه نیازهای او است، می‌نماید. وینیکات اغلب از مادران صحبت می‌کند و این جاست که مورد خطاب یکی از جدی‌ترین انتقادهای رادمن قرار می‌گیرد: به نظر می‌رسد تقریباً تا پایان عمر پدر نقش مؤثری ندارد. اما باید گفت وینیکات تأکید می‌کند که مادر نه یک طبقه زیستی بلکه یک نقش است و مادران واقعی ویژگی‌هایی از هر دو جنسیت را دارند، حتی تحلیل‌گران نیز معمولاً نقشی شبیه مادر را بازی می‌نمایند.</p>
<h2>رابطه‌ی نظریه‌ی دونالد وینیکات و کلاین</h2>
<p>مانند کلاین، وینیکات نیز معتقد است که این مرحله منجر به بحران هیجانی رنج‌آوری می‌گردد. کودک در اینجا متوجه می‌شود که کسی که مخاطب عشق و علاقه او بوده دقیقاً همان فردی است که موردحمله خشم و آرزوهای خصمانه او قرار می‌گرفته است. اما وینیکات به‌جای مفهوم منع شده «موضع افسرده‌ساز» این بینش را در قالب مفهوم رشد «ظرفیتِ نگرانی» (capacity for concern) تعبیر می‌نماید که نشان می‌دهد چگونه احساسات اخلاقی خالص خود را در موجودیت کودکی که عشق و خشم را باهم تجربه می‌کند بروز میابد. در نتیجه او اخلاق را بیشتر به‌صورت فعال شدن عشق می‌بیند تا به‌صورت قوانین منع شده‌ی پدرانه ((paternal. وینیکات به نقش تصورات درونی در حل‌وفصل این بحران اشاره می‌کند و می‌گوید، کودک به تدریج ظرفیت تصور احساسات مادر را پیدا می‌کند و در نتیجه می‌تواند او را ببخشد و خطاهایش را ترمیم کند.</p>
<p>در طی این دوره، بسیار مهم است که مادر «محیطی تسهیل کننده» برای کودک ایجاد نماید که به او فرصت ابراز وجود، حتی بروز هیجانات مخرب و نفرت انگیزش را بدهد بدون اینکه پیام صدمه دیدن مادر به او برسد. در اغلب موارد مادران خشم کودکشان را بدون اینکه آسیب ببینند می‌پذیرند (این توانایی همچنین برای یک روانکاو خوب نیز بسیار حیاتی و مهم است. و وینیکات این را اثبات کرده است وقتی هنری گانتریپ پس از حدود نیم ساعت صحبت پرخاشگرانه در جلسه، از او می‌شنود که: «دیدی؟ تو با من خیلی بد حرف زدی اما من آسیبی ندیدم»). معمولاً این فرآیند به خوبی انجام می‌شود مگر اینکه مادر بسیار مضطرب یا افسرده باشد (مثل مادر خود وینیکات) یا شدیداً به دنبال همرنگی و بی‌نقصی در خودش و کودکش باشد (مثل پدر وینیکات).</p>
<h2>شکست دونالد وینیکات در درمان</h2>
<p>یکی از شواهد شگفت‌انگیز از شکست وینیکات در درمان، متعلق به دانشجوی پزشکی جوانی بود و در کتاب holding and interpretation وینیکات با عنوان B معرفی شده است (رادمن این کیس را خیلی دوست نداشت اما از نظر من این کیس اطلاعات زیادی به ما می‌دهد). او با فردی ازدواج کرده بود که خواسته‌های کمال‌گرایانه‌ای از او داشت، مادر B نیز از خودش انتظار داشت که مادر نمونه‌ای باشد و در نتیجه فرزندی نمونه داشته باشد. این بدین معنی بود که او نمی‌توانست بچه‌اش را به عنوان یک بچه‌ی طبیعی، نیازمند، شلوغ، و گریه‌ای بپذیرد. B این پیام را گرفته بود که نیازهایش نادرست و نامناسب‌اند و تنها راه رسیدن به هر چیزی این است که بچه‌ی خوب و ساکتی باشد. او مانند هر بچه‌ی دیگری که نقص‌های خاص خودش را دارد، نمی‌توانست معیارهای کمال‌طلبانه‌ی مادرش را تحقق بخشد و او را کاملاً راضی نگه دارد.</p>
<p>این بازدارندگی و مهارِ خود منجر به خشکی شخصیت و نوعی فلج هیجانی در زندگی بعدی او شده بود.B یک خود کاذبِ عقلانی و شایسته را در خود پرورش داده بود. اما خودِ حقیقیِ نیازمند و کودک صفت او در لایه‌های زیرین مدفون شده بود و بجای اینکه رشد کند و توانایی ابراز خود و برقراری ارتباطی هیجانی با دنیای بیرون را بیابد، در مرحله‌ی نوزادی باقی مانده بود. هرچند B می‌توانست رابطه جنسی برقرار کند اما تنها با زنانی می‌توانست رابطه برقرار کند که فردی نامتشخص و بدون ویژگی‌های منحصربه‌فرد خاصی باشد. B در رابطه با این موضوع به وینیکات گفت: «من هیچ‌وقت یک انسان واقعی نبودم. من خودمو گم کردم.»</p>
<p>در فضای درمان هم او مکررأ از وینیکات انتظارات کمال‌گرایانه‌ای داشت و فضای ناکامل درمان که به تبع نقص‌ها و محدودیت‌های انسانی روانکاوش ایجاد می‌شد او را به شدت مضطرب می‌کرد. او یک‌بار گفت: «این برابری برایم تهدیدکننده است. اگر هردو ما کودکیم، پس پدر اینجا کجاست؟ اگر یکی از ما پدر باشد لااقل جایگاهمان مشخص است و می‌دانیم چه باید بکنیم».</p>
<p>وینیکات اشاره می‌کند که یک رابطه‌ی انسانی خوب، تعاملی ظریف و حساس است که پیش‌فرض آن پذیرش نقص‌های انسانی است. عشق معانی زیادی دارد اما عنصر اساسی آن همین تجربه‌ی تعامل ظریف است، و وقتی می‌توانیم بگوییم که دوست داشتن و دوست داشته شدن را تجربه کرده‌ایم که در چنین تعامل ظریفی قرار بگیریم. اگر بتوان گفت از نظر فروید مسئله‌ی اساسی فرهنگی و شخصی ما این بود که چگونه انسان را فراتر از آنچه هست ببریم. برای وینیکات این دغدغه به این صورت بود که چگونه با موجودیت ناقص و ناکامل انسانی مواجه شویم. بازی، هنر، و عشق با قدرت زیادی به کمک ما می‌آیند تا بتوانیم این تجربه را تحقق بخشیم.</p>
<h2>همدلی در درمان</h2>
<p>یافته‌های نظریه وینیکات بر همدلی، تخیل و واکنش‌های منحصربه‌فردی که باعث ایجاد عشق میان دو فرد ناکامل می‌گردد، تأکید دارند. اما نکته حائز اهمیت در اینجا این است که ممکن است فردی نتواند این موارد را به خوبی در تحلیل به کار بندد. همان‌طور که گانتریپ نقل می‌کند. او ابتدا توسط فربرن و بعد توسط وینیکات تحلیل شده است، فربرن این مشکل را داشته است. او بر اهمیت «درک خالص روابط فردی» تأکید دارد اما در اتاق درمان فردی بسیار خشک و رسمی است و تفسیرهایش بر پایه تئوری هستند درحالی‌که وینی کات کاملاً متفاوت ظاهر می‌شود. وینی کات در تحلیل فضایی را ایجاد می‌کند که گانتریپ درباره‌اش اظهار می‌نماید: من می‌توانستم به تنش‌هایم اجازه رهایی بدهم و پرورش پیدا کنم و آسوده باشم زیرا تو در دنیای درونی من حاضر بودی.</p>
<p>وینیکات در ابتدا و تا همیشه، چه با کودک و چه با بزرگ‌سال متخصص کودک ماند. او همیشه تمایل به بازی، به پاسخگویی در لحظه، غافل‌گیر نمودن و استفاده از روش‌های غیرمعمول اگر به نظر درست می‌رسیدند، داشت. او به کودک و بزرگ‌سال احساس حضور مادری را منتقل می‌کرد که در کنار او می‌توانستند برای رشد آزاد باشند. رادمن معتقد است این موهبت‌های بزرگ بی‌ارتباط با شکست‌های اخلاقی او نیست. او ظاهراً بعضی اوقات احساس می‌کرده باید فراتر از قوانین اخلاقی معمول قدم بردارد و ازآنجایی‌که گاهی به موفقیت‌های چشم‌گیری دست پیدا می‌کرده است نسبت به قضاوت خودهمخوان خود بیش‌ازاندازه اعتماد پیدا کرده است.</p>
<h2>نقدها بر نظریه‌ی دونالد وینیکات</h2>
<p>نقدهای بسیاری می‌توان بر نظریات و قضاوت بالینی وینی کات وارد نمود. نقش پدر در نظریه او بسیار ناقص است و این می‌تواند ناشی از عدم بررسی کامل عقاید شهودی‌اش درباره ناتوانی جنسیتی و رابطه بین هنجارهای سفت و سخت جنسیتی و خود غیرواقعی باشد. عقیده او درباره خودواقعی گاهی به سمت رمانتیسیزم می‌رود که او فکر می‌کند هر تعاملی با جهان بیرون به دفرمه شدن خود واقعی می‌انجامد.</p>
<p>همچنین من هیچ‌گاه نتوانستم ارتباطی را که وینیکات بین جسارت خود و نفرت (hate) قائد بود را به‌درستی درک کنم. فردی که توسط درخواست برای همرنگی سرکوب شده است ممکن است در واقع از آن درخواست‌ها متنفر شود و احساس جرأت‌مندی خود به عنوان شکلی از پرخاشگری را تجربه نماید که این موقعیت به وضوح وضعیت خود وینی کات را نشان می‌دهد. اما در موارد خوش‌خیم‌تر که توانمندی برای نگرانی و تعامل اجتماعی با همکاری عشق پرورش می‌یابد، جسارت خود می‌تواند اشکال متنوع‌تری به خود بگیرد. وینی‌کات صریحاً این مورد را در فرهنگ، هنر و بازی برجسته می‌نماید اما این مفاهیم همچنان با سایر عقاید او ناهمخوان است.</p>
<h2>خدمات دونالد وینیکات</h2>
<p>این موارد در مقابل کمکی که وینی کات به نظریه و درمان تحلیلی نمود، جزئی هستند. او در میان سایر نظریه‌پردازان شاعر بود و بینشی که از مطالعه آثار نویسندگان مورد علاقه‌اش مثل شکسپیر، وودورث و هنری جیمز به دست می‌آورد به صورت راهنمایی برای درمان آدم‌های غمگین و اعطای چهره‌ای امیدبخش به روان تحلیلی استفاده کرد. او بر توانمندی افراد برای عشق و توانمندی جامعه برای دربرگرفتن تنوع، بازی و آزادی تاکید داشت.</p>
<p>در واقع، بشر با توجه به مفهوم «محیط تسهیل‌کننده» برای شهروندان می‌تواند درباره زندگی سیاسی عصر حاضر بسیار بیاموزد و به مفهوم غنی معنای لیبرال «فردیت» نه به معنای خودخواهی بلکه به معنای توانمندی برای رشد و ابراز خود، نه به معنای کفایت خود تنها بلکه به معنای اثر متقابل زیرکانه و نه گذر از شور انسانی بلکه امنیت دربرگرفتن نیاز انسانی و ناکامل بودن نائل آید.</p>
<p>— این متن تلخیصی از نوشته رابرت رادمن درباره زندگی و کار وینیکات است که توسط مارتا سی ناسبام نوشته و جمع‌آوری شده است. به علت جمله‌بندی و نگارش منحصربه‌فرد و دشوار آن، متن اصلی در پیوند زیر در دسترس قرار گرفته است.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><a href="http://www.ctp.net/PDFs/winnicott.pdf" target="_blank" rel="noopener noreferrer">نوشته مارتاسی ناسبام</a></p>
<p><strong>مترجم:</strong> حوریه رضایی</p>
<p><strong>ویراستار:</strong> دکتر عادله عزتی</p>
<p><a href="http://mehrpsyclinic.com/%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%84%D8%AF-%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D9%88-%D8%B3%D9%84%D9%81/" target="_blank" rel="nofollow noopener noreferrer">Mehrpsy</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%af%d9%88%d9%86%d8%a7%d9%84%d8%af-%d9%88%db%8c%d9%86%db%8c%da%a9%d8%a7%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d8%8c-%d8%a2%d8%ab%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa%e2%80%8c/">دونالد وینیکات: زندگی، آثار و فعالیت‌ها</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%af%d9%88%d9%86%d8%a7%d9%84%d8%af-%d9%88%db%8c%d9%86%db%8c%da%a9%d8%a7%d8%aa-%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d8%8c-%d8%a2%d8%ab%d8%a7%d8%b1-%d9%88-%d9%81%d8%b9%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa%e2%80%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زندگی آنا فروید : خدمات و دیدگاه‌های او</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a2%d9%86%d8%a7-%d9%81%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af-%d8%ae%d8%af%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d9%88-%d8%af%db%8c%d8%af%da%af%d8%a7%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a2%d9%86%d8%a7-%d9%81%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af-%d8%ae%d8%af%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d9%88-%d8%af%db%8c%d8%af%da%af%d8%a7%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 06 Feb 2020 11:30:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روان پویشی و روانکاوی]]></category>
		<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[مکاتب روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[آنا فروید]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی]]></category>
		<category><![CDATA[رشد نوجوان]]></category>
		<category><![CDATA[روان تحلیل گری کودک]]></category>
		<category><![CDATA[روانکاوی کودک]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه]]></category>
		<category><![CDATA[فروید]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5767</guid>

					<description><![CDATA[<p>زندگی آنا فروید : در هر علمی، مبانی نظری که اساس آن علم را پایه‌گذاری می‌کنند، مهم‌ترین جنبه آن علم هستند. بررسی تئوری‌های دانشمندانی که در آن علم اظهارنظر می‌کنند به ما کمک می‌کند تا دست به پژوهش‌های عملی درزمینه همان تئوری‌ها بزنیم. آنا فروید یکی از روان تحلیل گران قرن گذشته، فردی بود که پایه‌گذار «روان &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a2%d9%86%d8%a7-%d9%81%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af-%d8%ae%d8%af%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d9%88-%d8%af%db%8c%d8%af%da%af%d8%a7%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88/">زندگی آنا فروید : خدمات و دیدگاه‌های او</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong>زندگی <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Anna_Freud" target="_blank" rel="noopener noreferrer">آنا فروید</a> </strong>: در هر علمی، مبانی نظری که اساس آن علم را پایه‌گذاری می‌کنند، مهم‌ترین جنبه آن علم هستند. بررسی تئوری‌های دانشمندانی که در آن علم اظهارنظر می‌کنند به ما کمک می‌کند تا دست به پژوهش‌های عملی درزمینه همان تئوری‌ها بزنیم. آنا فروید یکی از روان تحلیل گران قرن گذشته، فردی بود که پایه‌گذار «روان تحلیل گری کودکان» به‌طور گسترده بود. و همین امر که او با کودکان کار می‌کرد باعث شد فردی برجسته در میان روانشناسان شود. تئوری‌های آنا فروید با توجه به اینکه اغلب از کارهای عملی او نشأت می‌گیرند، قابل پژوهش و بررسی دوباره هستند. در این مقاله در ابتدا با زندگی آنا فروید آشنایی مختصری پیدا خواهیم کرد سپس به بررسی خدمات او به روانشناسی می‌پردازیم و در آخر یکی از روش‌های تشخیصی او را که بسیار ارزشمند است به‌صورت یک خلاصه مقاله خواهیم آورد.</p>
<h2>تاریخچه زندگی آنا فروید (۱۹۸۲ – ۱۸۹۵)</h2>
<p>زندگی آنا فروید در ۳ دسامبر ۱۸۹۵ آغاز شد. آنا جوان‌ترین و ششمین فرزند زیگموند فروید و مارتا فروید است. او یک کودک سرزنده و مشهور به شیطنت بود. پدرش زیگموند به دوستش افلیز در سال ۱۸۹۹ نوشت «آنا یک کودک زیبای تخس است.» (انتشارات موزه فروید، ۱۹۹۳). با وجود آنکه آنا فروید ممکن است بچه برنامه‌ریزی نشده‌ای بوده باشد (او گفت که اگر روش ضدبارداری مطمئن‌تری در دسترس والدینش بود، او هرگز به دنیا نمی‌آمد) از بین شش فرزند فروید تنها کسی بود که راه او را ادامه داد. (شولتز و شولتز، ۱۹۹۸). پدرش در نامه‌ای که به یکی از دوستانش نوشت، تولد او را به‌جای اینکه با اشتیاق خبر دهد به‌صورت رویدادی که ناگزیر آن را پذیرفته است اطلاع داد و اظهار داشت که اگر نوزاد پسر می‌بود این امر را تلگرافی به او خبر می‌داد (یانگ به رول، ۱۹۸۸، به نقل از شولتز، ۱۹۹۶).</p>
<p>زندگی آنا فروید در کودکی ناخشنود بود چون که نسبت به خواهر بزرگ‌ترش که مورد حمایت مادرش بود حسادت می‌ورزید و همشیرهای دیگر به او اعتنای نداشتند. او «تجربه کنار گذاشته شدن توسط بچه‌های بزرگ‌تر خانواده و کسی که فقط حوصله آنها را سر می‌برد و نیز احساس کسالت و تنهایی» را به خاطر می‌آورد. (شولتز و شولتز، ۱۹۹۸). هنگامی‌که رقیبش (که همان خواهرش سوفی بود) در سال ۱۹۱۳ ازدواج کرد. آنا به پدرش نوشت، «من از اینکه سوفی ازدواج کرد خوشحال هستم، چون‌که جروبحث بی‌پایانی که بین ما بود برای من وحشتناک بود.» (انتشارات موزه فروید، ۱۹۹۳).</p>
<p>با وجود تمامی این ناکامی‌ها،‌ سال تولد آنا، یعنی ۱۸۹۵، به‌طور سمبلیک یا شاید حتی پیشگویانه بود، زیرا با ظهور <a href="http://behdashtravan.com/%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%da%86%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%a7%d9%88%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">روانکاوی</a> همزمان بود و دیگر آنکه آنا تنها فرزند فروید بود که راه پدرش را ادامه داد و <a href="http://behdashtravan.com/%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%88%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%a7%d9%88-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%e2%80%8c%d8%af%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%da%af%d8%b1-%d9%be%d9%88%db%8c%d8%b4%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">روانکاو</a> شد. (شولتز وشولتز، ۱۹۹۶). همچنین پدرش نسبت به آنا بی‌توجه نبود، به‌زودی آنا محبوب پدرش شد و طولی نکشید که وی «همچنان که به سیگار برگ عادت داشت به خردسال‌ترین دخترش نیز خو گرفت.» (اپیگ نانسی و فارستر، ۱۹۹۲، به نقل از شولتز وشولتز، ۱۹۹۶).</p>
<h4>روانکاوی با فروید و پیوستن به انجمن روانکاوی</h4>
<p>در ۱۴امین سال زندگی آنا فروید، بر حسب علاقه‌اش او در جلسات انجمن <a href="http://behdashtravan.com/%d8%aa%d8%a7%d8%ab%db%8c%d8%b1-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%a7%d9%88%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af%d9%85%d8%af%d8%aa-%d9%88-%d9%86%d8%aa%db%8c%d8%ac%d9%87-%d8%a2%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%b2%d9%86/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">روان‌کاوی</a> شرکت می‌کرد و با دقت به شرح‌حال‌هایی که مطرح و بحث می‌شد گوش می‌داد (شولتز و شولتز، ۱۹۹۸). آنا در ۲۲ سالگی، به سبب پیوند عاطفی که با پدرش برقرار کرده بود و نگرانی‌های آنا در مورد آنچه که فروید «امیال جنسی او» می‌نامید، تحلیل وی را آغاز کرد. او رؤیاهای خشونت باری مانند تیراندازی، کشتن، مردن و دفاع از وی در برابر دشمنان، گزارش می‌داد. (شولتز و شولتز، ۱۹۹۶). بعدها از فروید به خاطر تحلیل کردن دخترش شدیداً انتقاد کردند. یک نویسنده آن را «درمانی غیرممکن که زنا با محارم را در بردارد&#8230; و نمایش ادیپی که در دو انتهای کاناپه روان‌کاوی جریان دارد» خواند. (ماهونی، ۱۹۹۲، به نقل از شولتز، ۱۹۹۸).</p>
<p>چند سال بعد، (در سال ۱۹۲۲) آنا فروید به انجمن روان‌کاوی وین پیوست و مقاله‌ای با عنوان «غلبه بر خیال‌پردازی‌ها و رؤیاهای روز» ارائه داد. با اینکه وی ادعا می‌کرد که تجربه یک بیمار را شرح می‌دهد، ولی در واقع خیال‌پردازی‌های خودش را نقل می‌کرد. وی درباره رابطه عشقی حاوی زنا با محارم بین پدر و دختر، تنبیه بدنی و ارضای جنسی از طریق استمنا صحبت می‌کرد. (شولتز و شولتز، ۱۹۹۸).</p>
<p>این مقاله با استقبال فروید و همکارانش روبه‌رو شد و موجبات پذیرش وی به انجمن را فراهم کرد. آنا هرگز ازدواج نکرد. زندگی آنا فروید در راه روان‌کاوی کودکان دچار اختلال هیجانی و پرستاری از پدرش به هنگام دوره طولانی بیماری وی صرف شد. «مراقبت و پرستاری آنا از وی اجتناب‌ناپذیر بود. در دهه پایانی عمر فروید او به‌عنوان مهم‌ترین شخص بی‌همتا در زندگی‌اش ظاهر می‌شود» تمامی پیوندها و جدایی‌های آنا، بیماری و کارهایش، در دفتر فروید ثبت شده‌اند (حاشیه‌نویسی در فروید، به نقل از شولتز، ۱۹۹۶).</p>
<h2>خدمت به روان‌کاوی در زندگی آنا فروید</h2>
<p>در سال ۱۹۲۳، آنا فروید کار روان تحلیل گری خودش را با کودکان آغاز کرد و دو سال بعد در انستیتوی روان تحلیل گری وین در حال ارائه یک سمینار درباره تکنیک‌های تحلیل کودکان بود. (انتشارات موزه فروید، ۱۹۹۳). «زیگموند فروید در طبابت خصوصی‌اش هرگز کودکان را تحت درمان قرار نداده بود.»</p>
<p>آنا در ۱۹۲۷، نخستین کتابش را با عنوان «مقدمه‌ای بر روش تحلیل کودکان» که از علایق او آگاهی می‌داد منتشر کرد. او یک رویکرد درمان مبتنی بر روانکاوی برای کودکان تدوین کرد که در آن ناپختگی نسبی و سطح پایین مهارت‌های کلامی آنان را ملحوظ داشته بود. از جمله نوآوری‌های او در این زمینه می‌توان به‌کارگیری اسباب‌بازی‌ها و مشاهده کودک در خانه را ذکر کرد. (شولتز وشولتز، ۱۹۹۶). بعدها او درباره این دوره چنین گفت: «برگشتن دوباره به وین باعث شده بود ما همه بسیار هیجان‌زده و پرانرژی باشیم، این مانند این بود که یک قاره در حال کشف شدن بود و ما کاشف آن بودیم و ما حالا یک شانس برای تغییر همه‌چیز داریم»</p>
<p>از سال ۱۹۲۷ تا سال ۱۹۳۴، آنا فروید دبیر کل انجمن بین‌المللی روان تحلیل گری بود. او کار تحلیل کودکان را ادامه داد و سمینارهایی را در این موضوع راه‌اندازی کرد و کنفرانس‌هایی را سازمان‌بندی کرد. همچنین درعین‌حال به پرستاری کردن از پدرش در خانه ادامه داد. او همچنین به‌عنوان یک نماینده عمومی در چنین موقعیت‌های عمومی فعال بود، مثلاً اهداء یک لوح در زادگاهش در فریبرگ یا دریافت جایزه گوته در فرانکفورد.</p>
<h2>آموزش روان تحلیلگری</h2>
<p>سال ۱۹۵۳ سال مهمی در زندگی آنا فروید بود. در سال ۱۹۳۵، آنا فروید مدیر انستیتوی آموزش روان تحلیلگری وین شد، به دنبال این سال‌ها او مطالعه مؤثرش را در زمینه راه‌ها و مسیرهایی که به‌وسیله ایگو به کار می‌رود برای اینکه تجربیات ناخوشایند و اضطراب را تخلیه کند، منتشر کرد. نام این کتاب «ایگو و مکانیسم‌های دفاعی» بود. این کتاب یک حرکت خارج از پایه‌های سنتی تفکر روان تحلیل گری بر روی غرایز داشت، که بر اساس عملکرد ایگو طرح‌ریزی شده بود و همین باعث شد شهرت آنا به عنوان یک تئوری پرداز پیشگام استوار شود. (فاین ۱۹۹۰)</p>
<p>آنا فروید همچنین در فعالیت‌های خیریه به نفع کودکان، شرکت می‌کرد. تا آنجا که به همراه دوستش دوروتی، مدرسه‌ای را راه‌اندازی کردند. او در این مدرسه به کودکان اجازه می‌داد، غذایشان را خودشان انتخاب کنند. خودشان فعالیت‌هایشان را نظم بخشند و به آنها احترام می‌گذاشتند. (انتشارات موزه فروید، ۱۹۹۳).</p>
<p>بیشتر کارهای او در لندن انجام می‌شد، جایی که خانواده فروید پس از فرار از چنگ نازی‌ها در سال ۱۹۳۸ اقامت کردند. او در مجاورت خانه‌ای که پدرش در آنجا مرده بود یک کلینیک باز کرد و به درمان بیماران پرداخت و یک مرکز آموزش روان‌کاوی تأسیس کرد که روانشناسان بالینی از سراسر جهان برای تحلیل به آنجا می‌رفتند. آثار او در نشریه‌های سالانه مطالعه کودک از راه روانکاوی که نشر آنها از ۱۹۴۵ آغاز گردید گزارش می‌شد. (شولتز و شولتز، ۱۹۹۶).</p>
<p>در سال ۱۹۴۷، آنا فروید و کیت فریدلندر، بخش درمانی کودکان هامپسیتد را راه‌اندازی کردند و کلینیک کودکان بعد از پنج سال به آن اضافه شد. در این کلینیک آنا فرصت به عمل درآوردن نظریات روانکاوی را داشت. یکی از کارکنانش دراین‌باره نوشته بود آنا دارای یک خانواده گسترده بود که همگی شامل کودکان و خانواده‌هایشان بودند.</p>
<p>همچنین آنا فروید، جلسات هفتگی را در آنجا فراهم می‌کرد و فرصت ارائه دیدگاه‌های تجربی و عملی‌اش در آنجا فراهم می‌شد. روش آنها شامل استفاده از خطوط رشدی بود که رشد طبیعی را فهرست می‌کرد «از وابستگی به اعتماد عاطفی» و همچنین نیمرخ تشخیصی فرا روانشناسی که به تحلیل‌گر کمک می‌کرد، عوامل موردی خاص را که باعث انحراف رشد طبیعی یا سازگاری (رشد طبیعی) می‌شوند را تشخیص دهد. (در مورد نیمرخ فراروانشناسی آنا فروید در بخش‌های بعدی مفصلاً صحبت خواهیم کرد).</p>
<p>از سال ۱۹۵۰ تا آخر زندگی‌اش، آنا فروید به طور مرتب به ایالات‌متحده سفر کرد و چندین سخنرانی را ارائه داد (انتشارات موزه فروید، ۱۹۹۳).</p>
<h2>آثار زندگی آنا فروید</h2>
<p>مجموعه کارهای او در ۸ جلد گردآوری شد که بین سال‌های ۱۹۶۵ و ۱۹۸۱ انتشار یافت. (شولتز و شولتز، ۱۹۹۸). آنا فروید در کتابش با نام «کودکی بهنجار یا نابهنجار» (۱۹۶۵)، قسمت‌هایی از کار در کلینیک‌ها مپسفید را خلاصه کرد. آنچه که او گردآوری کرده شامل مشاهدات در کلینیک کودکان، مهدکودک‌های عادی یا مهدکودک‌هایی برای کودکان نابینا، گروه‌های مادر و کودکان نوپا و پرستاران جنگ بود. آنا تحلیل کودکان را بیشتر از همه نشانه‌های انتقال‌دهنده‌ای که بررسی می‌شد،&#8221;جاده باشکوهی به سمت ناهشیار می‌دانست.&#8221;»</p>
<p>در طول دهه ۱۹۷۰، او درباره مشکلات کار کردن با کودکان محروم شده‌ی عاطفی و اجتماعی دست‌وپنجه نرم می‌کرد و درباره تأخیرها و انحرافات رشد این کودکان دست به مطالعات وسیعی زد.</p>
<p>آنا همچنین در مدرسه حقوق یل، سمینارهایی را درباره جرم و خانواده ارائه داد. همین امر موجب انتشار مقالاتی در این باره به همراه جوزف گلدستین و آلبرت سولینت درباره «کودکان و قانون» شد (۱۹۷۳). (انتشارات موزه فروید، ۱۹۹۳).</p>
<p>آنچه در آخر می‌خواهیم به آن اشاره کنیم، این است که فهرست استاندارد<a href="http://behdashtravan.com/%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%b2%d9%85-%d8%af%d9%81%d8%a7%d8%b9%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer"> مکانیسم‌های دفاعی فروید</a>، در واقع کار آنا فروید بود. این فعالیت یکی از مهمترین فعالیت‌های زندگی آنا فروید بود. او مکانیسم‌های دفاعی را به شیوه‌ای روشن‌تر و وسیع‌تر توصیف کرد و نمونه‌هایی از آن را از تحلیل‌هایی که در مورد کودکان انجام داده بود ارائه داد (شولتز و شولتز، ۱۹۹۶) در یک مراسم یادبود از طرف ژورنال بین‌المللی همکاری‌های تحلیل روانی، در کلینیک هامپسفتید به او مبلغی برای قدردانی به‌عنوان معلمی پرشور و الهام‌بخش داده شد و کلینیک به یادبود زحمات او برای تحلیل کودکان به « مرکز آنا فروید» نام‌گذاری شد و در سال ۱۹۸۶، خانه‌اش همان‌طور که آرزو داشت به موزه فروید تبدیل شد. (انتشارات موزه فروید، ۱۹۹۳).</p>
<h2>نظریه‌ی آنا فروید درباره‌ی کودکی و نوجوانی</h2>
<p>در اوایل قرن حاضر، استانلی هال، مؤسس انجمن روان‌شناسی آمریکا و پدر مطالعه علمی درباره نوجوانی، این دوران را با قدری احساسات توصیف کرد. او آن را دوران «طوفان و تنش شدید» و نیز دوران توانایی فوق‌العاده جسمانی، عقلی و عاطفی می‌دانست. تعدادی از پزشکان برجسته و نظریه‌پردازان روان‌کاوی، نوجوانی را وضعیتی می‌دانند که نوجوانان در آن وضعیت دچار <a href="http://behdashtravan.com/%d8%a7%d8%ae%d8%aa%d9%84%d8%a7%d9%84-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c-%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%9f/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">اختلال روانی</a> است ( زندگی آنا فروید ، ۱۹۶۹).</p>
<p>آنا فروید نوجوانی را به‌عنوان «آشفتگی تکاملی» تعریف کرد، همچنین این به معنی تغییر اجباری و موقتی است. مطابق با این معنی از نظر زیست‌شناختی، بلوغ سنی است پر از امید و آرزو، اگرچه از خطرهای روان‌شناختی و اجتماعی آزاد نیست: که این‌ها شامل تغییرات وابسته به خانواده، جستجوی الگوهای جدید، به خاطر وارد شدن در ارتباطاتی با کمترین زمینه حمایتی و اختلاف انتظارات چشمگیراست. بنابراین، این‌ها می‌تواند علت این امر باشد که گذشتن از کودکی به فردی فعال، با خودش اضطراب، تعارض و نابهنجاری را به بار می‌آورد. (جورجی پل، ۲۰۰۵).</p>
<p>آنا فروید برخلاف پدر که از طریق مطالعه بزرگ‌سالی راجع به دوره کودکی نظر می‌دهد، مستقیماً دوره‌ی کودکی را مورد بررسی قرار داده است. وی از طریق بازی کودکان به بررسی مراحل رشد کودکان می‌پردازد. (فربد فدایی، ۱۳۷۵). نقطه شروع آنا فروید نیز همچون خود <a href="http://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">فروید</a> است: نوجوانی بین سیزده تا نوزده سالگی تجدید فعالیت خطرناک احساسات ادیپی را می‌آزماید. به‌طور نوعی، نوجوان از احساس رنجش فزاینده‌ای نسبت به والد هم‌جنس کاملاً آگاه است. تمایل به زنای با محارم درباره والد دیگر بیشتر به‌طور ناخودآگاه باقی می‌ماند (ویلیام سی، کرین، ۱۹۹۷). آنا فروید معتقد است هنگامی‌که نوجوان برای نخستین بار جوشش احساسات ادیپی را می‌آزماید اولین تکانه‌ی او فرار کردن است. نوجوان در حضور والدین احساس تنش و اضطراب می‌کند و تنها هنگامی‌که از آنان جدا باشد، احساس امنیت می‌کند. (فربد فدایی، ۱۳۷۵، دادستان ۱۳۷۶).</p>
<h3>نوجوانی</h3>
<p>در واقع برخی <a href="http://behdashtravan.com/%d8%af%d9%88%d8%b1%d9%87-%d8%b1%d8%b4%d8%af%db%8c-%d9%86%d9%88%d8%ac%d9%88%d8%a7%d9%86%db%8c/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">نوجوانان</a> نیز در چنین زمانی از خانه می‌گریزند، بسیاری دیگر در خانه باقی می‌مانند درحالی‌که خود را در خانه همچون یک شاگرد شبانه‌روزی حس می‌کنند. آنان خود را در اتاق حبس می‌کنند و تنها هنگامی‌که با همسالان خود هستند احساس راحتی می‌کنند. گاهی نوجوانان می‌کوشند با توهین و تحقیر نسبت به والدین از آنان بگریزند. به‌جای پذیرفتن هر نوع وابستگی و عشق، نوجوان دیدگاهی برمی‌گزیند که کاملاً برعکس آن است. مانند این است که نوجوانان چنین می‌اندیشند که اگر اصلاً به والدین نیندیشند خواهند توانست خود را از قید والدین آزاد نمایند. در اینجا هم ممکن است نوجوان چنین خیال‌بافی کند که ناگهان مستقل شده است، والدین او هنوز بر زندگی آنان مسلط هستند زیرا نوجوانان همه نیروی خود را صرف استهزاء و حمله به والدین خود می‌کنند. (ویلیام سی، کرین ۱۹۹۷).</p>
<p>نوجوانان گاهی درصدد برمی‌آیند که بی‌توجه به آنچه که احساساتشان بدان وابسته است، از خود در مقابل همه احساسات و تکانه‌ها محافظت کنند. یکی از روش‌ها در این مورد «ریاضت کشی» است. یعنی نوجوانان می‌کوشند از هر نوع لذت جسمی بپرهیزید ممکن است دختران یا پسران رژیم غذایی دقیق و سختی را بپذیرند، لذات ناشی از لباس‌های قشنگ، رقص، موسیقی هرچند سرگرم‌کننده و غیر جدی را از خود دریغ دارند یا بکوشند از طریق ورزش و تمرینات سخت بدنی بر جسم خود مسلط شوند. یک وسیله دفاعی دیگر برعلیه تکانه‌ها، «عقلی سازی مسائل» است.</p>
<p>نوجوان می‌کوشد که مسائل مربوط به امور جنسی و تهاجمی را به یک سطح مجرد و انتزاعی و ذهنی انتقال دهد. او ممکن است نظریه‌های ظریفی درباره ماهیت عشق و خانواده یا در مورد آزادی و اقتدار بپردازد. درحالی‌که چنین نظریاتی ممکن است هوشمندانه و بدیع باشد اما در ضمن کوشش‌هایی در جامعه‌ی مبدل برای درآویختن با مسائل اودیپی در یک سطح کاملاً ذهنی است. (ویلیام سی، کرین ۱۹۹۷). آنا فروید متذکر می‌شود که آشوب دوره نوجوانی و دفاع‌ها و روش‌های نومیدانه و بسیار سخت این دوره درواقع طبیعی و مورد انتظار است. او معمولاً در این موارد روان‌درمانی را توصیه نمی‌کند و می‌اندیشد که به نوجوان باید میدان داد تا راه‌حل را خود بیابد، اما شاید والدین نیاز به راهنمایی داشته باشد (فربد فدایی، ۱۳۷۵).</p>
<h2>انواع اضطراب از دیدگاه آنا فروید</h2>
<p>آنا فروید تمایز بین اضطراب واقعی، اضطراب نوروزی و اضطراب اخلاقی (فرامنی) را می‌پذیرد. اما وی شکل‌های مختلف اضطراب، در خلال نخستین سال‌های زندگی را توصیف کرده و معتقد است که هر شکلی از اضطراب، مشخص‌کننده مرحله خاصی از تحول «رابطه‌ی موضوعی» است:</p>
<ol>
<li>اضطراب جدایی: (مانند ترس از بین رفتن و مردن از گرسنگی، ترس از تنهایی و ناتوانی) مشخص‌کننده نخستین مرحله، یعنی مرحله‌ای است که با صفت «همزیستی» متمایز می‌شود و در آن وحدت زیست‌شناختی زوج مادر – کودک مشاهده می‌گردد.</li>
<li>ترس از دست دادن «موضوع عشق»: مرحله‌ای که رابطه از نوع موضوع جزئی یا موضوع اتکایی است.</li>
<li>مرحله سوم که «عشق موضوع» است: به‌منزله مرحله‌ی پایداری موضوع یا دوامشی توصیف شده است، بر اساس ترس از دست دادن عشق موضوع مشخص می‌شود.</li>
<li>اضطراب اختگی: به مرحله‌ی احلیلی وابسته است.</li>
<li><a href="http://behdashtravan.com/%d8%a7%d8%b6%d8%b7%d8%b1%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af/" target="_blank" rel="noopener noreferrer">اضطراب</a> ناشی از قدرت کشاننده‌ها: در مرحله‌ی ادیپی و به هنگام بلوغ مشاهده می‌گردد.</li>
<li>اضطراب فرامنی که سرچشمه یک اضطراب اخلاقی است، در نوجوانان و بزرگ‌سالان مشاهده می‌شود. به‌طورکلی بر اساس نظر آنا فروید، سطح اضطراب خیال‌بافانه کودک با درجه تحول‌یافتگی وی مطابقت دارد. (دادستان، ۱۳۷۶).</li>
</ol>
<h2>مکانیزم‌های دفاعی از دیدگاه آنا فروید</h2>
<p>شاید مهمترین خدمت زندگی آنا فروید استاندارد کردن مکانیزم‌های دفاعی باشد:</p>
<p><strong>الف – مکانیزم‌های دفاعی در دوره‌ی کودکی اول:</strong></p>
<p>۱ – مکانیزم نفی از طریق گفتار</p>
<p>۲ – مکانیزم نفی از طریق تخیل</p>
<p><strong>ب – مکانیزم‌های دفاعی بعد از دو سالگی:</strong></p>
<p>۳ – همسان‌سازی با پرخاشگری (محدودکننده‌ها)</p>
<p><strong>ج – مکانیزم‌های دفاعی دوره نوجوانی:</strong></p>
<p>۴ – مکانیزم دفاعی ریاضت‌طلبی یا مبتنی بر منبع لذت</p>
<p>۵ – مکانیزم دفاعی عقلی سازی از طریق تفکر و تخیل</p>
<p><strong>د – مکانیزم‌های دوره بزرگ‌سالی</strong></p>
<p>۶ – سرکوب گری</p>
<p>۷ – واپس روی</p>
<p>۸ – جابه‌جایی</p>
<p>۹ – انکار و &#8230;</p>
<h2>مراحل تحول از نظر آنا فروید</h2>
<ol>
<li>گذار از وابستگی عاطفی به استقلال عمل عاطفی</li>
<li>گذار از وابستگی به دیگران از لحاظ تغذیه مبتنی بر برنامه‌ی خودتنظیمی</li>
<li>گذار از خودمحوری به رفاقت و صمیمیت با دیگران</li>
<li>گذار از بی‌توجهی به بدن به احساس مسئولیت در قبال ارگانیزم</li>
<li>گذار از بازی با بدن به بازی با اسباب‌بازی و از بازی با اسباب‌بازی به کار</li>
</ol>
<p>بچه‌های خیلی کوچک با بدن خود یا مادر بازی می‌کنند و مادر تجلی‌گاه بروز انگیزه‌های بچه می‌شود. در این مرحله اشیایی که رنگ و بوی مادر دارند به‌عنوان اشیاء نیمه‌راهی یا گذاری خوانده می‌شوند که به کودک کمک می‌کنند از یک حالت به حالت دیگر گذر کند.</p>
<h2>مراحل بازی از دیدگاه آنا فروید</h2>
<ol>
<li>بازی با اسباب‌بازی</li>
<li>بازی کودک با کودکان دیگر همراه یا بدون اسباب‌بازی</li>
<li>بازی کودک با بزرگ‌ترها همراه یا بدون اسباب‌بازی (فربد فدایی، ۱۳۷۵، دادستان، ۱۳۷۶).</li>
</ol>
<h2>منبع</h2>
<p><a href="https://www.ihoosh.ir/article/50762/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF" target="_blank" rel="nofollow noopener noreferrer">ihoosh</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a2%d9%86%d8%a7-%d9%81%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af-%d8%ae%d8%af%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d9%88-%d8%af%db%8c%d8%af%da%af%d8%a7%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88/">زندگی آنا فروید : خدمات و دیدگاه‌های او</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a2%d9%86%d8%a7-%d9%81%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af-%d8%ae%d8%af%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d9%88-%d8%af%db%8c%d8%af%da%af%d8%a7%d9%87%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>فلسفه هانری برگسون &#8211; قسمت اول</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%87%d8%a7%d9%86%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1%da%af%d8%b3%d9%88%d9%86-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%87%d8%a7%d9%86%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1%da%af%d8%b3%d9%88%d9%86-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 11 Jul 2019 10:30:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[برگسون]]></category>
		<category><![CDATA[بیوگرافی برگسون]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی برگسون]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه برگسون]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[هانری برگسون]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5352</guid>

					<description><![CDATA[<p>فلسفه هانری برگسون و شورش بر مادی‌گرایی فلسفه هانری برگسون: تاریخ فلسفه جدید جنگ میان فیزیک و روانشناسی است. اگر اندیشه و فکر، کار خود را از موضوع و ماده آغاز کند، در آخر کار کوشش خواهد کرد که حقیقت باطنی و نهانی خود را در پدیده‌های مادی و قوانین میکانیکی بجوید؛ و اگر از &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%87%d8%a7%d9%86%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1%da%af%d8%b3%d9%88%d9%86-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/">فلسفه هانری برگسون &#8211; قسمت اول</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2>فلسفه هانری برگسون و شورش بر مادی‌گرایی</h2>
<p><strong>فلسفه هانری برگسون:</strong> تاریخ فلسفه جدید جنگ میان فیزیک و روانشناسی است. اگر اندیشه و فکر، کار خود را از موضوع و ماده آغاز کند، در آخر کار کوشش خواهد کرد که حقیقت باطنی و نهانی خود را در پدیده‌های مادی و قوانین میکانیکی بجوید؛ و اگر از خود شروع کند، به ضرورت منطقی، همه چیز را اشکال و صور ذهن و مخلوق و آفریده آن خواهد دانست.</p>
<p>برتری ریاضیات و مکانیک در علوم جدید و تاثیر متقابل صنعت و فیزیک در یکدیگر بر اثر فشار روزافزون احتیاجات انسانی، اندیشه را ‌‌‌‌به همجرای ماتریالیسم انداخته است و اثربخش‌ترین علوم برای فلسفه سرمشق قرار گرفته است، ‌‌به‌رغم دکارت که می‌گفت فلسفه باید از نفس شروع شود و بعد ‌‌به خارج امتداد یابد، صنعتی شدن اروپای غربی اندیشه را از اندیشه دور کرد و به راه اشیاء مادی انداخت.</p>
<p>طریقه سپنسر اوج این نظر مکانیکی بود. با آنکه او را «فیلسوف آراء و عقاید داروین» می‌خوانند، خود او در حقیقت انعکاس صنعت و شارح و مبین آن بود. برای صنعت چندان فضلیت و افتخار برشمرد که امروزه ‌‌به نظر ما خنده‌آور می‌رسد؛ او مهندس و مکانیسیتی بود که در امواج ماده فرو رفته بود نه زیست‌شناسی که جهش و نشاط حیاتی را حس کند و بفهمد.</p>
<h2>رواج فلسفه هانری برگسون</h2>
<p>از رواج افتادن سریع فلسفه هانری برگسون بیش‌تر از این جهت است که در فلسفه جدید زیست‌شناسی جای فیزیک را گرفته است و روز ‌‌به روز این نظر ‌‌بیش‌تر طرفدار پیدا می‌کند که رمز و سر جهان را در حرکت و جنش حیات جستجو کنند نه در خمود و رخوت اشیاء مادی. در حقیقت، در روزگار ما، ماده را نیز حی و زنده می‌پندارند؛ مطالعات درباره الکتریسیته و مغناطیس و الکترون به فیزیک رنگ حیات بخشیده است، بدین‌‌ترتیب به جای آنکه روانشناسی را به فیزیک برگردانند که فکر و فلسفه انگلیسی تازه‌ای بدان متمایل است -نزدیک است که به فیزیک زندگی و حیات بخشند و ماده را تقریباً روحانی سازند.</p>
<p>در تاریخ فکر جدید نخست <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">شوپنهاور</a> بود که گفت حیات را می‌توان بر پایه ای اساسی‌‌تر و شامل‌‌تر از قوه قرار داد و در روزگار ما برگسون این عقیده را گرفت و به قدرت بلاغت و ایمان خویش دنیای شکاک را به گفته‌های خود متوجه ساخت.</p>
<h2>خلاصه‌ای از زندگینامه هانری برگسون</h2>
<p>برگسون، به سال ۱۸۵۹، در پاریس از پدر و مادر یهودی و فرانسوی متولد شد. او محصلی ساعی بود و هر جایزه‌ای را که برای دانشجویان تعیین می‌کردند، می‌ربود. بر طبق سنت و روش علوم جدید، نخست به ریاضیات و فیزیک متمایل شد؛ ولی استعدادی که در تجزیه و تحلیل داشت وی را با مسائل فلسفی که در پشت سر هر علمی ‌نهان است مواجه ساخته و به این ‌‌ترتیب به خودی خود به سوی فلسفه روی آورد. در ۱۸۷۸ وارد دانش‌سرای عالی فرانسه شد و پس از آنکه لیسانس گرفت به تدریس در مدرسه کلرمون فران منصوب گردید.</p>
<h2>آثار هانری برگسون</h2>
<p>در اینجا بود که به سال ۱۸۸۸ نخستین کتاب مهم خود را به نام «رساله در باب معلومات بی‌واسطه ضمیر و وجدان Essui sur les données initiliates le la Conscience » منتشر ساخت.</p>
<p>هشت سال بعد کتاب دیگر خود را که مشکل‌‌ترین آثار اوست به نام ماده و حافظه Matiere et memorie» منتشر نمود. در ۱۸۹۸ استاد دانش‌سرای عالی و در ۱۹۰۰ استاد کلژدوفرانس گردید. در ۱۹۰۷ با انتشار شاهکار خویش به نام «تحول خلاق L&#8217;évolution Créatrice» شهرت جهانی کسب کرد و تقریباً فردای آن معروف‌ترین فرد عالم فلسفه گردید و آنچه برای مزید اشتهار او لازم بود، آن بود که کتب وی را در سال ۱۹۱۴ جزو (Index Expurgatorius &#8211; فهرست کتبی که دربار پاپ حک و اصلاح قسمت‌های کفرآمیز آن را ضروری می‌داند، قرار دهند.) سال بعد وی به عضویت آکادمی ‌فرانسه برگزیده شد.</p>
<h2>برگسون و ماتریالیسم</h2>
<p>جای تعجب است که فلسفه هانری برگسون -داودی که می‌خواست جالوت ماتریالیسم را بکشد- در جوانی پیرو و معتقد سپنسر بود؛ ولی اطلاع زیاد به شک و ‌‌تردید منجر می‌شود و کسانی که در آغاز مؤمن متعصب بودند سرانجام کافر مرتد می‌گردند. ‌‌هم‌چنان که گناهکاران به هنگام پیری عابد و زاهد می‌شوند. برگسون هر چه ‌‌بیش‌تر سپنسر را مطالعه کرد، ‌‌بیش‌تر به ضعف ارتباطی که مادیون میان ماده و حیات، جسم و روح، جبر و اختیار قائلند می‌برد.</p>
<p>شکیبایی پاستور عقیده به ظهور لدنی حیات را از اعتبار انداخت و پس از صد سال نظریه بافی و هزاران تجربه بی‌ثمر مادیون نتوانستند قدمی‌ در راه حل مسأله اصل حیات بردارند. گرچه بدون شک مغز و فکر بهم ارتباط دارند ولی مسلماً کیفیت این ارتباط به کلی به نحو دیگری است.</p>
<h3>اگر ذهن همان ماده است و هر عمل ذهنی نتیجه مکانیکی اعمال عصبی است پس وجدان برای چیست؟</h3>
<p>چرا مکانیسم مادی مغز نمی‌تواند این اثر تبعی «Fi phenomenon» و ‌‌به قول هکسلی محترم و منطقی، این شعله به ظاهر بی‌فایده‌ای را که از حرارت جنبش مغز برخاسته است، از میان بردارد.</p>
<p>بالاخره، آیا جبر نامعقول‌تر از اختیار نیست و اگر آن فعلی مشتمل بر انتخاب و اختیار زنده خلاق نیست باید کاملاً بطور مکانیکی محصول ماده و حرکت آن قبل باشد و آن نیز معلول ماده و حرکت آن قبل از خود، تا برسد به شکل ابری و سحابی؛ این مشکل سحابی نخستین (nebula) باید علت کلی هر حادث‌ ای بعدی باشد مثلاً هر سطری از نمایشنامه‌های شکسپیر و هر رنج و احساسی که در بیانات مبهم‌ هاملت و اوتللو و مکبث و لیر موجود است و هر بند و جمله آن باید، همه در دهور ماضیه در ابرها و آسمان‌های دوردست اساطیری نوشته شده باشند.</p>
<p>چه ساده‌لوحی؛ برای نسل دیر ‌‌باور ما خیلی سعی و کوشش لازم است تا به چنین نظریه‌ای ایمان بیاورد؛ هیچ یک از معجزات تورات و انجیل به اندازه این شکل سحابی افسانه‌ای که آفریننده این ‌‌تراژدی ماست، ‌‌باورنکردنی نیست. برای قیام بر ضد این نظریه مواد کافی موجود بود و اگر برگسون در این میان شهرتی حاصل کرد برای آن بود که وی هنگامی‌ که دیگر شکاکان خود را به ظاهر مؤمن نشان می‌دادند جرأت اظهار شک و‌‌ تردید را پیدا کرد.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>فلسفه هانری برگسون &#8211; شورش بر مادی‌گرایی</strong><br />
<strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%87%d8%a7%d9%86%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1%da%af%d8%b3%d9%88%d9%86-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/">فلسفه هانری برگسون &#8211; قسمت اول</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87-%d9%87%d8%a7%d9%86%d8%b1%db%8c-%d8%a8%d8%b1%da%af%d8%b3%d9%88%d9%86-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زندگینامه ویکتور فرانکل</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%88%db%8c%da%a9%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%86%da%a9%d9%84/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%88%db%8c%da%a9%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%86%da%a9%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 11 Jun 2019 10:30:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[مکاتب روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[وجودی یا اگزیستانسیالیسم]]></category>
		<category><![CDATA[آشویتس و فرانکل]]></category>
		<category><![CDATA[بهداشت روان]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی وجودی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه ویکتور فرانکل]]></category>
		<category><![CDATA[فرانکل]]></category>
		<category><![CDATA[لوگوتراپی]]></category>
		<category><![CDATA[معنادرمانی]]></category>
		<category><![CDATA[ویکتور فرانکل]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=3973</guid>

					<description><![CDATA[<p>ویکتور فرانکل یکی از تاثیرگذاران مکتب وجودی در روانشناسی است که عمیقا روی روانشناسانی شبیه به یالوم تاثیر گذاشته است.در ادامه قصد داریم تا زندگینامه ویکتور فرانکل را از نظر بگذرانیم. زندگینامه ویکتور فرانکل ویکتور فرانکل در ۲۶ مارس ۱۹۰۵ در وین به دنیا آمد. پدرش مردی پر ابهت و منضبط و مادرش هم زنی &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%88%db%8c%da%a9%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%86%da%a9%d9%84/">زندگینامه ویکتور فرانکل</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>ویکتور فرانکل یکی از تاثیرگذاران مکتب وجودی در روانشناسی است که عمیقا روی روانشناسانی شبیه به <a href="http://behdashtravan.com/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d9%88%db%8c%d9%86-%db%8c%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%85/" target="_blank" rel="noopener">یالوم</a> تاثیر گذاشته است.در ادامه قصد داریم تا زندگینامه ویکتور فرانکل را از نظر بگذرانیم.</p>
<h2>زندگینامه ویکتور فرانکل</h2>
<p><a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1_%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%84" target="_blank" rel="noopener">ویکتور فرانکل</a> در ۲۶ مارس ۱۹۰۵ در وین به دنیا آمد. پدرش مردی پر ابهت و منضبط و مادرش هم زنی خوش‌قلب و دین‌دار بود. ویکتور پسری استثنایی و فوق‌العاده کنجکاو بود. حتی در چهارسالگی می‌دانست که می‌خواهد پزشک شود. وی در سال ۱۹۳۰ موفق به دریافت درجه لیسانس پزشکی شد و در سال ۱۹۴۲ درجه PHD خود را از دانشگاه وین کسب کرد.</p>
<p>فرانکل به علت یهودی بودن در سال ۱۹۴۲ به وسیله نازی‌ها ابتدا در <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%A2%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AA%D8%B3" target="_blank" rel="noopener">آشویتس</a> و سپس در داخائو زندانی شد. تجارب او در این اردوگاه‌ها موجب شد مکتب جدیدی را در روانشناسی بنیان‌گذاری کند که <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C" target="_blank" rel="noopener">معنادرمانی</a> یا لوگوتراپی نامیده می‌شود.</p>
<p>حوادثی که در آن اردوگاه‌ها رخ داد، دکتر جوان (زندانی شماره ۱۱۹۱۰۴) را عمیقاً متوجه اهمیت معناجویی در زندگی کرد. یکی از اولین حوادثی که او را به این نتیجه رساند از دست دادن دست نوشته‌های علمی‌اش طی انتقال به آشویتس بود. او آنها را در داخل آستر کت خود جاسازی کرده بود اما مجبور شد در واپسین دقایق آنها را تحویل دهد.</p>
<p>شب‌های بعد سعی کرد آنها را ابتدا به ذهنش و سپس بر روی کاغذ پاره‌هایی که پنهانی به دست آورده بود بازسازی کند. میل شدید او برای بازنوشتن و چاپ آن یادداشت‌ها باعث شد سختی‌های اسارت را تحمل کند. حادثه مهم دیگر زمانی رخ داد که به همراه سایر زندانیان برای نصب خطوط راه‌آهن کار می‌کرد. زندانیان از سرنوشت خویشاوندان و همسران خود کاملاً بی خبر بودند.</p>
<p>دکتر جوان شروع به اندیشیدن راجع به همسر خودش کرد و دریافت که همسرش در درون او حضور دارد: «نجات انسان از طریق عشق و در عشق است.</p>
<p>انسانی که هیچ چیزی در این جهان از خود به جا نگذاشته باز ممکن است حتی برای لحظه‌ای هم که شده در یاد و خاطره معشوق خویش سعادت و شادمانی را تجربه کند.» او متوجه شده بود که در میان زندانیان کسانی بخت زنده ماندن پیدا می‌کردند که ایمان یا تصوری از آینده داشتند، چه آن آینده انجام کاری مهم یا بازگشت به نزد عزیزانشان بود.</p>
<p>کسانی که چنین انتظار و امید و دلبستگی‌هایی داشتند رنج خود را بهتر تحمل می‌کردند و از یأس و ناامیدی شدیدی که جسم و روحشان را از درون تهی می‌کرد و به مرگ منتهی می‌شد مصون می‌ماندند. «محرک اصلی انسان کسب لذت و پرهیز از درد نیست بلکه یافتن معنایی است در زندگی. فرد آماده رنج کشیدن است به شرط آنکه معنا و مقصودی در آن رنج بیابد.»</p>
<h2>تاثیر اردوگاه‌های کار اجباری بر زندگینامه ویکتور فرانکل</h2>
<p>آشویتس و داخائو، بوته آزمایش و محل تجربیات ارزنده، ولی به شدت دردناک روان‌پزشکی بود که حرفه خودش را با گرایش <a href="http://behdashtravan.com/%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%da%86%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%a7%d9%88%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/" target="_blank" rel="noopener">روانکاوی</a> آغاز کرد ولی از هستی‌گرایی جدا نبوده است. او کار روان‌پزشکی خود را تحت تأثیر <a href="http://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/" target="_blank" rel="noopener">فروید</a> آغاز کرد، اما آنچه ذهن او را بارورتر کرد، عبور از گذرگاه مرگ بود که خیلی‌ها در نیمه راهش جان باختند، قبل از کسب تجربه تلخ اردوگاه اجباری نازی‌ها، فرانکل از لوگوتراپی (معنا درمانی) استفاده کرده بود اما آن میدان تجربی، به مفاهیم لوگوتراپی معنای بیشتری داد.</p>
<p>به نظر فرانکل، زندانبان‌ها و مسئولین مخوف اردوگاه‌های کار اجباری، در خلال رفتار وحشیانه و خشونت بار خود، با پرداخت بهایی سنگین این حقیقت ارزنده را به ثبت رساندند: «که انسان موجودی آزاد است که همیشه حق انتخاب دارد. انسان واکنش خود در برابر رنج‌ها و سختی‌های ناخواسته ولی پیش آمده و شرایط محیطی خود، انتخاب می‌کند و هیچ‌کس جز خودش این قدرت را ندارد که این حق را از او بگیرد.» به نظر فرانکل آنچه انسان‌ها را از پا در می‌آورد، رنج و مشکلات نامطلوب نیست! بلکه بی معنا شدن زندگی است که مصیبت‌بار است. او معتقد است که فقط در شادی و لذت نمی‌توان معنایی یافت، بلکه در <a href="http://behdashtravan.com/%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%af%da%af%d8%b1-%d9%88-%d9%85%d8%b1%d8%a7%d8%aa%d8%a8-%d9%87%d8%b3%d8%aa%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">رنج و مرگ</a> هم می‌شود این معنا را یافت.</p>
<p>از دیدگاه او زندگی جاده پرپیچ‌وخمی است، پشت هر پیچ داستانی قرار دارد. داستانی نیمه نوشته که اگر چه برخی از قسمت‌های آن بر ما تحمیل می‌شود اما در نهایت این ما هستیم که با زاویه دید خود به این قسمت‌ها شکل می‌دهیم، دیگر قسمت‌های آن را می‌سازیم. همه‌ی ما در زندگی گرفتار شرایطی می‌شویم که خود به وجود آورنده آن نبودیم، بیماری، مرگ عزیزی یا &#8230;. درست است که در به وجود آمدن آن‌ها آزاد نبودیم اما قادریم در مقابل مصیبت، خود تصمیم بگیریم که تسلیم شویم یا در مقابل آن قد علم کنیم. انسان زیر سلطه شرایطی که با آن روبرو می‌شود قرار ندارد بلکه این شرایط است که مطیع عزم اوست.</p>
<p>از دیدگاه او در هر مصیبتی معنایی نهفته است، اگر بپذیریم که جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم جهان مفاهیم و نشانه‌هاست، هر رویدادی پیامی است برای انسان هوشیار تا آن را خوب ببیند و پیام نهفته‌اش را درک کند. افراد با راهنمای روانشناسان میدان دید خود را وسعت دهند تا معنا و ارزش نهفته شده در آن مصیبت را ببینند آن گاه قادر خواهند بود شجاعانه آن را بپذیرند و با آن مبارزه کنند و وقتی به پذیرش برسند می‌توانند به وظایف و مسئولیت‌های خود رسیدگی کنند. انسان باید دریابد غم و مرگ است که واقعیت بودن و زندگی را توجیه می‌کند و وجود انسان را شکوفا می‌سازد و او را به تعالی می‌رساند پس باید این‌ها را از دریچه دیگری نگاه کرد.</p>
<p>امروزه از روش لوگوتراپی برای کمک به معنا دادن به زندگی افراد افسرده، افرادی که قصد خودکشی دارند، افرادی که بیماری صعب‌العلاج دارند، افرادی که با سوگ مواجه می‌شوند و &#8230; استفاده می‌شود. به آنان کمک می‌کنند معنای آن حادثه را دریابند و با عینک جدید به آن اتفاق نگاه کنند و این راز فرانکل بود.</p>
<p>فرانکل پس از طی کردن دوران اسارت در دو اردوگاه دیگر سرانجام در ۱۹۴۵ از اردوگاه رهایی پیدا کرد و به وین رفت. آنجا بود که متوجه شد بهترین عزیزانش از دنیا رفته‌اند. اگرچه بسیار تنها و شکسته بود، سرپرستی یکی از مراکز عصب‌شناسی وین را پذیرفت و تا ۲۵ سال در آن سمت ماند. او بالاخره کتابش را بازسازی کرد و به چاپ سپرد. پس از چاپ این کتاب (یعنی کتاب دکتر و روح)، برای تدریس به مدرسه پزشکی دانشگاه وین دعوت شد. تنها در نه روز، کتاب دیگری به رشته تحریر درآورد که عنوانش این بود: «انسان در جستجوی معنی».</p>
<p>فرانکل در ۱۹۴۷ با دختری به نام الی ازدواج کرد که قدرت او را برای مقابله با مسائل و دشواری‌های جهان، دوچندان می‌ساخت. فرانکل در ۱۹۴۸ در رشته فلسفه دکترا گرفت و در رساله‌اش به تحلیل و بررسی رابطه میان روانشناسی و دین پرداخت. همان سال استادیار عصب‌شناسی و روان‌پزشکی در دانشگاه وین شد. در ۱۹۵۰ انجمن پزشکی برای روان‌درمانی اتریش را بنیاد نهاد و خود ریاست آن را بر عهده گرفت. پس از آنکه به درجه استادی ارتقا یافت در محافل بیرون از وین نیز به سرعت شهرت پیدا کرد. چنانکه گفته شد او دکتراهای افتخاری و جوایز علمی و فرهنگی بسیاری دریافت داشت و حتی نامزد دریافت جایزه صلح نوبل شد. فرانکل تا سال ۱۹۹۰ یعنی تا ۸۵ سالگی به تدریس در دانشگاه وین ادامه داد.</p>
<p>او یک کوهنورد قهار بود و لیسانس خلبانی‌اش را زمانی گرفت که ۶۷ سال داشت! در ۱۹۹۲ دوستان و اعضای خانواده‌اش به افتخار وی مؤسسه ویکتور فرانکل را تأسیس کردند. فرانکل در ۱۹۹۵ زندگینامه خود نوشته‌اش را به پایان رساند و در ۱۹۹۷ آخرین اثرش «<a href="https://www.digikala.com/product/dkp-237476/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%84-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%84" target="_blank" rel="noopener">انسان در جست‌وجوی معنی غایی</a>» را بر پایه تجربیات دیرینه‌اش منتشر ساخت. او مجموعاً ۳۲ کتاب منتشر ساخته است که به ۲۷ زبان ترجمه شده‌اند. ویکتور فرانکل در دوم سپتامبر ۱۹۹۷ در اثر سکته قلبی درگذشت.</p>
<p>سوالات خود را در بخش نظرات سایت <a href="http://behdashtravan.com/%d9%87%d9%88%db%8c%d8%aa-%d8%a7%d8%b2-%d9%86%da%af%d8%a7%d9%87-%d8%ac%db%8c%d9%85%d8%b2-%d9%85%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">بهداشت روان</a> بنویسید.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><a href="http://www.akairan.com/biography/daneshmandan1/frankel.html" target="_blank" rel="nofollow noopener">آکاایران</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%88%db%8c%da%a9%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%86%da%a9%d9%84/">زندگینامه ویکتور فرانکل</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%88%db%8c%da%a9%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%86%da%a9%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مرگ اسپینوزا و انزوای او</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%a8%d9%86%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%b2%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%a8%d9%86%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%b2%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 21 Mar 2019 11:30:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[آثار اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[باروخ اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[تکفیر اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه]]></category>
		<category><![CDATA[فلاسفه بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فیلسوف]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5632</guid>

					<description><![CDATA[<p>عزلت و مرگ اسپینوزا مرگ اسپینوزا: (این دو بیت را به جهت مناسبت کامل با زندگی اسپینوزا از مثنوی نقل کردیم. (مترجم) این جفای خلق با تو در نـهان           گر بدانی گنج زر آمد نهان خلق را با تو چنین بدخو کند           تا ترا ناچار رو آنـــسو &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%a8%d9%86%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%b2%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88/">مرگ اسپینوزا و انزوای او</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h2><strong>عزلت و مرگ اسپینوزا</strong></h2>
<p><strong>مرگ اسپینوزا</strong>: (این دو بیت را به جهت مناسبت کامل با زندگی <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%d9%86%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">اسپینوزا</a> از مثنوی نقل کردیم. (مترجم)</p>
<p>این جفای خلق با تو در نـهان           گر بدانی گنج زر آمد نهان<br />
خلق را با تو چنین بدخو کند           تا ترا ناچار رو آنـــسو کند</p>
<p>&nbsp;</p>
<h2>تاثیر تکفیر بر زندگی اسپینوزا</h2>
<p>او اخراج و تکفیر را با خونسردی و متانت تلقی کرد و گفت: «این امر مرا به چیزی مجبور نمی‌کند که تا به حال به هیچ‌وجه نکرده بودم.» ولی این به ظاهر بود و در حقیقت این دانشجوی جوان حس کرد که او را بی‌رحمانه و در نهایت شدت تنها گذاشته‌اند. هیچ چیز به اندازه تنهائی و عزلت وحشتناک نیست، و جداشدن یک یهودی از قوم خود، از انواع سخت تنهایی است. اسپینوزا هنگامی که ایمان خود را به دین خویش از دست داده بود، دچار رنج روحی شده بود؛ زیرا ریشه‌کن ساختن عقاید از ذهن یک نفر، عمل بزرگی است و از خود جراحت‌هایی به جا می‌گذارد.</p>
<p>اگر اسپینوزا دین دیگری را می‌پذیرفت و به دسته مذهبی دیگری که اعضای آن سخت به یکدیگر نزدیک بودند، وارد می‌شد، می‌توانست به عنوان یک نومذهب و نوایمان قدری از زندگی از دست رفته را به دست بیاورد و آنچه را که با از دست دادن خانواده و قومیت خود کم کرده بود، جبران سازد. ولی او به هیچ مذهب و دسته دیگری وارد نشد و تمام عمر را تنها به سر برد. پدر او که امیدوار بود وی یکی از علمای بزرگ عبری گردد، او را ترک گفت.</p>
<p>خواهر او سعی کرد تا وی را از ارث مختصری محروم سازد. (سپینوزا نخست به محکمه شکایت کرد و پس از آنکه غالب شد دوباره ارثیه را به خواهر خود هبه کرد.) دوستان سابق او از وی جدا شدند. بنابراین نباید از اینکه گاهی می‌بینیم خلق بندیکت اسپینوزا قدری تنگ می‌شود تعجب کنیم و نیز جای تعجب نیست که هنگامی که وی از حامیان شریعت و دین سخن می‌راند، قدری تند و تلخ می‌شود.</p>
<p>آنها که می‌خواهند علل حقیقی معجزات و کرامات را کشف کنند و اشیاء را مانند یک فیلسوف درک کنند به مانند عوام که از هر چیز حیرت می‌افتند، فوراً تکفیر می‌کردند و بی‌دین خوانده می‌شوند. این تکفیر از جانب کسانی است عوام الناس آنان را کاشف اسرار طبیعت و خدا می‌دانند. زیرا این اشخاص به خوبی می‌دانند که اگر پرده‌ی اوهام دریده شود، آن اعجاب مردم که مایه‌ی حفظ قدرت آنهاست از میان خواهد رفت.</p>
<h2>آزمایش‌های زندگی اسپینوزا</h2>
<p>کمی پس از تکفیر و اخراج، آزمایش به نقطه اوج خود رسید. شبی اسپینوزا در میان کوچه‌ها و خیابان‌ها می‌گشت؛ یکی از اوباش متدین برای اثبات خداشناسی خود خواست او را به قتل برساند و با خنجری کشیده به دانشجوی جوان حمله کرد، بندیکت اسپینوزا فوراً خود را کنار کشید و با مختصر جراحتی که به گردنش وارد آمده بود فرار کرد. پس از این واقعه دریافت که در روی زمین برای فیلسوف شدن جا و محل خیلی کم است. بنابراین در بیرون آمستردام در خیابان اوتردک (Outerdeck) اتاق آرامی در زیر شیروانی اجاره کرد و ظاهراً در همین ایام بود که نام خود را از باروخ به بندیکت تبدیل نمود.</p>
<p>صاحب خانه و زنش هر دو از مسیحیان منونیت (Mennonite فرقه مسیحی که طرفداران منوسیمونیس هستند.) بودند و تا اندازه‌ای طعم تکفیر را چشیده بودند و می‌توانستند وضع اسپینوزا را بفهمند. آنها صورت ملایم و محزون اسپینوزا را دوست می‌داشتند (کسانی که زیاد رنج و محنت کشیده باشند، یا قسی‌القلب می‌گردند و یا مهربان و ملایم) و گاهی که عصرها اسپینوزا از اتاق خود پایین می‌آمد و با آنان چپق می‌کشید، به سادگی ذاتی خود از بیانات او سخت محظوظ می‌شدند.</p>
<p>برای امرار معاش نخست در مدرسه فان دن انده به تعلیم کودکان اشتغال ورزید و پس از آن به صیقل دادن شیشه‌های عدسی مشغول گردید؛ گفتی میل داشت که همیشه با اشیاء مقاومت‌کننده سروکار داشته باشد. صنعت عینک‌سازی و عدسی‌تراشی را هنگامی که در جامعه یهود می‌زیست یاد گرفته بود و شرع کافی عبری دستور داده بود که هر دانشجویی باید یک کار دستی نیز یاد بگیرد، نه برای آنکه علم به تنهایی برای امرار معاش کافی نیست بلکه برای آن که بنا به گفته گامالیل کار شخص را با فضیلت و متقی نگه می‌دارد، در صورتی که «هر مرد تحصیل‌کرده‌ای که صنعتی یاد نگیرد، آخر کار جزو ارازل و اوباش می‌گردد.»</p>
<h2>محل زندگی اسپینوزا</h2>
<p>پنج سال بعد (۱۶۶۰) صاحب‌خانه او به رانینیسبورک (Rhynsburg) در نزدیکی شهر لندن منتقل شد و اسپینوزا نیز با وی به آنجا رفت. این خانه هنوز برجاست و نام خیابان به نام اسپینوزا معروف است. در این سال‌ها زندگی اسپینوزا به سادگی و با افکار عالی می‌گذشت. بارها دو یا سه روز پی‌درپی در خانه می‌ماند و کسی را نمی‌دید و غذای مختصر او را پیش او می‌بردند.</p>
<p>کارهای عدسی ها خوب انجام می‌شد ولی نه به طور مداوم و آنقدر که از کفاف بندیکت اسپینوزا بیشتر باشد؛ او مملکت را از «زندگی عالی» بیشتر دوست می‌داشت. کورلروس (Colerus) که در این منزل به دنبال اسپینوزا بود و ترجمه حال مختصری از این فیلسوف به نقل از اشخاصی که او را می‌شناختند، نوشته است؛ می‌گوید: «او مواظب بود که هر سه ماه دخل و خرج خود را بررسی کند تا خرج او بیشتر و یا کمتر از دخل سالیانه او نباشد. گاهی به ساکنان خانه می‌گفت که او مثل مار حلقه می‌زند و دم خود را به دهن خویش می‌گیرد تا به این وسیله بگوید که در آخر سال چیزی برای او نمانده است.»</p>
<p>این زندگی ساده و محقر او را خوشبخت ساخته بود. شخصی به او نصیحت کرد که به وحی و الهام بیشتر از عقل ایمان داشته باشد، وی در جواب گفت: «اگر آنچه را که من با استدلالات طبیعی خود جمع کرده‌ام، گاهی مطابق واقع نباشد، باز کاری جز این انجام نخواهم داد، زیرا با جمع این مواد من خود را خوشبخت حس می‌کنم و روز خود را با غم و اندوه تمام نمی‌کنم، بلکه با خوشی و صفا و آرامش به سر می‌برم.» یکی از عقلای بزرگ می‌گوید: «اگر ناپلئون مانند اسپینوزا عقل و هوش داشت همچون او در یک زیر شیروانی به سر می‌برد و چهار کتاب تالیف می‌کرد.»</p>
<h2>درباره شمایل به جا مانده از اسپینوزا</h2>
<p>به آنچه از شمایل اسپینوزا به ما رسیده است، باید شرحی را که کولروس نوشته است، اضافه کرد. قامت او متوسط و خطوط چهره او خوب بود. پوست گندم‌گون و موی تیره مجعدی داشت؛ ابروان او کشیده و سیاه بود چنان که به سهولت تشخیص داده می‌شد که او از اعقاب یهودیان پرتغال است. لباس خوب نمی‌پوشید و لباس او از فقیرترین هموطنان خود بهتر نبود.</p>
<p>روزی یکی از اعیان دولت به دیدن او رفت و دید که جامه خانگی سخت بدریخت به تن دارد. به همین علت او را سرزنش کرد و خواست جامه دیگری به او بدهد؛ اسپینوزا جواب داد که یک شخص با پوشیدن لباس بهتر، بهتر نخواهد شد و گفت: «پوشاندن اشیاء بی‌ارزش وکم‌بها با جامه‌های فاخر و ایمنی کار ناشایستی است.» فلسفه لباس‌پوشی او همیشه این قدر خشن و توأم با ریاضت نبود، چنان که می‌نویسد: «ژولیدگی و بدلباسی دلیل عقل و حکمت نیست؛ زیرا تظاهر به بی‌قیدی و بی‌علاقگی به حفظ ظاهر دلیل روح زبونی است که با حکمت حقیقی سازگار نیست و علم در آن با هرج‌و‌مرج و ازهم‌پاشیدگی روبرو می‌شود.»</p>
<h2>آثار و ثمرات زندگی اسپینوزا</h2>
<p>اسپینوزا در طی پنج سال اقامت خود در راینسبورک قطعه‌ی کوچکی به نام «اصلاح قوه مدرکه»، Intellectus Erniendations) (De نوشت و کتاب دیگری به نام «اثبات اخلاق به طریق هندسی» (Ethica More Geommetric Demonstrata) تألیف کرد. این کتاب در سال ۱۶۶۵ تمام شد، ولی بندیکت اسپینوزا تا ده سال آن را برای چاپ نفرستاد. در سال ۱۶۶۸ آدریان کوثر باخ (Adrian Koerbag) به علت چاپ عقایدی نظیر اسپینوزا به ده سال حبس محکوم گردید و پس از آنکه هیجده ماه از این مدت را در زندان گذرانید بدرود حیات گفت. در سال ۱۶۷۵ اسپینوزا به آمستردام رفت تا ببیند که آیا می‌تواند شاهکار خود را آزادانه و بی‌خطر به طبع برساند؟</p>
<p>در این باب به دوست خود اولدنبرک (Oldenberg) چنین می‌نویسد: «همهمه پیچید که در کتابی که می‌خواهم منتشر کنم؛ سعی کرده‌ام تا ثابت کنم که خدایی وجود ندارد. متأسفانه باید بگویم که خیلی از مردم این شایعه را باور کردند. بعضی از علمای کلام (شاید خود آنها این شایعه را باور کرده بودند) فرصتی پیدا کردند تا از من به پیش امیر و قضات شهر شکایت برند &#8230; بعضی از دوستان قابل اعتماد من این خبر را به من رساندند و گفتند که علمای کلام همه جا مراقب من هستند. بنابراین تصمیم گرفتم که فعلاً از انتشار آن خودداری کنم تا وقتی که ببینم کارها وضع دیگری به خود گرفته است.»</p>
<p>کتاب اخلاق فقط پس از مرگ اسپینوزا در سال ۱۶۷۷ به چاپ رسید و در همان وقت یک رساله ناتمام دیگری از وی در سیاست (Tractatus Pliticus) و رساله دیگری درباره قوس قزح به چاپ رسید. تمام این رساله‌ها به زبان لاتینی که در قرن هفدهم زبان فلسفی و علمی اروپا بود، می‌باشد. فان فلوتن در سال ۱۸۵۲ رساله دیگری به زبان هلندی از او پیدا کرد، به نام «رساله مختصری درباره خدا و انسان» به نظر می‌رسد که این رساله طرح مقدماتی کتاب اخلاق است. کتاب‌هایی که اسپینوزا خود در زمان حیاتش چاپ کرد عبارتند از: «اصول فلسفه دکارت» (۱۶۶۲) و «رساله‌ای در باب دین و دولت»</p>
<h2>تاثیر تقابل مذهیبیون در زندگی اسپینوزا</h2>
<p>(Tractatus Theologi co- Politicus) که در سال ۱۶۷۰ بدون نام مؤلف انتشار یافت. این کتاب فوراً افتخار یافت که جزو فهرست کتب ممنوعه که باید کفریات آن حذف شود درآید. فروش آن نیز از طرف مقامات دولتی ممنوع گردید. همین امر سبب شد که این کتاب بین مردم دنیا رواج بیشتری داشته باشد و به همین جهت صفحات اول کتاب را که متضمن عنوان آن بود عوض می‌کردند و به نام رساله‌ای در طب یا در داستان‌های تاریخی، دست به ‌دست می‌گردانیدند. کتب بی‌شماری در رد آن نوشته شد.</p>
<p>در یکی از آنها از اسپینوزا چنین یاد می‌کند: «بی‌دین‌ترین ملحدی که تا کنون بر روی زمین زیسته است.» کولروس از یکی از کتب رد چنین می‌گوید: «گنجی که ارزش آن از حد شمار بیرون است و هرگز فانی نمی‌گردد.» از این کتاب فقط این تعریف باقی مانده است. علاوه بر این کیفرهای عمومی، اسپینوزا نامه‌های خصوصی زیادی نیز دریافت کرد که برای اصلاح و هدایت او به وی می‌نوشتند. یکی از شاگردان قدیمی او بنام آلبرت بورخ که به مذهب کاتولیک گرویده بود، نامه‌ای به او نوشت که ما به عنوان نمونه در اینجا ذکر می‌کنیم:</p>
<p>شما ادعا می‌کنید که بالاخره فلسفه حقیقی را پیدا کرده‌اید. از کجا می‌توانید ادعا کنید که فلسفه شما بهترین فلسفه‌هائی است که تا کنون در دنیا بوده و هست و خواهد بود؟ از فلسفه‌های آینده سخن نمی‌گوییم؛ آیا شما تمام فلسفه‌های قدیم و جدید را که تاکنون در هند و تمام دنیا تعلیم داده شده است، آزموده اید و فرض کنیم که همه را آزموده اید از کجا می‌توانید ادعا کنید که بهترین آن را انتخاب کرده‌اید؟ چطور جرات می‌کنید که خودتان را بالای همه انبیاء و مرسلین و حواریون و شهداء و علما و کشیشان کلیسا بدانید؟</p>
<p>مرد بیچاره و کرم ضعف، بلکه باید گفت غذای کرم؛ چگونه حکمت ابدی را با کفر لاطائل خود برابر می‌کنی؟ این عقیده‌ی ملعون و رقت‌بار و بی‌معنی و گستاخانه خود را بر چه اصلی بنا می‌نهی؟ با چه غرور شیطانی درباره‌ی اسراری سخن می‌گویی که خرد کاتولیک‌ها هم آن را قابل درک نمی‌دانند؟ و غیره و غیره</p>
<p>سپینوزا به این نامه چنین پاسخ داد:</p>
<p>شما ادعا می‌کنید که بالاخره بهترین مذهب را پیدا کرده اید و یا لااقل بهترین معلمان شما را به آن هدایت کرده اند. از کجا می‌توانید ادعا کنید که اینها بهترین معلمان مذهبی هستند که تاکنون بوده‌اند و هستند و خواهند بود و آیا تمام مذاهبی را که تا کنون در هند و در تمام عالم تعلیم داده شده اند، آزموده ای؟ فرض کنیم که همه را آزموده‌ای؛ چگونه می‌توانی ادعا کنی که بهترین آن را انتخاب کرده ای؟</p>
<p>ظاهراً این فیلسوف ملایم و آرام؛ به هنگام ضرورت می‌توانست خود را سخت و درشت نشان دهد.</p>
<p>ولی تمام نامه‌ها به این ناشایستی نبود. بسیاری از آنها از اشخاص عالم و عالی‌مقام می‌رسد. عالی‌ترین آنها یکی از هانری اولدنبرگ (Henry Old onbury) منشی انجمن سلطنتی انگلستان بود دیگری از فون چیرن هاوس (Von Tchirnhuus) بود که جوان مخترعی بود از نجبای آلمان و هم‌چنین از هویگنس (Huygens) عالم هلندی و لایب نیتز فیلسوف که در سال ۱۶۷۶ با  اسپینوزا ملاقات کرد و لوتی مایر از اطبای لاهه و دووریس (De Vries) تاجر توانگر اهل آمستردام. این بازرگان ثروتمند چنان مفتون  اسپینوزا شد که از او درخواست کرد مبلغ یک هزار فلورن از او بپذیرد ولی  اسپینوزا رد کرد.</p>
<p>بالاخره دووریس پیشنهاد کرد که به موجب وصیت‌نامه تمام ثروت خود را پس از مرگ به او واگذار نمایند؛ ولی  اسپینوزا او را قانع ساخت که به جای این کار، ثروت خود را به برادر خودش هبه کند. پس از مرگ دووریس در وصیت‌نامه او چنین یافتند که هر سال مبلغ ۲۰۰ فلورن از عایدات ثروت خود را به او واگذار کرده بود. ولی  اسپینوزا خواست این را هم رد کند و گفت: «طبیعت به کم قانع است و من هم همین‌طور.» ولی بالاخره او را وادار کردند که هر سال در حدود ۱۵۰ فلورن قبول کند.</p>
<p>یک دوست دیگر او به نام جان دوویت که رئیس هیات قضات جمهوری هلند بود، سالیانه مبلغ ۵۰ فلورن از طرف دولت در حق او برقرار کرد. بالاخره خود لوئی چهارم پادشاه بزرگ، مواجب مهمی به او پیشنهاد کرد؛ به شرط آنکه کتاب آینده خود را به شاه اهداء کند.  اسپینوزا این پیشنهاد را مؤدبانه رد کرد.</p>
<h2>زندگی اسپینوزا در لاهه</h2>
<p>سپینوزا بنا به خواهش دوستانش و کسانی که با او مکاتبه می‌کردند، به فوربورگ (Voorburg) محلی که در خارج شهر لاهه بود، منتقل شد و این در سال ۱۶۶۵ بود. در سال ۱۶۷۰ در خود لاهه اقامت گزید. در این سال‌های اخیر دوستی صمیمانه ای با جان دوویت (Jan de Witt) برقرار کرد، یکی از عوام الناس که جان دوویت را مسؤول شکست لشکر هلندی در جنگ با فرانسه در سال ۱۶۷۲ می‌دانست، او و برادرش را در یکی از خیابان‌های شهر به قتل رسانید.</p>
<p>همین که این خبر ناگوار به گوش  اسپینوزا رسید، صدای ضجه و ناله‌اش بلند گردید و اگر دوستانش ممانعت نمی‌کردند، می‌خواست مانند آنتوان به محل و قوع جنایت برود و همان جا اعلام جرم کند. کمی بعد پرنس دوکنده (Prince de Condé) رئیس سپاهیان مهاجم فرانسوی او را به محل فرماندهی خود فراخواند تا برقراری به مستمری را از طرف پادشاه فرانسه به او اعلام کند و او را به عده ای از شیفتگانش که همراه کنده بودند، معرفی کند.  اسپینوزا که ظاهراً به نظر می‌رسید یک « اروپائی نیک» است نه یک متعصب ملی، در رفتن به اردوگاه کنده عیب و ضرری نمی‌دید پس از برگشت به لاهه، خبر ملاقات او با پرنس کنده در شهر پیچید و در میان مردم سر و صدائی بر ضد او بلند شد.</p>
<p>فاندن سپیک (Van den Spychk) صاحب خانه  اسپینوزا ترسید که منزل او مورد هجوم قرار گیرد؛ ولی  اسپینوزا او را مطمئن ساخت و گفت: «من می‌توانم به آسانی خود را از تهمت خیانت مبرا سازم &#8230;ولی اگر مردم خواستند کوچک‌ترین صدمه ای به تو برسانند و حتی اگر خواستند جلوی خانه تو سر و صدای راه بیندازند، من خود پیش آنها خواهم رفت اگر چه بخواهند مرا به همان روز دوویت بیچاره بنشانند.» ولی همین که مردم فهمیدند  اسپینوزا فقط یک فیلسوف است، متوجه شدند که زیانی از او بر نمی‌خیزد، و اضطراب و هیجان پایان یافت.</p>
<h2>وضع اقتصادی پیش از مرگ اسپینوزا</h2>
<p>چنانکه از این حوادث کوچک بر می‌آید، زندگی اسپینوزا آن طوری که می‌گویند با فقر و عزلت توأم نبوده است. وضع اقتصادی او تا حدی اطمینان‌بخش بود، دوستانی صمیمی و با نفوذ داشت و به جریانات سیاسی عصر خود اظهار علاقه می‌کرد و زندگی او از بعضی حوادث که موجب مرگ یا زندگی می گردد نیز خالی نبود. علی‌رغم اخراج و منع او از جامعه یهود، مورد احترام معاصرین خود بود. در سال ۱۶۷۳ کرسی فلسفه را در دانشگاه هیدلبرگ به او پیشنهاد کردند. این پیشنهاد با تعارفات خیلی مؤدبانه توأم بود در آن وعده داده شده بود که «او می‌تواند به آزادی تدریس حکمت کند زیرا والاحضرت مطمئن است که این تدریس مداخله‌ای در دین رسمی دولت نخواهد داشت» پاسخ بندیکت اسپینوزا شایان دقت و ملاحظه است:</p>
<p>سرور محترم ! اگر آرزو می‌داشتم که روزی وظیفه تدریس را در دانشگاهی به عهده بگیرم، این آرزو با قبول آنچه والا حضرت امیر پالانین مرا به انجام دادن آن مفتخر می‌سازد، به بهترین وجهی برآورده می‌شد. ارزش این پیشنهاد وقتی در نظر من بیشتر شد که آزادی تدریس فلسفه به آن منضم بود &#8230; ولی من می‌دانم این آزادی تدریس فلسفه به چه حدودی محدود است، زیرا من نباید در مذهب رسمی دولتی مداخله کنم. سرور محترم! شما می‌دانید که من شغلی مهم‌تر و برتر از آنچه به من پیشنهاد شده است در نظر ندارم، و به جهت عشق به آرامش و آسودگی خیال است که آن را رد می‌کنم زیرا این راحتی وقتی برای من میسر خواهد بود که از تعلیم در ظاهر و ملاءعام چشم پوشم&#8230;</p>
<h2>مرگ اسپینوزا</h2>
<p>پایان عمر او در سال ۱۶۷۷ بود.  اسپینوزا در آن هنگام فقط چهل و چهار سال داشت ولی رفقای او می‌دانستند که دیگر برای او رمقی بیش نمانده است. او سل ارثی داشت و عزلت نسبی و اتاق‌های گردآلودی که در آن زندگی می‌کرد، نمی‌توانست این مرض ارثی را درمان کند.</p>
<p>روز به‌ روز تنفس بر او مشکل می‌شد و سال به سال ریه‌های او ضعیف‌تر می‌گردد، او خود می‌دانست که به زودی از دنیا خواهد رفت و ترسی که داشت فقط آن بود که آنچه را که در زمان حیات خود جرئت نکرده است طبع کند، پس از مرگش گم خواهد شد و از بین خواهد رفت. او نسخه را در جعبه تحریر گذاشت و در آن را قفل کرد و کلیدش را به صاحب خانه داد و از او درخواست کرد که پس از مرگ اسپینوزا جعبه را با کلیدش به جان ریو ورتز (Jan Rieu Wertz) ناشر کتب در آمستردام تحویل دهد.</p>
<p>روز یکشنبه ۲۰ فوریه خانواده‌ای که بندیکت اسپینوزا با آنها زندگی می‌کرد به کلیسا رفتند و مطمئن بودند که بیماری بندیک اسپینوزا شدیدتر نشده است، فقط دکتر مایر تنها با او ماند، هنگامی که برگشتند دیدند فیلسوف در آغوش دوست خویش جان داده است. خیلی از مردم بر او گریه کردند. مردم عادی او را به خاطر مهربانی و ملایمتش دوست می‌داشتند و علما به خاطر حکمتش، حکما و قضات با مردم در تشییع جنازه او شرکت کردند و بر سر قبر او از پیروان هر دینی دیده می‌شد.</p>
<p>نیچه در جایی می‌گوید که آخرین مسیحی همان بود که مصلوب شد (مقصودش این بود که فقط یک مسیحی وجود داشت و آن هم خود عیسی بود و دیگران همه تا کنون مسیحی حقیقی نیستند) ؛ ولی او بندیکت اسپینوزا را فراموش کرده بود.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%a8%d9%86%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%b2%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88/">مرگ اسپینوزا و انزوای او</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%a8%d9%86%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d9%85%d8%b1%da%af-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%b2%d9%88%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زمانه اسپینوزا و شرایط اجتماعی او</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d9%88-%d8%b4%d8%b1%d8%a7%db%8c%d8%b7-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c-%d8%a7%d9%88/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d9%88-%d8%b4%d8%b1%d8%a7%db%8c%d8%b7-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c-%d8%a7%d9%88/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 14 Feb 2019 11:30:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[دوران اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[زمانه اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه]]></category>
		<category><![CDATA[شرایط اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[هاسدائی کرسکاس]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=5332</guid>

					<description><![CDATA[<p>زمانه اسپینوزا و یهودیان هم هم دوره او، چرا برای بحث ما مهم است؟ از آنجا که اسپینورا یهودی بود ابتدا به معرفی اسپینوزا و قوم یهود می پردازیم تا با شرایط اجتماعی زمانه اسپینوزا را بهتر بشناسیم. سرگذشت پرحادثه قوم یهود در زمانه اسپینوزا زمانه اسپینوزا: تاریخ قوم یهود از زمان دربه‌دری به بعد، &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d9%88-%d8%b4%d8%b1%d8%a7%db%8c%d8%b7-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c-%d8%a7%d9%88/">زمانه اسپینوزا و شرایط اجتماعی او</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>زمانه <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%d9%86%d8%af%db%8c%da%a9%d8%aa-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7/" target="_blank" rel="noopener">اسپینوزا</a> و یهودیان هم هم دوره او، چرا برای بحث ما مهم است؟ از آنجا که اسپینورا یهودی بود ابتدا به معرفی اسپینوزا و قوم یهود می پردازیم تا با شرایط اجتماعی زمانه اسپینوزا را بهتر بشناسیم.</p>
<h2>سرگذشت پرحادثه قوم یهود در زمانه اسپینوزا</h2>
<p>زمانه اسپینوزا: تاریخ قوم یهود از زمان دربه‌دری به بعد، از قسمت‌های حماسی تاریخ اروپاست. پس از آنکه رومیان در سال ۷۰ مسیحی اورشلیم را گرفتند، قوم یهو از خانه مسکونی خود رانده شد. از راه بازرگانی و گریز، در میان تمام اقوام جهان و تمام قطعات عالم پراکنده گشتند. پیروان مذاهب بزرگ، مسیحیت و اسلام که کتب مقدس و داستان‌های آنان از یهود مایه گرفته بود، این قوم را زیر شکنجه گرفتند و دست به کشتار آنان زدند. طریقه فئودال آنان را از تملک اراضی محروم ساخت. جامعه اصناف و پیشه‌وران، آنان را از پرداختن به صنعت منع کرد. در محله‌های مخصوص یهود که لبریز از جمعیت بود، محصور شدند و هر آن تحت‌تعقیب بودند. مردم با آنان بدرفتاری می‌کردند و شاهان اموالشان را تصاحب می‌نمودند.</p>
<p>با سرمایه و تجارت خود شهرهایی بنا کردند که برای تمدن ضروری بود. از جوامع نفی و اخراج می‌شدند و دائم مذمت و دشنام می‌شنیدند. با این همه، بدون هیچ تشکیلات سیاسی حتی بدون یک زبان مشترک و بدون هیچ قانونی که آنان را به وحدت اجتماعی ملزم سازد، این قوم عجیب خود را جسماً و روحاً حفظ کرد، نژاد و فرهنگ خویش را کاملاً و بدون نقص نگاه داشت، با عشق رشک‌آوری همه آداب و سنن قدیم خود را محافظت نمود، و با شکیبایی و تصمیم منتظر نجات و رهایی خود گردید و روزبه‌روز بر عده افراد آن افزوده گشت و با پروراندن نوابغی در هر زمینه‌ای برای خود شهرت و افتخار کسب کرد و پس از دو هزار سال سرگردانی با پیروزی به خانه قدیمی و فراموش‌نشدنی خود برگشت.</p>
<p>کدام درام می‌تواند در فراوانی درد و رنج و تنوع صحنه‌ها و جلال و دقت اجراء، با آن یهود برابری کند ؟ کدام داستان خیالی می‌تواند با این داستان حقیقی رقابت نماید؟</p>
<h2>در‌به‌دری قوم یهود</h2>
<p>دربه‌دری یهود قرن‌ها پیش از سقوط بیت‌المقدس آغاز شده بود. قوم یهود از بنادر صور و صیدا و بنادر دیگر خارج شده، به تمام سواحل مدیترانه عزیمت می‌کردند. آتن و انطاکیه و اسکندریه و قرطاجنه و رم و مارسی و حتی اسپانیای دوردست، مقصد آنها بود. بعد از انهدام معبد، پراکندگی یهود به شکل مهاجرت‌های عظیم درآمد. بالاخره این مهاجرت دو جریان مختلف به خود گرفت.</p>
<p>یکی در طول دانوب و رین و بعدها به داخل لهستان و روسیه، و دیگری به سوی اسپانیا و پرتغال و زندگی با عرب‌های فاتح (۷۱۰ مسیحی). قوم یهود در اروپای مرکزی به تجارت و پرداختن به امور مالی مشخص بودند. در اندلس به سهولت علوم ریاضی و طبی و فلسفی عرب را فراگرفتند و فرهنگ خاص خود را در مدارس بزرگ قرطبه و برسلونه و اشبیلیه توسعه دادند. در همین شبه‌جزیره بود که در قرون دوازدهم و سیزدهم مسیحی سهم عمده‌ای در نقل فرهنگ قدیم و شرق به اروپای غربی بر عهده گرفتند. موسی میمونی (۱۲۰۴-۱۱۳۵) ]مقصود ابوعمران موسی بن میمون عبدالله القرطبی الاندلسی است.[ بزرگ‌ترین طبیب عصر خود در شهر قرطبه شرح معروف خود را بر تورات بنام دلالهالحائرین نوشت.</p>
<h2>کفریات هاسدائی کرسکاس</h2>
<p>در شهر برسلونه<a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Hasdai_Crescas" target="_blank" rel="noopener"> هاسدائی کرسکاس</a> (۱۴۳۰-۱۳۷۰) [Hasdai Crerscas ، متکلم یهود اهل برسلونه.] با کفریات و سخنان الحادآمیز خود تمام عالم یهود را تکان داد. یهودان اسپانیا همواره در پیشرفت و ترقی بودند تا آنکه در سال ۱۹۹۲ فردیناند غرناطه را فتح کرد و تمام عرب‌ها را از اسپانیا بیرون ریخت. یهودان شبه‌جزیره که در زیر لوای محبت مسلمانان فاتح آسوده و آزاد می‌زیستند، دچار محنت تفتیش عقاید(Inquisition) گردیدند و مجبور شدند که یکی از دو راه را برگزینند: یا غسل تعمید کرده، به مذهب مسیح درآیند و یا از اموال خود چشم پوشیده، راه دیار دیگر در پیش گیرند. کلیسا با این خصومت عنیف با یهود موافق نبود و پاپ‌ها دائماً بر ضد این وحشیت اعتراض می‌کردند ولی پادشاه اسپانیا خیال می‌کرد که می‌تواند کیسه خود را از اموال یهود که به صبر و دقت جمع‌آوری شده بود پر سازد. تقریباً در همان سال که کلمب آمریکا را کشف کرد، فردناند یهود را کشف نمود.</p>
<h2>جستجو در خارج از اسپانیا</h2>
<p>اکثریت یهود شق بدتر را انتخاب کردند و در خارج اسپانیا در جستجوی پناهگاهی برآمدند. بعضی در کشتی نشسته به سوی بندر ژن و دیگر بنادر ایتالیا رهسپار گشتند ولی همه جا از ورود آنان ممانعت شد و بالاخره در حالی که با فقر و مرض دست به گریبان بودند به سواحل آفریقا رسیدند. آنجا نیز اغلب آنها عرضه هلاک و دمار گشتند، زیرا بومیان خیال می‌کردند که اینها جواهرات را بلعیده‌اند. برخی از آنها را در ونیز پذیرفتند. مردم ونیز می‌دانند که تا چه حد قدرت دریایی آنها مدیون یهودیان است.</p>
<p>عده دیگر مخارج مسافرت کلمب را دادند (که احتمال می‌رود خود او از این قوم بوده است) به امید آنکه شاید این ملاح بزرگ مسکن جدیدی برای آنها پیدا کند. عده زیادی از آنان در کشتی‌های بی‌دوام زمانه اسپینوزا بر روی اقیانوس اطلس به راه افتادند و در میان انگلستان و فرانسه که هر دو با آنان خصومت می‌ورزیدند، به سرزمین هلند رسیدند. هلند سرزمینی کوچک بود ولی مردم بلند‌همتی داشت به همین جهت یهودان را با خوشی پذیرفتند. در میان این دسته از یهودان پرتغال خانواده‌ای به نام (Espituoza) اسپینوزا وجود داشت.</p>
<h2>یهودیان در هلند</h2>
<p>پس از آن اسپانیا راه انحطاط در پیش گرفت و هلند رو به پیشرفت نهاد. یهودیان در سال ۱۹۹۸ نخستین کنیسه خود را در آمستردام به پا کردند و پس از آنکه هفتاد و پنج سال بعد خواستند کنیسه دیگری که مجلل‌ترین کنایس اروپا بود بنا کنند، همسایگان مسیحی آنها در این اقدام کمک مالی کردند. اگر بخواهیم از صورت‌های چاق و چله بازرگانان و ربیّون یهود آن زمان که با کلک رمبراندت جزو آثار جاودانی درآمده‌اند، حکم کنیم باید بگوییم که قوم یهود در زمانه اسپینوزا حقیقتاً خوشبخت بوده‌اند. ولی در اواسط قرن هفدهم، حوادثی که در داخل کنیسه رخ داد، این آرامش را بهم زد. اوریل آکوستا (Uriel a Costa) جوان پرشور یهودی که مانند بعضی از یهودیان دیگر، بدون تردید تحت نفوذ شک و تردید عهد رنساس قرار گرفته بود، رساله‌ای نوشت و در آن شدیداً به عقیده به معاد و عالم آخرت حمله کرد.</p>
<p>این روش با آیین قدیم یهود مبانیت حتمی نداشت ولی ارباب کنیسه او را مجبور کردند که در ملاء‌عام از گفته خود برگردد، زیرا عقاید او نفرت مسیحیان هلند را که این همه به یهود نیکی کرده بودند ولی با آنچه با روح مسیحیت مغایر بود، شدید مخالفت می‌نمودند، برمی‌انگیخت. طرز توبه دادن او این طور بود که بر آستانه کنیسه خوابید و اعضاء روحانی کنیسه از روی بدن او گذشتند. اوریل آکوستا پس از تحمل این رنج و توهین به خانه خود رفت و عبارات زننده و شدیدی بر ضد عاملین این امر نوشت و بعد خود را کشت. [گوتر کرو (نویسنده آلمانی) از این داستان درامی ساخته است که هنوز جزو منابع اروپایی محسوب می‌شود.] این واقعه در سال ۱۹۶۰ اتفاق افتاد. در این هنگام باروخ اسپینوزا «بزرگ‌ترین یهودیان عصر جدید» [زنان در کتابMarc Aurtle ، پاریس، نشر Calmann &#8211; Levy صفحه ۵۶٫] و بزرگ‌ترین فلاسفه قرون جدید، کودکی هشت ساله بود و شاگرد وفادار کنیسه به شمار می‌رفت.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><strong>کتاب:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87_(%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8)" target="_blank" rel="noopener">تاریخ فلسفه</a><br />
<strong>نویسنده:</strong> <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Will_Durant" target="_blank" rel="noopener">ویل دورانت</a><br />
<strong>مترجم:</strong> <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3_%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8_%D8%AE%D9%88%DB%8C%DB%8C" target="_blank" rel="noopener">عباس زریاب خویی</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d9%88-%d8%b4%d8%b1%d8%a7%db%8c%d8%b7-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c-%d8%a7%d9%88/">زمانه اسپینوزا و شرایط اجتماعی او</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d9%be%db%8c%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%a7-%d9%88-%d8%b4%d8%b1%d8%a7%db%8c%d8%b7-%d8%a7%d8%ac%d8%aa%d9%85%d8%a7%d8%b9%db%8c-%d8%a7%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زندگینامه هگل</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%da%af%d9%84/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%da%af%d9%84/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 02 Oct 2018 11:30:24 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[ایده‌آلیسم]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه هگل]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فیلسوف]]></category>
		<category><![CDATA[گئورگ ویلهلم فریدریش هگل]]></category>
		<category><![CDATA[هگل]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=4001</guid>

					<description><![CDATA[<p>ویلهلم هگل فیلسوف برجسته و یکی از پایه‌گذاران ایده‌آلیسم آلمانی بود. (۱۷۷۰-۱۸۳۱) پدیدارشناسی روح، عناصر فلسفه حق و علم منطق هگل از آثار فاخر او می‌باشند. در ادامه خلاصه زندگینامه هگل را مطالعه خواهید کرد: خلاصه زندگینامه هگل گئورگ ویلهلم فریدریش هگل در ۲۷ آگوست سال ۱۷۷۰ در اشتوتگارت آلمان متولد شد. او در توبینگن در &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%da%af%d9%84/">زندگینامه هگل</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>ویلهلم <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%da%af%d8%a6%d9%88%d8%b1%da%af-%d9%88%db%8c%d9%84%d9%87%d9%84%d9%85-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b4-%d9%87%da%af%d9%84/" target="_blank" rel="noopener">هگل</a> فیلسوف برجسته و یکی از پایه‌گذاران ایده‌آلیسم آلمانی بود. (۱۷۷۰-۱۸۳۱) پدیدارشناسی روح، عناصر فلسفه حق و علم منطق هگل از آثار فاخر او می‌باشند. در ادامه خلاصه زندگینامه هگل را مطالعه خواهید کرد:</p>
<h2>خلاصه زندگینامه هگل</h2>
<p>گئورگ ویلهلم فریدریش هگل در ۲۷ آگوست سال ۱۷۷۰ در اشتوتگارت آلمان متولد شد. او در توبینگن در رشته فلسفه و تاریخ تحصیل نمود و بعد از فارغ‌التحصیلی، به‌عنوان معلم خصوصی مشغول به کار شد. نخستین اثر موفق او پدیدارشناسی روح (یا پدیدارشناسی ذهن) بود که در سال ۱۸۰۷ منتشر شد. هگل در دانشگاه‌های هایدلبرگ و برلین در کرسی استادی تدریس می‌کرد و در نهایت در سال ۱۸۳۱ در اثر بیماری وبا درگذشت.</p>
<h2>زندگینامه هگل و سال‌های جوانی</h2>
<p>گئورگ ویلهلم فریدریش هگل که در میان دوستان و آشنایان به ویلیام شناخته می‌شد در ۲۷ آگوست سال ۱۷۷۰ در اشتوتگارت آلمان متولد شد. او بزرگ‌ترین فرزند یک خانواده ۵ نفره بود. پدرش گئورگ لودویگ، کارمند دولت و مادرش ماریا مگدالنا، دختر یکی از سرشناس‌ترین وکلای دادگاه ووتمبرگ بود. هگل در ۳ سالگی وارد مدرسه‌ای به نام مدرسه آلمانی شد و تا قبل از ۵ سالگی و ورود به مدرسه لاتین، زبان لاتین را از مادرش آموخت. هگل در دوران نوجوانی مادرش را در اثر ابتلا به تب شدید از دست داد.</p>
<p>پس از فارغ‌التحصیلی از دبیرستان نخبگان ایلوستره اشتوتگارت، به خاطر پافشاری‌های پدرش به دانشگاه علوم دینی توبینگن رفت. هگل در توبینگن با هم‌کلاس و هم‌اتاقی خود فردریش شلینگ دوست شد و این دوستی آغاز علاقه‌مندی و گرایش هگل به فلسفه گردید.</p>
<h2>تعریف فلسفه از دیدگاه هگل</h2>
<p>هگل پدر خود را در سال ۱۸۰۰ از دست داد و پس از آن با ارثیه کمی که برایش به‌جامانده بود، فرصت بیشتری پیدا می‌کرد تا با استفاده از پیش‌زمینه‌های مذهبی و اجتماعی خود روی فلسفه تمرکز کند اما در عوض به سمت اصلاحات آموزشی حرکت کرد. با تأثیر از ایده‌آلیسم غیرجبری امانوئل کانت و همچنین سیاست‌های روسو، هگل سیستم فلسفی پیچیده خود را با ترکیب تاریخ، اخلاق، دولت و دین ایجاد کرد و شروع به انتشار مقالات خود نمود. در همین زمان همراه با دوستان قدیمی خود به عنوان استاد در دانشگاه تدریس می‌کرد. در نهایت فلسفه هگل؛ تئوری کانت و دیگر نظریات محبوب آن دوران را به دلیل محدودیت بیش از حد رد کرد.</p>
<p>هگل آنچه که به نام &#8220;تفکر دیالیکتیکی&#8221; خوانده می‌شود را در اولین اثر موفق خود یعنی ”پدیدارشناسی روح&#8221; توضیح داد. این مورد که تنها بخشی از سیستم جامع علمی هگل را تشکیل می‌داد، آنقدر بزرگ و گسترده بود که نمی‌توانست تنها در حد یک خلاصه باقی بماند. دیالکتیک فلسفه هگل عبارت بود از انتزاعی که در هنگام رویارویی دو نیروی متضاد در وقایع تاریخی و رویدادهای تعیین‌کننده در تاریخ به وجود می‌آمد.</p>
<h2>زندگی خصوصی هگل</h2>
<p>از سال ۱۸۰۸ تا ۱۸۱۵ پس از تجربه کوتاه‌مدت شغل سردبیری روزنامه که اصلاً از آن خوشش نمی‌آمد، به تدریس فلسفه مشغول شد و هم‌زمان به عنوان مدیر مدرسه‌ای در نورنبرگ فعالیت می‌کرد. در همین دوران هگل با ماری فون تاچر ازدواج کرد و این زوج صاحب سه فرزند؛ یک دختر (که در کودکی از دنیا رفت) و دو پسر به نام‌های کارل و امانوئل شدند.</p>
<p>در سال ۱۸۱۶، هگل به عنوان استاد فلسفه در دانشگاه هایدلبرگ مشغول‌به‌کار شد و دائره‌المعارف علوم فلسفی خود را منتشر نمود. کتابی که تحسین بسیاری را برانگیخت و مقدمه کسب کرسی استادی در دانشگاه برلین شد.</p>
<h2>مرگ هگل</h2>
<p>هگل در سال ۱۸۲۰ کتابی را تحت عنوان &#8220;عناصر فلسفه حق&#8221; منتشر نمود اما بسیاری از دیگر آثار فاخر او پس از مرگش منتشر شدند. هگل در ۱۴ نوامبر سال ۱۸۳۱ در اثر بیماری وبا درگذشت و خواهرش که نتوانست این فقدان را تحمل کند، سه ماه بعد دست به خودکشی زد.</p>
<p>هگل را می‌توان آخرین فیلسوف مکتب ایده‌آلیسم دوران مدرن دانست اما فلسفه هگل خیلی زود جنبه سیاسی پیدا کرد و در تقابل با نظریات افرادی مانند <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b3%d9%88%d8%b1%d9%86-%da%a9%db%8c%e2%80%8c%db%8c%d8%b1-%da%a9%da%af%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">سورن کرکگارد</a> و <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">آرتور شوپنهاور</a> قرار گرفت.</p>
<h2>منبع</h2>
<p><a href="http://setare.com/fa/news/2404/%D8%A8%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D9%84%D9%87%D9%85-%D9%87%DA%AF%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81-%D8%A2%D9%84%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%87%DA%AF%D9%84" target="_blank" rel="nofollow noopener">ستاره</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%da%af%d9%84/">زندگینامه هگل</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%87%da%af%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>زندگینامه ایوان پاولوف</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d9%88%d9%84%d9%88%d9%81/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d9%88%d9%84%d9%88%d9%81/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 31 Jul 2018 10:30:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[رفتارگرایی و شناختی]]></category>
		<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[مکاتب روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[ایوان پاولوف]]></category>
		<category><![CDATA[رفتارگرایی]]></category>
		<category><![CDATA[روانشناسی یادگیری]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه پاولوف]]></category>
		<category><![CDATA[سچنوف]]></category>
		<category><![CDATA[گانت]]></category>
		<category><![CDATA[هورسلی گانت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=2695</guid>

					<description><![CDATA[<p>ایوان پاولوف در سال ۱۸۴۹ در شهر قدیمی ریازان در روسیه به دنیا آمد. پدرش کشیش فقیری بود که عاشق کتاب بود و زیاد مطالعه می‌کرد. ایوان آموختن خواندن و نوشتن را در پنج سالگی آغاز کرد، ولی تا سن سیزده سالگی وارد مدرسه نشد. در خلال سال‌هایی که پاولوف جوان دوره دانشجویی را می‌گذراند، &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d9%88%d9%84%d9%88%d9%81/">زندگینامه ایوان پاولوف</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>ایوان پاولوف در سال ۱۸۴۹ در شهر قدیمی ریازان در روسیه به دنیا آمد. پدرش کشیش فقیری بود که عاشق کتاب بود و زیاد مطالعه می‌کرد. ایوان آموختن خواندن و نوشتن را در پنج سالگی آغاز کرد، ولی تا سن سیزده سالگی وارد مدرسه نشد.</p>
<p>در خلال سال‌هایی که پاولوف جوان دوره دانشجویی را می‌گذراند، یعنی اواسط قرن نوزدهم در روسیه دگرگونی‌های زیادی در شرف انجام و رژیم تزاری متزلزل شده بود و روشنفکران آن زمان ازلحاظ سیاسی در جامعه هیجانی ایجاد کرده بودند. جامعه علمی نیز طبعاً از این هیجان بی‌نصیب نمانده بود و آثاری چون بازتاب‌های مغز نوشته <a href="https://en.wikipedia.org/wiki/Ivan_Sechenov" target="_blank" rel="noopener">سچنوف</a> تکانی در جامعه علمی ایجاد کرده بود. روش مادگرایانه سچنوف تأثیر عمیقی بر پاولوف جوان باقی گذاشت و وی را به راهی که به تجربه و آزمایش عینی به‌جای درون‌نگری و مفروضات ذهنی ختم می‌شد سوق داد.</p>
<p>پس از دریافت مدرک پزشکی از آکادمی پزشکی نظامی در ۱۸۷۹ وی همه‌ی وقت خود را وقف تحقیقات کرد. در سال‌های ۱۸۸۴ تا ۱۸۸۶ با یک کمک‌هزینه تحصیلی که از کشور آلمان دریافت کرد مدتی در لایپزیک و هایدلبرگ و برسلائو به مطالعه پرداخت. در کلنیک سن‌پترزبورگ که پاولوف کوشید تا نظریه پزشکی را با عمل بالینی تلفیق کند موفق به کشف اعصاب ترشحی پانکراس در ۱۸۸۸ شد و سپس به پژوهش درباره فرایندهای گوارشی پرداخت. پژوهشی که سرانجام در ۱۹۰۴ جایزه نوبل را نصیب وی کرد.</p>
<p>در ۱۸۹۰ پاولوف به سمت داروشناسی در آکادمی پزشکی نظامی در سن‌پترزبورگ برگزیده شد و یک سال بعد استاد فیزیولوژی آن دانشگاه شد، سمتی که تا سال ۱۹۲۴ آن را حفظ کرد.</p>
<p>در سال ۱۹۰۷ وی به عضویت آکادمی علوم روسیه پذیرفته شد و مدتی بعد به ریاست انیستوی فیزیولوژی رسید و تا زمان مرگ خود در سال ۱۹۳۶ در این سمت باقی ماند. اگرچه پژوهش‌های پاولوف از اهمیت روان‌شناختی زیادی برخوردار بود اما او همواره مدعی بود که این پژوهش‌ها مطالعه فرایندهای فیزیولوژی مغزند نه مطالعات روان‌شناختی.</p>
<p>از سوی دیگر در آمریکا و در آغاز قرن بیستم پاولوف در بین روانشناسان آمریکایی کاملاً شناخته‌شده و مشهور بود. کتاب «گفتارهایی درباره بازتاب‌های شرطی بیست» و «پنج سال مطالعه عینی بر روی فعالیت‌های عالی عصبی حیوانات» در ۱۹۲۸ به‌وسیله <a href="https://simple.wikipedia.org/wiki/W_Horsley_Gantt" target="_blank" rel="noopener">هورسلی گانت</a> پزشک آمریکایی ترجمه شد. به مدت ۳۵ سال کارهای پاولوف و همکاران وی حمایت و تأیید فراوانی برای روانشناسی عینی به‌طور اعم و برای رشد فیزیولوژی در روسیه به‌طور اخص به همراه داشت. روی‌هم‌رفته پاولوف به‌عنوان یک دانشمند مخلص که در کاربرد روش‌های عینی و آزمایش، مهارتی تام داشت در دهه ۱۹۶۰ پیش از دورانی که در قید حیات بود به‌عنوان ایجادکننده یک پایه علوم طبیعی برای <a href="http://behdashtravan.com/%d9%81%d8%b1%d9%82-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%a7%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%be%d8%b2%d8%b4%da%a9/" target="_blank" rel="noopener">روانشناسی</a> مورداحترام و تجلیل قرار گرفت. و از آثار معروف وی نیز می‌توان به‌کار غده‌های گوارشی و مجموعه سخنرانی‌ها اشاره کرد.</p>
<h2>منبع:</h2>
<p><a href="http://www.akairan.com/biography/daneshmandan1/29651.html" target="_blank" rel="nofollow noopener">آکاایران</a></p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d9%88%d9%84%d9%88%d9%81/">زندگینامه ایوان پاولوف</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%db%8c%d9%88%d8%a7%d9%86-%d9%be%d8%a7%d9%88%d9%84%d9%88%d9%81/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اروین یالوم</title>
		<link>https://behdashtravan.com/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d9%88%db%8c%d9%86-%db%8c%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%85/</link>
					<comments>https://behdashtravan.com/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d9%88%db%8c%d9%86-%db%8c%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%85/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[بهروز هاشمی]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 03 Apr 2018 10:30:13 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[سرگذشت]]></category>
		<category><![CDATA[متفکران بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[مکاتب روانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[وجودی یا اگزیستانسیالیسم]]></category>
		<category><![CDATA[اروین یالوم]]></category>
		<category><![CDATA[جلاد عشق]]></category>
		<category><![CDATA[درمان شوپنهاور]]></category>
		<category><![CDATA[دروغ گفتن بر مبل راحتی]]></category>
		<category><![CDATA[رواندرمانی]]></category>
		<category><![CDATA[رواندرمانی اگزیستانسیال]]></category>
		<category><![CDATA[روان‌درمانی گروهی]]></category>
		<category><![CDATA[زندگینامه]]></category>
		<category><![CDATA[سپیده حبیب]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب های یالوم]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب یالوم]]></category>
		<category><![CDATA[مامان و معنی زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[مخلوقات فانی]]></category>
		<category><![CDATA[مسئله‌ی اسپینوزا]]></category>
		<category><![CDATA[هنر درمان]]></category>
		<category><![CDATA[یالوم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://behdashtravan.com/?p=2689</guid>

					<description><![CDATA[<p>اروین یالوم (۱۹۳۱) فرزند خواربارفروشی مهاجر در محله‌ی یهودی‌نشین شهرِ واشنگتن، که «از ترسِ سوسک‌های بزرگِ خانه» شب‌ها جرأت روشن کردن چراغ را نداشت، برای گریز از تلخی‌های محیطِ پیرامونش به قفسه‌های کتابخانه‌ی مرکزی واشنگتن پناه بُرد. همان‌جا که او را چنان دل‌بسته‌ی ادبیات کرد، که سال‌ها پس از تحصیلِ پزشکی در دانشگاه جرج واشنگتن، &#8230;</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d9%88%db%8c%d9%86-%db%8c%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%85/">اروین یالوم</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a7%d8%b1%d9%88%db%8c%d9%86-%db%8c%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%85/" target="_blank" rel="noopener">اروین یالوم</a> (۱۹۳۱) فرزند خواربارفروشی مهاجر در محله‌ی یهودی‌نشین شهرِ واشنگتن، که «از ترسِ سوسک‌های بزرگِ خانه» شب‌ها جرأت روشن کردن چراغ را نداشت، برای گریز از تلخی‌های محیطِ پیرامونش به قفسه‌های کتابخانه‌ی مرکزی واشنگتن پناه بُرد. همان‌جا که او را چنان دل‌بسته‌ی ادبیات کرد، که سال‌ها پس از تحصیلِ پزشکی در دانشگاه جرج واشنگتن، ادبیات را بهترین راهِ آموزش هنرِ درمان به درمانگرانِ جوان یافت.</p>
<p>یالوم نخستین کتابش: «روان‌درمانی گروهی: از نظریه تا عمل» را در سال ۱۹۷۰ نوشت، کتابی درباره‌ی نحوه‌ی تأثیرگذاری روان‌درمانی گروهی، که به بیش از هفده زبان ترجمه شد و طی سالیان دراز طی پنج ویرایش مختلف با پژوهش‌های جدید روزآمد گردید.</p>
<p>در سال ۱۹۷۴ وقتی یکی از مراجعانش در پرداخت حق‌المشاوره دچار مشکل شد؛ یالوم با طرح خلاقانه‌ای، به او که نویسنده‌ای گرفتارِ خشکیِ طبع در نوشتن بود و دیگر نمی‌توانست بنویسد، پیشنهاد داد که به‌عوض پرداخت حق‌الزحمه‌ی درمان، همچون خودِ یالوم از هر جلسه‌ی درمان گزارشی بنویسد. بدین ترتیب روند درمان از دو زاویه‌ی مختلف بیان می‌گردید؛ و ماحصل این همکاری، کتابِ مشترکی تحت عنوان «هرروز کمی نزدیک‌تر» شد.</p>
<p>یالوم پس از غوطه خوردن در فلسفه و نیز تأثیرپذیری از کتاب «هستی» «رولو می»، زبان و طرح مخصوص به خودش را یافت. او همچون «هری استک سالیوان» معتقد بود که «روان‌درمانی، ارتباط میان دو انسان است که یکی از آنها مضطرب‌تر از دیگری است.» و بر آن بود که «اگر بر زنده‌بودن و هستی‌مان در دنیا تعمق کنیم و تا سنگِ بستری که اضطراب از آن برمی‌خیزد، پایین برویم؛ به چهار دلواپسی غایی یعنی: مرگ، پوچی، تنهایی و آزادی می‌رسیم.» این انگاره، نقطه‌ی کانونی روان‌درمانی اگزیستانسیال است. یعنی همان نظریه‌ای که امروز، بیش از هر کس دیگری، با نام اروین یالوم شناخته می‌شود.</p>
<p>اثرِ کلاسیکِ یالوم: درس‌نامه‌ی «<a href="http://nashreney.com/content/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%E2%80%8C%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84" target="_blank" rel="noopener">روان‌درمانی اگزیستانسیال</a>» در سال ۱۹۸۰ منتشر شد. کتابی که نگارشش ده سال طول کشید و جایگاه ویژه‌ای نزد یالوم دارد:</p>
<p>«من روان‌درمانی اگزیستانسیال را کتابِ مرجعی می‌دانم برای همه‌ی آنچه پس‌ازآن نوشته‌ام. همه‌ی داستان‌ها و رمان‌هایم، شیوه‌هایی هستند برای توضیح و بسطِ وجوه مختلف روان‌درمانی اگزیستانسیال».<br />
بدین ترتیب کتاب «روان‌درمانی اگزیستانسیال» همچون بسیاری از آثار پس‌ازآن، کتابی شد که «هم راهنمایی برای درمانگران است و هم خود نوعی درمان اگزیستانسیال به شمار می‌رود. هرکس آن را می‌خواند، عمیقاً تحت تأثیر قرار می‌گیرد و خردمندتر می‌شود. انگار چندین ساعت را در صحبت با کسی گذرانده که مشتاقانه عزمش را برای عبور از ژرف‌ترین و آزاردهنده‌ترین مشکلات جزم کرده است.»</p>
<p>انتشار کتاب «جلاد عشق» در سال ۱۹۸۹، نخستین بارقه‌های شریک کردنِ مخاطب عام در تجربه‌ی درمانی مراجعان یالوم بود. کتابی شامل ده داستان، که خواننده را به رابطه‌هایی وارد می‌کرد که او با هریک از بیمارانش برقرار کرده بود. مجموعه‌ای از داستان‌های آموزشی که یالوم برای استفاده در برنامه‌های آموزشِ روان‌درمانی به نگارش درآورده بود، اما بااین‌وجود بسیار مورد استقبال جامعه‌ی کتاب‌خوان قرار گرفت و فروشی خوبی داشت. ادبیات روی خوشش را به یالوم نشان داده بود و حالا نوبت قماری بزرگ بود.</p>
<p>راستی چه می‌شد اگر «<a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d9%81%d8%b1%db%8c%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%b4-%d9%86%db%8c%da%86%d9%87/" target="_blank" rel="noopener">نیچه</a>» فیلسوف شهیر آلمانی، از درمانگرِ بزرگ زمان خودش: «یوزف برویر»، که راهنمای «<a href="http://behdashtravan.com/%d8%b2%d9%86%d8%af%da%af%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%81%d8%b1%d9%88%db%8c%d8%af-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/" target="_blank" rel="noopener">فروید</a>» به سمت <a href="http://behdashtravan.com/%d8%aa%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%ae%da%86%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%da%a9%d8%a7%d9%88%db%8c-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d8%a7%d9%88%d9%84/" target="_blank" rel="noopener">روانکاوی</a> بود، مشاوره می‌خواست؟ این سؤالی بود برای پرورش ایده‌ای مربوط به «عشقی وسواسی» که یالوم پیش‌تر در «جلاد عشق» مطرح کرده بود. انتشار رمان «<a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d9%be%d8%a7%d8%aa%d8%b1%db%8c%d8%b4%d8%a7-%d8%a2%d9%84%d8%aa%d9%86%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%af-%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%b3%d9%88%d9%86/" target="_blank" rel="noopener">وقتی نیچه گریست</a>» در ۱۹۹۲، جایگاه یالوم را به‌عنوان یک رمان‌نویس تثبیت کرد.<br />
کتابش به بسیاری از زبان‌ها ترجمه شد و جوایز فراوانی را برایش به ارمغان آورد. حالا ادبیات او را به رسمیت می‌شناخت و منتقدان او را با فروید مقایسه می‌کردند. یالوم، سقراط‌وار فلسفه و روانشناسی را از آسمانِ اقتدار منابعِ موثق و آیین‌نامه‌های استانداردِ پزشکی، به زمین رابطه‌های انسانی آورده بود.</p>
<p>سودای ادبیات و داستان‌گویی، یالوم را به آنجا رساند که در سال ۱۹۹۶ کتاب «دراز کشیدن/دروغ گفتن بر مبل راحتی» را بنویسد. رمانی که تنها نمونه‌ی تاخت‌وتاز یالوم در داستان‌سرایی ناب بود. «این کتاب پیچیده‌ترین طرح و کمترین وجوه آموزشی آشکار را در میان آثار یالوم داراست؛ اما بااین‌وجود بازهم پر است از چالش‌های فکری درباره‌ی فرآیند درمان و روشن ساختن مرزهای میان درمان‌گر و بیمار و پیچیدگی‌ها و مخاطرات موجود در رابطه‌ی میان آن دو»</p>
<p>سه سال بعد، در سال ۱۹۹۹، یالوم کتاب «مامان و معنی زندگی» را منتشر کرد که مجموعه‌ای از شش داستان کوتاه درباره‌ی فرآیندهای مختلف درمانی بود. داستان‌های این کتاب، ترکیبی از نحوه‌ی داستان‌پردازی‌های کتاب «دراز کشیدن/دروغ گفتن بر مبل راحتی» و خاطرات درمانی کتاب «جلاد عشق» بودند.</p>
<p>یالومِ گذشته از مرز هفتاد سالگی با مشاهده‌ی آنچه در برنامه‌های آموزشِ پزشکی به وقوع می‌پیوست، دل‌نگران روان‌درمانی شد. او عقیده داشت که روان‌پزشکی به علمِ نسخه‌پیچی بدل شده است و درمان‌های شناختی و رفتاری ـ هیجانی که کسانی همچون گلاسر، بِک و <a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d9%84%d8%a8%d8%b1%d8%aa-%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%b3/" target="_blank" rel="noopener">الیس</a> ارائه می‌کنند، درمان‌هایی فست‌فودی‌اند که بیشتر به کار شرکت‌های بیمه می‌آیند تا مراجعانی با اضطراب‌های ریشه‌ای. یالوم در جهت خدمت به نسل‌های آینده، راهنمایی سهل برای درمانگران نوشت؛ تا بدانند روان‌درمانی در گذشته، یعنی زمانی که فرصتی برای درمان‌های عمیق‌تر وجود داشت، چگونه بوده است. ماحصل این تلاش، هشتادوپنج درسِ یکی دو صفحه‌ای بود که با عنوان «هنر درمان» در سال ۲۰۰۲ منتشر شد.</p>
<p>در سال ۲۰۰۵ نوبت به فیلسوف بدبین آلمانی رسید. یالوم از خود پرسید که اگر «<a href="http://behdashtravan.com/%d8%ac%d9%85%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a2%d8%b1%d8%aa%d9%88%d8%b1-%d8%b4%d9%88%d9%be%d9%86%d9%87%d8%a7%d9%88%d8%b1/" target="_blank" rel="noopener">شوپنهاور</a>» اکنون زنده بود، درباره‌ی رویکرد او به روان‌درمانی چه می‌گفت؟ و پاسخ را در رمان «<a href="http://soheila-mr21.blog.ir/post/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%88%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%88%D8%B1" target="_blank" rel="noopener">درمان شوپنهاور</a>» جست‌وجو کرد. در این رمان، فیلیپ، که رونوشتی از شوپنهاور است، سعی می‌کند تا با استفاده از فلسفه، به‌نوعی روان درمانگری اگزیستانسیال روی آورد؛ و ژولیوس، که تمثالی از خود یالوم است، او را بر این می‌دارد تا در گروه‌درمانی شرکت کند.</p>
<p>نزدیک شدن به هشتاد سالگی، یعنی از بین رفتن بسیاری از دوستان و آشنایان، یعنی پیغام‌های گاه و بی‌گاه مرگ. یالوم در دروازه‌ی هشتاد سالگی بود و پیش از نوشتنِ کتاب جدیدش، چند طرح مختلف را در نیمه رها کرد. ابتدا تصمیم گرفت سلسله داستان‌های مرتبطی بنویسد: «شش داستان در ذهن داشتم و نقشه‌ام این بود که همه را با کابوس یکسانی درباره‌ی مرگ آغاز کنم. در همه‌ی داستان‌ها خواب‌بیننده با دلهره‌ی مرگ از خواب می‌پرد. خانه‌اش را ترک می‌کند و به دنبال کسی می‌گردد تا او را در رویارویی با <a href="http://behdashtravan.com/%d9%87%d8%a7%db%8c%d8%af%da%af%d8%b1-%d9%88-%d9%85%d8%b1%d8%a7%d8%aa%d8%a8-%d9%87%d8%b3%d8%aa%db%8c/" target="_blank" rel="noopener">اضطراب مرگ</a> یاری دهد.»</p>
<p>او قصد داشت این شش داستان را در دوره‌های مختلفی از زمان «<a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D9%88%D8%B1" target="_blank" rel="noopener">اپیکور</a>» تا زمان حاضر بنویسد. اما زمینه‌های پژوهشی مربوط به داستان اول (زمان اپیکور) آن‌قدر دامنه‌دار شد که او را از نوشتن منصرف کرد. سپس طرح تازه‌ای را در پیش گرفت. به نظرش رسید که با توجه به گذشتن چند دهه از نوشتن کتاب «روان‌درمانی اگزیستانسیال»، خوب است تا همچون کتاب «روان‌درمانی گروهی: از نظریه تا عمل»، آن را روز آمد کند. اما در نهایت «منابع کتابخانه‌ای مربوط به پژوهش‌های تجربی در زمینه‌ی دلواپسی‌های غایی، که حدود ۲۵ سال از زمان نخستین چاپ کتاب روی‌هم انباشته‌شده بود» او را از پا انداخت. بنابراین «کتابی نوشت درباره‌ی آنچه در سال‌های پس از نوشتن درس‌نامه‌ی «روان‌درمانی اگزیستانسیال» از رویکرد اگزیستانسیال آموخته بود».</p>
<p>سپس «کارگزارش پیشنهاد کرد که ازآنجاکه هفتادوپنج درصد کتاب به اضطراب مرگ اختصاص دارد، کتاب فشرده‌تری بنویسد و در آن فقط بر اضطراب مرگ تمرکز کند» در ادامه با «پیشنهاد ناشرش کتاب را بیشتر به‌سوی مخاطب عام برگرداند.» و ماحصلش کتاب «خیره به خورشید» شد که در سال ۲۰۰۸ به انتشار رسید. کتابی که در آن یالوم دیگر نه داستان می‌گفت و نه درس‌نامه می‌نوشت، بلکه با مخاطب ساختنِ مستقیمِ خوانندگانش در پی آن بود تا با استفاده از افکارِ فیلسوفان، جهت غلبه بر ترس از مرگ، به خوانندگانش کمک کند.</p>
<p>علاقه‌ی یالوم به نوشتن رمانی درباره‌ی «اسپینوزا» زمانی تشدید شد، که مشاهده کرد «انیشتین»، یکی از قهرمانان دوران کودکی او، هرگاه از خدا صحبت می‌کند، از خدای <a href="https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AE_%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7" target="_blank" rel="noopener">اسپینوزا</a> صحبت می‌کند. اما ازآنجاکه بخش‌های خصوصی زندگی اسپینوزا بنا به وصیت او از نامه‌هایش حذف شده بودند، اطلاعات چندانی از جزئیات زندگی او در دسترس نبود. پس یالوم تصمیم گرفت به زندگی درونی او بپردازد؛ و این‌گونه رمان «مسئله‌ی اسپینوزا» در سال ۲۰۱۲ منتشر شد. رمانی که در آن ماجرای «آلفرد روزنبرگ» یکی از شخصیت‌های مهم حزب نازی از زمان دانش‌آموزی‌اش تا اتمام جنگ جهانی در سال ۱۹۴۵، به شکلی موازی با سیر تحولات درونی اسپینوزا، از چند ماه قبل از حکم تکفیرش، تا چند سال پس‌ازآن روایت می‌شوند؛ و بدین ترتیب «کتاب «مسئله‌ی اسپینوزا»، به سهم خود، نیروی فراوانی در اطفاء آتش تعصب و تحجری که… جهان ما را به جهنمی بدل کرده‌اند؛ دارد.»</p>
<p>و اما سال گذشته یالوم کتاب تازه‌اش «مخلوقات فانی» را منتشر کرد. کتابی مشتمل بر ده داستان کوتاه مربوط به مراجعانش که به لحاظ ساختاری، بسیار شبیه به کتاب «جلاد عشق» است.</p>
<h2>مخلوقات فانی</h2>
<p>«مخلوقات فانی» آخرین اثر اروین یالوم است که در سال ۲۰۱۵ منتشر گردیده است. این کتاب تا به امروز (اوایل مردادماه ۱۳۹۵ شمسی) سه بار به فارسی برگردانده شده است: در سال ۱۳۹۴ با عنوان «آفریده‌های یک روز» با ترجمه‌ی پیمان رحیمی‌نژاد و به کوشش انتشارات روانشناسی و هنر، در همان سال با نام «مخلوقات فانی» توسط محمدرضا فیاضی بردبار و زهرا حسینیان و به سعی انتشارات ترانه و نیز با ترجمه‌ی نیلوفر رحمانیان و مرجان معتمد حسینی و به کوشش انتشارات آوای مکتوب.</p>
<p>معرفی کتاب «مخلوقات فانی»: آخرین نوشته‌ی اروین یالوم شاید این هم از طنزهای تاریخ باشد که غرشِ توپ‌های آلمانِ هیتلری، چنان زهره‌ای از بنجامین یالومِ یهودی ترکاند که دل از سرزمینِ مادری، در نزدیکی مرزِ روسیه و لهستان، گسست و پیش از تبدیل‌شدن به خاکستری بر آسمانِ آشویتس، زن و زندگی‌اش را به سرزمینِ فرصت‌ها (=آمریکا) رساند؛ تا سال‌ها بعد، فرزندش، پدرِ معنوی پیشوا را شخصیت اصلی یکی از رمان‌های مشهور و پرفروش قرن بیستم نماید.</p>
<p>کتاب با جملاتی از «تأملات» «مارکوس اورلیوس»، فیلسوف رواقی، آغاز می‌گردد:<br />
«ما همه مخلوقاتی فانی هستیم… به‌زودی جهان را فراموش خواهی کرد، و به‌زودی جهان هم تو را از یاد خواهد برد…». این بند به داستان دهم کتاب اختصاص دارد که عنوانش را به کل کتاب نیز داده است. «مخلوقات فانی» مجموعه‌ای است از ده نوشته‌ی کوتاه داستانی که هرکدام به یکی از مراجعان یالوم اختصاص دارند. مراجعانی که برخلاف همیشه، تعداد جلسات کم‌شاری را تقاضا کرده‌اند: «بله. و درخواست یک جلسه مشاوره کرده بودم. فقط همین. درآمد ثابتی دارم و نمی‌توانم بیشتر از این هزینه کنم»</p>
<p>یالوم هرکدام از این روابط درمانی را به‌عنوان موردی منحصربه‌فرد در نظر گرفته و برای هر یک، درمانی جداگانه آفریده است، درمان‌هایی که گاه به شکلی غیرقابل‌پیش‌بینی رخ‌داده‌اند: «در هر داستان، روش منحصربه‌فردی را برای هر مراجع طرح‌ریزی کردم یا به‌طور اتفاقی با آنها برخورد کردم که در هیچ کتابچه‌ی راهنمایی یافت نمی‌شود»</p>
<p>در داستان اول (=درمان انحرافی) مراجعی به سراغ یالوم می‌آید تا مجموعه مکاتبات خود با فردِ شاخصی را به او نشان بدهد و یالوم را متقاعد سازد که چگونه در طول زندگی نه تنها با چنان فردِ شاخصی دوست بوده، بلکه چه میزان تأثیر نیز بر او گذاشته است. حالا او شاهدی دارد که می‌داند یک انسان بزرگ، روزی برایش اهمیت زیادی قائل بوده است: «یکی از مراجعان مرا به‌عنوان شاهد این واقعیت انتخاب می‌کند که فردی درخورِ توجه، او را مهم پنداشته بود»</p>
<p>در داستان دوم (=درباره‌ی واقعی بودن) مراجعی میان‌سال باوجود انبوهی از موفقیت‌های تحصیلی و کاری، از درون ویران است. خودکشی یکی از نزدیک‌ترین دوستانش او را دچار بهت و حیرت کرده و متقاعد ساخته است که تصور دونوازی بودنِ روابط انسانی، توهمی بیش نیست: «چه چیزی را می‌توان باور کرد؟ در تمام آن اوقات که از من حمایت و با عشق نصیحتم می‌کرده، همزمان حتماً در فکر کشتن خود بوده! … آن لحظات صمیمی که باهم داشتیم، حالا می‌دانم که آن زمان‌ها وجود نداشته‌اند… او خوشحال و سعادتمند نبوده، او در فکر کشتن خود بوده است. دیگر نمی‌دانم چه چیزی واقعی است. من واقعیتم را جعل کرده‌ام.»</p>
<p>در داستان سوم (=آرابِسک) مراجعی پا به سن گذاشته در تصویری از گذشته و رابطه‌ی عاشقانه‌ی دوران جوانی خود گرفتار آمده است؛ و درنهایت «متوجه شد که زندگی واقعی، زیستن در لحظه‌ی حال است»</p>
<p>داستان چهارم (=متشکرم مولی!) که طولانی‌ترین داستان کتاب است؛ نمونه‌ای است از اینکه چگونه گاهی درمان از طریقی صورت می‌گیرد که فکرش را هم نمی‌توان کرد: «زندگی یکی دیگر از مراجعان وقتی عوض شد که به او کارپردازی درزمینه‌ی کارهای خانه معرفی کردم.»</p>
<p>داستان پنجم (=مرا محصور نکن) روایتی است از اینکه چگونه برای بسیاری از انسان‌ها، توهم استثناء بودن، پادزهری برای مرگ است. در این داستان مردی مسن که پس از مرگ همسرش به شکلی خودخواسته به خانه‌ی سالمندان رفته است، آنجا را زندانی می‌یابد که می‌خواهد با محصور کردن او در چهارچوب برنامه‌های روزانه، و انکارِ خیال «من استثنا هستم» در او، واقعیت «پس مثل همه مردنی هستی» را پیش چشمش بیاورد.</p>
<p>در داستان ششم (=قدری از توانایی‌ات را به فرزندانت نشان بده!) تنهایی انسان و مرگِ محتوم او، در قالب خشمِ فروخورده‌ی پرستاری در آستانه‌ی مرگ به نمایش درآمده است. پرستاری که اگرچه خود دچار بحران معناست اما معنایی برای زنی در آستانه‌ی مرگ می‌آفریند: «باوجود تمام خود سرزنشگری‌هایت، بخش بهتر وجودت، واژه‌های درستی را برای گفتن یافتند. در پایان، اعمال واقعاً اهمیت دارند، نه افکار.»</p>
<p>در داستان هفتم (=امیدواری به گذشته‌ی بهتر را کنار بگذار) بخش مهمی از وجودِ مراجعی شصت ساله در بند اتفاقی در سیزده سالگی‌اش است؛ و درنهایت، پذیرش و بازتعریف این گذشته است که امکان شکوفایی را پس از سال‌ها برایش فراهم می‌آورد و بدین‌گونه «نویسنده‌ای لب فروبسته» در درونش «صدای خود را می‌یابد»: «تو با خلاقیتت تغییری غیرمنتظره در آن ایجاد کردی. از امیدواری برای گذشته‌ی بهتر دست نکشیدی، بلکه گذشته‌ی جدیدی را برای خودت نوشته‌ای»</p>
<p>داستان هشتم (=با احترام به الی: خودت برو به این بیماری کشنده‌ی لعنتی مبتلا شو!)، ادای دِینی است به مراجعی تنها و گرفتارِ سرطان، که در روزهای آخر زندگی‌اش به سراغ یالوم آمده ولی او که در حال نوشتن رمان «مسئله‌ی اسپینوزا» ست، برخلاف همیشه، چندان خود را درگیر رابطه‌ی درمانی نمی‌کند پس: «تصمیم گرفتم خردمندانه‌ترین و قدرتمندترین جملات الی را گردآوری کنم و این داستان را به یادبود او بنویسم»</p>
<p>یالوم در داستان نهم (=گریه‌ی سه‌گانه)، ده سال پس از کتاب «هنر درمان»، دوباره نشان می‌دهد که چگونه «تشخیص‌گذاری‌های سنتی درج‌شده در آیین‌نامه‌های استاندارد، ممکن است درک پزشک از بیماری را تحریف و یا ناقص کنند.»</p>
<p>داستان دهم (=مخلوقات فانی) تأکیدی مجدد است بر این‌که چگونه پیچیدگی‌های ذهن انسان، امکان تدوین و ارائه‌ی کتابچه‌های راهنما برای درمان بیماران را غیرممکن می‌سازد: «یک‌بار دیگر حس کردم که پیچیدگی بی‌پایان ذهن انسان مرا شکست داده و از بی‌معنایی تلاش‌های صورت گرفته در رشته‌ام برای ساده‌سازی و تدوین و ارائه‌ی کتابچه‌های راهنما برای درمان بیماران با بعضی از روش‌های گروهیِ از پیش طرح‌شده، ناامید شدم» و این‌زمانی روشن می‌شود که یالوم تصمیم می‌گیرد کتاب «تأملات» مارکوس اورلیوس را برای درمان دو نفر از مراجعانش به‌کار گیرد: «تصمیم گرفتم راهکاری نامتعارف را به‌کار ببرم که به‌ندرت در دوره‌ی درمان به‌کاربرده بودم»</p>
<h2>بخش‌های گزیده‌ی کتاب مخلوقات فانی</h2>
<p>«ازنظر من، تاریک‌ترین مسئله درباره‌ی مرگ این است که وقتی می‌میرم، تمام دنیای من، یعنی دنیای خاطراتم، دنیای ارزشمند نزدیکان و آشنایان و تمام کسانی که تاکنون آنها را شناخته‌ام… همراه من محو خواهد شد. پُف! درست مانند این.»</p>
<p>«نقل‌قولی از شوپنهاور هست که در آن شور و شوق عشق با نور خیره‌کننده‌ی خورشید مقایسه شده است. وقتی این شور و شوق در سال‌های بعد محو می‌شود، ما ناگهان از آسمان پرستاره‌ی شگرفی آگاه می‌شویم که خورشید، آن را تار یا پنهان کرده است. بنابراین، ازنظر من محو شدن شور و شوق جوانی ـ که گاهی ظالمانه است ـ مرا بیشتر قدردان آسمان پرستاره و تمام شگفتی‌های زنده‌بودن می‌کند، شگفتی‌هایی که پیش‌ازاین آنها را نادیده گرفته بودم.»</p>
<p>«به نظر متناقض می‌رسد، اما بیشتر وقت‌ها برای فقدان کسانی که با آنها روابط رضایت بخشی داشته‌ایم، راحت‌تر سوگواری می‌کنیم تا کسانی که روابط چندان رضایت بخشی با آنها نداشته‌ایم، کسانی که کارهای تمام نشده‌ی بسیاری با آنها داریم.»</p>
<p>«زمانی که والدین از دنیا می‌روند، ما همیشه احساس آسیب‌پذیری می‌کنیم چون نه فقط با فقدان آنها روبه‌رو می‌شویم، بلکه با مرگ خود هم مواجه می‌شویم.»</p>
<p>«من رابطه‌ی جنسی را متضاد مرگ می‌دانم؛ آیا اوج لذت جنسی جرقه‌ی اولیه‌ی زندگی نیست؟ نمونه‌های بسیاری را می‌شناسم که احساسات جنسی‌شان برای خنثی‌سازی هراس از مرگ برانگیخته شده است.»</p>
<p>«بارها و بارها مشاهده کرده‌ام که میزان تجربه‌ی ما از وحشت مرگ ارتباط نزدیکی دارد با آن میزان از زندگی که آن را نزیسته‌ایم.»</p>
<p>«یک روز، متوجه شدم عینکم آن‌طور که باید دید خوبی به من نمی‌دهد، بنابراین نزد چشم‌پزشکم رفتم که از من خیلی مسن‌تر بود. او بعدازاینکه چشم‌هایم را معاینه کرد، پرسید چند سال دارم. پاسخ دادم: «چهل سال.» گفت: «چهل سال، ها؟» و عینک خود را برداشت، با دقت تمیزش کرد و گفت: «خب، مرد جوان! درست طبق برنامه پیش می‌روی. مشکلت پیرچشمی است» به یاد دارم که خیلی عصبانی شدم و دوست داشتم به او بگویم: «چه برنامه‌ای؟ چه کسی طبق برنامه پیش می‌رود؟ تو و بیماران دیگرت شاید طبق برنامه پیش بروید، اما من نه! من با بقیه فرق دارم.»</p>
<p>«تغییر «کثافت» به «زیبایی» موفقیت هنری است و اگر عشق انحرافی، مرگ، ناامیدی و از دست دادن نبودند، بخش عمده‌ای از هنر، هرگز متولد نمی‌شد.»</p>
<p>«وقتی حس کنی که به‌طور کامل زندگی نکرده‌ای، فکر کردن درباره‌ی مرگ همیشه دردناک‌تر می‌شود.»</p>
<p>«فقط برداشت‌های خودمان به ما آسیب می‌رساند. برداشت‌هایت را عوض کن تا آسیب از بین برود.»</p>
<p><span style="font-size: 24px; font-weight: bold;">منبع:</span></p>
<p><a href="https://www.housepsychology.com/titles/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA/351-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%85" target="_blank" rel="nofollow noopener">خانه روانشناسی</a><br />
تهیه و تنظیم : زهره ارشد<br />
( گروه آموزشی &#8211; علمی خانه روانشناسان مشاوران و حرف یاورانه )</p>
<p>The post <a href="https://behdashtravan.com/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d9%88%db%8c%d9%86-%db%8c%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%85/">اروین یالوم</a> appeared first on <a href="https://behdashtravan.com">مجله تخصصی روانشناسی بهداشت روان</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://behdashtravan.com/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a7%d8%b1%d9%88%db%8c%d9%86-%db%8c%d8%a7%d9%84%d9%88%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
